میهن نما
میهن نما
گفتاورد

برپای خیزید و فرهنگ خویش بازشناسید و جایگاه خویش و کشور خویش را در جهان بازیابید و ارزش دستاوردهای بی شمار فرهنگی پدران و مادران خویش را در پهنه میدان فرهنگ جهانی باز بینید و در این زمان که هیاهویی خفیف، از جنبش آبخیزهای ژرفای دریای جان ایرانیان به گوش میرسد، و از همه سو جنبشهای فرهنگی تازه را پدید میآورد. . . این زمان زرین را، که همهمه نهفته بیداری جان ایرانیان، نرم نرمک آشکار میشود از دست مدهید! این تپش، تپش دل فرهنگ ایران است، آن را دریابید! این دم، دم گرم جان نیاکان است آن را فروبرید!

فریدون جنیدی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
زبان و گویش هویت بارز ایرانی در زبان ‎آذری
میانگین امتیار کاربران: / 3
بسیار بدبسیار خوب 

استاد فیروز منصوری

در روزنامه‎ها و مجلات و مجموعه‌مقاله‌هاى چاپی، نوشته‎های فراوانى با عنوان «زبان فارسی هویت ایرانی» خوانندگان را فیض و فایده بخشیده و می‎بخشند. در سال‌های 1380 تا 1384 که در ارومیه بودم، جراید منتشرشده در آذربایجان را مطالعه می‎کردم، گه‎گاهی نویسندگان آذری‌زبان مقاله‌هاىى با عنوان «زبان ترکی هویت ملی ماست» مطالب واهی و افواهی به‌قلم می‎‎آوردند که حاکی از ناآگاهی و نقص مطالعات بوده است. زبان کنونی مردم آذربایجان که صحرا و روستا و شهرنشینانش به آن سخن می‎رانند یکی از رکن‎های رکین و پایه‎های متین زبان فارسی بوده و از هزار سال پیش تاکنون لغات و اصطلاح‌هاى آن در متن‌هاى تاریخی و کتاب‌های مختلف به ثبت رسیده و یا با گویش‌های شهرستان‌های ایران هم‎‎آهنگی و هم‌بستگی داشته است. به‌منظور این‌که این ادعا به ثبوت رسد نزدیک به پنج‌هزار واژه‌ى ناب فارسی را که در محاوره‌ى امروزی مردم آذربایجان رایج و دایر است گردآوری کرده، شواهد و مدارک آن را فراهم ساخته‎ام.

اینک از بخش (آ. A) آن مجموعه که شامل دویست و سی و اند واژه است نمونه‎هایی را به خوانندگان محترم مجله‌ى گران‌قدر فروزش عرضه می‎دارم. بدیهی است که واژه‎های گردآمده آذری، بیرون از شمار بیش از دو هزار لغت عربی است که از طریق زبان فارسی وارد گویش‌های شهرستان‌های ایران شده و در آذربایجان هم تداول پیدا کرده است.

آ - A

آب، Ab: لفظ «آب» و «اُو» با قرار گرفتن در پیش و پسِ واژه‎ها، بیش از شصت لغت رایج در آذربایجان را معنی و مفهوم بخشیده است. مانند: آب‌انبار، آبدار، آبگوش، آب‌نابات، آب‌لیمو، آب‌غورا، خاک اُو، دَن اُو، میراُو، اُو خوار، اُوکاما، قنداب، دوغاب، شورآو، نم اُو،...

آباجی، abaji: خواهر، هم‌شیره.

در فرهنگ معین آباجی، در لغت‎نامه‌ى دهخدا آبجی واژه‌ى ترکی معرفی شده است. در صورتی که در شهرهای کرمان، بلوک میبد، کازرون، شیراز، بوشهر، خوانسار، مازندران، یزد، هم‌شیره را «آباجی» می‎گویند. در سیرجان و بختیاری چهار لنگ «آواجی»، در گلپایگان «آجی» می‎خوانند. در قصران و تهران و اصفهان «آبجی» زبان‌زد است (کتاب کوچه، ج 1، ضرب‎المثل‎های آبجی‌خاک‎انداز، آبجی‌رقیه، آبجی‌سکینه و آبجی‌سلطان را با ترانه‌ى آبجی‌مظفر ثبت کرده است).

