میهن نما
میهن نما
گفتاورد

عزیزاله جوینی

شاهنامه تنها کتابی است که در آن هیچ اختلافی دربارة مذاهب و ادیان نیست؛ فردوسی هرگز به دین کسی اهانت نکرده و آن را خوار نشمرده است .شاهنامه کتابی است که در حقیقت سند ایران و هم تاریخ این کشور است. این کتاب را باید خواند و یاد گرفت و جزء وظایف ملّی خود دانست و در حوزه ها و دانشگاه ها به آن کتاب جایگاهی ویژه داد،

روانشاد عزیزاله جوینی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
فرهنگ ایران سلسلۀ ساسانی و عشق
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

محمد علی اسلامی ندوشن

آیا شگفت آور نیست که سلسلۀ ساسانی با عشق بر سر کار آید، ادامه اش از عشق باشد و پایانش با عشق.شاهنامه که تاریخ داستانی ایران است چنین گواهی می دهد...

 

چشمۀ اوّل:


به روایت کتاب فردوسی،اردوان، آخرین شاه اشکانی کنیزکی دارد به نام گلنار که آرام جان اوست. این دختر چنان زیباست که اردوان هر صبح که از خواب بر می خیزد، باید چشم به روی او بگشاید تا روز بر او فرّخ شود. دیدار او را به شگون می گیرد.

در همین زمان، اردشیر، پسر بابک ساسانی، جوانکی است که به صورت تبعیدگونه یا گروگان در دربار اردوان به سر می برد. گلنار به این جوان دل می بندد، و سروسرّی عاشقانه میان این دو پدید می آید.

اردوان اخترشناسان را فرا می خواند تا آیندۀ او را پیشگوئی کنند. آنان می گویند که بنده ای از درگاه او فرار خواهد کرد و پادشاهی را از دست او خواهد گرفت. کنیزک که محرم راز پادشاه است، این پیشگوئی را به گوش اردشیر می رساند. اردشیر می اندیشد که: این بنده چرا او نباشد؟ و آمادۀ فرار می گردد.

آنگاه به کنیزک پیشنهاد می کند که با او همراه شود، و او می پذیرد. کنیزک که گنجور پادشاه است و کلید خزانه را در دست دارد، درِ خزانه را می گشاید و زرها و گوهرها را برمی دارد، و شبانه، به همراه جوان بر دو اسب به سوی فارس روانه می شوند.

روز بعد، اردوان چون از خواب بیدار می شود، بر خلاف رسم هر روزه، دختر را در برابر خود نمی بیند. سبب را می پرسد. جستجو می کنند و می بینند که او وارد شیر راه فارس در پیش

گرفته اند.

اردوان بی درنگ به دنبال آنها می تازد، ولی بیهوده است. اردشیر از دسترس آنها خارج شده است. به قول سعدی: عشق بچربید بر فنون فضائل!

اردشیر به فارس می رسد و کنیزک که تجسّم زیبائی و نیکبختی است به همراه اوست. در نبردی که میان اردشیر و اردوان درمی گیرد، پادشاه اشکانی شکست می خورد و بدینگونه سلسلۀ ساسانی سربرمی آورد.

چشمۀ دوّم:


و آن مربوط به شاپور دوم ساسانی، معروف به «ذوالاکتاف» است. موضوع باز می گردد به جنگ میان ایران و روم که از آغاز دورۀ پارتی تا پایان عصر ساسانی نزدیک نهصد سال به تناوب ادامه داشته است.

شاپور خامی به خرج می دهد و می خواهد شخص خود در کسوت یک بازرگان به روم برود و نیروی جنگی رومیان را برآورد کند. در روم نیز برحسب اتّفاق یک فراری ایرانی در دربار قیصر است که شاه را باز می شناسد و آن را به گوش قیصر می رساند. بدیهی است که شاپور را دستگیر می کنند. قیصر دستور می دهد که او را در لای یک چرم خر بگذارند و بدوزند و آنگاه در یک سیاهچال بیندازند.

