میهن نما
میهن نما
گفتاورد

هرقلبی که برای ایران نمی تپد بهترآن است که هرگز نتپد. 

پروفسور محمود حسابی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های شاهنامه جانسپاری پهلوان دلاور ایران بهرام گودرز
میانگین امتیار کاربران: / 8
بسیار بدبسیار خوب 

در جنگ هماون که به سرداری توس میان ایرانیان و تورانیان در می گیرد، سپاه ایران دچار شکست می شود و بسیاری از پهلوانان از پای در می آیند. و از آن جمله از هفتاد و هفت فرزند و نبیره ی گودرز نیمی به خاک هلاکت می افتند و یکی از شاهزادگان ایرانی به نام «ریونیز» در میدان نبرد به خون خویش در می غلطد. و جنگ در اطراف بدن او مغلوبه می شود و برای این که نگذارند تاجی که بر سر این شاهزاده ی جوان است به دست تورانیان افتد، جنگی سهمناک پیش می آید تا در آن میان بهرام فرزند بزرگ گودرز که از دلاوران به نام ایران است با نیزه تاج را از فرق ریونیز بر می گیرد و با جنگ و گریز خود سپاهیان خسته را به دامان کوه می کشد، تا چند ساعت که از روز برجای مانده سپاه آسایش بگیرد و گریختگان گرد آیند و خود را برای نبرد بامداد دیگر آماده سازند.

چون خورشید سر به شانه ی کوهسار می نهد و شب فراز می آید، بهرام پیش پدر می رود و دستوری می طلبد که به میدان جنگ بازگردد و تازیانه ای را که در هنگام برداشتن تاج از سر ریونیز به زمین انداخته، پیدا کند. مبادا دشمن آن را بیابد و چون نام بهرام بر آن نوشته است از جمله ی غنایم بسیار ارزنده ی نبرد مایه ی فخر دشمن و بدنامی پهلوان ایرانی گردد. گودرز پیر، پسر از از این تهور بی سود و زیان بخش منع می کند و برادرش گیو چندین تازیانه که دسته ی آن ها از زر و سیم است و فرمانروای ایران به پاداش مردانگی ها به وی هدیه کرده است  می آورد که آن ها را بردارد و از رفتن به میدان جنگ و جستجوی تازیانه ی چرمی منصرف شود. اما بهرام از آن ها نیست که سرزنش رابه آسانی تحمل کند و نثار برادر را نمی پذیرد.


چنین گفت با گیو بهرام گُرد
که: «این ننگ را خوار نتوان شمرد

شما را زرنگ و نگار است گفت
مرا زان که شد نام با ننگ جفت


بهرام یکه و تنها به میدان نبرد باز می گردد و در میان کشتگان و زخم داران به یکی از سپاهیان ایرانی می رسد که هنوز در تن رمقی دارد. ناله مرد مجروح بهرام را متأثر می کند و از اسب فرود آمده، پیراهن خویش را می درد و زخم مرد مجروح را می بندد.

