میهن نما
میهن نما
گفتاورد

خداوند این جهان زیبا را برای شادی انسان در مسیر نیک آفریده است.

زرتشت یسنای 43 - بند 6

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های شاهنامه رزم کاووس شاه با شاه هاماوران
میانگین امتیار کاربران: / 10
بسیار بدبسیار خوب 

كيكاوس پس از پيروزي بر ديوان مازندران در انديشه گشودن سرزمينهاي ديگر افتاد. پس با لشكري فراوان به سوي توران و چين و مكران حركت كرد. سپاهيان او به هر جا كه پاي مي گذاشتند چون كسي را ياراي جنگ با آنها نبود مهترانشان پيش ميامدند و باج و ساو شاه را پذيرا مي شدند . مگر در بربرستان كه در آنجا جنگ در گرفت و ايرانيان به سرداري گودرز در اين جنگ پيروز شدند. آنگاه كاوس به مهماني رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شكا ر شد كه خبر رسيدن تازيان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنكشي برداشته اند. پس كاوس كشتي و زورق فراوان مهيا كرد و سپاه را از راه دريا به بربرستان برد كه سپاهيان هر سه كشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگيني ميان سپاه كاوس و آن گردنكشانان در گرفت كه به پيروزي ايرانيان انجاميد و سپهدار هاماوران نخستين كسي بود كه به عذر خواهي پيش آمد و پذيراي باج و خراج گرديد، هداياي بي شماري تقديم كرد و به اين ترتيب هاماوران را نيز در زمره كشورهاي باج ده ايران در آمد. از سوي ديگر به كاوس خبر دادند شاه هاماوران دختري زيبا به نام سودابه دارد كه از هر جهت شايسته همسري كاوس است فرداي آن روز، كاوس جمعي از خردمندان را به خواستگاري سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران كه زر و گنج خود را به كاوس پيشكش كرده بود، ديگر تاب آن را نداشت كه يگانه فرزندش را نيز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در ميان كذاشت ولي چون اورا مايل به همسري كاوس ديد ، كين كاوس را بيشتر در دل گرفت و پس از آنكه سودابه ، پدر غمگين و ناراحتش را تنها گذاشت و با كارواني از غلامان و كنيزان و جهيزيه فراوان به حرمسراي كاوس رفت، شاه هاماوران در انديشه انتقام جوئي افتاد. فكر كرد چاره اي انديشيد و مهماني مجللي ترتيب داده كه كاوس را به آن فرا خواند . سودابه كه در كار پدر متوجه نيرنگي شده بود كاوس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولي كاوس باور نكرد، همراه با بزرگان و لشكريان خود به شهر ساهه رفت . در آنجا هفته اي به بزم و خوشي گذشت و چون روز هشتم فرارسيد، شاه هاماوران به ياري سپاه بربر كه از پيش در آنجا گرد آمده بودند بر سر كاوس و همراهانش ريخته و آنها را گرفتار كرده، دست بسته درون دژي در كوهي بلند زنداني كردند. شاه هاماوران آنگاه گروهي را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه اش باز آورند ولي سودابه كه از ماجرا آگاهي يافته بود ، روي و موي خود را كنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگرديد .

چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد كه دستور داد سودابه را گرفته و نزد كاوس به زندان اندازند. پس از زنداني شدن كيكاوس در بند شاه هاماوران ، سپاه ايران از راه دريا خود را به ايران زمين رسانيد و همه مردم را گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون اين خبر پراكنده شد به گوش افراسياب رسيد او هم فرصت را غنيمت دانست، با لشكري انبوه به ايران تاخت و از هر سوئي خروش جنگ بر خاست. افراسياب سه ماه در جنگ بود و سر انجام همه را شكست داد. روزگار را به چشم ايرانيان تيره و تار نمود تا چاره را در آن ديدند كه به زابلستان روند و بار ديگر از رستم ياري و از او بخواهند در اين زمان شور بختي و سختي، پناه ايرانيان باشد و گفتند:

دريغست ايران كه ويران شود             //          كنام پلنگان و شيران شود

همه جاي جنگي سواران بدي           //          نشستنگه شهرياران بدي

كنون جاي سختي و جاي بلاست      //          نشستنگه نيز چنگ اژدهاست


پس موبدي را نزد رستم روانه كردند و او آنچه را كه بر ايرانيان گذشته بود به رستم شير دل باز گفت. رستم آشفته شد اشك از ديدگانش فرو ريخت و با دلي آكنده از درد پاسخ داد:« من آماده جنگي كينه خواهم ، اما نخست بايد از كاوس خبري بگيريم و آنگاه ايران را از وجود تركان پاك كنيم.» آنگاه رستم به هر سرزميني در پي لشكر فرستاد و از زابل و كابل و هند سپاهي عظيم در آن دشت پهناور گرد آورد.