سپس رومیان با دستگیری شاپور، چون کشور را بی سرپرست می بینند به ایران لشکر می کشند و قتل و غارت بسیار به بار می آورند. از حسن اتّفاق، این بار نیز نگهبان شاپور کنیزک زیباروئی است که اصل ایرانی دارد. این دختر دلبستۀ شاپور می شود و درصدد بر می آید که راهی برای رهائی او بیابد. چارۀ کار چنین اندیشیده می شود که هر روزه مقداری شیر داغ، به عنوان غذا، برای شاپور درخواست کنند و آن را به زیر چرم خر بریزند، تا بتدریج نرم شود و تن را رها کند. چنین می کنند و پس از پانزده روز، چرم جدا می گردد و شاپور از میان آن بیرون می آید.

روزی که یک جشن ملّی در روم برپاست و همۀ مردم برای تفرّج از شهر بیرون رفته اند، شاپور و کنیزک بر دو اسب می نشینند و به سوی ایران راه فرار در پیش می گیرند.

شاپور به ایران می رسد، لشکر گرد می آورد و به روم می تازد. این بار قیصر اسیر می شود و به زندان می افتد، تا در آنجا زندگیش به سر رسد. رومیان در تازشی که به ایران کرده بودند و کشتار و خرابی بسیار به بار آورده بودند، مجبور می شوند که غرامت سنگینی به ایران بپردازند.

چشمۀ سوّم:


و آن به ماجرای خسرو و شیرین باز می گردد. این داستان را فردوسی، برخلاف نظامی، بسیار کوتاه به بیان آورده است.

خسرو زمانی که هنوز خیلی جوان است و به پادشاهی نرسیده، با شیرین بر خورد می کند و او را دوست دختر خود قرار می دهد. امّا جریان های بعد، یعنی جنگ با بهرام چوبینه و مشکلات آغاز سلطنت، او را باز می دارد که به شیرین بپردازد.

چند گاهی می گذرد. روزی که خسرو به شکار رفته است، شیرین خود را می آراید و جلو راه او می ایستد. به شاه می گوید: آیا این رسم وفاداری است که دوستی های گذشته را از یادببری؟ خسرو متنبّه می شود و دستور می دهد که او را به شبستان شاهی ببرند.

پس از بازگشت به کاخ، قصد خود را دائر بر ازدواج با او آشکار می کند. سران کشور و موبدان با آن سخت مخالفند، زیرا شیرین را زنی سبکسر می پندارند که شایستۀ شبستان شاهی نیست. مگر نه هم او بود که چندی رابطۀ آزاد با خسرو داشت؟

خسرو تمهیدی به کار می برد و آنها را متقاعد می کند که دیگر شیرین آن شیرین گذشته ها نیست. بدینگونه او به همسری پادشاه درمی آید، و حتّی در میان زنان به مرتبۀ سوگلی ارتقاء

می یابد.

خسرو نزدیک سی سال با شیرین زندگی می کند، و طیّ این مدّت، حشمت و شکوه او از همۀ شاهان گذشته درمی گذرد. فردوسی اینگونه از دستگاه او یاد می کند:

بر آن سان بزرگی کس اندر جهان                 ندارد به یاد از کهان و مهان

ز  پرویز  چون  داستانی   شگفت                ز من  بشنوی یاد باید گرفت

کز  آن  بیشتر  نشنوی در جهان                 اگر  چند پرسی ز دانا  مهان

تعیّن او از باژوساوهائی است که از هر سو به جانب ایران سرازیر می شود، و انواع غلامان و کنیزان و خنیاگران؛ بااینهمه، در زمان اوست که سلسلۀ ساسانی رو به نشیب می نهد. به روایت فردوسی وی که در آغاز پادشاهی، دادگر شناخته می شد، در اواخر عمر به بیداد روی می برد.

چُن آن دادگر شاه بیداد گشت                      به بیدادی کهتران شاد گشت!

از این رو بزرگان کشور بر او می شورند، او را به زیر می کشند، به زندان می فرستند و پسرش شیرویه را که در زندان است، می آورند و بر تخت می نشانند.

ولی از آنجا که دو فرمانروا در یک قلمرو نمی گنجد، می بایست خسرو از میان برداشته شود. امّا از سوی دیگر چون کشتن پادشاه را شوم می دانستند، و کسی زهرۀ آن را نمی داشت، می بایست فردی را یافت که مرد این کار باشد. رفتند و جستند و کسی را یافتند که زشت ترین و زبون ترین مردان روزگار خود بود:

دو چشمش کبود و دو رخساره زرد                 تنی خشک و پر موی و لب لاژورد

پر  از  پای  خاک  و  شکم   گرسنه                سر      مرد     بیدادگر،      برهنه

ندانست  کس   نام   او   در  جهان                 میان      کهان    و   میان   مهان

چنین مردی کار خسرو را می سازد.

