میهن نما
میهن نما
گفتاورد

استاد غلامحسین یوسفی

کسی که ملت و مملکت خود را بحقیقت بشناسد، آنرا آگاهانه دوست خواهد داشت و هیچ انگیزه ای موجب نخواهد شد این پیوند در وجود او سستی گیرد. برعکس آنکه با مردم این مرز و بوم و روح و فکر آنها و فرهنگ ایران آشنا و بدان دل بسته نیست به اندک چیزی فریفته می شود و از ملت و وطن خود می گسلد . نمونه  آن را در بر خی از جوانان ما می توان یافت که خود را بدان راضی کرده اند که در کشوری دیگر ، شغلی دارند و خانه و اتوموبیلی و همسری غالبا بیگانه ، غافل از آنکه اگر تا پایان عمر هم در آن سرزمین خدمت کنند مردم آن دیار هرگز آنان را در خود جذب نخواهند کرد و از خودشان نخواهند شمرد . نتیجه آن که از خانه مانده اند و از بیگانه رانده.

شادروان استاد غلامحسین یوسفی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

ای نگاهت کرده ما را هوشیار
ای که کردی سینه را آئینه کار

سینه ام باز است و در آئینه است
پرتو آئینه ات در سینه است

گاه در آئینه می ریزد بهار
گاه در هر ذره دیدم روی یار

ای نگاهت زمزم دشت صفا
ای که در آئینه هستی بی ریا

ای رخت شمع شبستان حضور
ای نگاهت منتظر در کوه طور

من در این آئینه منظر دیده ام
آب و گل نی بلکه من زر دیده ام

چهره ام یک نقطه ای از مهر توست
هر چه در آئینه دیدم سحر توست

مظهر عشقی که در آئینه ای
هفته ها را در زمین آدینه ای

من همان آئینه ام بی گرد و خاک
کز عبور نیزه ها گردیده چاک

ما همه آئینه ی پیغمبریم
از همه آئینه ها ما سر تریم

برتر از آئینه هایی بی دلیل
بر سر آئینه گشتی بی بدیل

بر سرم آبی بریز هشیار کن
ما همه خوابیده ایم بیدار کن

چشم ما را با نسیمی باز کن
نرگسی را در چمن سرباز کن

ار که جانم در چمن رنگین شود
صحنه میزان من سنگین شود

گه در آئین دیده ام آئینه را
گاه در آئینه دیدم سینه را

گاه بین مردم و مژگان تو
دیده ام من آیه ی فرقان تو

ما همه آئینه دار کوثریم
از همه آئینه ها ما برتریم

صبر ما را شیشه ی آئین شکست
راه افغان را همین آئینه بست

صبرم از ایوب تو بالاترست
اشکم از یعقوب هم روشن ترست

آ و بنگر در غبار آئینه ام
پیرو یک لحظه ی آدینه ام

سرنوشتم در پس آدینه است
بار الها سینه ام بی کینه است

مهرت ای جان کینه را از دل ربود
راه می را ساغرت بر من گشود

ساغرت را من گرفتم در سجود
تا که شد شریان رگها همچو رود

من همان میراث فرهاد توام
شاهد منصور و فریاد توام

من در هر آئینه در دل سوختم
چشم رفتن را به هر در دوختم

عابد از افغان بیماران بترس
زاهد از زهد ریاکاران بترس

آخر این قصه هم بیچارگیست
پای ما هم در ره آوارگیست

ای که دادی در وجودم رازها
هر گنه را کرده ای اغمازها

بار دیگر دست بی جان را بگیر
تا صراط مستقیم باشد مسیر
................................

باقر رمزی باصر
95/5/2  شهسوار

  • بازدید: 277
 

دیدگاه ها 

 
0 #1 باقر رمزی باصر 31 امرداد 1395 ساعت 10:09
سلام و درود بر شما
ممنونم که سروده حقیر را در ویسایت خود منعکس کردید باعث افتخار حقیر است


باقر رمزی باصر
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

با ریسمان پوسیده به چاه رفتن

انجام دادن کاری که سرانجام خوبی ندارد

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title