میهن نما
میهن نما
گفتاورد

عبدالمجید ارفعی

مهم‌ترین علتی که سبب شد، کوروش خیلی از سرزمین‌ها را بدون جنگ و خونریزی فتح کند این بود که شهرت دادگری او به همه جا رسیده بود و مردمان نیز از پادشاهی او خرسند بودند؛ چراکه در سایه‌ی پادشاهی او از یورش‌ها و قتل و غارت‌های سالیانه‌ی این قوم یا آن قوم، نجات می‌یافتند. بنابراین اگر کوروش به بخش بزرگی از فرمان خود عمل کرده باشد که تاریخ این را گواهی می‌دهد، او نمونه‌ آرمانی یک شهریار دادگر در طول تاریخ است.

پروفسور عبدالمجید ارفعی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
داستان داستان های شاهنامه بهرام گور و لنبك آبكش
میانگین امتیار کاربران: / 2
بسیار بدبسیار خوب 

بدانكه كه شد پادشاهیش راست
فزون گشت شادی و انده بكاست


یكی از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجیر رفت. پیرمردی با عصایی در مشت پیش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بی‌ نوا زندگی می كنند: یكی جهود بدگوهری است پر از سیم و زر به نام براهام و دیگری مردی است خوش گفتار و آزاده به نام لنبك آبكش. چون بهرام گور دربارﮤ ایشان پرسید‌‌‌, مرد چنین پاسخ داد كه لنبك آبكش سقائی است جوانمرد كه نیم از روز را به فروش آب می ‌گذارند و در آمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می‌ كند و چیزی از بهر فردا نمی ‌اندوزد, اما براهام با آنهمه گنج و دینار در پستی و زفتی شهرﮤ شهر است.
شاه فرمود تا بانگ بر زنند كه كسی را حق آن نیست كه از لنبك آبكش آب خریداری كند. همینكه شب فرا رسید سوار شد و چون باد بسوی خانـﮥ لنبك راند و بر در فرود آمد و حلقه برزد و گفت: از سپاهیان ایران دور مانده ‌ام و اكنون بدین خانه رو آورده ‌ام اگر اجازه بدهی تا در این خانه شب را بسر آورم به جوانمردیت گواهی می‌ دهم. لنبك از گفتار خوب و صدای او شاد گشت و گفت: ای سوار فرود آی كه اگر با تو ده تن دیگر هم بودند همه بر سرم جای می‌ گرفتند.
بهرام فرود آمد و اسب را به لنبك سپرد‌, لنبك در زمان یك دست شطرنج پیشش نهاد و به فراهم كردن خوردنی پرداخت و چون همه چیز آماده گشت شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادی جام مئی پیش آورد.

عجب ماند شاه از چنان جشن او
وزان خوب گفتار و آن تازه رو

بهرام خفت و چون بامداد پگاه چشم برگشاد لنبك از او درخواست كه آن روز هم مهمانش باشد و اگر یاری خواهد كسی را طلب كند. شاه پذیرفت و آن روز در سرای لنبك ماند لنبك مشك آبی كشید و به قصد فروختن بیرون رفت, اما هرچه گشت خریداری نیافت, پیراهن از تنش بیرون كشید و فروخت و دستاری را كه در زیر مشك می‌ نهاد در بر كشید‌, پس از آن به بازار رفت و گوشت و كشكی خرید و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشیدند و مجلسی آراستند.
روز سوم باز لنبك نزد بهرام رفت و گفت: امروز نیز مهمان من باش. بهرام پذیرفت و در خانه ماند, لنبك به بازار رفت و مشك را نزد پیرمردی گروگان گذاشت و گوشت و نانی خرید و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام یاری خواست.
بهرام گوشت را ستاند و به آتش نهاد. باز غذا خوردند و به یاد شهنشاه جام می ‌برگرفتند.
روز چهارم لنبك گفت: گرچه در این خانه آسایش نداری, اما اگر از شاه ایران نمی هراسی دو هفته در این خانــﮥ بی ‌بها منزل كن. بهرام بر او آفرین كرد و گفت سه روز در این خانه شاد بودیم, سخنهای تو را جایی خواهم گفت كه از آن دلت روشن گردد و این میزبانی برایت حاصلی نیكو آورد. پس از آن با دلی شاد به نخجیرگاه بازگشت و تا شب به شكار پرداخت و چون تاریك گشت پنهانی از سپاه روی سوی خانــﮥ براهام نهاد, حلقه بر دركوفت و گفت از شهریار دور مانده‌ام و راه را نمی‌دانم و لشكر شاه در تیرگی شب نمی‌ یابم, اگر امشب مرا جای دهی رنجی از من نخواهی دید.
پیشكار نزد براهام رفت و آنچه شنید باز گفت: براهام پاسخ داد كه در اینجا اقامتگاهی
نمی یابی. بهرام اصرار كرد و گفت: یك امشب جایی بده دیگر چیزی نخواهم خواست. براهام پیغام فرستاد كه‌: بیدرنگ برگرد كه این جایگاه تنگی است كه در آن جهود درویش و گرسنه ‌ای برهنه بر زمین می ‌خسبد. بهرام گفت به سرای نمی ‌آیم تا رنجی نرسانمت, اما بگذار كه بر این در بخسبم. براهام گفت ای سوار می‌ خواهی بر در بخسبی و چون كسی چیزیت را بدزدد مرا رنجه داری‌.

