میهن نما
میهن نما
گفتاورد

رودکی

مردی نبود فتاده را پای زدن / گر دست فتاده ای بگیری مردی

جوانمردی آن است که به جای آسیب زدن به انسانی ناتوان به او یاری رسانی

رودکی سمرقندی

کاربردی
تبلیغات
شاهنامه ی فردوسی
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 0
بسیار بدبسیار خوب 

http://www.mehremihan.ir/images/stories/pm2/asheghe-iran.jpgجوانان ایرانی! یا بهتر بگویم: ایرانیان جوان! روی سخن با شماست؛ با شما جوانان برومند ایران زمین؛ با شما که می باید پیروزمند و سرافراز، گذشته ی ایران را که در غبار هزاره ها گم شده است، به آینده ی آن بپیوندید؛ گذشته ای که هر چه بیش در آن می کاویم و می پژوهیم، بیش از سترگی و گرانسنگیش به شگفت میآییم و بیش بدان می نازیم؛ نیز آینده ای که در سایهٔ تلاش و توان شما که سازندگان نستوه فرداهایید، می باید آنچنان باشد که بتوان بدان نازید. میراث گران ارج و شکوهمند نیاکان را، شمایید - شما ای جوانان پرتوان!که از پیشینیان میستانید، فرهمند و پرفروغ؛ تا به پسینیان بسپارید.

 

ایران، این سرزمین سپند هزاره ها، با همهٔ والاییها و شگرفیهایش، در شماست و با شماست که از گذشته به آینده میرسد؛ آری! شمایید که اگر از بن جان و از ژرفای دل به جاودانگی ایران باوریافته باشید، این جاودانگی را در پهنهٔ تاریخ و فرهنگ جهان رقم میزنید. همان ایران که از دیرینه روزگاران تاکنون فراز و نشیبهایی بسیار را پی در پی در نوشته است؛ و خیزابه هایی سترگ و سهمگین از رویدادها را، همواره ایستا و پایدار، از سر گذرانیده است؛ همان ایران که به یاری فرهنگ درخشان و بیمانند خود، پیوسته ققنوس وار، از درون خاکستر خویش، زنده و زیبا و زرین، سربرآورده است؛ و نیز همچون آن «طرفه مرغ دلستان» هر بار راز پایاییش را که ریشه در پویاییش دارد، به شیوه ای دیگر، در نغمه ای نوتر، ساز کرده است؛ و دمساز و دلنواز، با پژواکی جهانی، به آواز باز گفته است.

گویا پیر جان آگاه نشابور، عطار ، آن پیر پاک اسرار ، همین راز را ، راز جاودانگی ایران را ، در نماد ققنوس ، در این بیت های دلاویز سروده است :

