میهن نما
میهن نما
گفتاورد

زبان پارسی را چه شده است؟ بدین لطیفی و خوبی؛ که آن معانی و لطایف که در پارسی آمده است، در عربی نیامده است.

شمس تبریزی

کاربردی
پیشنهاد ویژه

نيما كه رفت، من تازه فهميدم ادبيات شرق، نيچه خود را از دست داد، نه پدر شعر نو را. فيلسوفي كه مردم و جامعه‌اش را خوب مي‌شناخت و اين قالب‌شكني يكشبه اتفاق نيفتاد. نيما كه رفت، من تازه فهميدم شعر يعني شعور، يعني شناخت خود و محيطي كه در آن زندگي مي‌كني. و اين چنين بود كه نيما با آن تن ضعيف، روح بزرگ خود را از اشياء گذر داد؛ درخت و رود و پرنده را تفسير تازه كرد و بر معاشقه گل و بلبل در ادبيات هزارساله خط بطلان كشيد تا از مردم سالخورد بنويسد دردهاي منتشر...

*
شاملو كه رفت، من تازه فهميدم شعر يعني يك عمر تلاش مؤمنانة ادبي، نه براي نان و نام، بل براي دردهاي مشترك انسان معاصر. من تازه فهميدم كه در عنفوان شب، طلوع انسان را ديدن و فرياد بركشيدن از شعري كه زندگي است و اين گونه بود كه سپيدي كلام بر سپيدار و سپيده دميد و از شعر روسياه هزارساله اعاده حيثيت شد....

*
آتشي كه رفت، من تازه فهميدم شعر يعني ايثار، يعني ديگران را ديدن و در منتهاي شهر روستايي ماندن، خواندن و سرودن از اسب سفيد وحشي مهرباني و رنج. شعر يعني شاعرانه زيستن و در هُرم كوير بلاهت از بهار دانايي گفتن... .

*
عمران صلاحي كه رفت، من تازه فهميدم طنز بزرگ و زيباي زندگي، دوست داشتن و شكوفاندن لبان زخمي انسان است كه از عقوبت قابيل بر هابيلان به ارث مانده و هيچ مرهمي جز اين بهار توبه‌شكن نبوده است...

*
قيصر امين‌پور كه رفت، من تازه فهميدم كه در هر شرايطي مي‌توان بزرگ بود و بزرگوار و شريف ماند و از شرافت انسان حراست كرد و بعد از رفتن شهري را سوگوار ترانه‌هاي آدمي كرد و ادب را در حوزة ادبيات به تفسيري دوباره نشست....

*
حال، اغلب بزرگان رفته‌اند و من تازه مي‌فهمم كه شاعر بودن و به شهرت رسيدن به چيزهاي ديگري غير از شعر خوب مربوط مي‌شود. به اين كه نامداري و در دل مردم بودن هزينه‌اي جانكاه دارد.

لذا مشق مي‌كنم تا غلط‌هاي املايي‌ام را كم كرده باشم و تا به شناخت تازه‌اي نرسيده‌ام، ادعايي نكنم... و قدر زندگان را بدانم كه فردا خيلي دير است.

*
دفتر تازه «ايرج صف‌شكن» با نام «پنجره‌هاي پنهان» كه به دستم رسيد، ديگر از نوشتن نقد و نقدينه خسته شده بودم؛ امّا پنجره‌هاي پنهان، دريچه‌هاي رو به آفتابي در برابرم گشود تا در اين وانفساي معرفت و كرامت از دكتر داروساز شيرازنشيني بنويسم كه نامش مترادف حمايت از كتاب و نشريات ادبي است و هفته‌اي نيست كه دكتر نشريه‌اي يا كتابي از شاعران جوان و گمنام را به آدرس دوستان نفرستد و اين حمايت مالي از صنعت نشر به نفع آن دوستان شهرستاني دورافتاده از مركزي است كه هرگز از انتشار آن نشريه و كتاب مطلع نمي‌شوند.

*
پنجره‌هاي پنهان، از انتشارات نگاه، طبق معمول به زبان رسمي دكتر صف‌شكن است؛ سپيد سپيد، به سفيدي سفيده و برف.

