میهن نما
میهن نما
گفتاورد

اسماعیل آذر

زمانی که از ایران خارج می‌شوم بعد از چند روز بغض گلویم را می‌فشارد. با این که شرایط تحصیل و تدریس در چندین دانشگاه با امتیازات خوب دنیا برایم مهیا شد ولی تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم بیش از حداکثر 30 روز ایران را ترک کنم.

اسماعیل آذر

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 2
بسیار بدبسیار خوب 

پیرزالی که سه گاو داشت ، با دخترش مهستی در روستای تکاو زندگی می کرد .

داشت زالی به روستای تگاو

مهستی نام دختری و سه گاو

یک زمان دختر پیرزال بیمار شد و رنگ از رخساره اش پرید و روز به روز اندام زیبایش به لاغری گرایید . پیرزال بسیار اندوهگین شد . هر روز ورد زبانش این بود که : تو چرا مریض شدی ؟ کاش من به جای تو مریض می شدم . الهی مادر پیش مرگ تو بشود ولی تو سلامتت را بازیابی .

از قضا ، روزی یکی از گاوهای پیرزن که سرش را برای نوشیدن آب در دیگ کرده بود ، سرش در دیگ گیر کرد . چون سرش را بالا آورد ، دیگ هم بالا آمد ، ترس گاو را فراگرفت ، هیچ جا را نمی دید و همینطور بی هدف این سو و آنسو می دوید ، تا اینکه وارد خانه شد و یک راست به طر ف پیرزن رفت .

پیرزن گمان کرد که دعای وی مستجاب شده و این عزرائیل است که آمده جان او را بگیرد .زبانش بند آمد و به جای آنکه بگوید : ملک الموت. گفت : ای مقلوت ، به خدا من مهستی نیستم ، من یک پیرزال رنجورم ، تو اگر آمده ای جان مهستی را بگیری ، اشتباه نکن ، او آنجاست ، برو آنجا ، از من بگذر ، تو میدانی و آن دختر ، هر کار دلت می خواهد بکن .

یار نبود که بر درِ زندان

چشم گریان و لب بود خندان

یارت آن باشد ار نیاری خشم

که ز سر بفکند برای تو چشم

گیرد ار پرسیش پسندیده

گفته ناگفته دیده نادیده

هرکه وقت بلا ز تو بگریخت

به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت

....................

حدیقه الحقیقه سنایی

نثر : دکتر غلامحسین غلامحسین زاده

  • بازدید: 1131
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان داستان های کوتاه الهی پیش مرگت بشوم مهستی
تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

درِ خانه ات را ببند،همسایه ات را دزد نکن

از مالت خوب نگهداری کن تا گمان دزدی به کسی نبری

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title