هست ققنس طرفه مرغی دلستان

موضع این مرغ در هندوستان

سخت منقاری عجب دارد دراز

همچونی در وی بسی سوراخ باز

قرب صد سوراخ در منقاراوست

نیست جفتش، طاق بودن کار اوست

هست در هر ثقبه آوازی دگر

زیر هر آواز او رازی دگر

چون بهر ثقبه بنالد زار زار

مرغ و ماهی گردد از وی بی‌قرار

جملهٔ پرندگان خامش شوند

در خوشی بانگ او بیهش شوند

فیلسوفی بود دمسازش گرفت

علم موسیقی ز آوازش گرفت

سال عمر او بود قرب هزار

وقت مرگ خود بداند آشکار

چون ببرد وقت مردن دل ز خویش

هیزم آرد گرد خود ده خر، مه بیش

در میان هیزم آید بی‌قرار

در دهد صد نوحه خود را زار زار

پس بدان هر ثقبه‌ای از جان پاک

نوحه‌ای دیگر برآرد دردناک

چون که از هر ثقبه هم چون نوحه‌گر

نوحهٔ دیگر کند نوعی دگر

در میان نوحه از اندوه مرگ

هر زمان برخود بلرزد هم چو برگ

از نفیر او همه پرندگان

وز خروش او همه درندگان

سوی او آیند چون نظارگی

دل ببرند از جهان یک بارگی

از غمش آن روز در خون جگر

پیش او بسیار میرد جانور

جمله از زاری او حیران شوند

بعضی از بی قوتی بی‌جان شوند

بس عجب روزی بود آن روز او

خون چکد از نالهٔ جان سوز او

باز چون عمرش رسد با یک نفس

بال و پر برهم زند از پیش و پس

آتشی بیرون جهد از بال او

بعد آن آتش بگردد حال او

زود در هیزم فتد آتش همی

پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی

مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند

بعد از اخگر نیز خاکستر شوند

چون نماند ذره‌ای اخگر پدید

ققنسی آید ز خاکستر پدید

آتش آن هیزم چو خاکستر کند

از میان ققنس بچه سر برکند

هیچ کس را در جهان این اوفتاد

کو پس از مردن بزاید نابزاد؟!

آری! ققنوس نماد ایران است؛ ایرانی که در درازنای هزاره ها، هر زمان، از پای در افتاده است، با رستاخیزی شگفت، از جای برخاسته است؛ تا دیگر بار، فراز جوی و سرکش چون آتش، از درون خاکستر خویش برخیزد و در جان جهان، با فر فرهنگ خود، شرر ریزد. فرهنگ ایرانی که بی هیچ گمان و گزافه یکی از درخشانترین فرهنگهای جهانی است، در روزگاران تباهی و سیاهی و بیراهی، همواره آتشی مانده است فروزان و سوزان، در زیر خاکستر. این ققنوس، زایا و زیا در مرگ، جان خویش آن آتش را، دلنشین و دلنشان، جان گزین و جهانستان، به هر سوی در گسترده است. ایران، در سایهٔ فرهنگ دیرمان خویش، جاودان مانده است و خواهد ماند؛ تا بدان سان که دستانزن داستانها نظامی، در هفت پیکر یکی از آن پنج نامهٔ نامی فرموده است، دل جهان گردد:

همه عالم تن است و ایران دل؛ نیست گوینده زین قیاس خجل.

چونکه ایران دل زمین باشد، دل ز تن بهٔ بود؛ یقین باشد.

این سرزمین بهین مهین، این «خونیرث بامی»، با فر و فروغ فرهنگ خویش، نامی و گرامی، در جهان درخشیده است؛ و دیگر سرزمینها را پرتو بخشیده است؛ همان فرهنگ که در روزگاران کهن، فرزانه ای چون افلاتون را بر خود شیفته می داشت و برمی انگیخت که به هر روی، زبان به ستایشش بگشاید؛ نیز در روزگاران نو، همدوش و همراه با فرهنگ اسلامی، تاریکیهای تنگ بینی و کژاندیشی را در اروپای سده های میانین، با فروغ کاونده و تیرگی زدای خود، فرو می شکافت؛ و شالوده های رستاخیز فرهنگی و «نوزایی» را در آن سرزمین می ریخت؛ تا بدان جای که اندیشمندی آزاده چون کارل گوستاو یونگ را ناچار می ساخت که بند از زبان برگیرد و بگوید که اگر این فرهنگ گرانسنگ نمی بود و به باختر زمین نمیرفت، هرگز فرهنگ پیشتاز نو در آن سامان آغاز نمی گرفت؛ و اروپاییان به انچه بدان رسیده اند، نمی توانستند رسید.

