میهن نما
میهن نما
گفتاورد

الهی قمشه ای

فرهنگ ایران فرهنگ جشن و شادی و خوشی است که می باید آن را پاس بداریم.

دکتر الهی قمشه ای

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های شاهنامه رستم و شغاد (داستان مرگ رستم)
میانگین امتیار کاربران: / 127
بسیار بدبسیار خوب 

زال کنيزي رامشگر داشت . او روزي پسري زاد که در زيبايي با ماه برابري مي کرد . ولي متأسفانه طالع خوبي نداشت به طوري که طالع بينان گفتند که اين پسر خاندان سام را تباه خواهد کرد.  اين مسئله زال را بسيار آزرده خاطر کرد . او نام پسر را شغاد گذاشت.
سال ها گذشت و شغاد از سوي زال نزد شاه کابل رفت . او به شغاد علاقه مند شد و مال هاي بسياري را به وي سپرد . اين گونه بود که رستم هر سال يک پوست چرم گاو زرين از شاه کابل به عنوان ماليات مي گرفت . شاه کابل به اميد راحتي از اين ماليات شغاد را پناه داد ولي لين طور نشد . او اين مسئله را با شغاد در ميان گذاشت شغاد از برادر رنجيده شد,  پس با هم حيله اي ريختند تا رستم را از بين ببرند.  و آن اين بود که شاه کابل مهماني اي ترتيب دهد و در وسط آن بساط مي و شراب را پهن کند و به هواي مستي بر شغاد بياشفد و او از خشم شاه نزد رستم برود و او را به جنگ با او تحريک کند. پس شاه چنين کرد و شغاد نزد رستم رفت. وقتي شغاد رفت، شاه در نخجيرگاهي صد چاه کند و در آن ها نيزه هاي فراوان قرار داد و روي آنها را پوشاند. از آن سو شغاد نزد رستم رفت و از شاه کابل بدي هاي بسيار گفت. پس رستم به خشم آمد و با سپاهي به سوي او رفت. چون به کابل رسيد شاه آن ديار نزد او زانو زد و به عذر خواهي پرداخت و رستم او را بخشيد. پس مهماني اي ترتيب داده شد و شغاد در آن از نخجيرگاهي آباد و خرم تعريف کرد و به تطميع رستم پرداخت. رستم وسوسه ي شکار شد و به سوي آن شکارگاه حرکت کرد. چون رستم وارد آن مکان شوم شد، رخش بوي خاک تازه فهميد و از حرکت ايستاد. هنگامي که رستم و رخش به ميان دو چاه رسيدند تعادل خود را از دست دادند و در يک چاه افتادند. پهلوي رخش و رستم شکافت. رستم به سختي خود را به لبه ي چاه رساند و چون شغاد را ديد بر او برآشفت و کمانش را برداشت و تيري به سوي او گرفت. شغاد از ترس پشت در خت چناري ميان تهي پناه گرفت و رستم او و در خت را به هم دوخت. سپس روي به آسمان کرد و يزدان پاک را سپاس گفت و در نهايت پس از سال ها زندگي عادلانه در گذشت. چون خبر مرگ رستم به زال رسيد، او فرامرز، فرزند رستم، را براي انتقام جويي فرستاد. او چون به کابل رسيد پيکر رستم را به مشک و عنبر آميختند و او را در تابوت آهني قرار دادند و در بستاني در زابل دفن کرد سپس دوباره به کابل رفت و کابل را به خاک و خون کشيد و شاه کابل را کشت و زال مردي شريف را به پادشاهي کابل برگزيد.

رستم و شغاد

نگارش : امیرعلی عرب محقی - محمدحسین حیدری فروز

  • بازدید: 17440
 

دیدگاه ها 

 
+9 #1 poorya 26 آبان 1394 ساعت 20:12
عالی خیلی خوبه ممنون از زحمت شما
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+3 #2 احمد 25 تیر 1395 ساعت 14:05
سلام. مطلب جالبی بود ولی متاسفانه تابحال نشنیده بودم.
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+7 #3 علی 27 تیر 1395 ساعت 08:54
زیبا بود نمیدانستم رستم پسری بنام فرامرز هم داشته
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+4 #4 بی نام و نشان 17 مهر 1395 ساعت 22:54
خیلی عالیه بود ممنون خلاصه هم بود
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+1 #5 مریم 04 آذر 1395 ساعت 19:01
عالی..... خیلی داستان خلاصه شده و با مفهومی بود
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

چشم و همچشمي كردن

رقابت كردن با ديگران ، هم طرازي نمودن با اطرافيان

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title