به خانه در آی ار جهان تنگ شد
همه كار بی برگ و ببرنگ شد

په پیمان كه چیزی نخواهی زمن
ندارم به مرگ آب چین و كفن


بهرام نزدیك در جای گرفت اما براهام كه او را پذیرفت پر اندیشه گشت‌, با خود گفت این مرد بیحیا از درم نمی‌ رود و كسی ندارم كه اسبش را نگه دارد: پس گفت اگر این اسب سرگین بیندازد و خشت خانه را بشكند باید صبح زود سرگین را بیرون ببری و خاكش را جاروب كنی و به دست بریزی و خشت پخته تاوان دهی‌. بهرام پیمان بست كه چنان كند‌, فرود آمد و اسب را بست و تیغ از نیام كشید.
نمد زینش گسترد و بالینش زین
بخفت و دو پایش كشان بر زمین


جهود درخانه را بست و سفره انداخت و به خوردن پرداخت و به بهرام رو كرد و گفت: این داستان را از من بخاطر داشته باش.

به گیتی هر آنكس كه دارد خورد
چو خوردش نباشد همی بنگرد


بهرام گفت این داستان را شنیده بودم و اكنون به چشم می ‌بینم. جهود پس از خوردن
می آورد و از نوشیدن شاد گشت و باز رو به سوار كرد و گفت:

كه هر كس كه دارد دلش روشن است
درم پیش او چون یكی جوشن است

كسی كاو ندارد بود خشك لب
چنان چون توئی گرسنه نیم شب


بهرام گفت این شگفتی‌ ها را باید بیاد داشت و چون صبح شد از خواب برخاست و زین بر اسب نهاد, براهام پیش آمد و گفت: ای سوار به گفتار خود پایدار نیستی.
به یادت هست كه پیمان بستی كه سر گین اسب را با جاروب برویی.

كنون آنچه گفتی بروب و ببر
بر نجم ز مهمان بیدادگر


بهرام گفت: برو كسی را بخوان تا سرگین را از خانه به هامون برد و در ازایش از من زر بستاند.
بدو گفت من كس ندارم كه خاك
بروبد برد ریزد اندر مغاك


بهرام چون این سخن شنید فكر تازه‌ای در سرش راه یافت , دستار حریری پر مشك و عبیر در ساق كفش داشت بیرون آورد و سرگین با آن پاك كرد و همه را با خاك به دشت انداخت, براهام شتابان رفت و دستار را برگرفت, بهرام در شگفت ماند و:
براهام را گفت ایا پارسا
گر آزادیت بشنود پادشا


ترا در جهان بی نیازی دهد
بر این مهتران سرفرازی دهد

پس با شتاب به ایوان خویش بازگشت و همــﮥ شب در آن اندیشه بود و آن راز را با كس در میان ننهاد,صبح چون تاج بر سر نهاد فرمان داد تا لنبك آبكش و جهود بدنام را حاضر كردند, پس فرمود تا مرد پاكدلی بشتاب به خانــﮥ براهام برود و هر چه در آنجا می‌ یابد همراه بیاورد.
مرد پاكدل چون به خانــﮥ جهود رسید همــﮥ خانه را پر از دیبا و دینار دید, از پوشیدنی و گستردنی و زر و سیم ؛ بحدی كه نتوانست آنرا بشمارد. هزار شتر خواست و همه را بار كرد و كاروانها براه انداخت, چون به درگاه رسیدند مرد دانا به شاه گفت:

كه گوهر فزون زین به گنج تو نیست
همان مانده خروار باشد دویست


شاه ایران در شگفت ماند و در اندیشه فرو رفت, پس از آن صد شتر از زر و سیم و گستردنی ها به لنبك آبكش سپرد و براهام را خواست و گفت كه آن سوار كه مهمان تو شد داستانت را برایم نقل كرد.
كه هر كس كه دارد فزونی خورد
كسی كو ندارد همی پژمرد

كنون دست یازان زخوردن بكش
ببین زین سپس خوردن آبكش


پس از آن از سرگین و دستار زربقت و خشت و همه چیز با آن سفله سخن گفت و چهار درم به او داد تا سرمایه ‌اش سازد, مرد جهود خروشان بیرون رفت.


به تاراج داد آنچه در خانه بود
كه آن را سزا مرد بیگانه بود

  • بازدید: 2070
 

دیدگاه ها 

 
0 #1 فیروزه کاتب 07 آذر 1390 ساعت 10:51
با عرض سلام و ممنون از اطلاعاتی که به من دادید . من دنبال یک ضرب المثل فارسی می گردم که بعد از شکار آزاده به بهرام گور گفت. توی هر سایتی رفتم متاسفانه پیداش نکردم. ممنون می شم که به من بگید.
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
0 #2 سرپرست دیدگاه ها 07 آذر 1390 ساعت 11:10
درود بر شما .گفتار آزاده که پسترها به گونه زبانزد (ضرب المثل) در آمد اینگونه است :
مردان با آهو نبرد نمى‏جویند. تو دلیرى کن و آهوى ماده را نر کن و آهوى نر را ماده.
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

کافر همه را به کیش خود پندارد

برخی از انسانها گمان می کنند همه مانند خودشان اند

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title