همان‌طوری که در آذربایجان مرسوم است در کرمان، بیرجند، سیرجان، مراغی طالقان، هم‌شیره را «باجی» هم خطاب می‎کنند.

آباره، abare: آب باره، حصار و دیوار آب، آب‌راه، آسیاب‎هایی که در سراشیب مسیر رودخانه‎ها قرار نگرفته و در دشت مسطح و کم‎شیب بنا می‎شد، آب آن‌ها را از مسافتی مناسب، با ساختن دیوارهای خاکی سربالاىی ملایم، به دهانه‌ى ناو آسیاب هدایت می‎کردند. کناره‎های دیوار دوطرفه‌ى خاکی را درختان بید و تبریزی می‎کاشتند و دو جانب آب‌راه را با خاک‌ریزی، از بالا به پاىین شیب می‎دادند. این آب‌راه و ساختمان ابتکاری را «آباره» می‎نامیدند. در جنوب غربی شهر سلماس تا سال 1330 خورشىدى، هم‌چو آسیابی به نام «آبارا دىیرمانی» دایر بود.

آپار، apar:

در فرهنگ پهلوی به فارسی، تألیف بهرام‎ فره‌وشی ‎آمده است: «اپار appar، برده‌شده، دزدی‌شده، جابه‌جاشده. در آذری به‌صورت آپارماخ apparmax به‌معنی بردن به‌جای مانده است» (ص44).

«آپارمنی بنده وور / زلفونن کَمَنده وور

مین یردن یارام واردر – اسیر گمه سنده وور

«آپاردی سئل‌لر سارا می منیم / بیرآلا گوزلی بالا می‎منیم».

آپارتی، aparti: در آذربایجان، شخص کلاش، بی‎حیا و پررو را آپارتی می‌گویند. در تمام استان‌ها و شهرهای ایران این واژه به همان معنی مصطلح در آذربایجان به‌کار می‎رود.

در همدانی: پاچه‌ورمالیده، حقه‌باز، بزن‌بهادر.

در لکی: حیله‎گر، حقه‌باز.

در لری: حقه‌باز، شیاد.

در ساوه: بی‌شرم، حقه‎باز.

در مشهد: شارلاتان، بی‎چشم‌‌ورو.

در اصفهان: هتاک، بی‎چشم‎‌‌ورو.

در کازرونی و شیرازی: حقه‎باز، متقلب، زبان‎باز.

در بوشهر، سروستان، قصران، سیرجان و نهاوند هم معانی فوق را دارد.

در ارمنی، آپاراسان aparasan: یاغی، سرکش، گستاخ. و آپِراسان، aperasan: بی‎‌بندوبار، بی‎‌پروا، افسارگسیخته، بی‎رسن.

آتاش، atas: آتش.

در پهلوی: آتاخش.

در ارمنی: آتاش.

«آتاش یانماساکول اولماز»: تا نسوزد آتشی، خاکستری پدید نمی‎آید.

«ماشاورا کن، اَلیوی آتاشا اوزاتما»: با وجود انبر، دست به آتش مزن.

و ترکىب‌هاىى چون: آتاش‌پارا، آتاش‌خانا، آتاش‌کش،...

آج - آز، az - aj: گرسنه، آزمند.

آج در فرهنگ آذربایجانی - فارسی تألیفِ بهزاد بهزادی: گرسنه، سیری‎ناپذیر، حریص، آزمند، طماع، فقیر و ندار. در فرهنگ‌های فارسی و لغت‎نامه‌ى دهخدا هم واژه‌ى «آز» زیاده‌جوىی، افزون‎طلبی، طمع، تنگ‎چشمی، گرسنه و طالب سیری معنی یافته است. در ادبیات فارسی معانی و مفاهیم آز با آجِ آذری هم‌سان است.

