میهن نما
میهن نما
گفتاورد

سرنوشت با پروردگار است، خشنود به آنم، شکوه نمی کنم، در سختی شکیبایم، بدتر از این سختی نیز باشد و سختی بگذرد، در پناه و یاری پروردگار.

بزرگمهر

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های شاهنامه نبرد رستم با اکوان دیو
میانگین امتیار کاربران: / 19
بسیار بدبسیار خوب 

ای فرزند!
برایت گفتم که رستم چگونه دشمنان را فراری داد وچگونه بر افراسیاب پیروز شد تا آنجا که افراسیاب به سرزمین چین و ماچین گریخت . چون جنگ به پایان رسید جهان پهلوان همراه با طوس و سپاهیان روانه ایران شهرشدند . چون به پایتخت رسیدند ، مردم به پیشواز آمدند ، شادمانی کردند و کیخسرو رستم را استقبال کرد . به رسم، زعفران و مشک و عنبر و سکه های پول بر تهمتن نثار کردند . جهان پهلوان از اسب فرود آمد ، نزد کیخسرو خدمت کرد، یکدیگر را در آغوش گرفتند ، مکان گذاشتند و پهلوان بر آن نشست . سرداران همه در کنار رستم قرار گرفتند و جشن ها برپا کردند و چند روز بعد رستم اجازه گرفت تا به زابل برای دیدار زال سفر کند. کیخسرو اجازه داد و رستم به زابل رفت .

یک روز که جشن آراسته بودند داستانی تازه رخ داد .

سخنگوی دهقان چنین کرد یاد
که یکروز کیخسرو از بامداد

به بارگاه آمد ،

چو از روز یک ساعت اندرگذشت
بیامد زدرگاه چوپان زدشت


ای نورچشم! آنزمان نیز چوپانان مردمی صاحب خرد بودند و علاوه بر چوپانی ، دیدبانی مرزو بوم را بر عهده داشتند . خلاصه چوپان زمین را بوسه داد و گفت : یک گورخرمیان گله ها افتاده است که چون دیو غرش می کند ، و چون نره شیرخشمگین ، یال اسبان را از هم می درد ، رنگی زرین مثل خورشید دارد . خطی سیاه از یال او تا به دم کشیده شده ، درشت هیکل مانند اسبی تناور به نظر می آید . کیخسرو دانست آنچه چوپان می گوید و نشانی می دهد گور نیست سپس رو به سرداران کرد و گفت : یکی از شما باید این حیوان را علاج کند . همه صحبت کردند و عاقبت قرار شد از رستم برای راندن گور دعوت کنند .

