میانگین امتیار کاربران: / 4
بسیار بدبسیار خوب 

ز پیمان نگردند ایرانیان
ازین در کنون نیست بیم زیان !

از گفتارهاي پيرانِ ويسه پهلوان توران دربارة ايرانيان

● مقدمه ای بر سرگذشت سیاوش که از پیمان خود برنگشت
در تاریخ باستانی کشور ما ، پیمان و عهد بستن و پیمان گرفتن از دیگران در انجام امور جاری زندگی ، امری معمول و با مایه و جوهر تقدس همراه بوده است . کسی که پیمان می بست حتی شفاهی و به صورت قول و قرار ساده ، به هیچ عنوان حاضر به برگشتن از قول و قرار خود نبوده است . یکی از موارد مهم بستن پیمان و نتایج تاثیر گذار آن که منجر به بروز یک رویداد غمگینانه و قصه سوگوارانه و ماندگار در تاریخ باستان و ادبیات فارسی در همه قرون ، شده است جریان پیمان بستن سیاوش پسر کاووس شاه با افرسیاب پادشاه توران زمین است .
طبق روایت حکیم فردوسی در نامور نامه ، کیکاووس پسر قباد پس از فوت پدر به پادشاهی رسید . کاووس مردی خودکامه و گرم و سرد روزگار ناچشیده بود و هوس های خام در سر می پروراند و بدون مطالعه و بررسی کامل و بدون مشورت با بزرگان، تصمیم می گرفت .
پس از جریان طولانی نظر داشتن سودابه همسر کاووس به سیاوش و خودداری سیاوش از تن دادن به خواسته سودابه ، و بالاخره گذشتن سیاوش از آتش و رسوا شدن سودابه ،کاووس دستور داد سودابه را به دار مجازات بیاویزند . سیاوش پیش خود فکر کرد اگر این اتفاق روی دهد در نهایت کاووس پشیمان خواهد شد و بر مشکلات او اضافه خواهد شد . پس نزد کاووس رفت و درخواست بخشش سودابه را کرد و کاووس هم پذیرفت .
● رفتن سیاوش به جنگ با افراسیاب
در همین زمان کاووس از طریق کارگاهان و مرزبانان خود آگاهی یافت که افراسیاب پادشاه توران زمین با صد هزار سپاهی به مرزهای ایران نزدیک می شود . کاووس هراسان شد و بزرگان لشکرش را فراخواند و گفت باید آماده شویم و من خودم به جنگ افراسیاب بروم و کاری کنم که دیگر هوس تاختن به مرزهای ایران را نکند . بزرگان لشکر گفتند که چرا خود می خواهی به جنگ بروی از میان پهلوانان لشکر کسی را بگزین و به جنگ اعزام کن . کاووس گفت کسی را نمی شناسم که تاب مقاومت در برابر افراسیاب را داشته باشد . سپس بزرگان را مرخص کرد تا بتواند چاره ای بیندیشد.
سیاوش نیز که در آن جلسه بود به فکر فرورفت و پیش خود گفت بهتر است به جنگ افراسیاب برود تا هم از دسیسه های سودابه در امان باشد و هم لیاقت و کاردانی خود را به نمایش بگذارد ، پس پیشنهاد خود را به کاووس گفت و کاووس نیز از این پیشنهاد خوشحال شد و رستم را به همراه سیاوش به جنگ افراسیاب فرستاد .
سیاوش با لشکر به نزدیک بلخ رسید و ابتدا در حوالی بلخ سه جنگ با سپهرم و بارمان از سرداران افراسیاب روی داد و آنها شکست خوردند و به سمت افراسیاب عقب نشستند.
گرسیوز برادر افراسیاب به نزد وی آمد و جریان شکست از سیاوش را شرح داد ولی افراسیاب غمی به خود راه نداد و واهمه ای از سیاوش نداشت و دستور برپائی جشن و سرور را داد . همان شب افراسیاب وقتی که در خواب بود خواب ترسناکی دید و خواب گزاران در تعبیر خواب به وی گفتند که با سیاوش نباید جنگ کنی چون علاوه بر آنکه خودت کشته می شوی توران زمین هم به دست سیاوش ویران می گردد .
● پیمان کردن سیاوش با افراسیاب
افراسیاب با بزرگان خود مشورت کرد و چاره کار در آن دیدند که با سیاوش صلح نمایند . پس گرسیوز برادر خود را با هدایا و و پیش کش های زیاد به نزد سیاوش فرستاد و پیغام صلح داد .
رستم و سیاوش پس از شنیدن پیغام صلح ازگرسیوز ، به وی گفتند یک هفته دیگر جواب ترا خواهیم داد .