1. راست گفت اندرین حدیث آن مرد / آز را خاک سیر داند کرد (سناىی)

ضرب‎المثل آذری: «آجین قارنی دویار، گوزی دویماز».

حریص داىم در غم است، هرچه دارد پندارد کم است.

2. این آز نهنگی است همانا که نپرسد / از گرسنگی خویش حرامی و حلالی.

زبان‌زد آذری: «آجین ایمانی اولماز / آجا مییت حلال در».

آجیش، ajis: سوزش، درد.

مَعدَم آجیشیر: معده‎ام می‎سوزد، درد می‎کند.

آجیشماق در فرهنگ آذربایجانی- فارسی: سوز داشتن، شدت گرفتن درد، تحریک کردن.

آقای دکتر علی رواقی در مجله‌ى ‎نامه‌ى انجمن (شماره‌ى 1) کلمه‌ى آجیش را تب‌وسوز معنی کرده و نوشته‎اند: «در فارسی هروی به دردهای گاه‌به‌گاه و ناگهانی در اندام را آجیش گویند».

آجیش در فرهنگ‌های فارسی: لرز، تشنج، آزیش.

آقای دکتر رواقی در شماره‌ى دوم سال سوم (تابستان 1382) مجله‌ى نامه‌ى انجمن در مقاله‌ى «گویش‎ها و متون فارسی» سه صفحه مفصل درباره‌ى کلمه‌ى آجیش توضیح داده و سند اراىه کرده و از گویش‌های دماوندی، گیل و دیلم، مازندرانی، خراسان بزرگ، سمنانی، فارسی هروی، بیرجندی، تربت حیدریه و غیره، نمونه‎ها آورده‎اند.

در ضمن، از صفحه‌هاى متعدد کتاب الابنیه شواهد لازم را اراىه فرموده‌اند.

ضرب‎المثل ‎آذری: «سوغان یِه مَه میسن، نیه آجیش سان»؛ پیاز نخورده‎ای، چرا می‎سوزی؟

آجیغ، ajiy: قهر، نفرت، کینه، کراهت، خشم، آزیغ.

«آجیغما گَلدی»: بدم آمد. نفرت کردم. کراهت دارم.

«سنین آجیغ وا»: به کینه‌ى تو، بر علیه تو.

«آجیغین آچارام»: تلافی‎اش را درمی‎آورم (ابراز خشم).

آزیغ در  لغت‎نامه‌ى دهخدا: تنفر و نفرتی که از اقوال و افعال کسی در ظاهر و باطن به هم رسد. (برهان) کراهت، نفرت.

ضرب‎المثل آذری: «غملی آداما، اوزگه سنین گولمه‎‎سی آجیغ‎گَلَر»؛ به آدم غمگین، خنده‌ى بیگانه نفرت می‎آورد.

آدا، ada: جزیره، خشکی میان ‌آب، آبخوست، آداک.

آداک در لغت‎نامه دهخدا: جزیره، خشکی میان آب.

«قویون آداسی» نام جزیره‎ای است در دریاچه‌ى ارومیه.

ضرب‎المثل آذری: «آداوا گورد آزدی، بیری ده گمی نن گلدی»؛ در جزیره گرگ کم بود، یکی هم با کشتی آمد.

نظیر: «گلپایگان گرگ کم داشت، یکی هم از گوگد آمد».

آدینه، adine: روز جمعه، آدینه.

در دشت مغان شب جمعه را «آدینه آخشامی» می‎نامند. این واژه در اردبیل، مشکین‌شهر، نمین و ارسباران نیز متداول است. مرحوم شعار نوشته است: «خیرات شب جمعه برای مردگان را آدینالیق می‎گویند. در تکاب افشار ضرب‎المثل زیر شهرت دارد: اِشَک دن آدینالیق اولماز».

آر، ar: پاک، تمیز و پاکیزه.