اي فرزند. رستم نخست پيامي براي كاوس فرستاد: « دل غمين مدار و شاد باش كه من با سپاهي گران براي نجات تو مي آيم!» و آنگاه نامه اي تند و پر از كين به شاه هاماوران نوشت كه :« اي بد گوهر حيله گر، اين چه رفتار نامردانه اي بود كه تو كردي. اگر هم دلي پر از كينه داشتي شايسته نبود كه كاوس را با نيرنگ گرفتار كني. اكنون يا او را رها كن و يا آماده كارزا با من باش! آيا از بزرگان نشنيده اي كه من در مازندران چه كردم و چه به بر سر ديوان آنجا آوردم. اگر شنيده بودي چرا چنين كردي؟ » آنگاه نامه را مهر كرده و به پيكي سپرد تا با هاماوران برساند. چون شاه هاماوران پيام را شنيد و نامه را خواند آشفته شد و در كار خود حيران مانده پاسخ داد.« كاوس را هرگز آزادي نخواهد بود و اگر تو نيز به اين سرزمين بيائي همين بند و زندان در انتظارت است من نيز با سپاهي گران آماده كارزارم.» فرستاده، نزد رستم بازگشت و آنچه را شنيده بود باز گفت. پيلتن از پاسخهاي ناشايست شاه هاماوران خشمگين شد، دليران لشكر را گرد آورد و سپاهي گران را آماه حركت نمود. براي كوتاه كردن راه سوار بر كشتي رو به سوي هاماوران نهاد. شاه هاماوران چون از آمدن رستم كينه خواه آگاهي يافت، ناچار سپاهش را گرد آورد و آماده نبرد شد. دو لشكر در برابر هم صف كشيدند و آواي كوس و شيپور بر خاست و هر يك مبارز طلبيدند ، رستم نيز با لباس رزم ، سوار بر رخش و گرز گران بر گردن، با جوش و خروش رو به سوي دشمن نهاد. سپاه هاماوران وقتي يال و كوپال رستم را ديد هر يك هراسان و بيم زده بسويي پراكنده شدند و از آنجا گريختند. شاه هاماوران با بزرگان خود به رايزني پرداخت و سر انجام چاره را در آن ديد كه از شاه مصر و بر برستان در اين جنگ سخت ، ياري بخواهد. پس دو نامه نوشت و به دو جوان دلير سپرد تا يكي را به مصر و ديگري را به بر برستان برسانند. در نامه ها با اشك و آه نوشته شده بود« نه آنكه كشورهاي ما هميشه بهم پيوسته بوده و خود در جنگ و شادي و نيك و بد يكديگر شريك بوده ايم ، پس اكنون هم كه روز سختي است اگر ما را ياري دهيد باكي از رستم نخواهم داشت و گرنه بدانيد كه اين بلا از شما نيز دور نخواهد بود.»

چون نامه به ايشان رسيد و از لشكر كشي رستم آگاهي يافتند، هراسان به تهيه و آراستن سپاه پرداختند و به زودي كوه تا كوه و كران تا كران پوشيده از سپاه گراني شد كه به سوي هاماوران مي شتافتند . رستم چون چنين ديد پيامي در نهان به كاوس فرستاد كه « سپاه سه كشور متحد شده و به نبرد من آمده اند. نيك مي دانم اگر از جاي بجنبم يك تن از دليران آنها رازنده نخواهم گذاشت ولي من نگرانم كه مبادا از راه كين آسيب به شما برسد كه از بدان هيچ بد كردني دور نيست و اگر چنين شود تخت بربرستان به چه كاري خواهد آمد » كيكاوس پاسخ داد :« هيچ نگران نباش كه اين جهان تنها براي من گسترده نشده ولي بدان كه يزدان يار من و مهرش پناه منست. بر آنها بتاز و هيچ يك را زنده مگذار.»