تهمتن بدو گفت یک هفته شاد / بباشیم تا پاسخ آریم یاد
بدین خواهش اندیشه باید بسی/ همان نیز پرسیدن از هر کسی
سیاوش با رستم مشورت کرد و رستم برای کسب اطلاع از چگونگی لشکر افراسیاب ، افرادش را به اطراف فرستاد و همه گونه اطلاعات جمع آوری کرد و مطمئن شد که حیله ای درکار نیست و در نهایت قرار شد صلح را بپذیرند و پیمان صلح با افراسیاب ببندند ، ولی با شرایطی که آنها تعیین می کنند پس گرسیوز را خواستند و شرایط را به وی گفتند :
پس آنگه بگفتش که از کار تو / پر اندیشه بودیم و گفتار تو
تو پاسخ رسانی به افراسیاب/  که از کین تهی کن سر اندر شتاب
کسی کو ببیند سرانجام بد/  ز کردار بد بازگشتن سزد
دلی کز خرد گردد آراسته/  یکی گنج باشد پر از خواسته
اگر زیر نوش اندرون زهر نیست/ دلت را ز رنج و ز کین بهر نیست
چو پیمان همی کرد خواهی درست/ تنی صد که پیوست خون تست
ز گردان که رستم بداند همی / کجا نامشان بر تو خواند همی
بر من فرستی به رسم گوا / که باشد به گفتار تو بر گوا
و دیگر از ایران زمین هر چه هست/  که آن شهر ما را تو داری بدست
بپردازی و خود به توران شوی/ زمانی ز جنگ و زکین بغنوی
نباشد جز از راستی در جهان/ به کینه نبندم یک تن میان
فرستم یکی نامه نزدیک شاه/ مگر باشتی باز خواند سپاه
افراسیاب با آنکه شرایط برایش دشوار بود و دادن چنان تضمین بزرگی برایش گران تمام می شد ، ولی قبول کرد و صد نفر از خویشان و سردارانش را به رسم گروگان به نزد سیاوش فرستاد و شهرهای اشغال شده ایران را تخلیه کرد و به مرز توران عقب نشست .
برانسان که رستم همی نام برد/ ز خویشان نزدیک صد بر شمرد
سوی شاه ایران فرستادشان / بسی خلعت و نیکویی دادشان
بخارا و سغد و سمرقند و چاج/ سپنجاب و آن کشور و تخت و عاج
تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ/ بهانه نجست و نکرد او درنگ
در حقیقت سپاه ایران و سیاوش بدون جنگ به خواسته خود رسیده بودند . سیاوش پس از این مرحله بدنبال مردی چربگوی و سخندان بود که وی را نزد کاووس فرستد و برای پیمان صلحی که با افراسیاب از کاووس بسته بود ، تائید بگیرد . رستم به سیاوش گفت کسی غیر از من مناسب بردن پیغام تو نیست .
چنین گفت با او گو پیلتن/ کزین در که یارد گشادن سخن ؟
همانست کاووس کز پیش بود/ ز تیزی نکاهد ، بخواهد فزود
مگر من شوم نزد شاه جهان/ کنم آشکارا بر و بر نهان
سیاوش رستم را با نامه و توضیح جریان کارها به نزد کاووس فرستاد . رستم با شتاب به نزد کاووس آمد و جریان جنگ و درخواست صلح و قبول شرایط و دادن تضمین از جانب افراسیاب و پیمان صلح بستن سیاوش با وی را شرح داد . کاووس از گفتار رستم برآشفت و به وی گفت سیاوش جوان بود و خام تو چرا صلح را پذیرفته ای ؟ مگر از حیله و فتنه افراسیاب خبر نداری ؟ رستم در جواب گفت ؛ که تو خودت گفتی در جنگ پیش دستی نکنیم ما هم چنین کردیم تا افراسیاب پیشنهاد صلح داد و ما هم پذیرفتیم .
کسی کاشتی جوید و سور بزم / نه نیکو بود پیش رفتن به رزم
و دیگر که پیمانشکن نیز شاه / نباشد پسندیده و نیکخواه
رستم در خاتمه گفت ؛ که از سیاوش ، پیمان شکستن نخواه که وی نخواهد پذیرفت .
