میهن نما
میهن نما
گفتاورد

جهانشاه درخشانی 

خاستگاه آریاییان فلات ايران بوده و همه‌ي کوچ‌ها از این فلات به جاهای دیگر انجام گرفته است. اين مردم در پايان يخبندان كه نزدیک 12 هزار سال پیش بوده، در ايران مي‌زيسته‌اند. با نگاه به اينكه هر چه به گذشته برگرديم هوا سردتر بوده، بنابراين اين خاستگاه مي‌بايستي در جنوب ايران بوده باشد كه هوا گرم‌تر بوده است، و کم‌کم با گرم‌تر شدن هوا اين مردم به سوی شمال آمده و به مركز فلات ايران رسيده‌اند و سپس با پیدایش گرماي بسيار بالا در میانه هزاره‌ي پنجم ق.‌م، به سرزمین‌های شمالي تا شمال اروپا کوچیده‌اند. براي مردمان ایرانی خاستگاهي جز فلات ايران نمي‌توان اندیشید و در آغاز تمدن پراكندگي ایرانیان به شرق و غرب آغاز مي‌شود.

دکتر جهانشاه درخشانی

کاربردی
پیشنهاد ویژه

سال‌ها پيش، دهقاني بود که زمين و باغ زيادي داشت. پسري هم داشت تنبل و بيکار كه جز خوش‌گذراني کار ديگري نداشت. پسر هر شب با دوستانش به خوش‌گذراني مي‌رفت. دهقان هر چه او را نصيحت مي‌کرد كه دست از اين كارها بردارد و به فكر زندگي‌اش باشد، گوش نمي‌كرد.

تا اين‌كه پدر مُرد و همه ثروتش به دست پسر افتاد. دوستان پسر، چند برابر شدند.

مادر پسر که زن دانا و فهميده‌اي بود، به او گفت: «پسرم، با اين‌ها نگرد. اين‌ها دوستان خوبي نيستند. اين‌ها دوست جيب تو هستند، نه دوست خودت. تا وقتي پول داشته باشي، دور و برت مي‌چرخند. وقتي هم پولت تمام شد، ولت مي‌كنند و مي‌روند.»

پسر خنديد و گفت: «نه مادرجان، اين‌ها اين‌طوري نيستند. اين‌ها خيلي خوب‌اند. هر چه من بگويم، گوش مي‌كنند و هر چه بخواهم، بهم مي‌دهند؛ حتّي حاضرند جانشان را فداي من كنند.»

مادر گفت: «حالا كه اين‌طور است، بهتر است چند نفر از آن‌ها را امتحان كني. اين‌طوري معلوم مي‌شود كه آن‌ها دوست خودت هستند يا دوست پول‌هايت.»

پسر گفت: «فكر خوبي است. باشد. امتحان مي‌كنم.»

فرداي آن روز، پيش چند تا از دوستانش رفت و گفت: «تازگي‌ها موشي در خانه ما پيدا شده که همه را ذلّه کرده است. اين موش بدجنس ديشب گوشت‌كوب ما را خورد.»

دوستانش به هم نگاه كردند. يكي از آن‌ها گفت: «بله، درست است. اتّفاقاً همين بلا سر ما هم آمد و موشي گوشت‌کوب ما را برداشت و به سوراخش برد.»

يکي ديگر از آن‌ها گفت: «اين که چيزي نيست؛ ما موشي داريم كه يك روز نصف اثاث‌مان را به لانه‌اش برد.»

ديگري گفت: «پس نمي‌دانيد موش ما چه کار کرده. اگر بشنويد، شاخ در مي‌آوريد. موش ما، گوشت‌کوب و وسايل خانه و حتّي آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برد.» پسر دهقان با خوشحالي نزد مادرش برگشت و گفت: «ديدي مادر؟ ديدي؟ دوستان من آن‌قدر خوب هستند كه دروغ به اين بزرگي را از من قبول كردند.»

مادر گفت: «همين نشان مي‌دهد كه آن‌ها دوستان خوبي نيستند؛ چون دوست خوب آن است كه به تو راست بگويد؛ نه آن‌كه دل تو را خوش كند.»

پسر عصباني شد و گفت: «بي‌خود نيست كه گفته‌اند با زن‌جماعت نبايد مشورت كرد.»

روزها و ماه‌ها گذشت. پسر دهقان، تمام ارث پدر را بر باد داد. روزي در جمع دوستانش نشسته بود. يك‌دفعه آهي كشيد و گفت: «ديشب فقط يک نان توي سفره داشتم که آن را هم موش خورد.»

دوستانش خنديدند. يكي از آن‌ها گفت: «عجب حرفي مي‌زني؟ مگر موش مي‌تواند يك نان درسته را بخورد؟»

ديگري گفت: «اگر ده تا هم بودند، نمي‌توانستند بخورند.»

پسر دهقان خواست بگويد مگر شما همان‌هايي نيستيد كه مي‌گفتيد موش خانه‌تان، گوشت‌کوب و وسايل خانه و حتّي آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برده؛ امّا چيزي نگفت و با دلي شكسته به طرف خانه‌اش به راه افتاد.

مرزبان نامه - بازنويسي محمّدرضا شمس-چاپ روزنامه ی اطلاعات

  • بازدید: 2091
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.



Your SEO optimized title