میهن نما
میهن نما
گفتاورد

آنگاه که بی جنگ و پیکار به بابل درآمدم , همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند .من برده داری را برانداختم . فرمان دادم هر کس در پرستش خدای خود آزاد باشد .شهرهای ویران را آباد کردم.

کورش بزرگ

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

روزی گذر سلطان به كنار دریاچه ی كوچكی افتاد .

كودكی را دید كه مشغول ماهیگیری بود.

ناشناس جلو رفت و از حال و اوضاع كودك پرسید. كودك گفت كه یتیمم و با سه خواهر كوچك تر از خود و مادرم نان زندگی را به این ماهیگری تامین می كنم.

سلطان از سر ترحم و مهر، به كودك پیشنهاد بازی با قلآب ماهیگیری داد و كودك پذیرفت.

آن دو با هم مسابقه گذاشتند و آن روز نزدیك صد ماهی صید كردند............

كودك با خوشحالی نگاهی به ماهی ها انداخت و گفت :  چه خوشبختی تو كه این چنین ماهی می گیری .

سلطان خندید و پاسخ داد:  چه خوشبخت تری تو كه پادشاهی ماهیگیرت می شود.

منطق الطیر عطار

  • بازدید: 1540
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان حکایت سلطان محمود و ماهیگیری
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات


Your SEO optimized title