میهن نما
میهن نما
گفتاورد

نشان دوست نیکو آن است که خطای تو را بپوشاند، تو را پند دهد و رازت را آشکار نسازد

پورسینا

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
تاریخ و پیشینه ی ایران پیامدهای روی کار آمدن ساسانیان در تاریخ ایران
میانگین امتیار کاربران: / 4
بسیار بدبسیار خوب 

http://www.mehremihan.ir/images/stories/f5/pooshak-sasani%205.jpgبزرگترین ستم بر شاهنامه و داستان (تاریخ) ایران ، از سوی اردشیر بابکان رفت ، بدانگاه که نام زنجیره ی شاهنشهان سرفراز اشکانی و زمان دراز فرمانروایی آنانرا که با داد و آیین و فرهنگ ایرانی همراه بود از شاهنامه فروافکند ، و شاهنشاهی بشیوه ی پادشاهی تیره ها را که از آنمیان یک شاهنشاه برای کشور بر میگزیدند ، بگونه ای نادرخور و ناشایست نشان داد ، و از پادشاهی خودکامه (در کارنامه ی اردشیر بابکان) با نام اِوخوتاییه ( یک پادشاهی ) ، بگونه ی یک کار بآیین و ایزدی یاد کرد .

برای آنکه هیچ نشان از آن زمان فرخنده که شهردار و سردار انجمن شهر و مرزبان ... همه با آواز (رای) و خواست مردمان شهر برگزیده می شدند ، و از شاهنشاه ، تنها ، همرایی می خواستند ، بر جای نماند ، آنچه از دفتر و دیوان و کاخ و ساختمان و نام و آوازه ی ایشان پدیدار بود ، همه را از میان برداشت چنانکه تا بهنگام پژوهندگان ژرف نگر پس از ساسانی چون ابوریحان بیرونی ، مسعودی سپاهانی ، ابوالفرج زنجانی ... نام و آوازه ی ایشان پنهان بود ، و چنین پژوهندگان که فرمان دستگاه ساسانی بر آنان ستم روا نمی داشت ، نام آنان (اشکانیان) را از زیر انبوهی از خاک و خاکستر هنگام ها بیرون کشیدند، تا ایرانیان بدانند ، آنانکه ایران را از ستم اسکندر و جانشینانش رهاندند ، همانا اشکانیان بودند !

با همه ی این گفتارها هنوز ... از دیدگاه انبوهی از ایرانیان ، ساسانیان ، دودمانی سربلند و پرآوازه و میهن پرست بشمار می روند ، و از اشکانیان با نام (ملوک طوائف) یاد می شود !

اما اگر کسی پیدا شود که از ایرانیان بخواهد که در یک گفتار کوتاه کارنامه ی دودمان اشکانی ، و آنگاه دودمان ساسانی را ، بنمایانند ، بیگمان پاسخی بجز این نشاید یافتن :

  • اشکانیان ، ایران را از دست یونانیان آزاد کردند و بدست ایرانیان دادند !
  • ساسانیان ، ایران آزاد را از دست ایرانیان گرفتند و بدست تازیان دادند !

برآیند و پیامد کار ساسانیان برای ایرانیان :

موبدان ما چون دیدند که ایرانیان، با یورش ضحاک (= بابلیان) از سوی دشت تازیکان یکهزار سال زیر خون و خاکستر و آتش روزگار گذراندند و پس از یکهزار سال با خیزش ایرانیان ، فرمان بدست ایرانیان رسید ، داستانی بساختند که هر هزار سال یکبار هوپاتخشایی ( پادشاهی نیک ) پیش می آید و پس از آن یکهزار سال دوش پاتخشایی پدید می آید ، و در نامه های پهلوی از همه گسترده تر در زندوهومن یسن داستان یورش سپاه اهریمن ، باز از سوی دشت تازیکان ، آمده است و چون اردشیر ، آغاز هزاره را از زایش زرتشت گرفت ، چنان دیدکه پایان هزاره نزدیک است و گمان ایرانیان بر آن خواهد رفت ، که وی آغازگر فرمانروایی ای شد که زمان آن ، با زمان یورش سپاه اهریمن همراه است . چون چنین اندیشید فرمان به نابود کردن همه ی دفترها و دیوان ها و کاخ ها و سازه های اشکانیان داد تا هیچ نشانه و نمادی از آنان نماند و با چنین کار 485 سال از فرمانروایی اشکانیان را از هزاره کم کرد ، تا ایرانیان چنان نیندیشند.

اما گذر زمان ، همان را نشان داد که اردشیر از آن می ترسید ، و چنانکه گذشت انوشه روان بزرگمهر بختگان نیز در گفتار خویش، کسری را آگاه کرد و با 15 سال دگرگونی ، پریشانی دودمان ساسانی را پس از چهارسد سال از آغاز پادشاهی اردشیر ، پیش بینی کرده بود !

حبیب بن صهبان گوید( تاریخ طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده ، دفتر پنجم ، نشر اساطیر 1372 – ص 1372 ) :

وفتی در جنگ مداین ، اعراب از دجله می گذشتند ، پارسیان بآنها می نگریستند و می گفتند : دیوان آمدند و بیکدیگر می گفتند : بخدا شما با انسانها نمی جنگید ، با جنیان جنگ می کنید .

پهلوان سپاه ایران رستم فرخزاد نیز در نامه ای که ببرادر نوشت از همین سخن یاد کرد ( شاهنامه فردوسی – پادشاهی یزدگرد -  تاختن سعد بن ابی وقاص به ایران زمین) :

گنهکارتر ، در زمانه منم            ازیرا گرفتار اهریمنم

و چون رستم فرخزاد کشته شد ، سپاه ایران با یکهزار و دویست پیل و چندان سوار و جنگ افزار ، نبرد نکرده ، روی بگریز نهادند ، بدانروی که ، شکست از تازیان بگفته ی ناسزاوار و دروغ موبدان ، کاری بود بودنی ( مقدر) و برای چنان کار ، کوشش و نبرد و پادرزم بیهوده می نمود !

چنین بود گفتار نادرست موبدان که یک کشور را آماده ی شکست در سر هزاره کرده بودند .

من خود را خویشکار می بینم که با چندان ستم که بر دودمان ایرانی اشکانیان و مردمان ایرانشهر رفت ، و با چندان ستم که ایران از شکست ساسانیان بخود دید پس از گذر یکهزار و چهارسد سال ، برای یکبار هم که شده ، پرده ی بی آزرمی اردشیر بابکان و خاندان ساسانی ( بجز انوشه روان بهرام گور و چند پادشاه زودگذر پایان هنگام ) را بیکسو زنم :

  • ستمی که ساسانیان بر رهاوردهای فرهنگی ایران اشکانی روا داشتند ، تازیان ، با همه ی آتش سوزیها و ویرانیها ، بر رهاوردهای فرهنگی ایران هنگام ساسانی روا نداشتند !
  • شکست ایران با پایان هنگام ساسانیان ، آغاز نشد ، که با آغاز فرمانروایی آنان ، ایران بر خود شکست ، و راه را برای شکست های پی در پی آینده گشود .

 

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد


برگزیده ای از نوشتار " اشکانیان " از:

فریدون جنیدی – پیشگفتار بر شاهنامه – شاهنامه ی فردوسی ویرایش فریدون جنیدی – رویه ی  441

هوشنگ طالع در کتاب تاریخ تمدن و فرهنگ ایران کهن می نویسد :

گسل اسناد و مدارک کهن ایران

اسناد و مدارک ایران کهن، پس از ظهور زرتشت و دین¬آوری گشتآسب و جانشینان وی که به ترتیب بهمن (نوه¬ی گشتاسب)، همای و داراب می¬باشند. دارای یک گسیختگی بیش از 1500 ساله است.
در اسناد و مدارک مزبور، داراب یا آخرین فرمان¬روای باورمند به دین زرتشتی در شرق ایران، به داریوش سوم هخامنشی بدل شده و سپس با حذف سلسله¬ی سلوکیان و اشکانیان، آخرین پادشاه لهراسبیان، را به نخستین پادشاه ساسانیان وصل کرده¬اند. از سوی دیگر کوشیده¬اند تا به گونه¬ای زرتشت را به موبد تنسر (Tansar) پیوند زنند. بدین¬سان، با این دستکاری عمدی، گسلی در تداوم تاریخ و فرهنگ ملت ایران به درازای بیش از یک هزار و پانصد سال، ایجاد گردیده است. در کتاب هفتم دین کرد می¬خوانیم:

پس از کشته شدن زرتشت، سی و پنج سال از نودینی شاه گشتاسب می¬گذشت که آیین مزدیسنی، جهانگیر شد... بهمن،پوراسفندیار در رواج و گسترش آیین واقعی زرتشت و تبلیغ و نشر آن، مکتبی بنیان می¬نهد و توسعه¬ی نهایی آیین، در سده چهارم پس از زرتشت .... حاصل می¬شود.

