يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدمها حرف ميزد و زبان انسانها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتريها شوخي ميكرد و آنها را ميخنداند. و بازار فروشنده را گرم ميكرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغنها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغنها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نميگفت و شيرين سخني نميكرد. فروشنده و مشتريهايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و ميگفت كاش دستم ميشكست تا طوطي را نميزدم او دعا ميكرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان ميگذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچلها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغنها را ميريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر ميكرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.
دکتر محمود فتوحی.

- بازدید: 1081

شگفتیهای شهر سوخته
زناشويي در ايران باستان
پوشش زنان ایرانی در گذر زمان
گریه کردن رضا شاه
آیین سیزده بدر
پنجره های ارسی در معماری ایران
شاهنامه به زبان ساده
عشایر و کوچ نشینان ایران
نامزدي محمدرضا پهلوي با فرح ديبا
سندی تاریخی درباره شیوه حمله اعراب به ایران
کوه خواجه سیستان
نقاشی سفره هفت سین
آهنگ آرش کمانگیر از امیر تاجیک
تجلي شاهنامه در نقاشي قهوه خانه اي 




نظرات
-----
شیشه افتاد و شکست و روغن ها ریخت...
لینک RSS این نظر