ز فرزند پیمان شکستن مخواه مگر آنچه اندر خورد با گناه
نهانی چرا گفت باید سخن/ سیاوش ز پیمان نگردد ز بن
ازین کار اندیشه کرده ست شاه / برآشوبد آن نامور پیشگاه
مکن بخت فرزند خود را دژم/ نبینی دل خویش زین پس خرم
کاووس نه تنها به توصیه رستم گوش نداد بلکه رستم را به تحریک سیاوش به پذیرش صلح و تن آسانی متهم کرد و گفت تو همینجا بمان تا توس را به نزد سیاوش بفرستم و اگر سیاوش فرمان مرا نپذیرد باید لشکر را به توس بسپرد و خود برگردد . رستم از گفتار کاووس بسیار ناراحت شد و به وی گفت :
اگر توس جنگی تر از رستم است / چنان دان که رستم به گیتی کم است
و با خشم از پیش کاووس خارج شد و به سیستان برگشت.
کاووس بلافاصله نامه ای به سیاوش نوشت و به وی تکلیف کرد که صد گروگان را به دربارش بفرستد و خودت هم به افراسیاب حمله کن تا توس به پشتیبانی تو برسد.
● احترام و تعهد سیاوش به پیمان
سیاوش با خواندن نامه کاووس به فکر فرورفت و اندیشید که کاووس چرا بدنبال جنگ است ؟ اگر گروگان ها را به دربار کاووس بفرستد بی گمان همه آنها را خواهد گشت .
بعد از تفکر بسیار به این نتیجه رسید که سر از فرمان یزدان نباید کشید و پیمان شکنی نکند و از پیمان بسته شده با افراسیاب ، سرنگرداند .
برین گونه پیمان که من کرده ام/ به یزدان و سوگندها خورده ام
اگر سر بگردانم از راستی/ فراز آید از هر سویی کاستی
زبان برگشایند هر کس به بد/ به هر جای بر من چنان چون سزد
پراگنده شد در جهان این سخن/ که با شاه ترکان فگندیم بن
به کین بازگشتن همیدون ز دین/ کشیدن سر از آسمان و زمین
چنین کی پسندد به من کردگار ؟/ کجا بر دهد گردش روزگار
سیاوش بر پایبندی به پیمان و برنگشتن از آن تصمیم گرفت و از سردار لشکر خود زنگه شاوران ، خواست گروگانها را به نزد افراسیاب ببرد و به وی بگوید که چه اتفاقی افتاده است ، و پیش خود فکر کرد که من هم باید به گوشه ای از جهان بروم تا نامم از کاووس پنهان ماند . بدین ترتیب لشکر را به بهرام گودرز سپرد و خودش به سوی توران رفت .
سیاووش پس از مدتی که در دربار افراسیاب بود ، فرنگیس دختر افراسیاب را به همسری گرفت و سالیان زیادی در توران زمین به زندگی پرداخت تا با دسیسه گرسیوز ، افراسیاب بدو بدگمان شد و در نهایت خون وی را بی گناه ، برخاک ریخت و آن سوگ عظیم را پدید آورد که در حافظه تاریخ ایران باستان ثبت و تا کنون باقی مانده است .
همه این سرگذشت غم انگیز و سوگ ماندگار به دلیل تعهد و پایبندی سیاوش به عهد و پیمان خویش بوده است .
سیاوخش از بهر پیمان که بست / سوی تیغ و نیزه نیازید دست
● تشریفات بستن عهد و پیمان
حکیم فردوسی در شاهنامه برای بستن پیمان یا پیمان ستاندن ، قبول تعهد ، سوگند خوردن و دادن قول و وعده انجام یا عدم انجام کاری ، مراسم و تشریفات خاصی را شرح داده است . یکی از راههای بیان شده در شاهنامه بستن پیمان به صورتی حضوری و دست دادن یا دست در دست گرفتن برای بستن پیمان بوده است .
گرفت آن زمان سام دستش به دست / همان عهد و سوگند پیمان ببست
به سیندخت بخشید دستش به دست/  گرفت و یکی نیز پیمان ببست
جهاندار بگرفت دستش به دست / بران گونه کو گفت پیمان ببست
چو بگشاد لب زود پیمان ببست/  گرفت آن زمان دست ایشان به دست
بگویم ز گوهر همه هر چه هست چو دستم بگیری به پیمان به دست
راه دیگر بستن عهد یا ستاندن پیمان ، ادای سوگند توسط طرف مقابل بوده است . با خوردن سوگند یک طرف متعهد می شده است که مفاد پیمان را محترم بشمارد و از آن نتابد یا سرپیچی نکند .
