میهن نما
میهن نما
افزون بخشها
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
سخنی از بزرگان

زکریای رازی

اگر همه مي توانستند از استعدادهاي خود به گونه اي درست بهره بگيرند، دنيا همان بهشت موعود مي شد كه همه مي خواهند.

زکریای رازی

کاربردی
تبلیغات
تبلیغات
برای دیگران بفرستید
برگ نخست داستان داستان های کوتاه امانت داری
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

عنصر المعالی کیکاووس

شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود به راه اندر دوستی از آن خویش را دید گفت موافقت کنی تا به گرمابه شویم ؟ گفت : تا در گرمابه با تو همراهی کنم لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم و تا نزدیک گرمابه بیامد .

به سر دو راهی رسید بی آنکه این مرد را خبر داد بازگشت و به راه دیگر برفت . اتفاق را طراری از پس این مرد می رفت به طراری خویش . این مرد باز نگرید . طرار دید و هنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست وی است . صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون گرفت و بدین طرار داد و گفت ای برادر این امانت است به تو چون من ار گرمابه بیرون آیم به من باز دهی . طرار زر از وی بستد به آنجا مقام کرد تا وی از گرمابه بیرون آمد . روز روشن شده بود . جامه بپوشید و راست همی رفت طرار وی را باز خواند و گفت : ای جوانمرد زر خویش باز ستان و پس برو که امروز از شغل خویش فرو ماندم . ازین نگاه داشت امانت تو . مرد گفت : این زر چیست و تو چه مردی ؟ گفت : من مردی طرارم . این زر به من دادی .گفت :  اگر تو طراری چرا زر من نبردی ؟ طرارگفت : اگر به صناعت خویش بردمی . اگر هزار دینار بودی از تو یک جونه استدمی و نه باز دادمی و لکن تو به زینهار به من دادی . زینهار دار نباید که زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست .

قابوس نامه


  • بازدید: 537
 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید


درگاه کاربران
ضرب المثل ایرانی

آب به آب شدن

درگذشتن - مردن

پیشنهاد
تبلیغات
داده های تارنما
شمار هموندان : 133
شمار نوشته ها : 1917
پیوندها : 13
شمار بازدید ها : 1021214
باشندگان در تارنما
ما 32 مهمان آنلاین داریم
تبلیغات