مثال: «فلان کس آر، مردار بیلمیر»؛ فلانی پاک و ناپاک نمی‎داند. این مثل را جایی به کار می‎برند که کسی چندان رعایت نظافت نکند و یا از برخورد با وسایل نجس و ناپاک اباىی نداشته باشد.

مثال دیگر در تعریف چیزهای پاک و مصفا:

«آیدان آری، سودان دوری» (وفائی)؛ پاک‌تر از ماه، صاف‎تر از آب.

کلمه‌ى آر از مصدر «آریدماق» آذری مشتق شده است که با اردان فارسی به معنی «صافی، آبکش، پالاون» هم‎خوانی دارد.

آر، ar: عصمت و عفت، پاک‌دامنی، پارساىی، آر و ناموس.

از حاصل بررسی‌ها چنین استنباط می‎شود که در زبان فارسی و تداول عامه، واژه‌ى «آر» آذری با عار عربی در تلفظ و تحریر، تداخل پیدا کرده و در معنی تعارض و تناقض آفریده‎اند. زیرا آر آذری صفت ستوده است و عار عربی ناستوده.

عار: عیب، ننگ، رسواىی.

ما نداریم از رضای حق گله / عار ناید شیر را از سلسله. (مولوی)

آن‌جا که حمیت است مردان را / از مادر شوی‌کرده عار آید. (عبادی شهریاری)

در زبان آذری هم، همین مضامین و معانی به‌کار می‎رود.

«بورج آلماقدان عاریم گلیر»؛ از وام گرفتن عارم می‎آید، ننگ می‎شمارم.

«بیکارلیق بیعارلیق» (وفائی)؛ بی‌کاری بی‌عاری.

کسی که بناچار شغل کارگری اختیار می‎کند، در مقابل ایراد دیگران می‎گوید: «ایشله ماق عار دگل»؛ کار کردن عار نیست.

سعدی هم می‎فرماید:

مرا نیست ز آهنگری ننگ و عار / خرد باید و مردی ای بادسار.

واژه‌ى آر آذری، در زبانزدهای مردم آذربایجان با واژه‌ى «آراست: تزکیه و تهذیب» مندرج در ذیل فرهنگ‌های فارسی مأخوذ از مصنفات کاشانی هم‎معنی است.

در آذربایجان، هر گاه بخواهند خانواده‎ای را به نیکی یاد کنند و بستاىند، می‎گویند: «چوخ آرلی ناموسلی خانواده‌در»؛ خانواده‌اى پاک‌دامن و باناموس است. خانواده یا شخص بی‎حیا را هم با لفظ «بیار به‌ناموس» (بی‎آر و بی‎ناموس) معرفی می‎کنند. هر گاه یکی از اعضای خانواده، به‌ویژه دختر، در کوچه و خیابان پرخاش‌گری کند و مردم را متوجه سر و صدای خود نماید بزرگان خانواده او را از محل دور کرده و به خانه می‎برند و می‎گویند: «ای وای آردان ناموسدان دوشدوخ»: ای وای از عفت و عصمت افتادیم، آبروی‌مان رفت.

درباره‌ى کسی که کارهای ننگین کند و از عیب و ایراد نهراسد، ادا و اطوار لاتی درآورد، می‎گویند: «آری یه ىیپ، ناموسی گوتونه باغیلیپ»: عفت و عصمت، پارساىی را خورده، ناموس را به [...]ش بسته.

کلمه‌ى آر چنان صفت مقدس و نمونه‌ى پاک‌دامنی است که آن را برای بانوان توصیه نموده و چنین تمناىی از آنان دارند و در امثال می‎آورند: «آروادین آری، بستانین باری گرگ اولسون» (وفائی)؛ زن باید عفت و پارساىی داشته باشد، بوستان بَر و بار.

از این امثال در زبان فارسی هم زیاد است.