کیخسرو نامه نوشت بدست گرگین میلاد داد و گفت : ای پهلوان شب و روز باید روی اسب باشی و بسرعت باد و دود این نامه را به رستم دستان برسانی ! چون نامه را خواند به او بگو کیخسرو گفت چون نامه را خواندی یک روز هم در زابل نمانده و بسوی ما بیا . گرگین بیرون آمد بر اسب نشست و نزد رستم رفت و رستم بسان گردباد روانه ایرانشهر شد .
چون نزد کیخسرو رسید گفت : شاها مرا خواستی ، کنون آمدم تا چه می خواستی ( آراستی ) . کیخسرو به رستم گفت : کاری پیش آمده است که به گمان من اندک نیست ، اگر می پذیری من شادمان خواهم شد . چوپان دشت خبر آورد که گوری آزاد با رنگی زرین میان گله آمده و همه چیز را نابود می کند . حال خود دانی .
رستم گفت : با بخت تو از دیو و شیرو اژدها ترس ندارم . اکنون می روم تا آن گوررا شکار کنم . پس کمند بر بازو افکند ، بر رخش نشست و روانه دشتی شد که چراگاه اسبان آن چوپان بود . سه روز در آن سرزمین سبز و خرم به شکار مشغول بود . روز چهارم در روشنایی آفتاب گوری درشت اندام دید به رنگ طلا ، که چون باد از برابر رستم بجست . رستم هی بر رخش زد و بدنبال گور تاخت ، هر لحظه که به گور می رسید او مسیر خود را عوض می کرد ، فکر کرد که با تیری آن را بر زمین افکند سپس اندیشیده با خود گفت : چنین حیوانی را نباید کشت ، باید به کمند بگیرمش و همچنان زنده نزد کیخسرو ببرم . رستم کمند را تاب داد و بر سر گور افکند ، چون گور کمند را بدید چون باد از دایره کمند بیرون جسته و ناپدید شد .
رستم پشت دست به دندان گرفت و دانست که آن حیوان گور نیست و بر آن بزور نمی توان پیروز شد. یکباره فکرش رسید ومتوجه شد که این گور کسی جز اکوان دیو نیست و بیاد آورد که از دانایان شنیده است که این دشت جای اکوان دیو است ، اما اینکه در پوست گور رفته شگفت بنظر میرسد . بالاخره با خود گفت اگر اکوان دیو هم باشد پیروزی بر او فقط با شمشیر ممکن خواهد بود .
ای فرزند!
دیو نشانه پلیدی ها و نشانه اندیشه بد است . اکوان همان اکوان فارسیست به معنای اندیشه بد و بدکاری و اکوان دیو یک نماد از پندار و کردار زشت است در برابر اندیشه های خوب. رستم در اندیشه بود که دوباره گور بدشت آمد . تهمتن رکاب بر رخش زد کمان را به زه کرد و تیررا بسوی گور انداخت . چون کمان کشیده شد ، گور دوباره ناپدید شد .
ای فرزند! این در زندگی انسان بارها رخ می دهد ، و راندن اندیشه بد و شک وتردید از دل و جان کاری آسان نیست ، چون قصد راندن می کنی پنهان می شود ، چون آرام می شویم باز می گردد و می کوشد تا از راهمان بدر کند . القصه یک روز و یک شب رستم در آن دشت اسب می تاخت ، کم کم از آنجا که می شد آب ونانی بدست آورد دور شد ، خستگی جانش را فرا گرفت، سر بر زین نهاد ، بیدار و خواب بود که چشمه ای از آب صاف بنظر آورد ، پیاده شد آب نوشید و زین از پشت رخش برداشت سر بر زین نهاد وکمی خفت ، نمد زین را بر زیر پا افکند و رخش را به چرا آزاد کرد .
اکوان دیو از دور نگاه می کرد ، دید جهان پهلوان خوابش برده ، پس مانند بادخود را به رستم رسانید او را با زمین از جا کنده بدست گرفته بر آسمان برد ، ناگهان رستم بیدار شده دانست که اکوان دیو در راه او دام گسترده است و با خود گفت اگر من کشته شوم ، افراسیاب ، ایران زمین را بر باد خواهد داد . اکوان دیو چون جنبش رستم را فهمید گفت : ای پیلتن خودت بگو از این آسمان در کجا به زیرت بیاندازم ، در دریا یا کوه . رستم با خود گفت کار دیو همیشه برعکس و وارونه است و هر چه راستی به او بگویی او با فکر کج خود جز آن خواهد کرد . این بود که گفت : اگر بگویم بدریا افکن به کوهم می زند . چون سخن اکوان دیو به پایان رسید .
رستم گفت : داستانی دارم از دانایان چین که هر کس در آب بهوش آید و جان از کف دهد هرگز به بهشت نخواهد رفت . پس مرا به دریا پرتاب مکن که طعمه ماهیان شوم ، مرا بکوه بیانداز! اکوان فریادی برآورد که تو را بجائی پرتاب می کنم که همیشه در آنجا نهفته بمانی . دیو چرخی خورده جهان پهلوان را بدریای آب افکند . رستم شمشیر از نیام کشید و بجنگ ماهیان و نهنگان رفت . با دست چپ و دو پا شنا می کرد و با دست راست بر ماهیان خونخوار ضربه می زد .
زدریا بمردی به یکسو کشید
برآمد بخشکی و هامون بدید
ستایش گرفت آفریننده را
رهاننده از بد ، تن بنده را

