میهن نما
میهن نما
گفتاورد

استاد منصور رستگار فسایی

ایران سرزمینی است که به دوام و استواری در چهار راه گیتی می بالد . چنان که در برابر تمام یورش ها پایدار و نستوه ، ایستادگی کرده است . مردمان این خاک ، نسل اندر نسل ، مفهوم ایرانی بودن و ایرانی ماندن را به فرزندان خود منتقل کرده اند . ایرانیان پس از پذیرش اسلام ، پادشاهی فرهنگی را جانشین پادشاهی سیاسی کرده و هرگز از حضوری موثر و ژرف در جهان برکنار نبوده اند .

استاد منصور رستگار فسایی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 2
بسیار بدبسیار خوب 

وفان که از شیراجان (نام پیشین سیرجان ) گذشت غم و اندوه بسیار برجای گذاشت بسیاری از خانه ها و درختان را خراب و سرنگون ساخت دل مردم گرفته غمگین بود . در این آشوب زمانه پسری به نام نیما دلباخته دختری شده بود که نامش نِیشام بود...

نیما سالها دور از خانواده و در سفر زندگی کرده بود و چهار برادر داشت که هر یک دارای ثروت و اندوخته ایی بودند پدر نیشام بارها به خانواده نیما گفته بود هر یک از برادران دیگر خواستگاری می کرد مشکلی نبود اما نیما توان اداره زندگی نیشام را ندارد . و هر چه خانواده نیما به او می گفتند به جای عاشقی پی کسب و کاری را بگیرد و به این شکل به همگان بفهماند توانایی همسرداری را دارد او نمی شنید و از دور چشم به خانه زیبا و بلند نیشام داشت .

کم کم رفتار نیما موجب برافروختگی و ناراحتی پدر و بردران نیشام گشت آنها شبی به خانه نیما آمده و در برابر پدر و برادران نیما به او گفتند اگر باز هم در اطراف خانه اشان پرسه بزند چشم خویش را بر دوستی های گذشته خواهند بست .

نیما انگار تازه از خواب بیدار شد بود گفت مگر من چکار کرده ام ؟ تنها عاشقم همین !

پدر نیشام گفت : عاشقی که خانه و خوراک زندگی نیست ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم .

نیما گفت : من مستمند نیستم

پدر و برادران نیشام خندیدند و گفتند آنچه ما می بینیم جز این نیست .

نیمروز فردایش شش مرد با پوششی از گران بهاترین پارچه های نیشابوری و اسبهای ترکمن در برابر خانه نیشام ایستاده بودند آن شش مرد نیما ، پدر و برادرانش بودند . بهت سرآپای وجود میزبانان را گرفته بود . پس از آنکه بر صندلی میهمانی نشستند نیما گفت هنگامی که در سفرم بانو آفرین ( سی امین شاهنشاه ساسانی ( را از رودخانه خروشان نجات دادم او به من گفت پیش من بمان . گفتم من مسافرم و او گفت یادگاری به تو می دهم که هر وقت همچون من به خفگی رسیدی کمکت کند .

دیشب شما سعی داشتید مرا غرق کنید اما اینبار دستان پادشاه ایران مرا نجات بخشید .

پدر و برادران نیشام از این که شب قبل به گونه ی بسیار زشت به او گفته بودند : ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم پشیمان بودند .

می گویند نیما و نیشام همواره دستگیر مستمندان بودند و زندگی بسیار نیکو داشتند .

  • بازدید: 1299
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

دایه ی مهربانتر از مادر

اشاره به کسی که بیش از اندازه دلسوزی می کند

پیشنهاد
تبلیغات
پیام های کاربران
  • نبرد قادسیه نخستین جنگ بزرگ ایران و عرب
    سلام.تاریخ دست نوشته انسان هاست و بیشک هر امت و گروهی پیروان و مخالفان و جان نثاران و کینه توزانی داشته و دارد و نگارندگان تاریخ هم میتوانند مستثناء از این قائده نباشند.گذشته از اینکه خود متن نگارنده ... نمایش / پاسخ
    فرستنده : سلام
تبلیغات


Your SEO optimized title