جوان نیکدل بود ، پیمانش کرد/  چنان کو بفرمود سوگند خورد
بسوگند پیمان کن اکنون یکی/ ز گفتار من سر نپیچ اندکی
که چندین به سوگند پیمان کند / به خوبی زبان را گروگان کند
به سوگند پیمان کنم پیش تو / کزان پس نباشم بد اندیش تو
چو با من به سوگند پیمان کنی/ بکوشی که پیمان من نشکنی
به سوگند پیمانت خواهم یکی/ کزان نگذری جاودان اندکی
چو بگشاد لب زود پیمان ببست / گرفت آن زمان دست ایشان به دست
● پیمان شکستن
در شاهنامه در باره پیمان شکستن و عدم تعهد به سوگند و قول و قرار و تقبیح این عمل ابیات متعدد وجود دارد . حکیم فردوسی پیمان شکستن را امری ناپسند نزد کلیه افراد و بخصوص انسانهای نیکخواه می شمرد
و دیگر که پیمان شکن نیز شاه/ نباشد پسندیده نیکخواه
ندانی که مردان پیمان شکن /ستوده نباشند بر انجمن
عهد و پیمان شکستن همردیف است با انجام گناه و کاری که مورد قبول یزدان و پروردگار نمیباشد .
ز فرزند پیمان شکستن مخواه/ مگر آنچه اندر خورد با گناه
فرد پیمان شکن بدلیل انجام کار ناپسند وغیر معمول ، سایر اعمال و کارها را نیز نمی تواند به درستی و صحت انجام دهد .
چو پیمان شکن باشی و تیز مغز / نیاید ز دست تو یک کار نغز
عهد و پیمان شکستن برابر است با دشمنی و عداوت جستن است و فرد پیمان شکن همیشه بسوی بدی و گناه تمایل دارد .
چو پیمان شکستن چه کین ساختن/ همیشه به سوی بدی تاختن
افراد جامعه ، انسان پیمان شکن بخصوص بزرگان و مدیران و سرکردگان ، فردی سنجیده و با وقاری نمی دانند و همیشه مورد تمسخر دیگران واقع شده و به وی خواهند خندید .
سپهبد کجا گشت پیمانشکن/ بخندد برو نامدار انجمن
اگر انسانی پیمان شکن باشد و به عهد و پیمان خود پای بند نباشد ، سرنوشت بدی در انتظار وی خواهد بود .
چو پیمان آزادگان بشکنی/ نشان بزرگان به خاک افکنی
چو بشکست پیمان شاهان/ داد نبود از جوانیش یک روز شاد
فرد پیمان شکن انسانی بی ارزش است و پس از مرگ ارزش کفن کردن ندارد و یا ممکن است به مرگی دچار شود که بدون پوشش و کفن در گور قرار گیرد .
مبادا که باشی تو پیمان شکن / که خاکست پیمان شکن را کفن
مشو یاور مرد پیمانشکن/ که پیمانشکن کس نیرزد کفن
نیم من بد اندیش و پیمانشکن/ که پیمانشکن خاک یابد کفن
● گروگان یا تضمین پیمان
گرفتن تضمین یا گروگان در قبال بستن پیمان و عهد کردن و تعهد پذیرفتن از زمان باستان معمول و جاری بوده است در شاهنامه بارها ارائه گروگان یا تضمین در مقابل پیمان بستن اشاره شده است و این گروگانها تنوع داشته است و بعضی اوقات موارد نامحسوس و ناملموس و در پاره موارد اشخاص یا اشیاء ملموس و مادی بوده است .
بخواهم من او را پیمان کنم / زبان را به نزدت گروگان کنم
که چندین به سوگند پیمان کند/ به خوبی زبان را گروگان کند
چو پیمان همی کرد خواهی درست/ تنی صد که پیوست خون تست
به پنجم که گفتی پیمان کنم/  ز توران سران را گروگان کنم
همه سربسر با تو پیمان کنند / روانها به مهرت گروگان کنند
به نیکی گراییم و پیمان کنیم/ به داد و دهش تن گروگان کنیم
به یزدان پناهید و پیمان کنید / روان را به مهرش گروگان کنید
در زمان کنونی برای بستن پیمان و قرارداد تقریبا همه موارد اشاره شده در شاهنامه به نحوی مورد عمل و مبنای کار قرار می گیرد . یعنی برای بستن قرارداد یا پیمان طرفین سند یا نوشته ای را امضاء می نمایند و برای اطمینان از انجام تعهدات از طرف قرارداد تضامینی اخذ می شود . در نهایت برای آنکه مناقشه و درگیری در باره انجام تعهدات پیمان از جانب طرفین کاهش یابد و یا به حداقل ممکن برسد و یا برای جلوگیری از پیمان شکستن و نقض عهد ، قوانین و مقرراتی نیز وضع شده است .
----------------------------------------
حجت الله مهریاری
کارشناس ارشد مدیریت با گرایش سیستم ها از دانشگاه تهران
کارشناس ارشد مدیریت منابع انسانی از دانشگاه علامه طباطبائی    - آفتاب

  • بازدید: 2074