میهن نما
میهن نما
گفتاورد

بهمن سرکاراتی

دوست داشتن ايران يعنى حرمت اين مرز و بوم كهن و مردم آن را نگه‏ داشتن، گذشته خود را خوار نشمردن، ميراث خود را از بين نبردن، و زبان پارسى را كه از اركان هويت ملى است، به الفاظ بيگانه نيالودن. دوست داشتن ايران، يعنى از مرزهاى ميهن خود در برابر تركتازى دشمنان دفاع كردن و از آن مهم تر، از مرزهاى ذهن و جان خود و ذهن و جان فرزندانمان در برابر تهاجم هاى فرهنگى محافظت كردن. دوست داشتن ايران، يعنى دل به مهر ايرانيان باختن و خود را به زى تازى و فرنگى در نياوردن، نام پسران خود را اسكندر و تيمور و اوكتاى و چنگيز ننهادن. دوست داشتن ايران، يعنى آزرم نياكان خود را نگه داشتن.

روانشاد دکتر  بهمن سركاراتى

کاربردی
پیشنهاد ویژه

گويند كه سلطان محمود به شيخ فرقاني وعده داده‌ بود كه روزي لباس سلطاني خود را برتو مي‌پوشانم و با شمشيربالاي سر تو مي‌رسم و غلامان را خواهم آورد. وقتي سلطان محمود به زيارت شيخ آمد،‌ او به صحرا رفته بود. شخصي را به دنبال شيخ فرستادند كه به او بگويد سلطان براي ديدن تو از غزنين به اين جا آمده ‌است. تو نيز به خاطر او بيا و اگر نيامد، اين آيه را براي او بخواند كه : اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، خدا، رسولش و صاحبان امر را اطاعت كنيد. آن شخص بعد از مدتي نزد شيخ رسيد و پيام سلطان را به او گفت: شيخ در جواب گفت: مرا ببخشيد. فرستاده دوباره آن آيه را خواند.

شيخ گفت: به سلطان بگوييد كه چنان در اطاعت خدا و رسول خدا(ص) غرق شده‌ام تا چه رسد به اولي الامر!

آن شخص بازگشت و سخنان شيخ را به سلطان محمودگفت. سلطان محمودگفت: برخيزيد پيش او برويم كه او آن مردي نيست كه ما گمان مي‌كرديم. نزد شيخ مي‌رود و به او مي‌گويد: مرا پندي ده. شيخ گفت: چهار چيز را نگه دار: پرهيز از گناه، نماز به جماعت، سخاوت و مهرباني با خلق خدا. سلطان محمود گفت: براي من دعايي بكن. شيخ گفت: اين گونه در پنج نماز روزانه دعايت مي‌كنم كه خداوندا! مردان و زنان مومن را بيامرز. گفت: دعاي خاص بكن. شيخ گفت: اي محمود، عاقبت تو محمود باد! سپس سلطان محمود كيسه‌اي پر از طلا پيش شيخ گذاشت. شيخ نيز قرصي نان پيش محمود گذاشت و به او گفت: بخور!

سلطان محمود، نان را خورد و در گلويش گير كرد. شيخ گفت: حلقت گرفت؟! سلطان گفت: آري!

گفت: مي‌خواهي كيسه‌ي طلاي تو در گلوي من نيز گير كند؟ آن را بردار كه ما اين چيزها را نمي‌خواهيم.

سلطان گفت پس چيزي از من قبول كن. شيخ گفت نمي‌توانم. سلطان گفت پس يادگاري از خود به من بده!

شيخ پيراهن خود را به او داد. سپس هنگام رفتن سلطان محمود،‌براي او، از جا بلند شد. سلطان گفت: اول كه آمدم توجهي به من نكردي. حال كه مي‌روم براي من بلند مي‌شوي؟! راز اين كرامت چيست؟

شيخ گفت: ابتدا در لباس پادشاهي آمدي ولي در آخر با لباس درويشي مي‌روي. اكنون حال درويشان را پيدا كرده‌اي. اول براي پادشاهي برنخاستم؛ اما در آخر براي درويشي بر‌مي‌خيزم.

منيرالسادات موسوي

  • بازدید: 2629
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


گفتگو و پرسش و پاسخ
داستانزد ایرانی

کار نیکو کردن از پر کردن است

پشتکار و تمرین زیاد باعث می شود که کار به بهترین شکل ممکن انجام شود

پیشنهاد
دیدگاه کاربران
  • گویش مردمان همدان
    ما نه لریم نه لکیم نه کردیم نه ترکیم!!!فارسیم !!!شباهت گویش و لهجه دلیل بر یکسان بودن نیست .به کی پناه ببریم از دست این قوم گرایان توسعه طلب! نمایش / پاسخ
    فرستنده : ممد جولانی


Your SEO optimized title