گفتگو و پرسش و پاسخ
گفتاورد

فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید.

فردوسی بزرگ

تازه های تارنما
پیشنهاد ویژه
پذیرش آگهی

هنگامِ فرودین كه رساند ز ما درود
بر مرغزارِ دیلم و طرفِ سپید رود

كز سبزه و بنفشه و گل هایِ رنگ رنگ
گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش
جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود

جایِ دگر بنفشه یكی دسته بدروَند
وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

كوه از درخت گویی مردی مبارز است
پرهایِ گونه گونه زده چون جنگیان به خود

اشجار گونه گون و شكفته میانشان
گل هایِ سیب و آلو و آبی و آمرود

چون لوحِ آزمونه كه نقاشِ چربدست
الوانِ گونه گون را بر وی بیازمود

شمشاد را نگر كه همه تن قد است و جعد
قدّی ست ناخمیده و جعدی ست نابسود

آزاده را رسد كه بساید به ابر سر
آزاد بُن ازین رو تارك به ابر سود

بگذر یكی به خطـﮥ نوشهر و رامسر
وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود

آن گلسِتانِ طُرفه بدان فرّ و آن جمال
وان كاخ های تازه بدان زیب و آن نمود

از تیغِ كوه تا لبِ دریا كشیده اند
فرشی كش از بنفشه و سبزه است تار و پود


آن بیشه ها كه دستِ طبیعت به خاره سنگ
گل ها نشانده بی مددِ باغبان و كود

ساری نشید خوانَد بر شاخـﮥ بلند
بلبل به شاخِ كوته خوانَد همی سرود

آن از فرازِ منبر هر پرسشی كند
این یك ز پایِ منبر پاسخ دَهَدش زود

یك جا به شاخسار، خروشان تذروِ نر
یك سو تذروِ ماده به همراهِ زاد و رود

آن یك نهاده چشم، غریوان به راهِ جفت
این یك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود

بر طَرف رود چون بوزد باد بر درخت
آید به گوش نالـﮥ نای و صفیرِ رود

آن شاخ هایِ نارنج اندر میانِ میغ
چون پاره هایِ اخگر اندر میانِ دود

بنگر بدان درخش كز ابرِ كبود فام
برجَست و رویِ ابر به ناخن همی شخود

چون كودكی صغیر كه با خامـﮥ طلا
كژمژ خطی كشد به یكی صفحـﮥ كبود

بنگر یكی به رودِ خروشان به وقتِ آنك
دریا پیِ پذیره اش آغوش برگشود

چون طفلِ ناشكیبِ خروشان ز یادِ مام
كاینك بیافت مام و در آغوشِ او غنود


دیدم غریو و صیحه دریایِ آسكون
دریافتم كه آن دلِ لرزنده را چه بود؟

بیچاره مادری ست كز آغوشش آفتاب
چندین هزار طفل به یك لحظه در ربود

داند كه آفتاب، جگر گوشگانش را
همراهِ باد بُرد و نثارِ زمین نمود

زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاك
از چرخ بر گذاشته فریادِ رود رود !

بنگر یكی به منظرِ چالوش كز جمال
صد ره به زیب و زینتِ مازندران فزود

زان جایگه به بابُل و شاهی گذاره كن
پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود

بزدای زنگِ غم به رهِ آهنش ز دل
اینجا بوَد كه زنگ به آهن توان زدود

ملك الشعرای بهار

  • بازدید: 2082
 

دیدگاه خود را بنویسید



داستانزد ایرانی

آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب

اگر کار از کار گذشت دیگر نباید به کم و زیادش نگاه کرد

پیشنهاد
دیدگاه کاربران


سپید رود