مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.


موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسَن کما اَحسنَ اللهُ الیک[۱]نشنید و عاقبتش شنیدی
خواهی که ممتع[۲] شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
درخت کرم هر کجا بیخ کرد             گذشت از فلک شاخ و بالای او
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر             ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت


دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد
علم چندان که بیشتر خوانی             چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند             چارپاپیی برو کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر             که بر او هیزم است یا دفتر


علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت             خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت


عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است


ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان
جز به خردمند مفرما عمل             گرچه عمل کار خردمند نیست


رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان
خبیث را چو تعهد[۳] کنی و بنوازی        به دولت تو گنه می‌کند به انبازی
معشوق هزار دوست را دل ندهی             ور می‌دهی آن دل به جدایی بنهی

خامشی به که ضمیر دل خویش             با کسی گفتن و گفتن که مگوی
سخنی در نهان نباید گفت             که بر انجمن نشاید گفت

امروز بکش چو می‌توان کشت             کاتش چو بلند شد جهان سوخت
[۴] کند کمان را                             دشمن که به تیر می‌توان دوخت


سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.
میان دو کس جنگ چون آتشست             سخن چین بدبخت هیزم کشست
میان دو تن آتش افروختن             نه عقلست و خود در میان سوختن
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار             تا نباشد در پس دیوار گوش

بشوی ای خردمند از آن دوست دست             که با دشمنانت بود هم نشست

چون در امضای[۵] کاری متردّد[۶] باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید


تا کار بزر بر می‌آید جان در خطر افکندن نشاید
[۷]
حلالست بردن به شمشیر دست

بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.
دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت[۸] خود مزن      مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن


پسندیده است بخشایش ولیکن             منه بر ریش[۹] خلق آزار مرهم


نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صوابست
حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن             که بر زانو زنی دست تغابن[۱۰]


خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
درشتی و نرمی به هم اندر به است             چو فاصد[۱۱] که جراح و مرهم نه است

نه مر خویشتن را فزونی نهد             نه یکباره تن در مذلّت دهد
بگفتا نیک مردی کنند چندان             که گردد خیره گرگ تیز دندان

دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم.
بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده             که خدا را نبود بنده فرمانبردار


پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد یا نرسد.
نشاید بنی آدم خاک زاد             که در سر کند کبر و تندی و باد
تو را با چنین گرمی و سرکشی             نپندارم از خاکی از آتشی


در خاک بیلقان[۱۲] برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن.


بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد.


چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن
وگر بینی که با هم یک زبان اند             کمان را زه کن و بر باره[۱۳] بر سنگ



سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین[۱۴] خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی


خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد
بلبلا مژده بهار بیار             خبر بد به بوم[۱۵] باز گذار



بسیج[۱۶] سخن گفتن آنگاه کن       که دانی که در کار گیرد سخن


فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش[۱۷]دمی فربه نماید.
الا[۱۸] تا نشنوی مدح سخن گوی
که اندک مایه نفعی از تو دارد


متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد
مشو غره بر حسن گفتار خویش             به تحسین نادان و پندار خویش


همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
یکى یهود و مسلمان نزاع مى کردند             چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره[۱۹] گفت مسلمان گرین قباله من    درست نیست خدایا یهود می‌رانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد             بخود گمان نبرد هیچکس که نادانم
یهود گفت به تورات مى خورم سوگند             وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم


ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.
روده تنگ به یک نان تهی پرگردد             نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
که شهوت آتشست از وی بپرهیز             بخود بر آتش دوزخ مکن تیز


هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند


هر چه زود بر آید دیر نپاید
خاک مشرق شنیده ام که کنند             به چهل سال کاسه ای چینی
صد بروزی کنند در مردشت[۲۰]               لاجرم قیمتش همی‌بینی
آنکه ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید             وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز


کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید
به چشم خویش دیدم در بیابان             که آهسته سبق[۲۱] برد از شتابان

سمند[۲۲] باد پای[۲۳] از تک[۲۴] فرو ماند         شتربان همچنان آسته می‌راند

چون نداری کمال فضل آن به             که زبان در دهان نگه داری
[۲۵] کند                                    جوز بی مغز را سبکساری
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی             درین سودا به ترس از لوم لایم[۲۶]

هر که تأمل نکند در جواب             بیشتر آید سخنش ناصواب
چون در آید مه از تویی به سخن             گر چه به دانی اعتراض مکن
گر نشیند فرشته‌ای با دیو             وحشت آموزد و خیانت و ریو[۲۷]



مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.