در رساله¬ی زات اسپرم آمده است:

به سه صد سالگی دین، خورشید گرفتگی حادث شد و در دین خلل شد و خدایی (شهریاری یا پادشاهی) بلرزید.

برپایه¬ی اسناد و مدارک مورد استناد شاهنامه که از آن¬ها در پیش یاد شد، بعد از گشتاسب، بهمن و سپس همای و داراب به جای او می¬نشینند و بدین¬سان، دوران پادشاهان باورمند به آیین زرتشت، با داراب پایان می¬گیرد.
این تاریخ¬ها، کمابیش چیزی میان سه سده (دین کرد و گزیده) و یک سده (برپایه¬ی برآورد از شاهنامه)، به درازا می¬کشد.
برپایه¬ی نوشته¬ی گزیده¬ی زاداسپرم، فروپاشی پادشاهی باورمند به آیین زرتشت در سال 1438 پیش از میلاد (یا 2059 پیش از هجرت) رخ داده است. برپایه¬ی کتاب دین کرد و با اشاره به سده¬ی چهارم پس از زرتشت، کمابیش همین تاریخ به دست می¬آید. اما برپایه¬ی شاهنامه میانگین عمر مردمان آن زمان، تاریخ فروپاشی پادشاهی معتقد به آیین زرتشت، کمابیش در سال¬های 1640 پیش از میلاد بوده است، در این صورت، گسل بزرگ در اسناد کهن تاریخ ایران که بدون تردید با عمد از سوی موبدان زرتشتی در دوران ساسانیان ایجاد شده است. کمابیش 1660 سال می¬باشد.
به دنبال یک دوران کوتاه پس از زرتشت (حداکثر سیصد سال)، هم¬زمان با فروپاشی پادشاهی باورمند به آیین زرتشت در سال 1438 پ¬م، حکومت و دولت در ایران، از شمال شرقی به سوی جنوب و شمال باختری و غرب منتقل می¬شود.
تمدن آرتا در منطقه¬ی جیرفت که امروزه بیش¬تر باستان¬شناسان براین باوراند که تمدن¬های میان¬رودان (بین¬النهرین)، نشأت گرفته از آن است، تمدن میتانی و اورارتو (در آذربایجان، بخش¬هایی از گیلان، آسیای کوچک و جاهای دیگر)، تمدن سومر، ایلام، ماد و پارس، نشان دهنده¬ی جا به جایی حکومت و دولت از شرق  به غرب است، حتی اشکانیان که نخست از نسا (اشک¬آباد یا عشق¬آباد امروز) برخاسته بودند، پایتخت را بیش¬تر به غرب می¬کشند و درکرانه¬های رود دجله، استقرار می¬یابند.


چنان که اشاره شد، در دوران ساسانیان، از پایان دوران پادشاهان باورمند به آیین زرتشتی در شرق، اسناد ومدارک مربوط به بیش از یک هزار و پانصد سال از تاریخ این سرزمین، به عمد نابود می¬شوند:

چگونه ممکن می¬بود که ساسانیان، آثار تمدن شکوهمند هخامنشیان در پارسه (تخت جمشید)، نقش رستم و یا پاسارگاد را در خاستگاه خود در فارس ندیده بودند، در حالی که، پدران نخستین پادشاه ساسانی، سال¬های سال، آتربان آتش¬کده¬ی «استخر» فارس بودند؟!

اردشیر بابکان و اهورامزدا - نقش رستم

نقش رستم -  اردشیر بابکان حلقه ی پادشاهی را از اهورامزدا می گیرد !

پیکر اردوان اشکانی در زیر پای اسب اردشیر

یا این که چگونه ممکن می¬بود که ساسانیان، آگاهی از شاهنشاهی اشکانیان نداشتند، در حالی که اشکانیان، پانصد سال بر ایران فرمان¬روا بودند و ساسانیان، دولت آنان را برافکنده بودند؟!
هم¬چنین اردشیر پاپکان، آیین تاج¬گذاری خود را بر سنگ¬ نگاره¬ای در نزدیکی¬های تخت جمشید، جاویدان ساخته و نیز شاهنشاهان بزرگ ساسانی، دستور داده¬اند تا پیروزی¬هایشان را بر امپراتوران روم، در نقش رستم بر دل کوه بکنند.

ساسانیان، از این کار، دو مقصود را در راستای هم پی می¬گرفتند:

نخست،تداوم بخشیدن به آیین زرتشتی به عنوان یک دین حکومتی و فراگیر از زمان زرتشت تا دوران ساسانیان.
دوم، افزودن بر عمر جهان و در نتیجه افزودن بر عمر دولت ساسانی.


یکم- تداوم بخشیدن به آیین زرتشتی  به عنوان یک دین حکومتی فراگیر

برای رسیدن به این مقصود، موبدان حاکم برایران در دوران ساسانیان که برخلاف آزاداندیشی ایرانیان و آسان¬گیری و آزادمنشی مذهبی حاکم بر جامعه¬ی ایران، دوباره دین را با دولت در هم آمیخته بودند، اسناد و مدارک مربوط به تاریخ و فرهنگ ما را در آتش تعصب خود سوزاندند.

 

آنان افزون بر آرتائیان، میتانیان، اورآرتو، سومریان، ایلامیان و... مادها، هخامنشیان و اشکانیان را نیز با قصد و عمد، به فراموش-کده تاریخ سپردند. به گونه¬ای که طبق اسناد و مدارک کهن ایران که پایه¬ی تدوین خدایک¬نامه¬ها یه شاهنامه¬ها در دوران صفاریان و سامانیان بوده، حتی نامی از هخامنشیان نیست و درباره¬ی شاهنشاهی پانصد ساله¬ی اشکانیان، نشان درستی وجود ندارد. از این رو، هیچ¬کدام از تاریخ¬نگاران سده¬های نخست دوره¬ی اسلامی نیز در این باره، نتوانسته¬اند سخنی بگویند. اگر چیزی در این تاریخ¬ها هست، مربوط است به تاریخ روم، یهود و بیزانس و دیگر... مانند تصرف بیت¬المقدس از سوی تیتوس امپراتور روم، قتل یحیی ذکریا، زایش مسیح، بنیاد قسطنطنیه، داستان اصحاب کهف و...
این¬گونه است که شاهنشاهی کمابیش پانصد ساله¬ی اشکانیان، در شاهنامه به دویست سال کاهش یافته و تنها در قالب هژده بیت، جای گرفته است:


پس از روزگار سکندر، جهان       چه گوید، که را بود تخت مهان
چنین گفت، گوینده دهقان چاچ          کز آن پس، کسی را نبد تخت عاج...
بزرگان که از تخم آرش بدند         دلیر و، سبک بار و، سرکش بدند
به گیتی، به هر گوشه¬ای هر یکی       گرفته زهر کشوری، اندکی
چه بر تخت¬شن، شاد بنشاندند      ملوک الطوایف، همی خواندند
بدین گونه، بگذشت سالی دویست       تو گفتی که اندر جهان، شاه نیست...
چو کوتاه شد، شاخ و هم بیخ¬شان       نگوید جهان دیده، تاریخ¬شان
از ایشان، به جر نام نشنیده¬ام       نه در نامه¬ی خسروان، دیده¬ام


البته می¬توان تصور کرد که ساسانیان در کنار این مقصود، هدف دیگری را نیز مد نظر داشته¬اند که آن عبارت بود از حقیر نشان دادن دولت شکوهمند، آزاداندیش و مردمی اشکانیان:

زیرا ممکن است که به واسطه¬ی خصومت ساسانیان با اشکانیان، صاحب خدای نامه یا امثال او نخواسته باشند طول مدت سلطنت اشکانیان را موافق حقیقت نوشته و تاریخ این مدت را ذکر کنند. والا دولت پارت، دولتی بزرگی و نیرومند جلوه می¬کرد و این سکوت خدای نامه در قرون بعد، باعث همان بی¬اطلاعی شده که فردوسی صریحاً اظهار می¬دارد:

از ایشان به جز نام نشنیده¬ام
نه در نامه¬ی خسروان، دیده¬ام

به عبارت دیگر، می¬توان ظن قوی داشت که اردشیر از کوتاه کردن دوره¬ی پارتی، دو مقصور انجام داده. یکی کوتاه کردن مدت زمانی که از گشتاسب تا اردشیر گذشته است و دیگر کاستن از جلوه¬ی پارتی و ابهت اشکانیان، برای ازمنه¬ی بعد.