به گیتی به‌جز پارسا زن مجوی. (فردوسی)

زنان را ز هر خوبی و دست‌رس- فزون‌تر هنر، پارساىی‌ست بس. (اسدی)

در مجموعه‌ى ضرب‎المثل‌های تکاب افشار می‎خوانیم: «آروادین عصمتی، کیشی‎نین غیرتی».

همین عمصت زن و غیرت مرد، در مثل دیگر آذری به این صورت ترتیب یافته است:

«اَر آلتیندا آت، غیرت آلیندا آروار»؛ قهرمان بر اسب سوار و استوار است، غیرت بر عفت و عصمت (= آر). (وفائی)

در امثال شهرستان زنجان آمده است: «آغاجین بیری آردی، بیری ناموس، قالانی تالاپ تولوپ»؛ چوب (تنبیه و تربیت) یکی عصمت و عفت (آر) است، یکی ناموس، بقیه تالاپ تولوپ.

امثال و آراى مربوط به «بی‎‎آر» (ناپاکی، بی‎عصمتی، ناپارسا):

1. «آرسیزین اوزی آلچا سویی ایله یویولوب» (ضرب‎المثل‌لر، گردآوری: زهره وفایی)؛ چهره‌ى بی‎عصمت (بی‌آر) با آب آلوچه شست‌وشو یافته است.

2. «آرسیز آدام هیچ واخت قوجالماز» (بهزادی)؛ شخص بی‎آر هیچ‎وقت پیر نمی‎شود.

3. «آرسیز اَریمیز، چایپر چولمز» (وفائی)؛ شوهران‌مان بی‎حیا، دشت‌ها هرزه‎گیا (بی‎کشت و کار).

4. «ایش سیزلیک، آرسیز لیک گتیرَر» (وفائی)؛ بی‌کاری، بی‎عفتی می‎آورد.

5. «درمانسیز دردین درمانی، بی‌آرلیق‎دی» (بهزادی)؛ چاره‌ى درد بی‎درمان بی‎حیاىی است.

6. «ایشین دوشدی دارلیقا: اوزون ووربی آرلیقا»؛ کارت به تنگنا افتاد، خود را به خیره‎سری و بی‎حیاىی بزن. «بزن بر طبل بی‎عاری که آن هم عالمی دارد».

7. «آرسیز باشان، کوزسوزکول» (نفرین زنجانی)؛ بر سر بی‎عصمت و ناپاکت، خاکستر بی‎شرار.

«آر» تزکیه و تهذیب است. ولی «عار» ننگ و عیب. این دو صفتِ متضاد یا واژه را به یک معنی نمی‎توان به‌کار برد، به‌ویژه این‌که با «بی» پیشوند پذیرد و صورت نفی پیدا کند. یعنی هم «عار» ننگ و ناشایست معنی شود هم «بی‌عار». در این صورت واژه‎های: ریا – بی‎ریا، غش- بی‎غش، غرض- بی‌غرض، کینه- بی‎کینه، شک و بی‎شک باید به یک معنی به‌کار آیند.

آرشین، arsin: 1. ذرع، واحد اندازه‎گیری طول، 2. نام میله‌ى فلزی به‌طول تقریبی 50 سانتی‌متر که بزّازان پارچه را با آن متر می‎کنند.

در پهلوی: اریشن arisn

در ارمنی: آرشین، یک ارش.

ارش در فرهنگ معین: واحدی است برای اندازه‎گیری طول از آرنج تا سرانگشت.

آریدماق، aridmag: پاک کردن، شستن، پالودن.

این واژه‌ى آذری با «آردن» فارسی به معنای: صافی، آبکش، پالاون هم‌بستگی دارد که در لغت‎نامه‌ى دهخدا و فرهنگ معین بشرح زیر در بیان آمده است:

آردن: ظرفی مانند طبق دارای سوراخ‌های بسیار که طباخان و حلواپزان بر سر دیگ نهند و روغن و شیره و ترشی و مانند آن را بدان پالایند. آبکش، پالاوان.

