میهن نما
میهن نما
گفتاورد

مردمان را عیب مکنید که هیچ کس بی عیب نیست.

بزرگمهر

کاربردی
تازه های تارنما
پیشنهاد ویژه

روزی حجاج این یوسف در صحرا با معدودی چند از خاصان خود سیر می‌کرد. از دور غلامی شبان دید که گوسفند می‌چرانید. ملازمان را گفت: "شما بر جا باشید تا من با آن صحبتی دارم."  پس اسب خود را برانگیخت و بر سر او رفت و سلام کرد. او جواب داد. حجاج ازو پرسید که ای غلام، حجاج ابن یوسف بر شما چگونه حاکم است؟ غلام گفت: "لعنت خدا بر او باشد که هرگز ظالم‌تری از او بر مسند حکومت ننشسته، بی‌رحمی، سفاکی، خدانترسی بی‌باکست. امید دارم که روی زمین از لوث ظلم او پاک شود."  حجاج گفت: "مرا می‌شناسی؟"  گفت: "نی!"  گفت: "منم حجاج!" غلام گفت: "مرا می‌شناسی؟" حجاج گفت: "نی!" غلام گفت: "منم دردان، از غلامان آپی‌شورم و در هر ماه مرا سه بار صرع می‌گردد و دیوانه می‌شوم و امروز در روز جنون من است." حجاج بخندید و او را خلعت بخشید.

  • بازدید: 2021
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 24 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان حکایت داستان حجاج و دیوانه
گفتگو و پرسش و پاسخ
داستانزد ایرانی

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

کار از کار گذشت

پیشنهاد
دیدگاه کاربران
  • قصه ی تکرار آرش
    وقتی برا بار اول توی کتاب ادبیات خوندمش توی دفترچه یادداشتم،یادداشتش کردم انگار فهمیده بودم قراره یه روزی نباشه نمایش / پاسخ
    فرستنده : حسینی


Your SEO optimized title