بس قامت خوش که زیر چادر باشد             چون باز کنی مادر مادر باشد


اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.
گر سنگ همه لعل بدخشان بودی             پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی


نه هر که بصیرت نکوست سیرت زیبا دروست کار اندرون دارد نه پوست.
توان شناخت به یک روز در شمایل مرد             که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
ولی ز باطنش ایمن مباش و غره[۲۸] مشو           که خبث نفس نگردد به سالها معلوم


خویشتن را بزرگ پنداری             راست گفتند یک دو بیند لوچ

پنجه بر شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست


ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمنست در هلاک خویش
سست بازو به جهل می‌فکند             پنجه با مرد آهنین چنگال


[۲۹] بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی بر نیاید بخبثش در پوستین افتد[۳۰]


گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.


مشورت با زنان تباهست و سخاوت با مفسدان گناه


هر که را دشمن پیشست اگر نکشد دشمن خویشست


کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد
نیک سهل است زنده بی جان کرد             کشته را باز زنده نتوان کرد
شرط عقلست صبر تیر انداز             که چو رفت از کمان نیاید باز


نه عجب گر فرو رود نفسش             عندلیبی غراب هم قفسش
[۳۱] جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود


خردمندی را که در زمره اجلاف[۳۲] سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط[۳۳] با غلبه دهل[۳۴] بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند
نمی‌داندکه آهنگ حجازی             فرو ماند ز بانگ طبل غازی[۳۵]



جوهر اگر در خلاب[۳۶] افتد همچنان نفیسست و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.
چو کنعان[۳۷] را طبیعت بی هنر بود
پیمبر زادگی قدرش نیفزود


مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.


عالم اندر میان جاهل را             مثلی گفته اند صدیقان
شاهدی در میان کورانست             مصحفی در سرای زندیقان[۳۸]



دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.
سنگی به چند سال شود لعل پاره ای             زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ


عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گریز رای[۳۹]. رای بی قوت مکر و فسونست و قوت بی رای جهل و جنون.


جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال، در شهوتی حرام افتاده است.


اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.
و قطر علی قطر اذا اتفقت نهر             ونهر علی نهر اذا اجتمعت بحر[۴۰]



عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.


معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.
عام نادان پریشان روزگار             به ز دانشمند ناپرهیزگار
کان به نابینایی از راه اوفتاد             وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد


جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم. دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند؟ الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان[۴۱]


شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان
وامش مده آنکه بی نمازست             گر چه دهنش زفاقه بازست
کو فرض خدا نمی‌گزارد             از قرض تو نیز غم ندارد


[۴۲]
فردا گوید تربی از اینجا برکن


آنکه در راحت و تنعم زیست             او چه داند که حال گرسنه چیست
ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار             که خر خارکش مسکین در آب و گلست


درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.
خری که بینی و باری به گل درافتاده             به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد             میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش


دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.
قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه             به کفر یا به شکایت بر آید از دهنی


ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری
جهد رزق ارکنی وگر نکنی             برساند خدای عزوجل
ور روی در دهان شیر و پلنگ             نخورندت مگر به روز اجل


به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد
شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات             به چند محنت و خورد آنکه خورد آب حیاب


صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد
مسکین حریص در همه عالم همی‌رود             او در قفای رزق و اجل در قفای او


شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب
خبرش ده که هیچ دولت و جاه             به سرای دگر نخواهد یافت


حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می‌دارد.
مردکی خشک مغز را دیدم             رفته در پوستین صاحب جاه
الا تا نخواهی بلا بر حسود             که آن بخت برگشته خود در بلاست


تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در. مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون[۴۳] سوار خفته. عاصی که دست بر دارد به از عابد که در سر دارد. یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی عسل.
زنبور درشت بی مروت راگوی             باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن


مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.
ای بناموس[۴۴] کرده جامه سپید             بهر پندار خلق ونامه سیاه


دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.
یا مروبا یار ازرق پیرهن[۴۵]             یا بکش بر خان و مان انگشت نیل
دوستی با پیلبانان یا مکن             یا طلب کن خانه ای درخورد پیل


خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان[۴۶] خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر
سرکه از دسترنج خویش و تره             بهتر از نان دهخدا[۴۷] و بره


امید عافیت آنگه بود موافق عقل             که نبض را به طبیعت شناس بنمایی


هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد.
چو لقمان دید کاندر دست داوود             همی آهن به معجز موم گردد
نپرسیدش چه می‌سازی که دانست             که بی پرسیدنش معلوم گردد


حکایت بر مزاج مستمع گوی             اگر خواهی که دارد با تو میلی


هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.
طلب کردم ز دانایی یکی پند             مرا فرمود با نادان مپیوند


حلم شتر چنان که معلومست اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر درهای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن زمام از کفش در گسلاند و بیش[۴۸] مطاوعت[۴۹] نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم[۵۰] است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند.
سخن به لطف و کرم با درشت خوی مگوی             که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک


ندهد مرد هوشمند جواب             مگر آنگه کزو سؤال کنند


ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چونست و نپرسیدی کجاست دانستم از آن احتراز می‌کند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفته‌اند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد.
تا نیک ندانی که سخن عین صواب است             باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی             به زانکه دروغت دهد از بند رهایی
[۵۱]
وگر نامور شد به قول دروغ             دگر راست باور ندارند ازو


سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش             نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ


از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید
چو گاو ار همی بایدت فربهی             چو خرتن به جور کسان در دهی


گه اندر نعمتی مغرور و غافل             گه اندر تنگ دستی خسته و ریش
چو در سرا[۵۲] و ضرّا[۵۳] حالت این است       ندانم کی به حق پردازی از خویش


ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد
وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس             ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس


گر به محشر خطاب قهر کند             انبیا را چه جای معذرتست
[۵۴] را امید مغفرتست

[۵۵]


نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زان پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند. دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند.
پند گیر از مصائب دگران             تا نگیرند دیگران به تو پند


شب تاریک دوستان خدای             می‌بتابد چو روز رخشنده
از تو بکه نالم که دگر داور نیست             وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست


گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام


زمین را ز آسمان نثار است و اسمان را از زمین غبار. کلُّ اِناءِ یَتَرشّحُ بما فیه[۵۶]


حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد
عوذ بالله[۵۷] اگر خلق غیب دان بودی        کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
دو نان نخورند و گوش دارند                      گویند امید به که خورده


هر که بر زیر دستان نبخشاید به جور زبر دستان گرفتارآید
نه هر بازو که در وی قوتی هست             به مردی عاجزان را بشکند دست
ضعیفان را مکن بر دل گزندی             که درمانی به جور زورمندی


هزار باره چرا گاه خوشتر از میدان             ولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان


فریدون گفت نقاشان چین را             که پیرامون خرگاهش بدوزند
بدان را نیک دار، اى مرد هشیار             که نیکان خود بزرگ و نیک روزند

بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست راهست خاتم در انگشت چپ چرا می‌کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند.


نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.
موحد[۵۸] چه در پای ریزی زرش        چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس             بر این است بنیاد توحید و بس


شاه از بهر دفع ستمکارانست و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.
خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس             به قهر ازو بستانند و مزد سرهنگی
قاضی چو بر شوت بخورد پنج خیار             ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار


جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست             که پیر خود نتواند ز گوشه‌ای بر خاست


حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.
به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى             پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم             ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد


کس نبیند بخیل فاضل را             که نه در عیب گفتنش کوشد


تمام شدکتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عزّ اسمه. درین جمله چنان که رسم مؤلفانست از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت. غالب گفتار سعدی طرب انگیزست و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحب دلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که درّ موعظه‌های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند.
الحمدلله ربّ العالمین
گر نیاید به گوش رغبت کس             بر رسولان پیام باشد و بس
و اَطلُب لِنَفسِکَ مِن خیر تُرید بها             مِن بعد ذلِکَ غُفراناً لکاتبه
پایان