چون از دریا خود را بیرون کشید کمربند باز کرد ، ببر بیان را بر سنگی افکند کمر و اسلحه خودرا در آفتاب نهاد تا خشک شود . پس زره پوشید و پس از مدتی به همان چشمه رسید که کنار آن خفته و اکوان او را از زمین برده و بدریا افکنده بود . هر طرف را نگاه کرد اثری از رخش پیدا نبود . با نهایت رنج پیاده شکارکنان این سو و آن سو می رفت ، در گوشه ای چشمش به مرغزاری دلکش افتاد . آب ها روان ، درختان سرسبز و بر درختان قمری و دراج نغمه می کردند .
در زیر درختی چشم رستم به گله اسب افراسیاب و گله داران او افتاد که بخواب رفته بودند . در میان اسب ها ناگاه رخش را دید ، حیوان با دیدن تهمتن شیهه کشید . رستم کمند کیانی را حلقه کرد ورخش را با آن به سوی خود آورد . تنش را تیمار کرد ، زین بر پشتش نهاد و بر آن نشست . پس شمشیر بر دست گله اسبان را به سوی خاک ایران راند. گله دار چون صدای اسبان را شنید . سراسیمه از خواب بیدار شد ، سواران نگهبان را خبر کرد ، همه بر اسب نشستند و بسوی تهمتن حمله آوردند . رستم چون آنها را دید تیغ از نیام کشیده فریاد برآورد : که من رستمم ، پوردستان سام .
چوپانان تعدادی کشته شدند و دیگران بسوی شهر خود گریختند . در همین زمان بود که افراسیاب برای دیدن گله اسب ها با نوازندگان و خوانندگان و چنگ و رود و می ، به آن دشت رسید و این کار هر سال او بود . چون به نزدیک مرغزارآمد ، دید از اسب ها و چوپانان خبری نیست . لحظه ای بعد صدای اسب های گریخته را شنید و در پی آن چوپان پیر پیدا شد . سراسیمه، نالان و تیرخورده چون افراسیاب را دید گفت : ای شاه ، رستم به تنهایی تمام گله را از دشت برد ، گروهی بسیار را بکشت و رفت .
افراسیاب که رستم را از نزدیک دید گفت : کار از شوخی گذشته باید اسلحه پوشید و چنان کرد. و در پی آن به اندک مدتی سپاهی از پی رستم بسوی مرز ایران فرستاد. چون رستم ایشان را دید مکان گرفت کمان از بازو رها و باریدن تیر را بر ایشان آغاز کرد و شصت مرد دلاور را به ضرب تیر افکند بعد دست به گرز برد و چهل تن دیگر از نامداران را بخاک افکند .چهار پیل سپید که از آن ایشان بود به غنیمت گرفت . سربازان افراسیاب چون چنان دیدند از رستم گریختند و رستم گرز بر کف ، دو فرسنگ در پی ایشان تاخت کرد تا به کنار همان چشمه رسید که بار اول در کنارش خفته بود . ناگهان بار دیگر اکوان دیو با او روبرو شد .
اکوان گفت : ای پهلوان از جنگ سیر نشدی ، از دریا و دندان نهنگ چگونه آسوده بیرون شدی که دوباره برای جنگ بدشت آمده ای! تهمتن چون گفتار اکوان را شنید ، کمند از فتراک باز کرد و بسوی دیو افکند تا اکوان خواست چاره کند ببند رستم افتاده بود ، پس کمند را بهم پیچانیده و بر زین رخش بست ، گرز را بر دور سرچرخش داده بر سر اکوان دیو کوفت که سرو مغز و یال دیو درهم شکست ، پس از رخش فرو جست ، خنجرکشید و سر دیو پلید ناراست را از تن جدا کرد . خدا را نیایش کرد و پلیدی را که به سرزمین ایران رخنه کرده بود با یاری خداوند از مرز و بوم بیرون راند .
تو مر دیو را مردم بدشناس
کسی کو ندارد زیزدان سپاس
هرآن ک وگذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر ، مشمرش آدمی
خرد گره بدین گفته ها نگرود
مگر نیک معنیش می نشنود

ای فرزند! اگر شکل و شمایل و جادوئی دیو افسانه باشد ، خلق و خوی آن افسانه نیست ، باید مغز سخن را دانست . بگذریم! رستم چون سر اکوان دیو را از تن جدا کرد، بر رخش نشست ، گله اسبان را پیش انداخت به همراه پیلان روانه اردوی کیخسرو شد . بزرگان ایران رستم را استقبال کردند و کیخسرو خود به استقبال او رفت . تهمتن :
فرود آمد و خاک را داد بوس
خروش سپاه آمد و بوق و کوس

رستم و سرداران به ایوان شاه آمدند و یک هفته پیروزی بر پلیدی اکوان دیو را جشن گرفتند ، رستم گفت : در تمام جهان گوری بخوبی او ندیده بودم و با افسوس آن را کشتم چون شمشیر به پوستش زدم مانند ماری از پوست بیرون آمد .
سرش چون سر پیل و مویش دراز
دهان پر زدندان همه چون گراز
دوچشمش سپید و لبانش سیاه
تنش را نشایست کردن نگاه
سرش کردم از تن به خنجر جدا
از او خون همی رفت اندر هوا

کیخسرو و دیگران در شگفت شدند . رستم گفت : اگر خداوند یاری نکرده بود من نیز نابود شده بودم . پس از دو هفته تهمتن گفت ای پادشاه اجازه می خواهم تا برای دیدن پدرم زال به مکان او بروم . چون پدر را دیدم بزودی باز خواهم گشت و کین سیاوش را باز خواهیم خواست . کیخسرو رستم را بی نیاز کرد هدایای فراوان به او داده و گفت : ای پهلوان یک امروز را نیز نزد من باش سپس مختاری . فردای آن روز رستم روانه زابلستان شد . کیخسرو و همه پهلوانان و سرداران تا دو فرسنگ او را بدرقه کردند بعد یکدیگر را بدرود نمودند و رستم از آنجا روانه زابلستان شد .
از این کار اکوان سخن شد بسر
ابا رستم پهلوان پر هنر
ستایش کنم ایزد پاک را
که گویا و بینا کند خاک را
به موری دهد مالش نره شیر
کند پشه بر پیل جنگی دلیر

  • بازدید: 4450
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

جواب های هوی است

کسی که سخن ناسزا می گوید پاسخش را هم با ناسزا می گیرد

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title