میهن نما
میهن نما
گفتاورد

خلبان حسین خلعتبری

اگر ذره ای از خاک ایرانم به پوتين سرباز دشمن چسبيده باشد ، آن را با خون خویش ، در خاک ایران ، خواهم شست.

سرلشکر خلبان حسین خلعتبری

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 1
بسیار بدبسیار خوب 

روزی حجاج این یوسف در صحرا با معدودی چند از خاصان خود سیر می‌کرد. از دور غلامی شبان دید که گوسفند می‌چرانید. ملازمان را گفت: "شما بر جا باشید تا من با آن صحبتی دارم."  پس اسب خود را برانگیخت و بر سر او رفت و سلام کرد. او جواب داد. حجاج ازو پرسید که ای غلام، حجاج ابن یوسف بر شما چگونه حاکم است؟ غلام گفت: "لعنت خدا بر او باشد که هرگز ظالم‌تری از او بر مسند حکومت ننشسته، بی‌رحمی، سفاکی، خدانترسی بی‌باکست. امید دارم که روی زمین از لوث ظلم او پاک شود."  حجاج گفت: "مرا می‌شناسی؟"  گفت: "نی!"  گفت: "منم حجاج!" غلام گفت: "مرا می‌شناسی؟" حجاج گفت: "نی!" غلام گفت: "منم دردان، از غلامان آپی‌شورم و در هر ماه مرا سه بار صرع می‌گردد و دیوانه می‌شوم و امروز در روز جنون من است." حجاج بخندید و او را خلعت بخشید.


  • بازدید: 1615
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان حکایت حجاج و دیوانه
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات


Your SEO optimized title