باتو/ از كودكانم سخن خواهم گفت/ گلي يك دست و دهاني پرغنچه به پيامي/ كه مرا و تو را پنهان مي‌كند به آوندي/ كه آغوش نسيم و شبنم و آرميده است/ يادت باشد امشب خورشيد را بگو/ پنجه در پنجه آفتاب مي‌آيم/ اما كمي/ بالم شكسته است. (ص16 كتاب)

*
شايد آنهايي كه با آبشاري از شعرهاي صف‌شكن مواجه مي‌شوند، با ديدن كتاب تازه‌اي از ايشان، آن‌هم از انتشارات نگاه، به سرعت سرايش او و تعدد انتشار كتاب‌هايش خرده بگيرند و اين كه دكتر چرا دست از سر شعر سپيد بر نمي‌دارد و تغييري در لحن و فرم كارش نمي‌دهد، يا چرا از ذهني به عيني نمي‌رسد و از محيط خود، از انسان اطراف خود گزارش نمي‌كند؟ در حالي كه كتاب به كتاب اگر پيش بياييم، خواهيم ديد كه صف‌شكن تا حدودي از محدودة استعاره و واژه‌هاي ذهني عقب‌نشيني كرده و دارد روز به روز به شعر ساده امروز مي‌رسد. براي واگويه دردهاي پيچيده انسان مضطرب فصل زرد؛ او به شاعرانه‌ترين زباني كه خاص خاك شيراز است از درد مي‌سرايد:

راه مي‌روم و خيابان/ سر به هوا در ساعتي بي‌كوك/ ايستاده است و رهگذران دامن دامن/ قرار مي‌فروشند/ برطبل‌هاي فراموش/آه تا بيايم و او بيايد/ برف يكريز و بي محابا/ باريده است برقرار. (ص20)

*
شعرهاي صف‌شكن، شعرهاي ژنريك دردخانه‌هاي مردم است. درد خانه‌هاي شبانه‌روزي كه عمري به لحن شيدايي سروده شد‌ه‌اند تا التيامي باشند بر زخم‌هاي پنهان.

مي‌گويد و از كنار پنجره مي‌گريزد/ واپسين فرياد مردي كه هزار آينه در بغل داشت چشم مي‌بندد و سرودي آشنا/ كناره گونه‌اش سرريز مي‌شود/آفتاب بر مي‌آيد و اين ماه خفته بيدار نمي‌شود. (ص28)

*
ايرج صف‌شكن در پنجره‌هاي پنهان به شعر كوتاه روي خوش نشان داده است. او در كمترين سطر به شعر رسيده و اين مي‌تواند آغازي باشد بر شعر كوتاه كه زادگاهش شيراز است و پرچمدارش استاد منصور اوجي. شعرهاي كوتاه انتهاي اين كتاب، لحظات شيريني بر دوستداران شعر مي‌آفريند:

جيب‌هايت فريبم مي‌دهد/ دست‌هايت نه/ پس بگذار هميشه/ در چشم‌هايت ببارم. (ص163)

مرا دزديدي و در چشمانت كاشتي/ باغچه‌ات را پس نمي‌دهم!

و شاعران اين‌گونه شعر مي‌شوند/ به كاشتن دنداني و برافراشتن پرچمي كه/ حالا ديگر در اهتزاز نيست/ نمايشي بي صحنه/ و آدمياني يك در ميان خسته. (ص168)

*
صف‌شكن، دير يا زود با اين زبان ساده به شعر ملموس امروز خواهد رسيد. آن روز دير نيست. روزي كه او قلم بر مي‌گيرد و حكايت دريا را به قطره‌اي آب مي‌نويسد. حالا بنشين و غريقت را تماشا كن و حديث بيقراري ماهان را از حيراني دستاني كه از لبان بريده كبوتر مي‌گويد...

--------------

اکبر اکسیر

  • بازدید: 1726
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ از شما می خواهیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ پرسشهای خود را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه ها پس از بررسی (از 1 تا 72 ساعت) نمایش داده می شود.


برگ نخست چکامه چامه های پندآموز اين ماهِ خفته بيدار نمي‌شود
گفتگو و پرسش و پاسخ
داستانزد ایرانی

یک دست صدا ندارد

هر کاری با همکاری دیگران بهتر انجام می شود

پیشنهاد
دیدگاه کاربران


Your SEO optimized title