میهن نما
میهن نما
گفتاورد

استاد غلامحسین یوسفی

کسی که ملت و مملکت خود را بحقیقت بشناسد، آنرا آگاهانه دوست خواهد داشت و هیچ انگیزه ای موجب نخواهد شد این پیوند در وجود او سستی گیرد. برعکس آنکه با مردم این مرز و بوم و روح و فکر آنها و فرهنگ ایران آشنا و بدان دل بسته نیست به اندک چیزی فریفته می شود و از ملت و وطن خود می گسلد . نمونه  آن را در بر خی از جوانان ما می توان یافت که خود را بدان راضی کرده اند که در کشوری دیگر ، شغلی دارند و خانه و اتوموبیلی و همسری غالبا بیگانه ، غافل از آنکه اگر تا پایان عمر هم در آن سرزمین خدمت کنند مردم آن دیار هرگز آنان را در خود جذب نخواهند کرد و از خودشان نخواهند شمرد . نتیجه آن که از خانه مانده اند و از بیگانه رانده.

شادروان استاد غلامحسین یوسفی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های کوتاه روباه و خروس
میانگین امتیار کاربران: / 5
بسیار بدبسیار خوب 

روباه و خروس

خروسي بود پرطلايي و تاج‌قرمزي كه خيلي قشنگ بود. يك روز خروس همان‌طور كه دانه برمي‌چيد، رفت ورفت تا از ده دور شد. يك‌دفعه سرش را بلند كرد، روباهي دوان دوان به طرفش مي‌آمد. به طرف ده برگشت. ديد‌ي واي، خيلي از ده دور شده است. اين طرف را نگاه كرد، آن طرف را نگاه كرد. يك درخت در آن نزديكي بود. پريد و روي يكي از شاخه‌هاي درخت نشست. روباه آمد زير درخت و گفت: «اي خروس پرطلايي، ‌چرا تا مرا ديدي، بالاي درخت پريدي؟ نكند از من ترسيدي؟»

خروس گفت: «بايد هم روي درخت مي‌پريدم. بايد هم از تو مي‌ترسيدم. آخه تو دشمن مني.»

روباه گفت: «تاج‌قرمزي، پرطلايي، مگر خبر نداري که ‌سلطان جانوران، شير مهربان، گفته كه همه بايد با هم دوست باشند؛ مهربان باشند؛ كسي نبايد به كسي بدي كند؛ بايد از امروز، گرگ و ميش از يك چشمه آب بخورند؛ كبوتر و باز، تو يك لانه بخوابند؛ روباه و خروس هم با هم دوست باشند؟ حالا خروس‌جان، ‌از درخت بيا پايين. بيا تا كمي با هم گردش كنيم، گل بگوييم و گل بشنويم.»

خروس زرنگ، خروس قشنگ كمي فكر كرد و گفت: «راست مي‌گويي، آروباه؟ چه خبر خوبي! واقعاً كه خيلي خوب شد.»

روباه گفت: «پس معطّل چه هستي؟ بيا پايين ديگر...»

خروس گفت: «كمي صبر كن. چند تا جانور دارند مثل باد به اين‌جا مي‌آيند. صبر كن آن‌ها هم برسند تا همگي با هم به گردش برويم. اين‌طوري بيشتر به ما خوش مي‌گذرد.»

روباه كه ترس برش داشته بود پرسيد: «چه شكلي هستند؟»

خروس در جواب گفت: «مثل گرگ هستند؛ امّا گوش و دمشان درازتر است. فكر كنم سگ‌هاي گلّه باشند.»

روباه تا اين را شنيد، پا گذاشت به فرار.

خروس فرياد زد: «كجا داري مي‌روي؟ مگر به گردش نمي‌آيي؟»

روباه گفت: «سگ‌ها دشمن من هستند. مرا تكّه و پاره مي‌كنند.»

خروس گفت: «آروباه، مگر خودت نگفتي كه به فرمان شير همه بايد با هم دوست باشند؟»

روباه گفت: «چرا گفتم؛ ولي مي‌ترسم اين‌ها هم مثل تو فرمان شير را نشنيده باشند. آن‌وقت تا بخواهم به آن‌ها حالي كنم كه چه شده و چه نشده، تكّه‌بزرگم، گوشم مي‌شود.»

روباه اين را گفت و با سرعت از آن‌جا دور شد. خروس هم از درخت پايين آمد و به ده برگشت....

مرزبان‌نامه - بازنويسي محمّدرضا شمس - چاپ روزنامه ی اطلاعات

  • بازدید: 2610
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات


Your SEO optimized title