کاخ اردشیر - گور

مانده های کاخ اردشیر بابکان در شهر گور

بدین¬سان، برپایه¬ی شاهنامه، دوره¬ی اشکانیان مدت دویست سال است. اما پاره¬ای از تاریخ¬نویسان و نویسندگان دوره¬ی اسلامی، این دوره را دویست و شصت یا دویست و شصت و شش سال دانسته¬اند. و گروهی نیز سیصد و چهل و چهار، چهارصد و پانصد و بیست و سه سال و... نوشته¬اند:

از فوت اسکندر تا پدید آمدن اردشیر بابکان، پانصد و چهل و هشت سال است و کوتاه کردن مدت مزبور تا دویست سال یا قدری بیش¬تر، می¬بایست جهتی داشته باشد.

طبری در کتاب تاریخ خود، (تاریخ الامم و الملوک)، سه روایت در مورد طول پادشاهی اشکانیان ذکر کرده است:

روایت نخست: ملوک الاشغاتون (شاهان اشکانی)، ملوک الطوایف بودند و مدت سلطنت¬شان دویست و شش سال بود.


روایت دوم: دوره¬ی ملوک الطوایف از اسکندر تا پیدایش اردشیر بن بابک که اردوان را کشت، پاینده بود. مدت این زمان، دویست وشصت و شش سال است...


روایت سوم: بعضی گفته¬اند که در مملکت عراق وبین شام و مصر، نود پادشاه بعد از اسکندر سلطنت می¬کردند و بر 90 طایفه حکم¬رانی می-دانشتند. تمامی این¬ها، کسی را که صاحب مداین، (تیسفون) بود، تعظیم و تکریم می¬کردند و صاحبین مداین، اشکانیان بودند...

مسعودی در التنبیه و الاشراف، مدت پادشاهی اشکانیان را دویست و هشتاد و شش سال نوشته است.
ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه، درباره¬ی اشکانیان، پنج جدول برپایه¬ی نوشته¬های تاریخ نویسان و نویسندگان آورده است که هیچ¬کدام با یکدیگر موافق نیستند و با واقعیت¬های تاریخ مطابقت ندارند.
مقدسی در البداء و التاریخ، می¬نویسد: ... مدت ملوک الطوایف، 266 سال بود و نیز گفته¬اند 400 سال....
ابن¬اثیر در تاریخ کامل می¬گوید: ... مدت ملوک الطوایف 260 سال بود و نیز گفته¬اند 344 سال و نیز گفته-اند 523 سال، خدا داناتر است...
بدین¬سان، با نگاهی به نوشته¬های تاریخ¬نگاران و نویسندگان سده¬های نخست دوره¬ی اسلامی درمی¬یابیم که آن¬ها، نه نام پادشاهان اشکانی را به درستی می¬دانستند و نه از زمان پادشاهی آن¬ها و نیز تقدم و تاخر آنان، آگاهی داشتند و نه از دوام دولت اشکانیان مطلع بودند و بیش¬تر نویسندگان مزبور، از چهار واقعه¬ی عمده در رابطه با دولت اشکانییان نام برده و این وقایع را به زمان شاهان گوناگون اشکانی، نسبت داده¬اند. چهار واقعه¬ی یاد شده عبارتند از:

زایش حضرت مسیح
خراب شدن بیت¬المقدس به دست تیتوس، امپراتور رم
کشته شدن یحیی زکریا
بنای قسطنطنیه

آن¬گونه که دیده می¬شود، هیچ¬کدام از این رخدادها، مربوط به تاریخ اشکانیان نیست و حتی بنای شهر قسطنطنیه (استامبول امروز)، خیلی بعد از انقراض سلسله¬ی اشکانیان، بوده است.
دین¬آوری گشتاسب، کمابیش در چهل سالگی زرتشت بود و از این¬رو، می¬بایست در سال 1728 پ¬م و یا 2349 پ¬ه، بوده باشد. هرگاه پادشاهی وی و جانشینان او را که برپایه¬ی اسناد و مدارک ایران کهن (که کوتاه بوده¬اند)، کمابیش یک صد سال در نظر آوریم، در آن صورت، گسل تاریخ ایران، بیش از 1800 سال را دربرمی¬گیرد. یعنی از 1628 پ¬م تا بنیان¬گذاری سلسله ساسانیان در سال 226 میلادی. با حذف این زمان دراز، به باور موبدان زرتشتی، تداوم سلطه¬ی آیین زرتشتی به عنوان دین رسمی جامعه¬ی ایران برقرار ماند. گرچه در درازای این زمان، دولت از شرق فلات ایران (بلخ) به غرب فلات ایران (تیسفون یا دل ایران شهر)، جا به جا گردیده بود. بدین¬سان، اسناد و مدارک ایران کهن که پس از فتنه¬ی اسکندر، دوباره در دولت اشکانیان گردآوری شده بود.، در دوران ساسانیان، در راستای مقاصد دینی مورد دستکاری قرار گرفت. در نتیجه، تاریخ دولت یا دولت¬های باختری ایران به کلی از دسترس خارج شدند. از این رو، تاریخ دولت¬های باختری، یعنی ماد و پارس و اشکانی را باید از لابه لای نوشته¬های ملت¬ها و مردمان دیگر، سنگ نبشته¬ها و الواح به دست آمده و...، جستجو کرد.
آن¬چه مسلم است، این است که میتانی¬ها پای¬بند آیین کهن ایرانیان بودند. سومری¬ها و ایلامی¬ها نیز، پیوندی با آیین زرتشت نداشتند. هم¬چنین، دولت¬های ماد و پارس نیز پیرو آیین زرتشت نبودند. اشکانیان هم با وجود آزادی و آزاداندیشی دینی، کمابیش از آیین مهر پیروی می¬کردند. گرچه در تمام این دوران، پیروان دین زرتشتی نیز در کنار باورمندان به دین¬های کهن ایرانی و دیگر آیین¬ها، در پهنه¬ی فلات ایران حضور داشتند، اما حضور آنان چشم¬گیر نبود.
کوشش نافرجام موبدان زرتشتی برای پیوند سال¬ها 1628 یا 1438 پ¬م با سال 226 میلادی، صدمه¬ای بزرگ و جبران¬ناپذیر بر تاریخ فرهنگ و تمدن ملت ما وارد کرد.
قصد آنان از این بدکاری تاریخی این بود که به نوعی ارتباط تنگاتنگ از نظر زمان و مکان، میان زرتشت و جانشینان بلافصل او مانند موبد موبدان «شنو» و موبدان بزرگ چون آرزوک، اسروتس پذ (Surtaspadh)، زرایانغ (Zarayanagh) و سپنت خرتو (Spento-Khartu) را با اردشیر پاپکان و موبد تنسر (Tansar)، برقرار کنند. این امر در بخش هفتم دین کرت، به روشنی به چشم می¬خورد. در این راستا، آنان کوشش کردند تا به نوعی کیانیان یا به گفته¬ی درست¬تر، لهراسبیان (یا جانشینان لهراسب) را به هخامنشیان پیوند زده و با زدودن تاریخ پرافتخار هخامنشیان و دوران پانصد ساله¬ی اشکانیان و نیز تاریخ سلوکیان، تداوم آیین زرتشت را به عنوان دین رسمی در پهنه¬ی ایران زمین، ثبت «جریده¬ی عالم» کنند.
اختلاط دین و دولت در دوران ساسانیان و عملکرد نازیبای موبدان و پی¬آمدهای آن در جامعه، از علل عمده¬ی فروپاشی دولت ایران در برابر یورش بیابان¬گردان بود. شاید پس از مرگ زرتشت و حکومتی شدن کامل دین زرتشتی و کاربرد شیوه¬های «اسفندیاری» برای گسترش آیین (هم¬خوانی فراوان آن با شیوه¬های موبد تنسر)، چنان مردم را از نهاد دولت دور و شاید متنفر کرده بود که حکومت در برابر یورش بیابان-گردان، تاب نیاورد و فرو پاشید.
در روزگاران کهن نیز پس از درگذشت زرتشت و سپس جام¬اسب، در اقتدار دین زرتشتی، خلل وارد گردید. به طوری که هشتاد سال پس از «سپری شدن از دین، شش تن از نام¬آوران بزرگ زرتشتی و از جمله دو دختر زرتشت، کشته می¬شوند و به سه صد سالگی دین (1438 پ¬م)  خورشید می¬گیرد و در دین خلل وارد می¬شود. البته باید گفته شود که خورشید گرفتگی، نمادین است و برای ناگفته گذاردن فراگشت و شکل برافتادن پادشاهی باورمند به آیین زرتشتی است.

