میهن نما
میهن نما
گفتاورد

آنگاه که بی جنگ و پیکار به بابل درآمدم , همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند .من برده داری را برانداختم . فرمان دادم هر کس در پرستش خدای خود آزاد باشد .شهرهای ویران را آباد کردم.

کورش بزرگ

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های کوتاه بزرگمهر و مروارید انوشیروان
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

يك روز بهاري بود. انوشيروان با بزرگمهر در باغ قصر قدم مي‌زد. آن‌ها درباره اوضاع مملكت حرف مي‌زدند. هوا خنك بود. پرنده‌ها آواز مي‌خواندند. بوي گل‌ها همه جا را پُر كرده بود.

شاه مثل هميشه مرواريد گران‌بها و سفيدش را در دست داشت و با آن بازي مي‌كرد.

گاهي هم مثل بچّه‌ها آن را جلو نور خورشيد مي‌گرفت و ذوق مي‌كرد. شاه اين مرواريد را خيلي دوست داشت و هيچ‌وقت آن را از خودش دور نمي‌كرد. اين مرواريد گران‌بها را پادشاه هندوستان به او هديه داده بود.

آن دو قدم‌زنان رفتند تا به كنار استخر رسيدند. توي آب، چند تا قوي سفيد شنا مي‌كردند. شاه و بزرگمهر به قوها نگاه كردند و بي‌اختيار خنديدند.

ناگهان يكي از قوها بال‌هايش را باز كرد و به هوا پريد. آب به سر و روي شاه و وزير ريخت.

شاه هول شد و مرواريدي كه در دستش بود، توي آب افتاد.

بزرگمهر براي يك لحظه ديد كه قويي مرواريد را بلعيد و بعد به ميان دوستان خود برگشت.

شاه با ناراحتي اين سو و آن سو را نگاه كرد و گفت: «ديدي چه‌طور شد؟! مرواريدم توي آب افتاد. بايد هر طوري شده، آن را پيدا كني.»

اين را گفت و با ناراحتي از آن‌جا دور شد. بزرگمهر به فكر فرو رفت و با خودش گفت: اگر بگويم مرواريد را يكي از قوها بلعيده، همه آن‌ها را مي‌كُشند.

تازه، معلوم هم نيست كه بتوانند آن را پيدا كنند.

آن وقت كنار ‌استخر رفت و به قوها نگاه كرد. ساعت‌ها همان جا ايستاد و تك‌تك قوها را نگاه كرد. انگار خشكش زده بود. همه قوها مثل هم بودند. شنا مي‌كردند.

دنبال هم مي‌دويدند و غاغا مي‌كردند. فقط يكي از آن‌ها مثل بقيّه نبود. گوشه‌اي بي‌حال نشسته بود. نه بازي مي‌كرد، نه شنا. انگار مريض بود. بزرگمهر زير لب گفت: فهميدم!

و با صداي بلند چند نفر از فرّاشان را صدا كرد. فرّاشان توي آب رفتند و قوي مريض را بيرون آوردند. مرواريد توي شكم قو بود. انوشيروان تعجّب كرد. از وزيرش پرسيد: «از كجا فهميدي كه مرواريد تو شكم اين قو است؟!»

بزرگمهر جواب داد‌: «قبله عالم به سلامت باد! ‌فقط خوب نگاه كردم.»

انوشيروان سري تكان داد و مرواريد پاکيزه شده با گلاب را در دستش چرخاند. بزرگمهر فهميد كه مثل هميشه شاه از حرف‌هاي او چيزي نفهميده است.

مرزبان نامه - بازنويسي محمّدرضا شمس - روزنامه ی اطلاعات

  • بازدید: 1551
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

بادمجان بم آفت نداره

به آدمهای پوست کلفتی که از خطرات جان سالم بدر میبرند گفته می شود

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title