میهن نما
میهن نما
گفتاورد

آنگاه که بی جنگ و پیکار به بابل درآمدم , همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند .من برده داری را برانداختم . فرمان دادم هر کس در پرستش خدای خود آزاد باشد .شهرهای ویران را آباد کردم.

کورش بزرگ

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 1
بسیار بدبسیار خوب 

انوشیروان در روز مهرگان مهمانان بسیاری داشت ، ناگهان یکی از آنها را که با وی خویشاوند بود ، هنگام دزدیدن جامی زرین دید ، اما خود را به ندیدن زد و چیزی نگفت . چون مهمانی پایان یافت ، شراب دار گفت که هیچ کس بیرون نرود تا همه را بگردم چون جامی زرین گم شده است .

در این هنگام انوشیروان گفت : بگذارید همه بروند زیرا کسی که جام را برده است دیگر پس نخواهد داد و هر کس هم که دیده است چیزی نخواهد گفت .

پس از چند روز ، آن مرد پیش انوشیروان آمد . آن مرد جامه های نو پوشیده و کفش های نو به پا کرده بود ، انوشیروان با نگاه به جامه ی وی به او گفت : اینها از آن است (از پول جام زرینی که برداشته ای) ؟ . مرد با نشان دادن کفش هایش گفت : این نیز از آن است . انوشیروان بخندید و دانست که مرد این کار را از برای نیاز انجام داده است ، پس دستور داد که هزار مثقال زر به او دادند .

بهارستان جامی – گردآوری از دو هفته نامه ی امرداد

  • بازدید: 1265
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان حکایت انوشیروان و دزد جام
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات


Your SEO optimized title