میهن نما
میهن نما
گفتاورد

شهید خلبان غفور جدی اردبیلی

برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتد، دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا نمایم. درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم فقط می‌خواهم بجنگم .دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد.

جانسپار میهن - خلبان غفور جدی اردبیلی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان حکایت لب آب
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

یک خروار گندم به آسیا می‌برد. به لب آبی رسید. خواست که گندم از لب بگذراند. ناگاه سواری را دید که از دور پیدا شد. با خود گفت که این سوار برسد، اول سلام خواهد کرد، بعد از آن خواهد پرسید که بلندی آب چه مقدار است و دیگر خواهد پرسید که این گندم چند من است. چون سوار برسید، پرسید که ای مردک، بلندی آب چه مقدار است؟" گفت: علیکم السلام و رحمه الله و برکاته!  سوار بخندید و گفت: سرت ببرند!  گفت: تا به گردن و سینه!"  گفت: خاکت به دهن!"  گفت: "هشتاد من!


  • بازدید: 1136
برچسب ها
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

ضامن بهشت و دوزخش نیستم

من وظیفه خودم را به خوبی انجام میدهم وکاری به بد و خوب بعدش ندارم.

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title