میهن نما
میهن نما
گفتاورد

مردمان را عیب مکنید که هیچ کس بی عیب نیست.

بزرگمهر

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان حکایت حجاج و دیوانه
میانگین امتیار کاربران: / 1
بسیار بدبسیار خوب 

روزی حجاج این یوسف در صحرا با معدودی چند از خاصان خود سیر می‌کرد. از دور غلامی شبان دید که گوسفند می‌چرانید. ملازمان را گفت: "شما بر جا باشید تا من با آن صحبتی دارم."  پس اسب خود را برانگیخت و بر سر او رفت و سلام کرد. او جواب داد. حجاج ازو پرسید که ای غلام، حجاج ابن یوسف بر شما چگونه حاکم است؟ غلام گفت: "لعنت خدا بر او باشد که هرگز ظالم‌تری از او بر مسند حکومت ننشسته، بی‌رحمی، سفاکی، خدانترسی بی‌باکست. امید دارم که روی زمین از لوث ظلم او پاک شود."  حجاج گفت: "مرا می‌شناسی؟"  گفت: "نی!"  گفت: "منم حجاج!" غلام گفت: "مرا می‌شناسی؟" حجاج گفت: "نی!" غلام گفت: "منم دردان، از غلامان آپی‌شورم و در هر ماه مرا سه بار صرع می‌گردد و دیوانه می‌شوم و امروز در روز جنون من است." حجاج بخندید و او را خلعت بخشید.


  • بازدید: 1176
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند

به گفتارها و پندهای دیگران گوش فرا نمی دهد

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title