بدو گفت: «مندیش کاین خستگی است
تبه بودن آن ز نابستگی است

چو بستم کنون سوی لشکر شوی
و زین خستگی زود بهتر شوی

بدان خسته بهرام گفت: «ای جوان
بمان تا کنون باز آیم دوان

یکی تازیانه بر این رزمگاه
ز من گم شده است از پی تاج شاه


چو آن باز یابم بیایم برت
به زودی رسانم سوی لشکرت


پس از این مردانگی، پهنه ی نبرد را گردش می کند تا در میان انبوه کشتگان تازیانه راپیدا می کند و برای برداشتن آن از اسب فرود می آید. در این هنگام اسبان جنگی تورانیان شیهه کشیدن آغاز می کنند و اسب بهرام لجام می گسلد و به طرف مادیان می رود و بهرام را در میان سپاهیان دشمن پیاده می گذارد. دلاور سر در پی اسب فراری می نهد و پس از کوشش بسیار وی را در میان دشمن پیدا می کند و سوار می شود ولی اسب از بازگشت به سوی سپاه ایران تن می زند و هر چه بهرام بر آن مهمیز می زند، از جای نمی جنبد. بهرام از شدت خشم شمشیر بر سر اسب فرود می آورد و دامان مردی بر کمر زده و پیاده به سمت سپاه ایران آهنگ بازگشت می کند، بدان نیت که در سر راه، سپاهی مجروح ایرانی را نیز با خود ببرد. اما خروش اسب، سواران توران را متوجه می کند و عده ای را برای پیدا کردن راز آن همهمه و خروش به میدان جنگ می کشاند و چون چشمشان به بهرام می افتد، گردش را می گیرند، تا وی را زنده دستگیر کنند و پیش سپهدار خویش، پیران ببرند. بهرام کمان را زه می کند و با تیر و نیزه گروهی از سواران را از پای در می آورد و همه از پیش وی می گریزند و خبر پهلوانی و دلاوری و جسارت جنگ آور پیاده که گروهی عظیم را از پیش برداشته برای پیران می برند.
پایان این نبرد، یعنی جنگ یک تن پیاده با انبوه دشمن معلوم است. از لشکرگاه تورانیان سواران بی شمار بیرون می ریزند و گرد بهرام را مانند حلقه ی انگشتر می گیرند. بهرام سرانجام از تیرباران گروه سپاه از پای در می آید و یکی از پهلوانان توران به نام تژاو از پشت سر دست پهلوان را با ضرب شمشیر قطع می کند ولی از شدت شرمساری روی از وی برتافته و وی را خسته و مجروح در میدان رها می کند.
چون شب از نیمه می گذرد و بهرام به لشکرگاه باز نمی گردد، نگرانی گیو برای سلامتی برادر افزایش می گیرد. ناگزیر یکه و تنها به میدان نبرد می رود و پس از جستجوی بسیار برادر را پیدا می کند که در آخرین رمق زندگانی است و کارش از پزشک گذشته است؛ و هم این که از ناجوانمردی تژاو تورانی آگاهی پیدا می کند به انتقام خون برادر به لشکرگاه توران ـ که در آن جا تژاو به طلایه داری مأمور است ـ نزدیک می شود. تژاو برای گرفتار ساختن آن یکه سوار ناشناخت جلو می آید ولی گیو چنان وانمود می کند که از پیش وی می گریزد و تژاو را که در پی اوست از لشکرگاه دور می سازد و آن گاه وی را با کمند گرفته بر سر جثه ی نیمه جان برادر می آورد و به انتقام خون پهلوان جوان ایرانی وی را از پای در می آورد و سپس تن بی جان برادر را بر اسب تژاو بسته به لشکرگاه ایران می آورد و وی را به آیین پهلوانان به دخمه می سپارد.

در دخمه کردند سـرخ و کبود
تو گفتی که بهرام هرگز نبود

شد آن لشکر نامور سوگوار
ز بهرام وز گـــردش روزگار

چنین بود که بهرام دلاور جان خود را در راه دفاع از میهن و هم میهنان بر کف نهاد و به شهادت رسید . اما بهرام گودرز به ما دو اندرز ارزشمند نیز داد و آن اینکه :

* حفظ نام و آبرو و آرمان های کشور از هر چیز در جهان مهمتر است و هنگامی که برادرش به وی پیشنهاد می کند که برای به دست آوردن یک تازیانه جان خود را به خطر نیندازد چنین پاسخ میدهد که :

نبشته بر آن چرم نام من است          سپهدار ترکان گرفته بدست

و نشان می دهد که حفظ هویت و نام و آبروی پهلوانان و سپاهیان ایران از هر چیز حتی جان نیز بیشتر اهمیت دارد.

* بهرام به ما نشان می دهد که حتی در میدان جنگ نیز باید قدر هم میهن و کسانی که به سختی اندرند را دانست و به یاری آنان شتافت.

-----------------------------------------

گردآوری و ویرایش : مهدی زیدآبادی نژاد ( گروه نویسندگان مهرمیهن ).

با سپاس فراوان از هم میهن ارجمند مجتبی اسکندری پاشا برای نگاشتن متن اصلی داستان.

  • بازدید: 3882
 

دیدگاه ها 

 
+2 #1 فريدون 01 خرداد 1391 ساعت 15:23
درود برشما . و زنده و جاويد ايران .

اين نوشته اهميت نام و ننگ را در نظر ايرانيان نشان مي دهد .
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+3 #2 علوی 08 مهر 1392 ساعت 13:06
بهرام به دست تژاو توراني زخمي و در حال جان دادن است. پس از مدتي تژاو هم دستگيرمي شود. شاهنامه از زبان بهرام عالي ترين مرتبه انسانيت و گذشت و بزرگواري و بشر دوستي را این چنين بيان مي دارد که نکشید ؛ که هر کس کشته شود، از خانواده من است. اگر چه دشمن است !

که گر من کشم يا کشي پيش من
برادر بود کشته يا خويش من
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+1 #3 محمد ناصري فرد 29 خرداد 1393 ساعت 17:56
با درود فراوان. از كار زيباي شما سپاسگزاري مي كنم. پاينده باشيد.
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+2 #4 مجيد گودرزي 06 آبان 1393 ساعت 00:59
افتخار ميکنم که نام خانوادگي من گودرزي است....از ان مهمتر که ايراني هستم
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

پارسال دوست ، امسال آشنا

گونه ای شوخی می باشد که به دوستی گفته می شود که چندی ناپیدا بوده است

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title