آری! ایرانی جوان! ای سربلند برومند! اینک بر تُست که بجویی، بکاوی، بیندیشی؛ تا بدانی که در کجای تاریخ ایستاده ای؛ و چونان ایرانی، چه بخش و بهره ای، چه ارز و ارجی در فرهنگ جهانی داری. بر تست که با شناخت و آگاهی، بدور از هرگونه خشگ اندیشی و یکسونگری، بنگری و بیندیشی که کیستی و در کجایی؛ و در این جهان تب آلودهٔ آشوبزده، به چه کار آمده ای؛ چه راهی در برابر تست؛ و چگونه می بایدش پیمود. بر تست که گنجینه هایی گران و فزون مایه را بیابی و بکاوی که بالا بلند و سرافراز، بر آنها ایستاده ای؛ بر تست که با شناخت گذشتهٔ ایران و آگاهی از پایگاه خویش در تاریخ، شالوده های آینده ای را استوار بریزی که دستکم همسنگ و همبالای گذشتهٔ تو باشد. آری! اینهمه بر تست، به ویژه در این روزگار آشفته که هر دم سامانی فرهنگی از هم می پریشد؛ تا سامانی دیگرگون جای آنرا بگیرد؛ در این روزگار سرگشتگی و خود باختگی که هر زمان پایگاهی فرو میریزد؛ تا آدمی را به ناگاه در تهیگی رها سازد؛ و او را، گسسته از ریشه ها و بنیادهایش برباید؛ و همچون خاشاکی در باد، به هر سوی ببرد. آری در روزگار گسستنهاست که به ویژه می باید پیوست؛ در روزگار فروریختنهاست که به ویژه می باید ساخت. اینک، آن روزگار بیفریاد است! روزگاری که ما از هر سوی با تازشهایی فرهنگی و اندیشه ای رویاروییم که می توانند ما را از ما بستانند؛ و از خود تهی گردانند؛ تا بازیچه ای بشویم در دست فریبکارانی نیرنگباز و دسیسه پرداز که به خیرگی سودای چیرگی بر ما را در سرمی پرورانند. دلبندم  ای ایرانی جوان! اینک زمان آن فرا رسیده است که دیگر بار شکفتن را، بازگشت به خویشتن را بیاغازیم؛ و چون ققنوس از خاکستر خویش برآییم؛ تا زنده و زیبا و زرین، زیستنی بشکوه را که برازندهٔ ما چونان فرزندان ایران است، از سر گیریم.

پی نوشت :

۱- حزمه: پشتهٔ هیزم.

۲- خونیراث بامی = خونیرث درخشان: یکی از هفت کشور اوستایی است؛ و کشوری است که در میانهٔ شش کشور دیگر جای دارد و به تنهایی برابر با آنهاست. این کشور سپند که نیز در میانهٔ ایرانویچ و در ناف جهان جای دارد سرزمین کیانیان و دلیران شمرده می شده است؛ و خاستگاه دین و سرزمینی که نوید دادگان رهاننده از آن سر بر خواهند آورد.

پرنیان پندار - میرجلال الدین کزازی

  • بازدید: 62
 

دیدگاه خود را بنویسید

▒ خواهشمندیم :
◄ دیدگاه های خود را در پیوند با همین جستار بنگارید.
◄ برای سپاسگزاری یا گله گزاری از جستار ، از امتیازدهی بهره ببرید.
◄ از فرستادن دیدگاه های همانند (تکراری) بپرهیزید.
◄ چنانچه پرسشی دارید آن را در انجمن پرسش و پاسخ برشمارید.
--------------------------------------------------------
√ مهرمیهن در ویرایش دیدگاه ها آزاد است.
√ دیدگاه های شما پس از بررسی نمایش داده می شود.


برگ نخست ایران امروز ققنوس هزاره ها، ایران
تبلیغات
تبلیغات
گفتگو و پرسش و پاسخ
تبلیغات
داستانزد ایرانی

تعارف اومد نیومد دارد

تعارف بیش از اندازه و ظاهری دردسر ساز است و چه بسا آدمی را به کاری که دوست ندارد ، وا می دارد.

پیشنهاد
تبلیغات
تبلیغات
پیام های کاربران
تبلیغات


Your SEO optimized title