میهن نما
میهن نما
گفتاورد

چگونه ممکن است خون ایرانی در رگ های کسی جاری باشد و مداخله اجنبی را در کشور تحمل نماید ؟

دکتر محمد مصدق

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
چکامه چامه های پندآموز شاه بیت هایی از استاد خلیل الله خلیلی
میانگین امتیار کاربران: / 1
بسیار بدبسیار خوب 

خلیل الله خلیلی

استاد خلیلی از چامه سرایان معاصر افغان است که به زبان پارسی چامه سروده است . در این جستار شاه بیت هایی از سروده  های زیبا و شیوای او آورده می شود . سخن وی بسیار پند آموز و گویا می باشد که هر پارسی زبانی را شیفته ی خود می کند.

 

 

 

مرگ از دیدگاه خلیلی

آنگونه که از سروده های خلیلی درباره ی مرگ بر می آید ، جهان گذرا پیش چشم او ارزش چندانی نداشته  است و مرگ نیز او را نمی ترساند .او بر این باور است که اگر آدمی هیچگاه با مرگ روبرو نمی شد ، جهان را دچار فتنه های فراوانی می کرد .

سرمایه  ی  عیش،  صحبت  یاران است          دشـواری  مـرگ،  دوری ایشان است

چـون در دل خـاک نیز یاران جمعند          پس زندگی و مرگ به ما یکسان است

....................

از مـرگ نـتـرسم که مددکار من است          در روز پسین مونس و غمخوار من است

اجـداد  مـرا  بـرده  به سر منزل خاک          ایـن مـرکب خوشخرام رهوار من است

....................

گـر  عـلـت  مرگ را دوا می کردند          گر چاره ی این نوع دو پا می کردند

مـی  دیـدی  کاین جماعت تیره نهاد          بر  روی  زمین  چه فتنه ها می کردند

....................

تـا  بـر  لب من آه شرر باری هست          بـر سـاز شکسته ی دلم تاری هست

درهـای  امـیـد  را  اگـر بربستند          تا مرگ بود رخنه ی دیواری هست

....................

چـه  بـاشـد  زندگانی را بهایی          فسرده از نمی، خشک از هوایی

ز مـطـبـخ سـالها تا مستراحیم          مـگـر  ایـن  زندگی یابد بقایی

نیکوکاری در زندگی

خلیلی نیکی کردن و خوش رفتاری با مردمان را زیور زندگی می داند:

بـا  خـلق  نکو بزی که زیور این است          در  آیـنـه  ی جمال، جوهر این است

آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک          بردار  که  گنج  لعل  و گوهر این است

نکوهش کردن غرور

آن  فـر  و شـکوه کبریاییت چه شد؟          آن لاف خدیوی و خداییت چه شد؟

صـد  قـرن  بـر افکار و عقول مردم          فـرمـاندهی و حکمرواییت چه شد؟

غرور و تکبر برای آدمی سم است . غرور انسان را روز به روز پایین تر می کشد، وارونه ی آنچه خود انسان می پندارد.خلیلی درباره ی انسان های مغرور می فرماید :

ای  غره  به  اینکه  دهر فرمانبر توست          وین  ماه  و  ستاره و فلک چاکر توست

تـرسـم  که  ترا چاکر خویش پندارند          آن مورچگان که رزقشان پیکر توست

خلیلی می گوید ای انسانی که گمان می کنی همه ی هستی فرمابر توست و از همه کس و همه چیز برتری ، از آن روز می ترسم که مورچگانی که پس از مرگ پیکر بی جانت را می خورند نیز مانند تو بیندیشند و تو را چاکر خود پندارند .

خلیلی در پرهیز از غرور نیز می سراید :

ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟          یک  بار  به خود نگر که معنای تو چیست؟

یک  جعبه ی استخوان، دو پیمانه ی خون          پـنـهان  تو  چیست؟ آشکارای تو چیست؟

عشق در نگاه خلیلی:

گفتارهای خلیلی درباره ی عشق و مهرورزی بسیار دل انگیز است . خلیلی عشق را مایه ی زندگی خوش و خرم می داند:

بـی  دولـت  عـشق زندگانی نفسی ست          هـنـگـامه  ی عشرت جوانی هوسی ست

بـی  بـاد  بـهـار جـای گـل در گلشن          یا دسته ی خار خشک یا مشت خسی ست

....................

از  ابـر سـیـاه لعل و گهر می ریزد          وز دیده ی من خون جگر می ریزد

بی  روی  تو  از هر مژه ام در گلشن          دامـن  دامـن  لـالـه تر می ریزد

....................

چـو  از  دل عـشق رفت آزار آید          چو  گل  رفت  از  گلستان خار آید

نمی بینی که چون پنهان شود مهر          شـب  تـاریـک انـدوه بـار آید

....................

ای  سـرو روان بـیا که دستت بوسم          لـبـهـای  ظریف می پرستت بوسم

گر من نخورم تو باده در جامم ریز          تا  مست  شوم دو چشم مستت بوسم

....................

مـا  مـرغ  اسـیـر بـی پر و بال توییم          هر  جا  که  روی چون سایه دنبال توییم

گر خسته شدی ز راه، دل مرکب توست          حـمـال  تـو  و مـلـک تو و مال توییم

....................

چو  گم  شد پرتو عشق از دل من          خدایا چیست جز غم حاصل من

سـحـاب عـشق اگر یکدم نبارد          بـسـوزان  خرمن  آب و گل من


نکوهش ستمکاران و جهانخواران

شـهـرت  طلبی  چند به هم ساخته اند          چون گرگ گرسنه در جهان تاخته اند

کـردنـد  به زیر پا هزاران سر و دست          تـا گـردن شـوم خود بر افراخته اند

....................

افسوس که زندگی دمی بود و غمی          قلبی  و  شکنجه  ای و چشمی و نمی

یـا  جـور سـتمگری کشیدن هر روز          یا  خود  به  ستمکشی رساندن ستمی

....................

ایـن کـینه وران باز به نیرنگ دگر          دارنـد سـر فـتـنه به آهنگ دگر

فریاد که این شعبده بازان هر روز          خـواهـند  به نام آشتی جنگ دگر

....................

کـشـتند  بشر را که سیاست این است          کردند جهان تبه که حکمت این است

در کـسـوت خـیـرخواهی نوع بشر          زادنـد چـه فتنه ها، مهارت این است

آزرم و احترام بزرگترها

پـیـران کـه چنین مقام و حرمت دارند          زان  نیست  که یک دو دم قدامت دارند

این حرمت از آن است که آنها دو نفس          در  رفـتـن از ایـن خرابه سبقت دارند

 


گردآوری : مهدی زیدآبادی نژاد ( گروه نویسندگان مهرمیهن )

خلیل الله خلیلی

  • بازدید: 1309
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن

آگاهی کامل از چیزی

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
  • رضاشاه و آتاتورک
    کار بسیار زیبا و جالب. رنگی شدن این جور عکس ها و عکس های مناظر یا عکس های پورتره قدیمی که سیاه وسفید هستن و جلوه خاصی ندارن، میتونه برای نقش تابلو فرش ها استفاده بشه.بسیار عالی و دست مریزاد نمایش / پاسخ
    فرستنده : fatemeh
تبلیغات


Your SEO optimized title