اصطلاح‌هاى آذری:

سبزی آریدان؛ کسى که سبزی پاک می‎کند.

قویی آریدان؛ کسى که با آب‎کشی چاه را پاک می‎کند.

«ارخ‎لری آرید دادیلار»؛ جوی‌ها را پاک کردند (لاروبی کردند).

آزار، azar: درد و زحمت، بیماری، آزار.

در قم و سیستان و نهاوند زکام و سرماخوردگی را آزار می‎گویند. در آذربایجان هم در هنگام عیادت بیماران می‎گویند: «اولماسین آزار».

برای آسان مردن و رهایی از رنج و رخت‌خواب می‎گویند: «اوچ گون آزار، بیرگون مزار».

آسکرماق، askrmag: عطسه، عطسه کردن، عطسه زدن. عطسه کلمه‌اى عربی است. در گویش‌های دماوندی و مازندرانی «اَشنفه»، شوشتری «اَشد»، گلپایگانی «اَشنی‎جه»، در دهات کرمان «اشنوسه» می‎گویند. ولى در گویش‌های راجی، اصفهانی، قمی و همدانی، مانند آذری، «اَسکَه» و در گیل و دیلم هم «اَسکی‌زن» می‎گویند.

آسی، asi: سرگشته، آسیمه، آشفته، مشتق از آسیدن.

آسیدن: «سرگشته، شوریده‌حال، آسیمه». (فرهنگ جعفری)

درگویش آذری، واژه‌ى «آسی» به همین معنی و مفهوم به‌کار می‎رود.

مادر از شیطنت و شلوغی فرزندش می‎نالد و می‎گوید: «سنین الیندن آسی اولماشام»؛ از دست تو آسیمه و آشفته شده‎ام.

کسی که از گرفتاری ناشی از پرستاری فرزندش سخن می‎راند، می‎گوید: «بو اوشاخ منی آسی اِلی ییب»؛ این بچه مرا آسیمه و گرفتار کرده است.

آغازتماخ، ayartmax: آغالیدن، چشم‌غره رفتن.

چشم آغالیدن: «از غضب به گوشه نگریستن است». (فرهنگ جعفری)

چشم آغیل: «به گوشه‌ى چشم نگریستن». (فرهنگ وفائی)

چشم آغالیدن را به لفظ آذری «گوز آغارتماق» می‎گویند (ایدال: ل به ر).

«منه گوز آغازدیر»؛ به من چشم غره می‎کند  (با غضب می‎نگرد).

مثل: «قارانلوخ داکوز آغاردیر»؛ در تاریکی چشم می‎آغالاند (کسی متوجه ایما و اشاره‌ى او نمی‎شود).

آغُز، ayoz: شیر ماک، شیرِ تازه‌زاىیده‌ى گوسفند. (برهان قاطع)

در گویش‌های کرمان، سیرجان، تقوسان اراک، زرقان فارس، شاهرود، بختیاری، همدانی، راجی، آمره قم، کازرون و شیراز نخستین شیرِ چهارپایان را بعد از زایمان آغُز می‎نامند. در آذربایجان ضمن اطلاق این واژه به شیر گاو و گوسفند تازه‌زاىیده، بعضی از مادران، اولین شیر بعد از زایمان را به بچه‌ى نوزاد نمی‎دهند، با فشار دادن پستان آن را به دور می‎ریزند و می‎گویند: «آغز است نوزاد هضم نمی‎کند».

آل، al: رنگ سرخ، ارغوانی. «آل قانا بویوناسان» (نفرین)

پهلوی: رنگ قرمز.

ارمنی: سرخ. آل وارد: گل سرخ، سهرورد. آل گینی: شراب‎ ارغوانی.