اي فرزند. تهمتن بر انگيخته از پيام كاوس، سوار بر رخش به سوي نبرد گاه شتافت و در برابر دشمن ايستاده ، مبارز طلبيد و اما هرگز كسي را ياراي پيش آمدن نبود و رستم دلاور تا ناپديد شدن خورشيد در افق ، در ميدان ايستاد و سپس به پايگاه خود باز آمد. بامداد روزي ديگر پيلتن سپاه را بياراست و لشكر سرفراز خود را به دشت كشيد و به آنان گفت: « امروز چشم به نوك نيزه بدوزيد و مژه بر هم نزنيد. از فزوني آنها نيز نهراسيد كه همه سياهي لشكرند.» از سوي ديگر شاهان سه كشور نيز لشكرهاي خود را به حركت آوردند.از بربرستان صدو شصت پيل دمان ، از هاوران صد پيل ژنده با انبوهي لشكر و از مصر سپاهي عظيم با درفشهاي سرخ و زرد و بنفش، زمين چنان از آهن پوشيده شد كه گوئي البرز كوه جوشن بتن كرده است. از بانگ سواران، كوه بر آشفت و زمين به ستوه آمد و از ترس اين لشكر انبوه ، دل شير نر پاره شد و عقاب پر افكند ، دليران دو سپاه در برابر يكديگر ايستادند. گرازه در سمت راست لشكر ايران و زواره در سمت چپ و رستم در قلب سپاه جاي داشت. به فرمان رستم شيپور جنگ نواختند و لشكر از جاي كنده شد و شمشيرها در هوا زير نور خورشيد درخشيدن گرفت. رستم به هر سو كه رخش را مي راند از آنجا آتش بر مي خواست و جوي خون جاري مي شد . دشت از سر هاي بريده و خفتانهاي پراكنده ، پوشيده شد. تهمتن مردانه از كشتن سياهي لشكر پرهيز مي كرد و در پي شاه شام بود تا آنكه به او نزديك شد و كمند انداخت و از كمرش گرفت و بر زمينش زد و بهرام او را بسته و گرفتار كرد. شاه بربرستان نيز به چهل جنگجو به چنگ گرازه گرفتار آمد. از آنسوي شاه هاماوران چون نگاه كرد، كران تا كران همه را كشته و زخمي و اسير ديد.

بدانست كه آن روز روز بلاست   / /   برستم فرستادو زنهار خواست

گنج و گوهر فراوان نزد رستم فرستاد و به اين شرط كه كاوس را آزاد كند، امان خواست. رستم با شاه هاماوران به شهر باز گشت ، كاوس و ياران او را از زندان آزاد كرد و تاج و تخت را به شايستگي به او باز پس داد. كاوس نيز غنايم آن سه كشور و گنج آن سه شاه را با هزاران هزار لشكر به بارگاه و سپاه خود افزود .

اي فرزند. كاوس مهدي آراست از ديباي رومي و تاجي از ياقوت و گاهي از فيروزه چون آماده شد آنرا بر اسب راهوري با لگام زرين نهاد و سودابه را چون خورشيدي در آن نشانيده و به سوي ايران زمين حركت كرد .

نامه كاوس به قيصر روم و پاسخ آن:

چون جنگ هاماوران به پايان رسيد . كاوس پيكي نزد قيصر روم فرستاده و در نامه اي از او خواست تا از نامداران و دلاوران روم كه كار كشته و آزموده باشند لشكري فراهم آورده نزد كاوس بفرستد. قبل از آن خبر شكست سه سپاه مصر و بربر و هاماوران نيز به آنان رسيده بود . قيصر روم پاسخ خود را در نامه اي شاهوار و شايسته نزد كاوس فرستاد و نوشت « ما همه چاكر و فرمانبردار تو هستيم و آن زمان از گرگساران لشكري براي نبرد به سوي تو روانه شد دل ما نيز پر از درد شد و با افراسياب كه چشم طمع در تخت و تاج تو داشت جنگيديم و كشته ها داديم. اكنون كه نيز فر شاهي نو شده، آماده ايم كه همرا سپاه تو با آنان نبرد كنيم و از خونشان رود جاري كنيم»


  • بازدید: 4207
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات


Your SEO optimized title