به سه صدسالگی دین، در روز آسمان چون شب شود و در دین خلل شود و خدایی ]دولت و شهریاری[ بلرزد.

در دوران ساسانیان نیز، پس از 451 سال (651 میلادی)، در روز، آسمان چون شب شد. در دین خلل افتاد و دولت و شهریاری فروپاشید.
استاد حبیب¬الله نوبخت نیز از این واقعه، به عنوان «روز تاریک» نام می¬برد. او فروپاشی دولت ساسانیان را این گونه به شعر می¬کشد:

در آن روز تاریک و، غوغای دهر
که گیتی سراسر، فرو شد به قهر
زمانه، ز آزادگان کینه جست
مفیلان، به جای گل لاله رست

دوم- افزودن بر عمر جهان
در این جا، موضوعیکه باید به آن اشاره شود، تاثیر سال کیهانی (دوازده هزار سال عمر جهان)، در تاریخ زایش و پیامبری زرتشت است. در سال کیهانی دوازده هزار سالی، زایش زرتشت در آغاز هزاره¬ی دهم است. بدین¬سان، هنگام زایش زرتشت می¬بایست از عمر زمین، تنها سه هزار سال باقی مانده باشد. زات اسپرم از سال کیهانی نه هزار ساله سخن می¬گوید. او نیز براین باور است که با زایش زرتشت می¬بایست، سه هزار سال از عمر زمین باقی می¬ماند.
از این¬رو، موبدان زرتشتی با باور راسخ براین امر، سرسختانه کوشیدند تا زمان زایش زرتشت را جلوتر بیاورند تا بدین¬سان، به ویژه در دوران ساسانیان که آیین زرتشتی به عنوان دین رسمی کشور اعلام شده بود، عمر فرمان¬روایی خود را درازمدت¬تر کنند. از این روست که زاداسپرم، زمان درگذشت زرتشت را 960 سال پیش از زمان خود می¬داند. او می¬نویسد:

مردن زرتشت در روز یازدهم (خورروز) از ماه اردیبهشت بود. اما به ماه بهیزکی، به خور روز ]یازدهم[ از دی¬ماه برده شده است. اما، یزشن و مراسم دعا و دین در همان، خور روز از ماه اردیبهشت انجام می¬گیرد...
{ باید دانست که در } آیین پارسیان از جهت کیش، نشایست که سال را به یکی روز کبیسه کنند. پس این چهار یک روز را، یله همی کردند تا از وی ماهی تمام گردآمدی به صد و بیست سال، آن¬گاه این ماه را به ماه-های سال زیادت کردندی تا سیزده ماه شدی و نام یکی ماه را دوبار گفته آمدی و آن سال را بهیزک خواندندی و سپس نیست شدن ملک و کیش ایشان، این بهیزک کرده نیامده است.


ایرانیان باستان، نام سال 13 ماهه (کبیسه یک صد و بیست ساله) را بهترک می¬نامیدند و معتقد بودند که بهترک تنها در روزگار پادشاه بزرگ، واقع می¬شود یا به گفته¬ی دیگر وقوع آن را دلیل شوکت و بزرگی آن پادشاه می¬دانستند. به طوری که این امر در دوران پادشاهی خسروانوشیروان واقع شد و در آن سال دو اردیبهشت بود:

به نظر می¬رسد، محاسبه¬ای که زات¬اسپرم بدان اشاره کرده، بر اثر به حساب نیاوردن یک چهارم روز اضافی در سال شمسی است. زرتشت به خور روز، یعنی یازدهمین روز اردیبهشت در گذشته بایستی 960 سال گذشته باشد. تا با حساب 60⨯ 960 (ساعت)، یعنی احتساب 960 کبیسه¬ی شش ساعته، هشت ماه گذشته و تاریخ مرگ به تاریخ یازدهم دی ماه منتقل شده باشد. 960 سال که در شش ساعت ضرب شود. 5760 ساعت و ]یا[ 240 روز، یعنی هشت ماه به دست می¬آید. به همین جهت تاریخ مرگ با احتساب این کبیسه¬ها، به یازدهم اردیبهشت منتقل می¬شود. اما حالیه، در روز پنجم دی ماه (سپندارمذ روز)، روز درگذشت زرتشت درگاه شماری دینی ]زرتشتیان[ محسوب می¬شود. این شش روز اختلاف از جهت آن است که شش ماه اول سال سی و یک روز و ماه آخر، بیست و نه روز حساب می¬شود. بالتبع شش روز اضافی از یازدهم دی ماه کسر شده و پنجم دی ماه تاریخ درگذشت پیامبر می¬شود.

در حالی که برپایه¬ی محاسبات ذبیح بهروز، اشو زرتشت در سال 1768 پیش از میلاد که آغاز هزاره¬ی دهم بود به دنیا آمد و برپایه¬ی این محاسبات، هنگام زایش وی، تنها 3 هزار سال از عمر جهان (برپایه¬ی دوازده هزار سال عمر جهان) باقی مانده بود. ساسانیان در سال 226 میلادی به حکومت رسیدند. از این رو، با توجه به این که می¬بایست پایان کار جهان روز هفدهم ژانویه 1232 میلادی (چهارم بهمن ماه 610 خورشیدی) می¬بود، در آن سال از عمر جهان، تنها 1006 سال باقی مانده بود.
«مسعودی» با ژرف¬نگری و تیز بینی و نگاه از زاویه ویژه¬ای، مسأله¬ی افزودن بر عمر جهان را دریافته بود:

ایرانیان با اقوام دیگر درباره¬ی اسکندری یک اختلاف بزرگ دارند و بسیاری مردم از این غافل مانده¬اند. زیرا طوری که ما در ولایت فارس و کرمان و دیگر سرزمین عجمان دیده¬ایم، این یک راز دینی و شاهانی است و تقریباً هیچ¬کس به جز موبدان و هیربدان و اهل علم و درایت ندانند. در کتاب¬هایی که درباره¬ی اخبار ایرانیان تالیف کرده¬اند و دیگر کتب سرگذشت و تاریخ نیست. قضیه این است که زرادشت پسر پورشسب پسر اسپیمان در ابستا که به نظر ایرانیان کتاب آسمانی است گفته است که پس از سیصد سال ملکشان آشفته شود و دینشان بجا ماند و چون هزار تمام شود، دین و ملک با هم برود. ما بین زرتشت و اسکندر در حدود سیصد سال بوده. زیرا زرتشت به طوری که از پیش ضمن خبر او در همین کتاب گفتیم. در ایام پادشاهی کی¬بشتاسب پسر کی¬لهراسب بوده است و اردشیر پسر بابک پانصد و ده و چند سال پس از اسکندر به پادشاهی رسید و ممالک پراکنده را فراهم کرد و متوجه شد که تا ختم هزار سال، در حدود دویست سال مانده است و خواست دوران ملک را دویست سال پس از وی به سر رسد، مردم به اتکای خبری که پیمبرشان از زوال ملک داده، از یاری و دفاع آن خودداری کنند.
بدین جهت، از پانصد وده و چند سالی که مابین او و اسکندر فاصله بود. حدود یک ونیم آن را کم کرد و از ملوک الطوایف، کسانی را که در این مدت باقی مانده شاهی کرده بودند. یاد کرد و بقیه را از قلم بینداخت و در مملکت شایع کرد که استیلای او بر ملوک الطوایف و کشتن اردوان که از همه¬ی ایشان مهم¬تر بود و سپاه بیش¬تر داشت، به سال ویست و شصتم پس از اسکندر بوده است و تاریخ را بدین¬سان وانمود و میان مردم رواج گرفت. بدین جهت، میان ایرانیان و اقوام دیگر اختلاف افتاد و تاریخ سال¬های ملوک¬الطوایف نیز به همین جهت آشفته بود.
... تنسر موبد اردشیر نیز که دعوت¬گر و مبشر ظهور وی بوده، در آمرنامه به ماجشتس فرمان¬روای جبال دماوند و ری و طبرستان و دیلم و گیلان این مطلب را یاد کرده گوید: اگر نه این بود که دانسته¬ایم بر سر هزار سال بلیه نازل می¬شود، می¬گفتیم که شاهنامه برای همیشه کار را سامان داده است. ولی دانسته¬ایم که بلیه¬ها بر سر هزار سال است...

