میهن نما
میهن نما
گفتاورد

هرقلبی که برای ایران نمی تپد بهترآن است که هرگز نتپد. 

پروفسور محمود حسابی

کاربردی
پیشنهاد ویژه

پیرزالی که سه گاو داشت ، با دخترش مهستی در روستای تکاو زندگی می کرد .

داشت زالی به روستای تگاو

مهستی نام دختری و سه گاو

یک زمان دختر پیرزال بیمار شد و رنگ از رخساره اش پرید و روز به روز اندام زیبایش به لاغری گرایید . پیرزال بسیار اندوهگین شد . هر روز ورد زبانش این بود که : تو چرا مریض شدی ؟ کاش من به جای تو مریض می شدم . الهی مادر پیش مرگ تو بشود ولی تو سلامتت را بازیابی .

از قضا ، روزی یکی از گاوهای پیرزن که سرش را برای نوشیدن آب در دیگ کرده بود ، سرش در دیگ گیر کرد . چون سرش را بالا آورد ، دیگ هم بالا آمد ، ترس گاو را فراگرفت ، هیچ جا را نمی دید و همینطور بی هدف این سو و آنسو می دوید ، تا اینکه وارد خانه شد و یک راست به طر ف پیرزن رفت .

پیرزن گمان کرد که دعای وی مستجاب شده و این عزرائیل است که آمده جان او را بگیرد .زبانش بند آمد و به جای آنکه بگوید : ملک الموت. گفت : ای مقلوت ، به خدا من مهستی نیستم ، من یک پیرزال رنجورم ، تو اگر آمده ای جان مهستی را بگیری ، اشتباه نکن ، او آنجاست ، برو آنجا ، از من بگذر ، تو میدانی و آن دختر ، هر کار دلت می خواهد بکن .

یار نبود که بر درِ زندان

چشم گریان و لب بود خندان

یارت آن باشد ار نیاری خشم

که ز سر بفکند برای تو چشم

گیرد ار پرسیش پسندیده

گفته ناگفته دیده نادیده

هرکه وقت بلا ز تو بگریخت

به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت

....................

حدیقه الحقیقه سنایی

نثر : دکتر غلامحسین غلامحسین زاده

  • بازدید: 2047
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان داستان های کوتاه داستان پیرزن و سه گاو


Your SEO optimized title