میهن نما
میهن نما
گفتاورد

بهمن سرکاراتی

دوست داشتن ايران يعنى حرمت اين مرز و بوم كهن و مردم آن را نگه‏ داشتن، گذشته خود را خوار نشمردن، ميراث خود را از بين نبردن، و زبان پارسى را كه از اركان هويت ملى است، به الفاظ بيگانه نيالودن. دوست داشتن ايران، يعنى از مرزهاى ميهن خود در برابر تركتازى دشمنان دفاع كردن و از آن مهم تر، از مرزهاى ذهن و جان خود و ذهن و جان فرزندانمان در برابر تهاجم هاى فرهنگى محافظت كردن. دوست داشتن ايران، يعنى دل به مهر ايرانيان باختن و خود را به زى تازى و فرنگى در نياوردن، نام پسران خود را اسكندر و تيمور و اوكتاى و چنگيز ننهادن. دوست داشتن ايران، يعنى آزرم نياكان خود را نگه داشتن.

روانشاد دکتر  بهمن سركاراتى

کاربردی
پیشنهاد ویژه

عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند

کز چه بر خود می‌پسندی این گزند

میزنند اوباش کویت سنگها

میدوانندت ز پی فرسنگها

کودکان، پیراهنت را میدرند

رهروان، کفش و کلاهت میبرند

یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن

کینه میجوئی، چو می‌بندی دهن

گر بخندی، ور بگریی زار زار

بر تو میخندند اهل روزگار

نان فرستادیم بهرت وقت شب

نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب

آب دادیمت، فکندی جام آب

آب جوی و برکه خوردی، چون دواب

خوابگاه، اندر سر ره ساختی

بستر آوردند، دور انداختی

برگرفتی زادمی، چون دیو روی

آدمی بودی و گشتی دیو خوی

دوش، طفلان بر سرت گل ریختند

تا تو سر برداشتی، بگریختند

نانوا خاکستر افشاندت بچشم

آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

رندی، از آتش کف دست تو خست

سوختی، آتش نیفکندی ز دست

چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد

خوی با بدبختی و پستی نکرد

مست را، مستی اگر یک ره بود

مستی تو، هر گه و بیگه بود

بس طبیبانند در بازار و کوی

حالت خود، با یکی زایشان بگوی

گفت، من دیوانگی کردم هزار

تا بدیدم جلوهٔ پروردگار

دیده، زین ظلمت به نور انداختم

شمع گشتم، هیمه دور انداختم

تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان

لیک من عاقلترم از عاقلان

گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود

در جهان، بس عاقل و فرزانه بود

عارفان، کاین مدعا را یافتند

گم شدند از خود، خدا را یافتند

من همی بینم جلال اندر جلال

تو چه می‌بینی، بجز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت

تو چه می‌بینی، بغیر از خاک و خشت

چون سرشتم از گل است، از نور نیست

گر گلم ریزند بر سر، دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب

ذره‌ها دیدم که گشته است آفتاب

عشق حق، در من شرار افروخته است

من چه میدانم که دستم سوخته است

چون مرا هجرش بخاکستر نشاند

گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند

تو، همی اخلاص را خوانی جنون

چون توانی چاره کرد این درد، چون

از طبیبم گر چه می‌دادی نشان

من نمی‌بینم طبیبی در جهان

من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست

میشناسم یک طبیب، آنهم خداست

......................

روانشاد پروین اعتصامی

  • بازدید: 1215
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست چکامه چامه های پندآموز پند دادن دیوانه عاقل را
گفتگو و پرسش و پاسخ
داستانزد ایرانی

پایان شب سیَه سپید است

پس از هر سختی و گرفتاری آسانی و رهایی است

پیشنهاد
دیدگاه کاربران
  • کتاب تازه ی محمدرسولی به نام بوفی کور پخش گردید
    درود . این کتاب(بوفی کور) کتاب خیلی خاص و ویژه ای است. برای دانستن درست این کتاب نیاز به آگاهی از تاریخ کهن ایران و نیز آشنایی به شاهنامه است.در عین حال کتاب به صورت داستانی و عاشقانه است. پیام این کتاب نزدیک به پیام کتاب بوف کور صادق هدایت است. نمایش / پاسخ
    فرستنده : ناصر اسلامی


Your SEO optimized title