گفتار هفتم

گسل اسناد و مدارک کهن ایران

اسناد و مدارک ایران کهن، پس از ظهور زرتشت و دین­آوری گشت­آسبو جانشینان وی که به تتیب بهمن (نوه­ی گشت­اسب)، همای و داراب می­باشند. دارای یک گسیختگی بیش از 1500 ساله است.

در اسناد و مدارک مزبور، داراب یا آخرین فرمان­روای باورمند به دین زرتشتی در شرق ایران، به داریوش سوم هخامنشی بدل شده و سپس با حذف سلسله­ی سلوکیان و اشکانیان، آخرین پادشاه لهراسبیان، را به نخستین پادشاه ساسانیان وصل کرده­اند. از سوی دیگر کوشیده­اند تا به گونه­ای زرتشت را به موبد تنسر (Tansar ) پیوند زنند. بدین­سان، با این دستکاری عمدی، گسلی در تداوم تاریخ و فرهنگ ملت ایران به درازای بیش از یک هزار و پانصد سال، ایجاد گردیده است. در کتاب هفتم دین کرد می­خوانیم:

پس از کشته شدن زرتشت، سی و پنج سال از نودینی شاه گشتاسب می­گذشت که آیین مزدیسنی، جهانگیر شد... بهمن، پوراسفندیار در رواج و گسترش آیین واقعی زرتشت و تبلیغ و نشر آن، مکتبی بنیان می­نهد و توسعه­ی نهایی آیین، در سده چهارم پس از زرتشت .... حاصل می­شود.

در رساله­ی زات اسپرم آمده است:

به سه صد سالگی دین، خورشید گرفتگی حادث شد و در دین خلل شد و خدایی ]شهریاری یا پادشاهی [ بلرزید.

برپایه­ی اسناد و مدارک مورد استناد شاهنامه که از آن­ها در پیش یاد شد، بعد از گشتاسب، بهمن و سپس همای و داراب به جای او می­نشینند و بدین­سان، دوران پادشاهان باورمند به آیین زرتشت، با داراب پایان می­گیرد.

این تاریخ­ها، کمابیش چیزی میان سه سده (دین کرد و گزیده) و یک سده (برپایه­ی برآورد از شاهنامه)، به درازا می­کشد.

برپایه­ی نوشته­ی گزیده­ی زاداسپرم، فروپاشی پادشاهی باورمند به آیین زرتشت در سال 1438 پیش از میلاد (یا 2059 پیش از هجرت) رخ داده است. برپایه­ی کتاب دین کرد و با اشاره به سده­ی چهارم پس از زرتشت، کمابیش همین تاریخ به دست می­آید. اما برپایه­ی شاهنامه میانگین عمر مردمان آن زمان، تاریخ فروپاشی پادشاهی معتقد به آیین زرتشت، کمابیش در سال­های 1640 پیش از میلاد بوده است، در این صورت، گسل بزرگ در اسناد کهن تاریخ ایران که بدون تردید با عمد از سوی موبدان زرتشتی در دوران ساسانیان ایجاد شده است. کمابیش 1660 سال می­باشد.

به دنبال یک دوران کوتاه پس از زرتشت (حداکثر سیصد سال)، هم­زمان با فروپاشی پادشاهی باورمند به آیین زرتشت در سال 1438 پ­م، حکومت و دولت در ایران، از شمال شرقی به سوی جنوب و شمال باختری و غرب منتقل می­شود.

تمدن آرتا در منطقه­ی جیرفت که امروزه بیش­تر باستان­شناسان براین باوراند که تمدن­های میان­رودان (بین­النهرین)، نشأت گرفته از آن است، تمدن میتانی و اورارتو (در آذربایجان، بخش­هایی از گیلان، آسیای کوچک و جاهای دیگر)، تمدن سومر، ایلام، ماد و پارس، نشان دهنده­ی جا به جایی حکومت و دولت از شرق به غرب است، حتی اشکانیان که نخست از نسا (اشک­آباد یا عشق­آباد امروز) برخاسته بودند، پایتخت را بیش­تر به غرب می­کشند و درکرانه­های رود دجله، استقرار می­یابند.

چنان که اشاره شد، در دوران ساسانیان، از پایان دوران پادشاهان باورمند به آیین زرتشتی در شرق، اسناد ومدارک مربوط به بیش از یک هزار و پانصد سال از تاریخ این سرزمین، به عمد نابود می­شوند:

چگونه ممکن می­بود که ساسانیان، آثار تمدن شکوهمند هخامنشیان در پارسه (تخت جمشید)، نقش رستم و یا پاسارگاد را در خاستگاه خود در فارس ندیده بودند، در حالی که، پدران نخستین پادشاه ساسانی، سال­های سال، آتربان آتش­کده­ی «استخر» فارس بودند؟!

یا این که چگونه ممکن می­بود که ساسانیان، آگاهی از شاهنشاهی اشکانیان نداشتند، در حالی که اشکانیان، پانصد سال بر ایران فرمان­روا بودند و ساسانیان، دولت آنان را برافکنده بودند؟!

هم­چنین اردشیر پاپکان، آیین تاج­گذاری خود را بر سنگ­ نگاره­ای در نزدیکی­های تخت جمشید، جاویدان ساخته و نیز شاهنشاهان بزرگ ساسانی، دستور داده­اند تا پیروزی­هایشان را بر امپراتوران روم، در نقش رستم بر دل کوه بکنند.

ساسانیان، از این کار، دو مقصود را در راستای هم پی می­گرفتند:

نخست، تداوم بخشیدن به آیین زرتشتی به عنوان یک دین حکومتی و فراگیر از زمان زرتشت تا دوران ساسانیان.

دوم، افزودن بر عمر جهان و در نتیجه افزودن بر عمر دولت ساسانی.

یکم- تداوم بخشیدن به آیین زرتشتی به عنوان یک دین حکومتی فراگیر

برای رسیدن به این مقصود، موبدان حاکم برایران در دوران ساسانیان که برخلاف آزاداندیشی ایرانیان و آسان­گیری و آزادمنشی مذهبی حاکم بر جامعه­ی ایران، دوباره دین را با دولت در هم آمیخته بودند، اسناد و مدارک مربوط به تاریخ و فرهنگ ما را در آتش تعصب خود سوزاندند. آنان افزون بر آرتائیان، میتانیان، اورآرتو، سومریان، ایلامیان و... مادها، هخامنشیان و اشکانیان را نیز با قصد و عمد، به فراموش­کده تاریخ سپردند. به گونه­ای که طبق اسناد و مدارک کهن ایران که پایه­ی تدوین خدایک­نامه­ها یه شاهنامه­ها در دوران صفاریان و سامانیان بوده، حتی نامی از هخامنشیان نیست و درباره­ی شاهنشاهی پانصد ساله­ی اشکانیان، نشان درستی وجود ندارد. از این رو، هیچ­کدام از تاریخ­نگاران سده­های نخست دوره­ی اسلامی نیز در این باره، نتوانسته­اند سخنی بگویند. اگر چیزی در این تاریخ­ها هست، مربوط است به تاریخ روم، یهود و بیزانس و دیگر... مانند تصرف بیت­المقدس از سوی تیتوس امپراتور روم، قتل یحیی ذکریا، زایش مسیح، بنیاد قسطنطنیه، داستان اصحاب کهف و...

