میهن نما
میهن نما
گفتاورد

استاد منصور رستگار فسایی

ایران سرزمینی است که به دوام و استواری در چهار راه گیتی می بالد . چنان که در برابر تمام یورش ها پایدار و نستوه ، ایستادگی کرده است . مردمان این خاک ، نسل اندر نسل ، مفهوم ایرانی بودن و ایرانی ماندن را به فرزندان خود منتقل کرده اند . ایرانیان پس از پذیرش اسلام ، پادشاهی فرهنگی را جانشین پادشاهی سیاسی کرده و هرگز از حضوری موثر و ژرف در جهان برکنار نبوده اند .

استاد منصور رستگار فسایی

کاربردی
پیشنهاد ویژه

با گل گفتم ابر چرا می‌گرید

ماتم‌زده نیست بر کجا می‌گرید

گل گفت اگر راست همی باید گفت

بر عمر من و عهد شما می‌گرید

 

دو نعمتست مرا کان ملوک را نبود

به روز راحت شکر و به روز رنج شکیب

 

آلودهٔ منت کسان کم شو

تا یک شبه در وثاق تو نانست

 

چندان که مروتست در دادن

در ناستدن هزار چندانست

 

برترین مایه مرد را عقلست

بهرین پایه مرد رد تقویست

 

ز مردمان مشمر خویش را به هیات و شکل

که مردمی نه همین هیکل هیولا نیست

 

تو مرا گر پیاده‌ام منکوه

که مرا از پیادگی گله نیست

 

زمانه روزی چند از طریق عشوه گری

دهد بهار بقای ترا جمال بهشت

ولیک باد خزانش چو شاخ عمر شکست

به موت بستر و بالین کند ز خاک و ز خشت

 

صورت‌گر فطرت ننگارد چو تویی

دوران فلک برون نیارد چو تویی

هرچند همه جهان تو داری لیکن

ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی

 

 

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان

عیشی که به عمرها توان گفت از آن

یاران همه انگشت زنان گرد رزان

من در غم تو نشسته انگشت‌گزان

 

من دل به کسی جز از تو آسان ندهم

چیزی که گران خریدم ارزان ندهم

صد جان بدهم در آرزوی دل خویش

وان دل که ترا خواست به صد جان ندهم

 

آن دیده ندارم که به خوابت بینم

یا آن رخ همچو آفتابت بینم

از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست

می‌ریزم اشک تا در آبت بینم

 

یاران به جهان چشم چو گل بگشادند

هر یک دو سه روز رنگ و بویی دادند

چون راست که بر بهار دل بنهادند

ازبار یگان یگان فرو افتادند

 

چندان که مرا دلبر من رنجاند

گر هیچ کسی نداند ایزد داند

یک دم زدن از پای فرو ننشیند

تا بر سر آب و آتشم ننشاند

 

نه مشکل روزگار حل خواهد شد

نه دور فلک همی بدل خواهد شد

زین پس من و عشق و می که این روزی دو

تا روز دو بر باد اجل خواهد شد

 

موری که به چاه شست بازی گذرد

بی‌تو شب من بدان درازی گذرد

وان شب که مرا با تو به بازی گذرد

گویی که همی بر اسب تازی گذرد

 

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت

وان مایه که کردمی بدان سود گذشت

افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید

پس چون شب وصل دلبران زود گذشت

 

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت

تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت

چون دید کزو قدم بر آتش دارم

بگذاشت مرا و آبم از سر بگذشت

 

ای یار مرا غم تو یارست

عشق تو ز عالم اختیارست

با عشق تو غم همی گسارم

عشق تو غمست و غمگسارست

 

عشق تو از ملک جهان خوشترست

رنج تو از راحت جان خوشترست

 

مرا دانی که بی‌تو حال چونست

به هر مژگان هزاران قطره خونست

ای دوست به کام دشمنم کردی

بردی دل و زان پسم جگر خوردی

چون دست ز عشق بر سر آوردم

از دست شدی و سر برآوردی

 .................

انوری

  • بازدید: 589
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


گفتگو و پرسش و پاسخ
داستانزد ایرانی

تیری که در رفت به دست نیاید

عمر رفته و گذشته را نمی توان دوباره بدست آورد

پیشنهاد
دیدگاه کاربران


Your SEO optimized title