میهن نما
میهن نما
گفتاورد

عباسعلی کیوان قزوینی

در سخنان نغز خود تا توانید دم از واژه‏‌هاى پارسى زنید و دیگران را هم وادارید که تا "دانش و کردار" هست "علم و عمل" نگویند و تا "پیکر زیبا و جان و اندیشه‌ی توانا و روانِ روشن" هست "بدن و روح و فکر و قادر و ضمیر منیر" ننویسند. "این بنده" را "اینجانب" نسازند و "طا" را به جاى "تا" بر سر "تهران" ننهند و "صاد و فا" را به سینه و دل "اسپهان" نگذارند و "سد و شست" را با "صاد" ننگارند.

عباسعلی کیوان قزوینی

کاربردی
پیشنهاد ویژه

مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایا می رود وبا ناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان که مشغول غلیان کشیدن بوده است، سروصدا را می شنود و جویای ماجرا می شود. پس از گزارش سربازان،خان دستور می دهدکه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان می رسدوبا این پرسش مواجه میشود: "چرا این همه ناله و فریاد مکنی؟" مردبا درشتی می گوید:"همه ی اموالم را دزد برده است ودیگر چیزی در بساط ندارم." خان می پرسد:"وقتی که اموالت را می بردند تو کجابودی؟" مرد میگوید:"من خوابیده بودم." خان می گوید:"خب! چرا خوابیدی که مالت راببرند؟" مرد پاسخی می دهد که در تاریخ ماندگار شده است. می گوید:"برای این که فکر می کردم تو بیداری!" خان بزرگ زند لحظه یی تامل می کند و آنگاه دستور می دهد تا خسارت مرد جبران شودو در آخر میگوید:"این مرد حق دارد. ما باید بیدار باشیم."

  • بازدید: 2686
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان داستان های کوتاه داستان فکر کردم تو بیداری


Your SEO optimized title