میهن نما
میهن نما
گفتاورد

استاد غلامحسین یوسفی

کسی که ملت و مملکت خود را بحقیقت بشناسد، آنرا آگاهانه دوست خواهد داشت و هیچ انگیزه ای موجب نخواهد شد این پیوند در وجود او سستی گیرد. برعکس آنکه با مردم این مرز و بوم و روح و فکر آنها و فرهنگ ایران آشنا و بدان دل بسته نیست به اندک چیزی فریفته می شود و از ملت و وطن خود می گسلد . نمونه  آن را در بر خی از جوانان ما می توان یافت که خود را بدان راضی کرده اند که در کشوری دیگر ، شغلی دارند و خانه و اتوموبیلی و همسری غالبا بیگانه ، غافل از آنکه اگر تا پایان عمر هم در آن سرزمین خدمت کنند مردم آن دیار هرگز آنان را در خود جذب نخواهند کرد و از خودشان نخواهند شمرد . نتیجه آن که از خانه مانده اند و از بیگانه رانده.

شادروان استاد غلامحسین یوسفی

کاربردی
پیشنهاد ویژه

در گیر و دار جنگ انوشیروان با رومیان ، جنگ به پیرامون شام که در گستره ی سرزمینی ایران بود،کشیده شد . به درازا کشیدن جنگ شوند تهی شدن گنجِ سپاه و نیازهای سپاهیان شد .

از اندازه ی لشکر شهریار

کم آمد درم تنگِ سیسد هزار

انوشیروان با بزرگمهر هم اندیشی کرد و بنا بر این شد که از بازرگانان و سرمایه داران بومی  وام خواهند. پس از جستجو یک موزه* فروش (کفشکر) پدید آمد و پذیرفت که هزینه ی نیازهای لشکر ایران را بپردازد .

بدو کفشگر گفت کین من دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

کفشگر از بزرگمهر خواست که در برابر پرداخت هزینه، از شاه بخواهد که پروانه دهد تا کودک او به فرهنگیان سپرده شود و خواندن و نوشتن و کارهای دیوانی بیاموزد .

بزرگمهر داستان موزه فروش و توانایی او برای پرداخت هزینه های لشکر را به آگاهی انوشیروان رسانید . انوشیروان شگفت زده شد که چگونه در گستره ی فرمانروایی او یک کفشگر می تواند از پس هزینه های یک لشکر بزرگ برآید !

چنین گفت از آنپس که یزدان سپاس

مبادم مگر پاک و یزدان شناس

که در پادشاهی یکی موزه دوز

برین گونه شادست و گیتی فروز

که چندین درم ساخته باشدش

مبادا که بیداد بخراشدش

بزرگمهر سپس از آرزو و خواهش موزه فروش و سپردن فرزندش به فرهنگیان سخن گفت .انوشیروان را خشم در برگرفت و فرمان داد تا هر چه از موزه فروش گرفته اند ، پس فرستند ! انوشیروان با دبیر شدن کودکانی از طبقات پایین دست ، همداستان نبود .

چو بازارگان بچه گردد دبیر

هنرمند و با دانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند به تخت

دبیری ببایدش پیروز بخت

هنر یابد از مرد موزه فروش

سپارد بدو چشم بینا و گوش

به دست خردمند و مرد نژاد

نماند جز از حسرت و سردباد!

شود پیش او خوار مردم شناس

چو پاسخ دهد زو پذیرد سپاس

به ما بر پس از مرگ نفرین بود

چن آیین این روزگار این بود!

پس از اینکه درم های کفشگر را پس فرستادند دلش پر درد و غم شد .

فرستاده برگشت و شد با درم

دل کفشگر گشت پر درد و غم!

بن مایه : شاهنامه ی فردوسی - پیرایش استاد خالقی مطلق

..............................................................

* موزه یا موزاک = کفش و چکمه

  • بازدید: 477
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان داستان های شاهنامه داستان انوشیروان با موزه فروش (کفشگر)


Your SEO optimized title