این­گونه است که شاهنشاهی کمابیش پانصد ساله­ی اشکانیان، در شاهنامه به دویست سال کاهش یافته و تنها در قالب هژده بیت، جای گرفته است:

پس از روزگار سکندر، جهان

چه گوید، که را بود تخت مهان

چنین گفت، گوینده دهقان چاچ

کز آن پس، کسی را نبد تخت عاج...

بزرگان که از تخم آرش بدند

دلیر و، سبک بار و، سرکش بدند

به گیتی، به هر گوشه­ای هر یکی

گرفته زهر کشوری، اندکی

چه بر تخت­شن، شاد بنشاندند

ملوک الطوایف، همی خواندند

بدین گونه، بگذشت سالی دویست

تو گفتی که اندر جهان، شاه نیست...

چو کوتاه شد، شاخ و هم بیخ­شان

نگوید جهان دیده، تاریخ­شان

از ایشان، به جر نام نشنیده­ام

نه در نامه­ی خسروان، دیده­ام

البته می­توان تصور کرد که ساسانیان در کنار این مقصود، هدف دیگری را نیز مد نظر داشته­اند که آن عبارت بود از حقیر نشان دادن دولت شکوهمند، آزاداندیش و مردمی اشکانیان:

Double Bracket: زیرا ممکن است که به واسطه¬ی خصومت ساسانیان با اشکانیان، صاحب خدای نامه یا امثال او نخواسته باشند طول مدت سلطنت اشکانیان را موافق حقیقت نوشته و تاریخ این مدت را ذکر کنند. والا دولت پارت، دولتی بزرگی و نیرومند جلوه می¬کرد و این سکوت خدای نامه در قرون بعد، باعث همان بی¬اطلاعی شده که فردوسی صریحاً اظهار می¬دارد:   از ایشان به جز نام نشنیده¬ام نه در نامه¬ی خسروان، دیده¬ام به عبارت دیگر، می¬توان ظن قوی داشت که اردشیر از کوتاه کردن دوره¬ی پارتی، دو مقصور انجام داده. یکی کوتاه کردن مدت زمانی که از گشتاسب تا اردشیر گذشته است و دیگر کاستن از جلوه¬ی پارتی و ابهت اشکانیان، برای ازمنه¬ی بعد.

بدین­سان، برپایه­ی شاهنامه، دوره­ی اشکانیان مدت دویست سال است. اما پاره­ای از تاریخ­نویسان و نویسندگان دوره­ی اسلامی، این دوره را دویست و شصت یا دویست و شصت و شش سال دانسته­اند. و گروهی نیز سیصد و چهل و چهار، چهارصد و پانصد و بیست و سه سال و... نوشته­اند:

Text Box: از فوت اسکندر تا پدید آمدن اردشیر بابکان، پانصد و چهل و هشت سال است و کوتاه کردن مدت مزبور تا دویست سال یا قدری بیش¬تر، می¬بایست جهتی داشته باشد.

طبری در کتاب تاریخ خود، (تاریخ الامم و الملوک)، سه روایت در مورد طول پادشاهی اشکانیان ذکر کرده است:

Text Box: روایت نخست: ملوک الاشغاتون ]شاهان اشکانی[ ، ملوک الطوایف بودند و مدت سلطنت¬شان دویست و شش سال بود. روایت دوم: دوره¬ی ملوک الطوایف از اسکندر تا پیدایش اردشیر بن بابک که اردوان را کشت، پاینده بود. مدت این زمان، دویست وشصت و شش سال است... روایت سوم: بعضی گفته¬اند که در مملکت عراق وبین شام و مصر، نود پادشاه بعد از اسکندر سلطنت می¬کردند و بر 90 طایفه حکم¬رانی می-دانشتند. تمامی این¬ها، کسی را که صاحب مداین، (تیسفون) بود، تعظیم و تکریم می¬کردند و صاحبین مداین، اشکانیان بودند... گفته¬اند که مدت سلطنت اسکندر و ملوک الطوایف دیگر، تقریباً پانصد و بیست سال بود.

مسعودی در التنبیه و الاشراف، مدت پادشاهی اشکانیان را دویست و هشتاد و شش سال نوشته است.

ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه، درباره­ی اشکانیان، پنج جدول برپایه­ی نوشته­های تاریخ نویسان و نویسندگان آورده است که هیچ­کدام با یکدیگر موافق نیستند و با واقعیت­های تاریخ مطابقت ندارند.

مقدسی در البداء و التاریخ، می­نویسد: ... مدت ملوک الطوایف، 266 سال بود و نیز گفته­اند 400 سال....

ابن­اثیر در تاریخ کامل می­گوید: ... مدت ملوک الطوایف 260 سال بود و نیز گفته­اند 344 سال و نیز گفته­اند 523 سال، خدا داناتر است...

بدین­سان، با نگاهی به نوشته­های تاریخ­نگاران و نویسندگان سده­های نخست دوره­ی اسلامی درمی­یابیم که آن­ها، نه نام پادشاهان اشکانی را به درستی می­دانستند و نه از زمان پادشاهی آن­ها و نیز تقدم و تاخر آنان، آگاهی داشتند و نه از دوام دولت اشکانیان مطلع بودند و بیش­تر نویسندگان مزبور، از چهار واقعه­ی عمده در رابطه با دولت اشکانییان نام برده و این وقایع را به زمان شاهان گوناگون اشکانی، نسبت داده­اند. چهار واقعه­ی یاد شده عبارتند از:

زایش حضرت مسیح

خراب شدن بیت­المقدس به دست تیتوس، امپراتور رم

کشته شدن یحیی زکریا

بنای قسطنطنیه

آن­گونه که دیده می­شود، هیچ­کدام از این رخدادها، مربوط به تاریخ اشکانیان نیست و حتی بنای شهر قسطنطنیه (استامبول امروز)، خیلی بعد از انقراض سلسله­ی اشکانیان، بوده است.

دین­آوری گشتاسب، کمابیش در چهل سالگی زرتشت بود و از این­رو، می­بایست در سال 1728 پ­م و یا 2349 پ­ه، بوده باشد. هرگاه پادشاهی وی و جانشینان او را که برپایه­ی اسناد و مدارک ایران کهن (که کوتاه بوده­اند)، کمابیش یک صد سال در نظر آوریم، در آن صورت، گسل تاریخ ایران، بیش از 1800 سال را دربرمی­گیرد. یعنی از 1628 پ­م تا بنیان­گذاری سلسله ساسانیان در سال 226 میلادی. با حذف این زمان دراز، به باور موبدان زرتشتی، تداوم سلطه­ی آیین زرتشتی به عنوان دین رسمی جامعه­ی ایران برقرار ماند. گرچه در درازای این زمان، دولت از شرق فلات ایران (بلخ) به غرب فلات ایران (تیسفون یا دل ایران شهر)، جا به جا گردیده بود. بدین­سان، اسناد و مدارک ایران کهن که پس از فتنه­ی اسکندر، دوباره در دولت اشکانیان گردآوری شده بود.، در دوران ساسانیان، در راستای مقاصد دینی مورد دستکاری قرار گرفت. در نتیجه، تاریخ دولت یا دولت­های باختری ایران به کلی از دسترس خارج شدند. از این رو، تاریخ دولت­های باختری، یعنی ماد و پارس و اشکانی را باید از لابه لای نوشته­های ملت­ها و مردمان دیگر، سنگ نبشته­ها و الواح به دست آمده و...، جستجو کرد.

آن­چه مسلم است، این است که میتانی­ها پای­بند آیین کهن ایرانیان بودند. سومری­ها و ایلامی­ها نیز، پیوندی با آیین زرتشت نداشتند. هم­چنین، دولت­های ماد و پارس نیز پیرو آیین زرتشت نبودند. اشکانیان هم با وجود آزادی و آزاداندیشی دینی، کمابیش از آیین مهر پیروی می­کردند. گرچه در تمام این دوران، پیروان دین زرتشتی نیز در کنار باورمندان به دین­های کهن ایرانی و دیگر آیین­ها، در پهنه­ی فلات ایران حضور داشتند، اما حضور آنان چشم­گیر نبود.

