میهن نما
میهن نما
سخنی از دانندگان

آنکه همیشه لبخندی بر لب دارد شادی را به همگان هدیه می دهد .

ارد بزرگ

کاربردی
تبلیغات
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
تبلیغات
برگ نخست داستان داستان های مثنوی طوطی و بقال
میانگین امتیار کاربران: / 5
بسیار بدبسیار خوب 

يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.

دکتر محمود فتوحی.


  • بازدید: 1509
 

نظرات  

 
0 #1 مهرزاد 10 خرداد 1390 ساعت 16:11
شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي
-----
شیشه افتاد و شکست و روغن ها ریخت...
نقل قول
 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید


تبلیغات
درگاه کاربران
داستانزد ایرانی

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

همیشه نمی توان سواره رفت بالاخره جهان پستي و بلندي دارد

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
داده های تارنما
شمار هموندان : 280
شمار نوشته ها : 2879
پیوندها : 7
شمار بازدید ها : 3295476
باشندگان در تارنما
ما 50 مهمان آنلاین داریم
تبلیغات


Your SEO optimized title