میهن نما
میهن نما
گفتاورد

کریم خان زند

دو چیز به من می چسبد ، یکی آب یخ زمستان و دیگری پلو شب عید ، زیرا تنها در زمستان است که آب یخ در دسترس همه هست و تنها در شب عید است که همه ی ایرانیان پلو می خورند .

کریم خان زند

(این سخن را به فتحعلی شاه قاجار نیز چسبانده اند)

کاربردی
پیشنهاد ویژه

سلطان جلال الدوله دیلمی در لشکرگاه بود.

روزی بنام شکار سوار شد و هنوز يك پهنه بشکارگاه مانده بود که با پیرمردی روستایی برخورد که خری در پیش داشت و بر آن خر جوالی بود تهی و روستایی میگریست. جلال الدوله پرسید پیر مرد چرا گریه میکنی ؟

آخ، ای آقا چه بگویم مردی برزگرم و تهی دستم و سالی رنج بردم تا خربوزه ای که داشتم رسید پس باین جوال پر کردم تا بشهر برسانم و بفروشم و زن و فرزند و زاد و برزاد خود را با بهای آن بروزی رسانم. در راه جوانانی کز سپاهیان بودند، برسیدند و همه را از من بگرفتند و از يك كرت و يك جوال يكدانه باز ننهادند تا بکودکان گرسنه خود چیزی باز برسانم . چرا نگریم ؟

جلال الدوله با تسمه ای که با لگام اسبش پیوسته بود لشکرگاه را نشان داد و گفت:

پیر مرد! لشکرگاه را می بینی کز دور پیداست ؟

آری می بینم !

سراپرده سرخ فامی که در میان همه پرده ها و پوشها و کشانها دیده میشود می بینی؟ پوشی که پرچم تلا دارد ؟

آفرین همان را میگویم، هم اکنون میروی و در سایه آن سراپرده می نشینی تا من باز گردم و شاید برین بازگشتن دیری بگذرد و بگمانت رسد که شاید باز نیایم ، مگر آنکه هرگز از آنجا دور مشو و همچنان باش تا من برسم.

پس سلطان لختی بیندیشید و از چنتك اسب خود برگی بر آورد که نام پادشاه بر آن نوشته بود و آن برگ را بروستایی داد تا گشتبانها و نگهبانها او را راه بدهند و بگذارند با خرش در سایه سراپرده شاه بیاساید.

در زمان روستایي آگاه شد که مگر این سوار پادشاه است یا یکی از نزدیکان یا از دودمان پادشاهی است و ازینراه بیمی بدلش راه یافت که میشد او را از فرمانبرداری باز دارد. مگر آنکه باز هم ترسید که نافرمانی مبادا بیشتر مایه باز خواهی گردد. و آنروزها پادشاهی یا فرمانروائی نبود که ازو سخت نترسند.

روستائی بلشکرگاه رهسپار شد. .

دیر گاه بود و نزديك بود آفتاب فرونشیند که سلطان از شکارگاه باز آمد، و چون بسراپرده شاهانه رسید و روستائی را بدید خوانسالار لشکرگاه را بخواست و بفرمود تا خوان پسین را با خربوزه بیارایند. خوانسالار با گروهی بندگان، لشکریان را جستجو گرفتند و خربوزه بسیار یافتند و بپیشگاه رسانیدند.

سلطان پرسید در کجا یافتید ؟ خوانسالار گفت در سراپرده سالار بار. جلال الدوله سالار بار را بخواست و بپرسید این همه خربوزه را از کجا يافتي ؟ سالار بار گفت پرستندگان و بندگان آورده اند. سلطان گفت ایشان را بخواه.

وزیر جستجو کرد. مگر آنکه پرستاران و فرمانگذاران آگاه شده بودند که بدائی در پیش دارند و ناچار بهرسو گریخته بودند.

جلال الدوله روستایی را در پیش خوانده گفت خربوزوها را بار خرت کن و چون این فرمان را بجای آورد پادشاه دست سالار بار را گرفت و بدست روستائی داد و باو گفت این مرد بنده ی زرخرید من است من او را بتو بخشیدم تا بنده ی تو باشد. بیکتایی خدای بی همتا سوگند که اگر او را رها کردی گردنت را میزنم مگر آنکه بندگان و سپاهیانی که گریخته اند پیدا کند و بزندانیان بسپارد . روستائی پیش رفت و دست سالار بار را بگرفت و با خود بیرون برد.

سالار بار باو گفت من خودم را از تو با بهای سه هزار دینار چاکه  زر میخرم هر دیناری بارز پنجاه دره سیم عضدی.

روستایی از خورسندی دهانش باز ماند و لختی خیره و شگفت گذرانید و آنگاه بپرده سرای پادشاه باز گردید و بار خواست. جلال الدوله او را بخواست و بپرسید. روستایی گفت سلطان زنده باد این بنده که بمن بخشیده ای سه هزار دینار تلا خریدار دارد.

جلال الدوله تبسم کرد و پرسید میخواهی بفروشی؟ روستائی گفت اگر شاه ، مرا بگناه نگیرد.

سلطان گفت زر خرید از تو هست و چون خواهی بفروشی نخست بهای او را پاك و بی غش بستان و از آن پس رها کن. روستائی برفت و بنده را بفروخت و دیری نگذشت باز گردید و چون باز گردید همیانهای آکنده با سیم و زر همراه داشت و بشاه نشان داد.

جلال الدوله گفتش برای زن و فرزندانت ببر و آنها را تادیری با خوراك سير و دلپذیر و پوشاك ديبا و حریر شاد کن. روستایی در پیشگاه سلطان نماز برد و سپاس او را بجای آورد و بدرگاه خدا نیایش برد که زندگانی شاه دراز باد و همیشه تندرست و ساز باد و او را هیچ گاه بدائي مباد.

گردآوری و نگارش : حبیب الله نوبخت (این سرگذشت را صابی در کارنامه خود یاد کرده است و ابن جوزی در باب یازدهم اذکیاء که بنام پا یا همان نوشته است از کارنامه حسابی برگرفته . من از نامه ابن جوزی بر گرفتن و با فارسی بی غش بیاراستم) – پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

 

  • بازدید: 583
 

دیدگاه ها 

 
0 #1 شهریار آریابد 10 بهمن 1397 ساعت 10:14
درود
داستانی آموزنده برای دارایان و فرمانروایان است تا بیش از پیش نیروهای خویش بپایند و توده های ستمدیده را یاری رسانند تا دین و دولتشان پایدار ماند.
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان داستان های کوتاه مرد خربوزه فروش و جلال الدوله دیلمی
گفتگو و پرسش و پاسخ
داستانزد ایرانی

دود از سر بلند شدن

شگفت زده شدن

پیشنهاد
دیدگاه کاربران
  • توران شهریاری
    خانم توران شهریاری افتخارادبیات شعر تاریخ گونه ایران الان در کجا هستند اگر در تهران برنامه ای دارند مشتاق دیدار مجدد این بانو هستیم ....آشعارش که زینت بخش روح ملی ماست. نمایش / پاسخ
    فرستنده : فاطمه عاطفی فرد-پادنگ


Your SEO optimized title