میهن نما
میهن نما
گفتاورد

هوشنگ طالع

ما امروز بايد به اين نتيجه برسيم كه تنها دوست ملت ايران در سرتاسر اين جهان، ملت ايران است يعني ما نه دوست هميشگي داريم، نه دشمن هميشگي. بسته به حركاتي كه مي كنيم و بسته به منافع ملي ما در آن زمان، اينها مي توانند تغيير كنند. چيزي را بايد بدانيم كه تنها ياور ما ملت ايران است. حالابايد راه هايي در پيش بگيريم كه با اين ملت در آشتي كامل و صلح و صفاي كامل به سر ببريم. هويت ملي خود را بازيابي كنيم. اين عاملي است كه اين ملت را تا امروز نگه داشته است.

دکتر هوشنگ طالع

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
چکامه چامه های پندآموز شاه بیت های صائب تبریزی
میانگین امتیار کاربران: / 4
بسیار بدبسیار خوب 

در مقام حرف مهر خاموشی بر لب زدن

تیغ را زیر سپر درجنگ پنهان کردن است


اظهار   عشق   را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است


ای دیده ي    گلچین   به    ادب باش که شبنم

از دور به حسرت نگران است در این باغ


مخند‌ ای نوجوان زینهار بر موی سفید من

که این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد


ما از این هستی ده  روزه  به جان آمده‌ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است


مستمع صاحب سخن را بر سرکار آورد

غنچه‌ي  خاموش ،  بلبل   را   به  گفتار آورد


عالم   تمام  یک   گل   بی خار   می‌شود

دل  را   اگر  ز   کینه   مصفا   کند   کسی


ز روزگار جوانی  خبر   چه می‌پرسی

چو  برق آمد و  چون ابر نوبهار گذشت


هر که  آمد  در  غم آباد جهان چون گردباد

روزگاری‌خاک‌ خورد آخر به‌خود پیچید و رفت


دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش

که آب زندگی هم می‌کند خاموش آتش را


معیار دوستان دغل، روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب


ریشه ی نخل کهن سال از جوان افزون تر است

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را


من از بی قدری خار سر دیوار دانستم

که ناکس ، کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها


بزرگ اوست که برخاک همچو سایه ي ابر

چنان رود که دل مور را نیـــازارد


خنده رسوا می نماید، پسته‌ي بی مغز را

چون نداری مایه، از لاف سخن خاموش باش


چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است


دانه ای را که دل موری از آن شاد شود

خوشی اش روز جزا تاج سلیمان باشد


جذبه‌ي عاشق اثر در سنگ خارا می کند

کوهکن معشوق خود از سنگ پیدا می کند


چون وا نمی کنی گرهي خود گره مباش

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست


از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم


ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری


تیره روزان جهان را به چراغی دریاب

تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد


شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب


آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع

کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت


طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب

از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی


عیش امروز علاج غم فردا نکند

مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

...................

صائب تبریزی

  • بازدید: 612
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

آب به هاون کوفتن

کار بیهوده کردن

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
  • شگفتیهای شهر سوخته
    اینا ایران ساختن ولی حالاچی سیستان بزرگ به فراموشی رفته ما بعداز مرگ مون چه طوری جلوی جدمون سرمون بالا بگیریم نمایش / پاسخ
    فرستنده : سیستان
تبلیغات


Your SEO optimized title