میهن نما
میهن نما
گفتاورد

بهمن سرکاراتی

دوست داشتن ايران يعنى حرمت اين مرز و بوم كهن و مردم آن را نگه‏ داشتن، گذشته خود را خوار نشمردن، ميراث خود را از بين نبردن، و زبان پارسى را كه از اركان هويت ملى است، به الفاظ بيگانه نيالودن. دوست داشتن ايران، يعنى از مرزهاى ميهن خود در برابر تركتازى دشمنان دفاع كردن و از آن مهم تر، از مرزهاى ذهن و جان خود و ذهن و جان فرزندانمان در برابر تهاجم هاى فرهنگى محافظت كردن. دوست داشتن ايران، يعنى دل به مهر ايرانيان باختن و خود را به زى تازى و فرنگى در نياوردن، نام پسران خود را اسكندر و تيمور و اوكتاى و چنگيز ننهادن. دوست داشتن ايران، يعنى آزرم نياكان خود را نگه داشتن.

روانشاد دکتر  بهمن سركاراتى

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 1
بسیار بدبسیار خوب 

در زمان حضرت ابراهیم (ع) پیرمردی بد دین زندگی می کرد که به ابراهیم خلیل الله و آیین او ایمان نداشت . روزی پیرمرد تصمیم گرفت به خانه ی ابراهیم برود و میهمان او شود و بر سر سفره ی ابراهیم بنشیند . ابراهیم (ع) که از گمراهی آن مرد آگاه بود ، میل نداشت که با او هم نشین شود و بر سر سفره بنشیند . بنابراین به او پیشنهاد داد که یا به دین خداوند یکتا ایمان بیاور و یا ازینجا برخیز و برو. پیرمرد از سخن ابراهیم اندوهگین شد و از جای برخاست و گفت که این نیک نهاد ، درست است که من به دین تو نیستم اما این دلیل آن نیست که نتوانیم دمی را با هم بگذرانیم و در کنار هم خوراکی بخوریم ، سپس  با لبی تشنه و دهان ناخورده از خانه ی ابراهیم بیرون شد . هم اندر زمان از سوی خداوند بر ابراهیم وحی فرود می آید و می گوید: ابراهیم تو که در همه ی رفتار و کردارت بهترین هستی پس بدان که گر چه آن پیرمرد در دین تو نبود اما راندن او هرگز کار درستی نبود !

خداوند به وسیله ی وحی به ابراهیم می فرماید : ابراهیم آن پیرمرد هفتادسال سن دارد و درست نبود او را از خوراک و هم نشینی منع کنی . با آنکه او به تو ایمان نداشت اما ما به دلیل دینش حتی یک روز هم، روزی او را قطع نکردیم ! چه اشکال داشت تو هم دو سه لقمه از روزی خود را به او می دادی ؟

ابراهیم از کردار خویش پشیمان گشت و از خانه بیرون شد و پیرمرد را باز گرداند و بر سر سفره خویش نشاند. پیرمرد که از کار ابراهیم شگفت زده شده بود گفت : چه شد که نخست مرا از خود راندی و اکنون باز گرداندی ؟ ابراهیم در پاسخ فرمود که پیامی از سوی یزدان بیامد و اشتباه مرا به من گوشزد کرد .پیرمرد از این سخن در شگفت ماند و گفت : براستی که خداوندی که پیامبرش را به خاطر یک پیرمرد بیگانه و بد دین سرزنش می کند سزاوار ستایش است ! سپس با اشتیاق تمام ایمان آورد.

هفت اورنگ جامی  –  نویسنده ی نثر : مهدی زیدآبادی نژاد (گروه نویسندگان مهرمیهن)

  • بازدید: 850
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست داستان داستان های کوتاه داستان حضرت ابراهیم و پیرمرد بددین
تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی

به آدمهای عجولی که تحمل دیدن نتیجه کار را ندارند گفته می شود

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title