بازی روزگار آن است که او شبیه به همان کسی باشد که به تحریک خسرو کشتن بهرام چوبینه را به عهده می گیرد و باز شبیه به مردی که به دستور همین پادشاه مأمور ویران کردن شهر ری می گردد.

چون فردوسی هرگز از نتیجه گیری عبرت آموز غافل نمی ماند، بعد از این واقعه نیز چنین اظهارنظر می کند:

بر این گونه گردد جهان جَهان                  همی راز خویش از تو دارد نهان

اگر گنج یابیّ و گر گُرم و رنج                  نمانی  همی  در  سرای   سپنج

بی آزاری  و   راستی  برگزین                   چو خواهی که یابی به داد آفرین

پس از مرگ خسرو، نوبت به شیرین می رسد، بیوۀ نامدار. نخست شیرویه به او تهمت می بندد و جادوگرش می خواند. شیرین از خود دفاع می کند:

به سی سال بانوی ایران بُدم                  به  هر  کار پشت دلیران بُدم

نجستم به هر کار جز  راستی                 ز من دور شد کژیّ و کاستی

آنگاه بزرگان کشور را به شخصیّت خود گواه می گیرد، و آنان بر بزرگمنشی او گواهی می دهند. شیرین به وصف زن تمام عیار می پردازد که توصیف خود اوست:

به  سه  چیز  باشد  زنان  را  بهی                    که  باشند    زیبای   گاه   مهی

یکی آنکه با شرم و با خواسته است                   که جفتش بدو خانه آراسته است

دگر     آنکه   فرّخ   پسر   زاید   او                  ز  شوی  خجسته   بیفزاید   اوی

سه  دیگر   که   بالا و  رویش    بود                  به  پوشیدگی  نیز   مویش   بود

بگفت  این  و  بگشاد  چادر  ز  روی                  همه  روی ماه و همه پشت موی

آنگاه نقاب از رخ بر می دارد. چون شیرویه این زیبائی خیره کننده را می بیند، بی درنگ از او خواستگاری می کند. شیرین قبول این پیشنهاد را به پذیرفتن سه شرط موکول می دارد:

یکی آنکه اموال او را که از او گرفته اند به او باز گردانند. دوم آنکه پادشاه خط بنویسد که هرگز نظری به این اموال نداشته باشد. سوم آنکه به او اجازه بدهند که به دخمۀ خسرو برود و با او وداع کند.

شیرویه هر سه را می پذیرد.

در بازگشت به کاخ خود، غلامان و کنیزانش را آزاد می کند و همۀ دارائی خود را به بینوایان و نیازمندان می بخشد، سپس می آید به دخمۀ خسرو پرویز:

نگهبان  درِ  دخمه  را  باز کرد                       زن   پارسا   مویه  آغاز   کرد

بشد  چهر  بر  چهر خسرو نهاد                       گذشته سخن ها بر او کرد یاد

هم اندر زمان ز هر هلهل بخورد                       ز  شیرین  روانش  برآورد گرد

نشسته  بر  شاه  پوشیده  روی                        به تن بر یکی جامه کافور  بوی

به  دیوار  پشتش  نهاد و  بمرد                        بمرده، ز گیتی ستایش ببرد

(شاهنامه، متن خالقی مطلق، داستان خسرو پرویز و شیرویه)

ماجرای خسرو و شیرین، که تا حدّی فرجام کار آنتونیوس و کلئوپاترا را در تراژدی شکسپیر به یاد می آورد(1)، می بایست به مرگ خاتمه یابد، تا در آن فراز و فرود زندگی انسانی خوب نموده شود.

سه ماجرائی که از آنها یاد شد، رویدادهای به ظاهر ساده ای هستند که منشاء آثار بزرگ می شوند.