ترانه‌ى آذری:

بو دنیادا و ارین اولا / بیر بالاجا یارین اولا

گِیدیره سَن آل‎قماشی / گز دره سَن داغی داشی

آل، al: موجود نامرىی و افسانه‎‎ای. در آذربایجان عقیده دارند که زنِ تازه‎زا را نباید تنها گذاشت، تا نوزاد و زائو از آسیبِ آل در امان باشند. زائو مهره‎ای را به‌نام «آل‎بند» همراه خود نگه می‎دارد که به آن مهره‌ى «آل گوبگی» هم می‎گویند. این واژه و معتقدات آن در اکثر شهرهای ایران تداول داد.

آلیش، alis (آلیش‌ وِریش): در واژه‎نامه‎های چاپ‌شده از گویش‌های کرمانی، تاتی و تالشی، خراسانی، سمنانی، اصفهانی، راجی دلیجان، نیشابوری، ایلامی، ناىینی، لری، ملایری، بیرجندی، سروستانی، تربت‌حیدریه، سیستانی، سیرجانی، لارستانی، خوانساری، ابوزید کاشان، بختیاری چهارلنگ، فرهنگ آمره، قمی، فین بندرعباس، کازرونی و شیرازی، لهجه‌ى بخاراىی، فرهنگ تاجیکی، و در ىک کلام از سواحل خلیج‎فارس تا کرانه‎های شمال شرقی دریای مازندران، کلمه‌ى آلیش به معنای: عوض کردن چیزی به‌جای چیز دیگر، عوض کردن و مبادله، ثبت و ضبط شده است.

در گویش آذری، این واژه به‌صورت تکمیلی «آلیش وریش» با مفاهیم گسترده‎تر تداول عامه دارد. «وریش» از کلمه ورتیتن (vertitan) پهلوی به‌معنای «مبدل شدن و عوض کردن» مشتق شده است (فرهنگ فارسی - پهلوی. ص 362 و 454).

همان‌طوری که در زبان فارسی اسم مصدرِ دادوستد از «دادن و ستاندن» اشتقاق یافته، در آذری هم اصطلاح آلیش وریش از «آلماق و وِرماق» ریشه گرفته است که فعل امر «آل وِر» عمل مبادله و معاوضه و داد و ستد را به مرحله‌ى اجرا درمی‎آورد.

آلیبانی، aleybani: جن، دیو صفت. (نوابی) آل‎بانو. زنِ غول‎پیکر.

آمان، Aman: فرصت کوتاه، مهلت، امان.

پهلوی و ارمنی: آماناک.

«یاغیش امان وِئریمر»؛ باران مهلت نمی‎دهد، پشت سر هم می‎بارد.

«امان وِر»: مهلت بده، برحذر داشتن.

«خان دوستی آمان دی قویما گلدی / دیداری یامان دی قویما گلدی». (هوپ‌هوپ‌نامه)

آوا، ava: آواز، ندا، صدا

«غریب آداما، وطن آواسی خوش گَلَر». (و)

«پیشیک اولمایان یرده، سیچانلاردان آواچیخار». (و)

آواز، avaz: «آوازین خوشدور اگر اوخود قون قرآن اولسا».

مَثَل: «هر آغیزدان بیر آواز گلیر».

در لالاىی‌ها مادران ترنم می‎کنند:

«من سنه گول دیمَه رَم / گولون عمری آز اولار.

من سنه بولبول دیَه رم / بولبول خوش آواز اولار».

آوسار، avsar: افسار، لگام.

«ایپک نه قدر خوار اولدی / اِشکَهَ آوبسار اولدی»؛ ابریشم چه‎قدر خوار شد / برای خر افسار شد. (تکاب افشار)

آویز، aviz:

1. نام وسایلی که به‌صورت آویزان هستند. مانند قندیل، رخت‎آویز.

2. نام گل زیباىی که گل‌هایش از شاخه رو به پاىین آویزان است.

3. زینت‌آلات ‌آویز. گردن‌بند آویز، آویز گوشواره.

«قولا غندا گوشوارا / آویزی پارا پارا».

----------------------------------------

برگرفته از تارنمای ایران بوم

  • بازدید: 2117
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

از آنجا مانده ، از اینجا رانده

از دو سوی زیان دیدن

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title