میهن نما
میهن نما
گفتاورد

اردشير بابکان

بدانید که برافتادن حکومت‌ها نخست از بیکار رها کردن مردمان و سرگرم نساختن ایشان به کارهای سودمند آغاز شده است. اگر بیکاری در مردمان رواج یافت، از بیکار ماندن، درنگریستن به کارها و باریک شدن در کار فرمانروایی برخیزد.

اردشیر بابکان

کاربردی
پیشنهاد ویژه

کافرى، غلامى مسلمان داشت . غلام به دین و آیین خود سخت پایبند بود و کافر، او را منعى نمى‏کرد . روزى سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگیر تا برویم . در راه به مسجدى رسیدند. غلام گفت:اى خواجه!اجازت مى‏فرمایى که به این مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولى چون نمازت را خواندى، به سرعت باز گرد. من همین جا مى‏ایستم و تو را انتظار مى‏کشم .
نماز در مسجد پایان یافت . امام جماعت و همه نمازگزاران یک یک بیرون آمدند . اما خواجه هر چه مى‏گشت، غلام خود را در میان آن‏ها نمى‏یافت . مدتى صبر کرد؛ پس بانگ زد که اى غلام بیرون آى. گفت: نمى‏گذارند که بیرون آیم . چون کار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که غلامش را گرفته و نمى‏گذارد که بیرون آید . در مسجد، جز کفشى و سایه یک کس، چیزى ندید . از همان جا فریاد زد: آخر کیست که نمى‏گذارد تو بیرون آیى . غلام گفت: ((همان کس که تو را نمى‏گذارد که به داخل آیى . ))

برگرفته از: فیه ما فیه، تصحیح فروزانفر، ص 113 .  ( حکایت پارسایان - رضا بابایی )

  • بازدید: 1423
 

دیدگاه ها 

 
-1 #1 آیدا 20 آذر 1392 ساعت 21:12
داستان جالبی بود
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان حکایت داستان همان کس


Your SEO optimized title