میهن نما
میهن نما
گفتاورد

بهمن سرکاراتی

دوست داشتن ايران يعنى حرمت اين مرز و بوم كهن و مردم آن را نگه‏ داشتن، گذشته خود را خوار نشمردن، ميراث خود را از بين نبردن، و زبان پارسى را كه از اركان هويت ملى است، به الفاظ بيگانه نيالودن. دوست داشتن ايران، يعنى از مرزهاى ميهن خود در برابر تركتازى دشمنان دفاع كردن و از آن مهم تر، از مرزهاى ذهن و جان خود و ذهن و جان فرزندانمان در برابر تهاجم هاى فرهنگى محافظت كردن. دوست داشتن ايران، يعنى دل به مهر ايرانيان باختن و خود را به زى تازى و فرنگى در نياوردن، نام پسران خود را اسكندر و تيمور و اوكتاى و چنگيز ننهادن. دوست داشتن ايران، يعنى آزرم نياكان خود را نگه داشتن.

روانشاد دکتر  بهمن سركاراتى

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 4
بسیار بدبسیار خوب 

در مقام حرف مهر خاموشی بر لب زدن

تیغ را زیر سپر درجنگ پنهان کردن است


اظهار   عشق   را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است


ای دیده ي    گلچین   به    ادب باش که شبنم

از دور به حسرت نگران است در این باغ


مخند‌ ای نوجوان زینهار بر موی سفید من

که این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد


ما از این هستی ده  روزه  به جان آمده‌ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابد است


مستمع صاحب سخن را بر سرکار آورد

غنچه‌ي  خاموش ،  بلبل   را   به  گفتار آورد


عالم   تمام  یک   گل   بی خار   می‌شود

دل  را   اگر  ز   کینه   مصفا   کند   کسی


ز روزگار جوانی  خبر   چه می‌پرسی

چو  برق آمد و  چون ابر نوبهار گذشت


هر که  آمد  در  غم آباد جهان چون گردباد

روزگاری‌خاک‌ خورد آخر به‌خود پیچید و رفت


دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش

که آب زندگی هم می‌کند خاموش آتش را


معیار دوستان دغل، روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب


ریشه ی نخل کهن سال از جوان افزون تر است

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را


من از بی قدری خار سر دیوار دانستم

که ناکس ، کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها


بزرگ اوست که برخاک همچو سایه ي ابر

چنان رود که دل مور را نیـــازارد


خنده رسوا می نماید، پسته‌ي بی مغز را

چون نداری مایه، از لاف سخن خاموش باش


چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است


دانه ای را که دل موری از آن شاد شود

خوشی اش روز جزا تاج سلیمان باشد


جذبه‌ي عاشق اثر در سنگ خارا می کند

کوهکن معشوق خود از سنگ پیدا می کند


چون وا نمی کنی گرهي خود گره مباش

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست


از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم


ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری


تیره روزان جهان را به چراغی دریاب

تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد


شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب


آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع

کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت


طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب

از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی


عیش امروز علاج غم فردا نکند

مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

...................

صائب تبریزی

  • بازدید: 788
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست چکامه چامه های پندآموز شاه بیت های صائب تبریزی
تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

جوجه را آخر پاییز می شمارند

زود داوری مکن , درنگ کن و فرجام کار ببین

پیشنهاد
تبلیغات
پیام های کاربران
  • سخنانی از مولانا
    درودفراوان برشماای سره مرد!!باری ای هم میهن ازشمابسی سپاس هم ازبهرجستارهای زیباوآموزنده هم برای این پارسیگویی وبهره گیری ازواژگان ناب وسره پارسی ما ایرانیان وامدار ابرمردانی همچون شماییم!!باری ای دوست هزاران بارسپاس نمایش / پاسخ
    فرستنده : ساسان هخامنشان
تبلیغات


Your SEO optimized title