کوشش نافرجام موبدان زرتشتی برای پیوند سال­ها 1628 یا 1438 پ­م با سال 226 میلادی، صدمه­ای بزرگ و جبران­ناپذیر بر تاریخ فرهنگ و تمدن ملت ما وارد کرد.

قصد آنان از این بدکاری تاریخی این بود که به نوعی ارتباط تنگاتنگ از نظر زمان و مکان، میان زرتشت و جانشینان بلافصل او مانند موبد موبدان «شنو» و موبدان بزرگ چون آرزوک، اسروتس پذ (Surtaspadh )، زرایانغ (Zarayanagh ) و سپنت خرتو (Spento-Khartu ) را با اردشیر پاپکان و موبد تنسر (Tansar )، برقرار کنند. این امر در بخش هفتم دین کرت، به روشنی به چشم می­خورد. در این راستا، آنان کوشش کردند تا به نوعی کیانیان یا به گفته­ی درست­تر، لهراسبیان (یا جانشینان لهراسب) را به هخامنشیان پیوند زده و با زدودن تاریخ پرافتخار هخامنشیان و دوران پانصد ساله­ی اشکانیان و نیز تاریخ سلوکیان، تداوم آیین زرتشت را به عنوان دین رسمی در پهنه­ی ایران زمین، ثبت «جریده­ی عالم» کنند.

اختلاط دین و دولت در دوران ساسانیان و عملکرد نازیبای موبدان و پی­آمدهای آن در جامعه، از علل عمده­ی فروپاشی دولت ایران در برابر یورش بیابان­گردان بود. شاید پس از مرگ زرتشت و حکومتی شدن کامل دین زرتشتی و کاربرد شیوه­های «اسفندیاری» برای گسترش آیین (هم­خوانی فراوان آن با شیوه­های موبد تنسر)، چنان مردم را از نهاد دولت دور و شاید متنفر کرده بود که حکومت در برابر یورش بیابان­گردان، تاب نیاورد و فرو پاشید.

در روزگاران کهن نیز پس از درگذشت زرتشت و سپس جام­اسب، در اقتدار دین زرتشتی، خلل وارد گردید. به طوری که هشتاد سال پس از «سپری شدن از دین، شش تن از نام­آوران بزرگ زرتشتی و از جمله دو دختر زرتشت، کشته می­شوند و به سه صد سالگی دین (1438 پ­م) خورشید می­گیرد و در دین خلل وارد می­شود. البته باید گفته شود که خورشید گرفتگی، نمادین است و برای ناگفته گذاردن فراگشت و شکل برافتادن پادشاهی باورمند به آیین زرتشتی است.

Double Bracket: به سه صدسالگی دین، در روز آسمان چون شب شود و در دین خلل شود و خدایی ]دولت و شهریاری[ بلرزد.

در دوران ساسانیان نیز، پس از 451 سال (651 میلادی)، در روز، آسمان چون شب شد. در دین خلل افتاد و دولت و شهریاری فروپاشید.

Double Bracket: در آن روز تاریک و، غوغای دهر که گیتی سراسر، فرو شد به قهر زمانه، ز آزادگان کینه جست مفیلان، به جای گل لاله رست  استاد حبیب­الله نوبخت نیز از این واقعه، به عنوان «روز تاریک» نام می­برد. او فروپاشی دولت ساسانیان را این گونه به شعر می­کشد:

دوم- افزودن بر عمر جهان

در این جا، موضوعیکه باید به آن اشاره شود، تاثیر سال کیهانی (دوازده هزار سال عمر جهان)، در تاریخ زایش و پیامبری زرتشت است. در سال کیهانی دوازده هزار سالی، زایش زرتشت در آغاز هزاره­ی دهم است. بدین­سان، هنگام زایش زرتشت می­بایست از عمر زمین، تنها سه هزار سال باقی مانده باشد. زات اسپرم از سال کیهانی نه هزار ساله سخن می­گوید. او نیز براین باور است که با زایش زرتشت می­بایست، سه هزار سال از عمر زمین باقی می­ماند.

از این­رو، موبدان زرتشتی با باور راسخ براین امر، سرسختانه کوشیدند تا زمان زایش زرتشت را جلوتر بیاورند تا بدین­سان، به ویژه در دوران ساسانیان که آیین زرتشتی به عنوان دین رسمی کشور اعلام شده بود، عمر فرمان­روایی خود را درازمدت­تر کنند. از این روست که زاداسپرم، زمان درگذشت زرتشت را 960 سال پیش از زمان خود می­داند. او می­نویسد:

Double Bracket: مردن زرتشت در روز یازدهم ]خورروز[ از ماه اردیبهشت بود. اما به ماه بهیزکی، به خور روز ]یازدهم[ از دی¬ماه برده شده است. اما، یزشن و مراسم دعا و دین در همان، خور روز از ماه اردیبهشت انجام می¬گیرد... ] باید دانست که در [آیین پارسیان از جهت کیش، نشایست که سال را به یکی روز کبیسه کنند. پس این چهار یک روز را، یله همی کردند تا از وی ماهی تمام گردآمدی به صد و بیست سال، آن¬گاه این ماه را به ماه-های سال زیادت کردندی تا سیزده ماه شدی و نام یکی ماه را دوبار گفته آمدی و آن سال را بهیزک خواندندی و سپس نیست شدن ملک و کیش ایشان، این بهیزک کرده نیامده است.  ایرانیان باستان، نام سال 13 ماهه (کبیسه یک صد و بیست ساله) را بهترک می­نامیدند و معتقد بودند که بهترک تنها در روزگار پادشاه بزرگ، واقع می­شود یا به گفته­ی دیگر وقوع آن را دلیل شوکت و بزرگی آن پادشاه می­دانستند. به طوری که این امر در دوران پادشاهی خسروانوشیروان واقع شد و در آن سال دو اردیبهشت بود:

Double Bracket: به نظر می¬رسد، محاسبه¬ای که زات¬اسپرم بدان اشاره کرده، بر اثر به حساب نیاوردن یک چهارم روز اضافی در سال شمسی است. زرتشت به خور روز، یعنی یازدهمین روز اردیبهشت در گذشته بایستی 960 سال گذشته باشد. تا با حساب 60⨯ 960 ]ساعت[، یعنی احتساب 960 کبیسه¬ی شش ساعته، هشت ماه گذشته و تاریخ مرگ به تاریخ یازدهم دی ماه منتقل شده باشد. 960 سال که در شش ساعت ضرب شود. 5760 ساعت و ]یا[ 240 روز، یعنی هشت ماه به دست می¬آید. به همین جهت تاریخ مرگ با احتساب این کبیسه¬ها، به یازدهم اردیبهشت منتقل می¬شود. اما حالیه، در روز پنجم دی ماه (سپندارمذ روز)، روز درگذشت زرتشت درگاه شماری دینی ]زرتشتیان[ محسوب می¬شود. این شش روز اختلاف از جهت آن است که شش ماه اول سال سی و یک روز و ماه آخر، بیست و نه روز حساب می¬شود. بالتبع شش روز اضافی از یازدهم دی ماه کسر شده و پنجم دی ماه تاریخ درگذشت پیامبر می¬شود.

در حالی که برپایه­ی محاسبات ذبیح بهروز، اشو زرتشت در سال 1768 پیش از میلاد که آغاز هزاره­ی دهم بود به دنیا آمد و برپایه­ی این محاسبات، هنگام زایش وی، تنها 3 هزار سال از عمر جهان (برپایه­ی دوازده هزار سال عمر جهان) باقی مانده بود. ساسانیان در سال 226 میلادی به حکومت رسیدند. از این رو، با توجه به این که می­بایست پایان کار جهان روز هفدهم ژانویه 1232 میلادی (چهارم بهمن ماه 610 خورشیدی) می­بود، در آن سال از عمر جهان، تنها 1006 سال باقی مانده بود.

