میهن نما
میهن نما
گفتاورد

محمدکاظم کاظمی

ما خودمان را با جامعه ایران، همزبان و هم کیش و هم دل و همراه می‌بینیم. ببینید که چقدر از هموطنان ما در جبهه جنگ تحمیلی شهید شده اند و همین الان هم در سوریه می‌جنگند، چند نفر از مهاجران با سختی ها و دشواری های زیاد، در سال‌های سخت، برای سازندگی و بازسازی کشور کار کردند. ما احساس می‌کنیم که جامعه ایران برای ما نزدیک ترین هستند، اگر از مهاجران افغان هم بپرسید که نزدیک ترین کشور به شما کدام است، می‌گویند ایران.

محمدکاظم کاظمی سراینده ی افغان

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 1
بسیار بدبسیار خوب 

سال‌ها پيش، دهقاني بود که زمين و باغ زيادي داشت. پسري هم داشت تنبل و بيکار كه جز خوش‌گذراني کار ديگري نداشت. پسر هر شب با دوستانش به خوش‌گذراني مي‌رفت. دهقان هر چه او را نصيحت مي‌کرد كه دست از اين كارها بردارد و به فكر زندگي‌اش باشد، گوش نمي‌كرد.

تا اين‌كه پدر مُرد و همه ثروتش به دست پسر افتاد. دوستان پسر، چند برابر شدند.

مادر پسر که زن دانا و فهميده‌اي بود، به او گفت: «پسرم، با اين‌ها نگرد. اين‌ها دوستان خوبي نيستند. اين‌ها دوست جيب تو هستند، نه دوست خودت. تا وقتي پول داشته باشي، دور و برت مي‌چرخند. وقتي هم پولت تمام شد، ولت مي‌كنند و مي‌روند.»

پسر خنديد و گفت: «نه مادرجان، اين‌ها اين‌طوري نيستند. اين‌ها خيلي خوب‌اند. هر چه من بگويم، گوش مي‌كنند و هر چه بخواهم، بهم مي‌دهند؛ حتّي حاضرند جانشان را فداي من كنند.»

مادر گفت: «حالا كه اين‌طور است، بهتر است چند نفر از آن‌ها را امتحان كني. اين‌طوري معلوم مي‌شود كه آن‌ها دوست خودت هستند يا دوست پول‌هايت.»

پسر گفت: «فكر خوبي است. باشد. امتحان مي‌كنم.»

فرداي آن روز، پيش چند تا از دوستانش رفت و گفت: «تازگي‌ها موشي در خانه ما پيدا شده که همه را ذلّه کرده است. اين موش بدجنس ديشب گوشت‌كوب ما را خورد.»

دوستانش به هم نگاه كردند. يكي از آن‌ها گفت: «بله، درست است. اتّفاقاً همين بلا سر ما هم آمد و موشي گوشت‌کوب ما را برداشت و به سوراخش برد.»

يکي ديگر از آن‌ها گفت: «اين که چيزي نيست؛ ما موشي داريم كه يك روز نصف اثاث‌مان را به لانه‌اش برد.»

ديگري گفت: «پس نمي‌دانيد موش ما چه کار کرده. اگر بشنويد، شاخ در مي‌آوريد. موش ما، گوشت‌کوب و وسايل خانه و حتّي آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برد.» پسر دهقان با خوشحالي نزد مادرش برگشت و گفت: «ديدي مادر؟ ديدي؟ دوستان من آن‌قدر خوب هستند كه دروغ به اين بزرگي را از من قبول كردند.»

مادر گفت: «همين نشان مي‌دهد كه آن‌ها دوستان خوبي نيستند؛ چون دوست خوب آن است كه به تو راست بگويد؛ نه آن‌كه دل تو را خوش كند.»

پسر عصباني شد و گفت: «بي‌خود نيست كه گفته‌اند با زن‌جماعت نبايد مشورت كرد.»

روزها و ماه‌ها گذشت. پسر دهقان، تمام ارث پدر را بر باد داد. روزي در جمع دوستانش نشسته بود. يك‌دفعه آهي كشيد و گفت: «ديشب فقط يک نان توي سفره داشتم که آن را هم موش خورد.»

دوستانش خنديدند. يكي از آن‌ها گفت: «عجب حرفي مي‌زني؟ مگر موش مي‌تواند يك نان درسته را بخورد؟»

ديگري گفت: «اگر ده تا هم بودند، نمي‌توانستند بخورند.»

پسر دهقان خواست بگويد مگر شما همان‌هايي نيستيد كه مي‌گفتيد موش خانه‌تان، گوشت‌کوب و وسايل خانه و حتّي آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برده؛ امّا چيزي نگفت و با دلي شكسته به طرف خانه‌اش به راه افتاد.

مرزبان نامه - بازنويسي محمّدرضا شمس-چاپ روزنامه ی اطلاعات

  • بازدید: 1281
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

چیزی که آشکار و مشخص است نیازی به گفتن و بیان کردن ندارد

پیشنهاد
تبلیغات
پیام های کاربران
  • سرود زیبای سرفراز باشی میهن من
    من با این سرود خیلی زیاد ارتباط برقرار می کنم وازاین سرود خیلی خوشم می آید ماسال ۹۴ درمدرسه ۵۰۰ باراین سرود را خواندیم من امسال خیلی از این سرود یاد کردم ممنون برای اینکه این سرود را گذاشتین♡ نمایش / پاسخ
    فرستنده : بهار روان بخش
تبلیغات


Your SEO optimized title