با آنکه عشق در ایران پیش از اسلام بُعد و حدّت عشق عرفانی بعد از اسلام را دارا نیست، در عوض بُرد واقع بینانه دارد، درخت زندگی است و در این سه واقعه دیدیم که زیبائی و جوانی و برازندگی، سه شاخه های آن بودند.

نکتۀ قابل توجّه آنکه نیروی زیبائی مدارج طبقاتی عصر ساسانی را هم درهم می شکند. یک نمونه:

بهرام گور، پادشاهی است مردمی و خوش گذران، هم چنین عادت دارد که ناشناس به کشور گردی بپردازد و با مردم بیامیزد. دو داستان معنی دار در شاهنامه دربارۀ او آورده شده است.

روزی که برای شکار از شهر بیرون رفته، گذارش به یک آسیا می افتد. دختران آسیابان جشنی برپا کرده و به بزن و بکوب مشغول هستند، چهار دختراند:

همه ماهروی و همه جعد موی                       همه چامه گوی و همه مشکبوی

بر  شاه   رفتند  با    دستبند                      به  رخ  چون  بهار  و  به بالا بلند

این دختران علاوه بر زیبائی، هنرمند هم هستند، خوش زبان و شیرین. در این جا مانع طبقاتی ساسانی از میان برداشته می شود. شاه نمی تواند خودداری ورزد. از اینکه از هر چهار دختر خواستگاری کند.

بپرسید، چون دید مرد از نژاد                       نه از خواسته بر دلش بود یاد

یعنی در این جا نسب و ثروت هر دو بی ارزش می شوند.

به روی زمین بر همی ماه جست                     نه دینار و نه دختر شاه جست

مورد دیگر، ازدواج بهرام با سه دختر روستائی است. روزی در یکی دیگر از شکارگردیهایش به باغ دهقانی به نام برزین گزارش می افتد که سه دختر دارد:

به رخ چون بهار و به بالا بلند                       به ابرو کمان و به گیسو کمند

و آنان نیز از هنر و دلارائی بهره دارند:

یکی پایکوب و دگر چنگ زن                      سه دیگر خوش آواز و بربط شکن

بهرام داوطلب گرفتن هر سه می شود.(2)

از این عجیب تر موضوع قباد است. وی از جانب سران کشور از پادشاهی خلع می گردد. پنهانی به جانب سرزمین هیتال می رود تا از فرمانروای آنان کمک بگیرد، و به سلطنت باز گردد. بر سر راه به یک خانوادۀ دهقان برخورد می کندکه دختر زیبائی دارند:

یکی دختری داشت دهقان چون ماه               ز مشک سیه بر سرش بر کلاه

قباد دلبستۀ او می شود. او را می گیرد. یک هفته با او می ماند و آنگاه عازم سرزمین هیتالیان می شود. پس از نه ماه پسری از این زن به دنیا می آید که جانشین قباد خواهد بود و آن خسرو انوشیروان است. انوشیروان که در داستان معروف «کفشکر» (3) اجازه نمی دهد که فرزند آن مرد کاسب، «فرهنگ» بیاموزد و به مرتبۀ دبیران ارتقاء یابد، آیا فراموش کرده است که خود از مادری دهقان زاده به دنیا آمده و بر اریکۀ سلطنت نشسته؟ پس لابد باید گفت که در این جا پای عنصر مقاومت ناپذیری در میان بوده و آن زیبائی انسانی است. زیبائی، قانون بسیار نافذ بستگی طبقاتی را در هم شکسته است.

نیروی عشق و زیبائی از ایران باستان، به ایران بعد از اسلام سرایت کرد، و در عرفان ایران و ادب فارسی به چنان ژرفا و حدّتی رسید که عشق را همان نیروی «هستی بخش» بینگارند، که مولانا می گوید:

گر نبودی عشق بفسردی جهان!

__________________________________________

1- آنتونیوس و کلئوپاترا، ترجمۀ این جانب، انتشارات یزدان، که در مقدّمۀ آن به تفصیل از این تشابه یاد شده.

2- در واکنش به چنین وضعی است که مزدک بامدادان تقسیم عادلانۀ خواسته و زن را جزو آئین خود قرار می دهد.

3- داستان کفشگر و انوشیروان در شاهنامه

  • بازدید: 1614
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گذاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

این ره که تو میروی به ترکستان است

راهی که می روی سرانجام خوبی ندارد

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title