میهن نما
میهن نما
گفتاورد

عبدالحسین زرین کوب

امپراتوري كورش و داريوش يك امپراتوري نمونه است كه مورخ مي‌تواند از تأمل در آن دريابد كه مملكت تنها با قدرت نظامي و حتي با نظارت چشم و گوش حكومت، برپا نمي‌ماند، احتياج به تفاهم و تسامح نيز هست و اين تسامح كورشي است كه بي‌شك اسباب سرافرازي تاريخ ايران است

عبدالحسین زرین کوب

کاربردی
تازه های تارنما
پیشنهاد ویژه

نیشخند و لطیفه های شیرین ایرانی

نیشخند(لطیفه) های شیرین و خنده دار ایرانی با زبانی ساده

معروف است که امیر علیشیر نوائی در ایام عید خلعتهائی به ندیمان و آشنایان می فرستاد، یک روز عید بقچه ای پیش مولانا بنایی هروی آوردند، چون گشادند، در وی پالان خرى بود! مولانا بنانی برخاست و رو به قبله کرده سجده بجای آوردا اهل مجلس گفتند چه جای سجده است؟ گفت: در افواه مردم شایع شده بود که میرعلیشیر با بنایی میانه خوبی ندارد و این از جهت عمومی برای من نگران کننده بود، الحمدلله این زمان ظاهر شد که این غیر واقع بوده، و میر به این کمینه در غایت لطف و رحمت بوده اند، نمی بینید که از برای همه جامه های تشریفی فرستاده و از برای این کمینه، جامه خاصه خود را فرستاده اندا

بدایع الوقایع

 

خروسی را پیش مردی احول (دوبین) بسته بودند . او را گفتند : هیچ می دانی که مردم احول ، یکی را دو می بیند ؟ گفت : این سخن غلط صریح و کذب محض است ، زیرا که اگر چنین بودی باید که حال من ، این دو خروس را چهار دیدمی . لطایف الطوایف

 

شخصی دعوی خدایی می کرد . او را پیش خلیفه بردند . خلیفه او را گفت : پارسال اینجا کسی دعوی پیغمبری می کرد ، او را کشتند . گفت : نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم . (کلیات عبید زاکانی)

 

روزی هارون الرشید از کنار گورستان می گذشت ; بهلول و علیان مجنون را دید که با هم نشسته اند و سخن می گویند، خواست که با ایشان مطایبه (شوخی) کند. بفرمود تا هر دو را آوردند، گفت:من امروز دیوانه می کشم ، جلاد را طلب کنید ! فی الحال ، جلاد حاضر شد با شمشیر کشیده . علیان را بنشاندند که گردن زنند . گفت : ای هارون چه می کنی ؟ گفت :امروز دیوانه می کشم . گفت : سبحان الله ما در این شهر دو دیوانه بودیم ، تو سوم ما شدی . تو مارا بکشی ، چه کس تو را بکشد ؟(لطائف الطوائف . 417).

 

پسر خردسالی از خانه به درآمد . کسی از او پرسید : پدرت کجاست ؟ گفت در خانه است و دروغ بر خدا می بندد . پرسید : چگونه ؟ گفت : آیینه به دست گرفته و در آن چهره ی خود را می نگرد و می گوید : سپاس مر آن خدای را که نیکو ساخت صورت و سیرت مرا . لطایف الطوائف

 

روستایی ای با زن خویش در کار دامادی دو پسر جوان خود رای میزد و از تنگدستی و ناتوانایی خویش گله می کرد . پسر کهتر که تا آنگاه در گوشه ای خاموش نشسته بود ، چاره اندیشی را سر بر آورد و گفت : پدر !  امسال برای یکی مان زن بگیر ، سال دیگر برای برادرم. امثال و حکم دهخدا

 

خواجه ای برای خود آرامگاهی ساخت . یک سال تمام در آنجا کار کردند تا به پایان رسید . خواجه از استاد بنا که مرد ظریفی بود ، پرسید : این عمارت را دیگر چه می باید ؟ گفت : وجود شریف شما ! (لطائف الطوائف رویه ی 307 )

 

از ملانصرالدین پرسیدند: تو که می گویی از اولیا هستی چطوری می خواهی این مسئله را ثابت کنی؟ ملا گفت: من به هر درختی اشاره کنم سریع پیش من می آید. گفتند : اگر راست می گویی به آن درخت صنوبر اشاره کن تا بیاید پیش تو . ملانصرالدین سه بار درخت را صدا زد و گفت: ای درخت پیش من بیا. اما حتی برگ درخت هم تکان نخورد. ملا آرام به طرف درخت رفت و ایستاد. او را مسخره کردند و گفتند: درخت که جلو نیامد، چرا تو خودت جلو رفتی؟ ملانصرالدین جواب داد: اولیا کبر و غرور ندارند، اگر درخت پیش من نیامد من پیش درخت می روم.(ملانصرالدین رویه ی 615)


 

ظریفی پیر شده بود ، چنانکه بی عصا و مددگاری راه نمی توانست رفت . جوانی بر سبیل ظرافت او را گفت : به سنی رسیده ای که ارذل (پست ترین) عمر است و بلای جان مردم شده ای.گفت : امید می دارم که تو به این سن نرسی و پیر نشوی تا به محنت نیفتی و بلای جان مردم نشوی . لطائف الطوائف رویه ی 304

 

دهقانی در اصفهان ، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت . با حاجب گفت : با خواجه بگوی که خدای بیرون نشسته است ، با تو کاری دارد . حاجب با خواجه بگفت . به احضار او اشارت کرد ، چون درآمد پرسید که تو خدایی ؟ گفت : آری.گفت : چگونه ؟ گفت : حال آنکه من پیش از این ، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم ، کارگزارن تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستند ، خدا ماند ! (کلیات عبید زاکانی رویه ی 224 )

 
برگ نخست نیشخند


Your SEO optimized title