میهن نما
میهن نما
گفتاورد

هوشنگ طالع

ما امروز بايد به اين نتيجه برسيم كه تنها دوست ملت ايران در سرتاسر اين جهان، ملت ايران است يعني ما نه دوست هميشگي داريم، نه دشمن هميشگي. بسته به حركاتي كه مي كنيم و بسته به منافع ملي ما در آن زمان، اينها مي توانند تغيير كنند. چيزي را بايد بدانيم كه تنها ياور ما ملت ايران است. حالابايد راه هايي در پيش بگيريم كه با اين ملت در آشتي كامل و صلح و صفاي كامل به سر ببريم. هويت ملي خود را بازيابي كنيم. اين عاملي است كه اين ملت را تا امروز نگه داشته است.

دکتر هوشنگ طالع

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 2
بسیار بدبسیار خوب 

بازرگان معروفي، غلامي داشت دانا و باوفا. غلام درست‌كار بود و وظايفش را به خوبي انجام مي‌داد. بازرگان، غلام را دوست داشت و دلش مي‌خواست براي او كاري كند.

روزي به غلام گفت: «مي‌خواهم براي آخرين بار تو را به سفر بفرستم. وقتي برگشتي، تو را آزاد مي‌كنم و پول كافي بهت مي‌دهم تا با آن كار كني و آقاي خودت باشي.»

غلام خيلي خوشحال شد و خدا را شكر كرد.

روز حركت كه رسيد، بارها را در كشتي گذاشتند و كشتي حركت كرد. دو روز هوا خوب بود. روز سوم، هوا توفاني شد. توفان آن‌قدر شديد بود كه كشتي را غرق كرد. غلام شانس آورد. تخته‌پاره‌اي پيدا كرد. به آن چسبيد و خودش را به ساحل رساند.

كمي توي ساحل روي ماسه‌هاي گرم دراز كشيد. خستگي‌اش كه در رفت، بلند شد و راه افتاد. نمي‌دانست كجاست و به كجا مي‌رود. چند روزي راه رفت. تا اين‌كه سرانجام گرسنه و تشنه نزديك شهري رسيد. خوشحال شد و خدا را شكر كرد. يك‌دفعه چند زن و مرد، در حالي كه ساز و دهل مي‌زدند، به طرفش دويدند. غلام ترسيد. خواست فرار كند؛ امّا آن‌قدر خسته بود كه نتوانست و سر جايش ايستاد. جمعيت آواز مي‌خواند و جلو مي‌آمد. بوي عود و اسفند همه جا پيچيده بود. غلام نمي‌دانست چه‌كار كند.‌هاج و واج ايستاده بود و نگاه مي‌كرد.

در همين موقع، چند مرد ريش‌سفيد جلو آمدند و به او تعظيم كردند. بعد او را به قصر بردند و گفتند: «از امروز تو حاكم ما هستي و ما فرمان‌بردار تو هستيم.»

غلام فكر كرد خواب مي‌بيند؛ امّا وقتي او را به حمّام بردند و لباس‌هاي گران‌قيمت تنش كردند، فهميد كه بيدار است و خدا را شكر كرد.

از فرداي آن روز، غلام حاكم آن سرزمين شد. او چند نفر از بزرگان شهر را وزير و وكيل كرد و جواني را كه آدم سالم و درست‌كاري بود، همه‌كاره خودش كرد. اسم جوان، امين بود.

غلام به امين خيلي محبّت مي‌كرد. امين هم او را دوست داشت و هر كاري غلام از او مي‌خواست، انجام مي‌داد.

روزي غلام و امين تنها شدند. غلام كه دنبال چنين فرصتي بود، امين را كناري كشيد و گفت: «اگر چيزي ازت بپرسم، راستش را به من مي‌گويي؟»

امين گفت: «مي‌گويم.»



غلام پرسيد: «چرا مرا حاكم خودتان كرديد؟ شما كه مرا نمي‌شناختيد؟»

امين جواب داد: «راستش را بخواهيد، ما هر سال درست روزي كه شما پيدايتان شد، به بيرون شهر مي‌رويم و اوّلين كسي را كه مي‌خواهد وارد شهر بشود، حاكم خودمان مي‌كنيم؛ امّا يك سال بعد او را به كنار دريا مي‌بريم و ول مي‌كنيم تا از گرسنگي و تشنگي بميرد يا طعمه درندگان شود.»

غلام پرسيد: «يعني با من هم همين كار را مي‌كنيد؟»

امين با خجالت سرش را پايين انداخت:

ـ بله.

غلام چند روزي خوب فكر كرد تا سرانجام راهي پيدا كرد. بعد به امين گفت كه چه‌كار كند. امين چند تن از صنعتگران و معماران و كشتي‌سازان را انتخاب كرد. آن‌ها با وسايل زيادي به كنار دريا رفتند. در آن‌جا چند كشتي بزرگ ساختند و به آب انداختند. بعد هر چه را كه لازم داشتند، بار كشتي‌ها كردند و به جزيره‌اي كه در آن نزديكي بود، رفتند و مشغول كار شدند.

چند ماه بعد، درست صبح روزي كه يك سال تمام از آمدن غلام به آن شهر مي‌گذشت، او را از شهر بيرون كردند.

غلام كنار دريا ايستاد و به آن دورها نگاه كرد. دل توي دلش نبود. ناگهان چشمش به كشتي بزرگي افتاد كه به سوي ساحل مي‌آمد. با خوشحالي بالا و پايين پريد و دست تكان داد.

كمي بعد، غلام و امين با هم به سوي جزيره‌اي مي‌رفتند كه امين آن را مثل بهشت كرده بود.

-------------------

مرزبان نامه

بازنویسی محمّدرضا شمس - روزنامه ی اطلاعات

  • بازدید: 1800
 

دیدگاه ها 

 
0 #1 مهرزاد 04 شهریور 1391 ساعت 20:54
چه جالب بود.
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

فیلش یاد هندوستان کرده است

گذشته ها و خوشی ها را یاد کرده است

(پیل بیشتر از هندوستان بدیگر کشورها برده شده است و بنابراین گاهی به کشور و گذشته های خود می اندیشد)

پیشنهاد
تبلیغات
پیام های کاربران
  • سندی تاریخی درباره شیوه حمله اعراب به ایران
    ایران در زمان حمله اعراب شدیدا دچار جنگ های داخلی شده بود از جنگ خسرو پرویز با بهرام چوبینه گرفته تا جنگ شیرویه با برادرانش و بالاخره جنگ رستم فرخزاد با دختران خسرو پرویز و جنگ های بین فرماندهان ارتش ایران.این اعراب فرصت طلب درست سر وقت و در بهترین زمان که ایران از هم پاشیده بود به ایران حمله کرد.لازم به یاد آوری است که اینکه میگن عرب ها با سی هزار سرباز به ایران حمله کرده اند یک دروغ بزرگ است.در جنگ قادسیه رستم فرخزاد صد و بیست هزار سرباز داشته مگر میشود اعراب با سی هزار سرباز پیروز شده باشند و... نمایش / پاسخ
    فرستنده : مهرداد
تبلیغات


Your SEO optimized title