میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت. بازرگان عزم سفر كرد. از بهر زنش جامه‌اي سفيد بساخت و كاسه‌اي نيل به خادم داد كه هرگاه از اين زن حركتي ناشايست پديد آيد، يك انگشت نيل بر جامه او بزن تا چون بازآيم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتي خواجه به خادم نبشت كه:

چيزي نكند زهره كه ننگي باشد؟

بر جامه او ز نيل رنگي باشد؟

خادم باز نبشت كه:

گر آمدن خواجه درنگي باشد

چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!

  • بازدید: 886