«مسعودی» با ژرف­نگری و تیز بینی و نگاه از زاویه ویژه­ای، مسأله­ی افزودن بر عمر جهان را دریافته بود:

Double Bracket: ایرانیان با اقوام دیگر درباره¬ی اسکندری یک اختلاف بزرگ دارند و بسیاری مردم از این غافل مانده¬اند. زیرا طوری که ما در ولایت فارس و کرمان و دیگر سرزمین عجمان دیده¬ایم، این یک راز دینی و شاهانی است و تقریباً هیچ¬کس به جز موبدان و هیربدان و اهل علم و درایت ندانند. در کتاب¬هایی که درباره¬ی اخبار ایرانیان تالیف کرده¬اند و دیگر کتب سرگذشت و تاریخ نیست. قضیه این است که زرادشت پسر پورشسب پسر اسپیمان در ابستا که به نظر ایرانیان کتاب آسمانی است گفته است که پس از سیصد سال ملکشان آشفته شود و دینشان بجا ماند و چون هزار تمام شود، دین و ملک با هم برود. ما بین زرتشت و اسکندر در حدود سیصد سال بوده. زیرا زرتشت به طوری که از پیش ضمن خبر او در همین کتاب گفتیم. در ایام پادشاهی کی¬بشتاسب پسر کی¬لهراسب بوده است و اردشیر پسر بابک پانصد و ده و چند سال پس از اسکندر به پادشاهی رسید و ممالک پراکنده را فراهم کرد و متوجه شد که تا ختم هزار سال، در حدود دویست سال مانده است و خواست دوران ملک را دویست سال پس از وی به سر رسد، مردم به اتکای خبری که پیمبرشان از زوال ملک داده، از یاری و دفاع آن خودداری کنند. بدین جهت، از پانصد وده و چند سالی که مابین او و اسکندر فاصله بود. حدود یک ونیم آن را کم کرد و از ملوک الطوایف، کسانی را که در این مدت باقی مانده شاهی کرده بودند. یاد کرد و بقیه را از قلم بینداخت و در مملکت شایع کرد که استیلای او بر ملوک الطوایف و کشتن اردوان که از همه¬ی ایشان مهم¬تر بود و سپاه بیش¬تر داشت، به سال ویست و شصتم پس از اسکندر بوده است و تاریخ را بدین¬سان وانمود و میان مردم رواج گرفت. بدین جهت، میان ایرانیان و اقوام دیگر اختلاف افتاد و تاریخ سال¬های ملوک¬الطوایف نیز به همین جهت آشفته بود. ... تنسر موبد اردشیر نیز که دعوت¬گر و مبشر ظهور وی بوده، در آمرنامه به ماجشتس فرمان¬روای جبال دماوند و ری و طبرستان و دیلم و گیلان این مطلب را یاد کرده گوید: اگر نه این بود که دانسته¬ایم بر سر هزار سال بلیه نازل می¬شود، می¬گفتیم که شاهنامه برای همیشه کار را سامان داده است. ولی دانسته¬ایم که بلیه¬ها بر سر هزار سال است...

  • بازدید: 1388
 

دیدگاه ها 

 
-1 #1 SARA 05 آذر 1394 ساعت 16:19
اوه اوه !
یعنی ساسانیان اینقدر بی صلاحیت بودند؟
اگه ساسانیان نبودن معلوم نبود الان به چه زبونی صحبت میکردیم !
همون موقع که اشکانیان در اوج بی صلاحیتی بودن اردشیر بابکان قیام کرد ممکن بود اگر این قیام انجام نمیشد الان بهمون میگفتن رومی ها ...!
درضمن من تو شهر ساسانیان زندگی میکنم . اولین پایتخت بزرگ ساسانیان در فارس من اهل کازرونم .
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
+1 #2 رشید دمهری 09 آذر 1394 ساعت 00:32
هر بلائی سر ایرانیان آمده بدست خودایرانی بوده و نه بیگانگان . یورش اسکندر ،اعراب و سرانجام مغولها هم با زمینه سازی و کمک خود ایرانیان صورت گرفته . همیشه گروهی از ایرانیان برای تصفیه حساب داخلی با دشمنان ایران همدست میشدند ،در یکصد سال اخیر هم همین رفتار را به چشم خود میبینیم .
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
0 #3 reza 15 آذر 1394 ساعت 11:08
اگه ساسانی هانبودندکه ایرانی دیگه وجودنداشت باضعف دولت پارت زبان ایرانی روبه نابودی رفت تااینکه ساسانیان اومدند وشالوده تمدن پارسی رودوباره پی ریزی کردند
پاسخ دادن به این دیدگاه
 
 
-1 #4 مهدی زیدآبادی نژاد 15 آذر 1394 ساعت 11:48
گفتاورد reza:
اگه ساسانی هانبودندکه ایرانی دیگه وجودنداشت باضعف دولت پارت زبان ایرانی روبه نابودی رفت تااینکه ساسانیان اومدند وشالوده تمدن پارسی رودوباره پی ریزی کردند

درود بر شما
رضای گرامی اگر بنا به نابودی زبان و فرهنگ ایرانی بود در آن 480 سالی که اشکانیان بر ایران زمین فرمان راندند ، این نابودی رخ می داد . تاریخ نگاران بر این باورند که اشکانیان از هخامنشیان نیز ایرانی تر بوده اند .نا گفته نماند ایران بیش از آنکه یک واحد سیاسی جغرافیایی باشد یک واحد فرهنگی است و چنین واحد فرهنگی بزرگی وابسته به دولت و حکومتی نیست که بخواهد با بودن یا نبودن آن حکومت از میان برود ، ایران یک واحد فرهنگی مردمی است . اگر بنا به نابودی ایران بود در زمان مغول ها و یونانیان و تازیان از میان رفته بود.بهترین سخن درباره ی ساسانیان همان است که استاد جنیدی آورده اند :
ساسانیان ایران آزاد را از اشکانیان گرفتند و بدست بیگانگان دادند .
ایرانیان از ساسانیان دل خوشی نداشتند و از این روی پدافندهای مردمی در زمان تازش تازیان دیده نمی شود و همان دست اندر کاران حکومتی ساسانی نیز دل خوشی از ساسانیان نداشتند و با کشتن یزدگرد شهریار ، این نکته را نشان دادند.
سخنانی که پسترها ساسانیان از خود به جای می گذارند و می خواهند نشان دهند که اشکانیان از فرهنگ ایرانی بدور بوده اند ، همگی نادرست و دروغ است . ساسانیان با پاک کردن تاریخ اشکانیان از خدای نامه نشان دادند که ریگی به کفش داشته اند و نمی خواستند آیندگان دوران اشکانی را به یاد آورند و به داوری و مقایسه با خود آنها بپردازند .
نکته ی دیگر آنکه در تاریخ آمده است که اردشیر بابکان هر مرز و سرزمینی را آرام می کرد ، دیگر جای می شورید !
ساسانیان خود نیز می دانسته اند که در میان ایرانیان جایگاهی ندارند و از این روی با تاریخ سازی نشان داده اند که از نژاد هخامنشیان هستند و پس تر ها با پیوند نمودن با دختران اشکانی خواسته اند نشان دهند که اشکانیان آنها را پذیرفته اند !
پیشنهاد می شود به شورش بهرام پور گشسپ اشکانی ( بهرام چوبین) در زمان خسروپرویز در شاهنامه بنگرید و ببینید که چگونه ایرانیان با او همراه می شوند و شاه ساسانی را از ایران فراری می دهند.
در زمان ساسانیان به اندازه ای آشفتگی پدیدار شده بود که پادشاهان ساسانی فرزندان خود را در پروست(حصر) خانگی نگه می داشته اند . پسر پدر خود را می کشته است و ...
ناگفته نماند آنگونه که در نوشتار بالا نیز آمده است و در تاریخ نیز گزارش شده است ، در میان پادشاهان ساسانی ، اندک پادشاهان خوبی نیز مانند بهرام گور و اردشیر نکوکار و ... بوده است.
در پایان یادآور می شوم که ایرانیان در زمان ساسانیان نیز به دست آوردها و پیشرفت هایی در زمینه های گوناگون رسیده بودند که باید نیک نگریست که این پیشرفت ها دست آورد مردمان ایران است نه دربار ساسانی . چرا که اگر پیشرفت ها را به نام دولت ها بنویسیم باید همه ی ساخت و سازها و دست آوردها و پیشرفت های دانشی و فرهنگی که ایرانیان در زمان مغول ها و ترک ها داشته اند را هم به نام مغول و ترک بنویسیم .
پاسخ دادن به این دیدگاه
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات


Your SEO optimized title