توضیحات
1.    ^  با خلق خدا نیکوئی کن چنان که خدا بر تو نیکوئی کرده
2.    ^  بهره مند
3.    ^  پرستاری و نگهداری
4.    ^  بند کمان
5.    ^  گذاندن و پذیرفتن
6.    ^  دو دل و باتردید
7.    ^  برید و قطع شد
8.    ^  سبیل ـ لاف از بروت خود زدن کنایه از تکبّر کردن دارد.
9.    ^  زخم
10.    ^  پشیمانی
11.    ^  رگزن
12.    ^  شهریست در قراجه داغ.
13.    ^  برج و قلعه
14.    ^  یکی از دو خوبی
15.    ^  جغد
16.    ^  تهیّه
17.    ^  غوزگ
18.    ^  آگاه باش
19.    ^  سبکی ـ خجالت و خشم
20.    ^  مرودشت
21.    ^  پیشی
22.    ^  اسب
23.    ^  تندرو
24.    ^  دو
25.    ^  رسوائی
26.    ^  سرزنش سرزنش کننده
27.    ^  مکر و حیله
28.    ^  مغرور شدن
29.    ^  فریاد و هیاهو
30.    ^  کنایه از بدگویی و عیب جویی.
31.    ^  مردمان پست و فرومایه
32.    ^  مردم فرومایه و ستمکار کم خرد
33.    ^  نام سازیست
34.    ^  نقاره
35.    ^  جنگ
36.    ^  زمین گِلناک
37.    ^  نام پسر نوح(ع)
38.    ^  بیدینان
39.    ^  مکار
40.    ^  قطره با قطره چون متفّق و یکی گردید نهری شود و چون نهری بر نهری افزون شد دریایی گردد.
41.    ^  ای فرزندان آدم آیا با شما پیمان نبستم که پرستش شیطان نکنید.
42.    ^  لاوک و تغار
43.    ^  سهل انگار و سست در امور
44.    ^  آبرو و عزّت
45.    ^  کنایه از قلندران که پیراهن کبود می‌پوشند.
46.    ^  خلقان
47.    ^  کدخدا
48.    ^  دیگر
49.    ^  فرمانبرداری
50.    ^  نکوهیده و زشت
51.    ^  یعقوب فرمود: بلکه نفس‌های شما این کار را برای شما بیاراست و جلوه داد.
52.    ^  شادی
53.    ^  سختی
54.    ^  گناهکاران و بدبختان
55.    ^  هر آینه ایشان را از عذاب کوچکتر و فروتر می‌چشانیم نه از عذاب بزرگتر
56.    ^  هر طرفی به آنچه در آن است تراوش کند.
57.    ^  به خدا پناه می‌برم
58.    ^  یکتاپرست

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیباشد و مرا دیوانه کرد.
چون بود اصل گوهرى قابل             تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد             آهنی را که بد گهر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند             چون بیاید هنوز خر باشد


حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
وقتی افتاد فتنه‌ای در شام             هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند             به وزیرى پادشاه رفتند
پسران وزیر ناقص عقل             به گدایی به روستا رفتند


یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا[۱] زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ[۲] روا نمیداری که فرزند مرا، سبب چیست؟ گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد.
اگر صد ناپسند آمد ز دوریش             رفیقانش یکى از صد ندانند
وگر یک بذله گوید پادشاهی             از اقلیمی به اقلیمی رسانند
پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوند زادگان، انبتهم الله نباتا حسنا[۳] اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام
چوب تر را چنانکه خواهی پیچ             نشود خشک جز به آتش راست


معلم کُتّابی[۴] دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض[۵] سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.
کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی
استاد معلم چو بود بى آزار             خرسک[۶] بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:
پادشاهی پسر به مکتب داد             لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر             جور استاد به ز مهر پدر


پارسا زاده‌ای را نعمت بی کران[۷] از ترکه عمان به دست افتاد فسق[۸] و فجور آغاز کرد مبذّری[۹] پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد. باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روانست و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد.
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن             که مى گویند ملاحان 402 سرودى[۱۰]
اگر باران به کوهستان نبارد             به سالى دجله گردد، خشک رودى
عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری. پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل به تشویش محنت آجل[۱۱]منغص کردن خلاف رأی خردمندست:
برو شادی کن ای یار دل فروز             غم فردا نشاید خورد امروز
هر که علم شد به سخا و کرم             بند نشاید که نهد بر درم
دیدم که نصیحت نمیپذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمیکند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند بلِّغ ما عَلیکَ فانَ لَم یَقبلو ما عَلیک[۱۲]
گر چه دانى که نشنوند بگوى             هرچه دانى ز نیک و پند
زود باشد که خیره سر[۱۳] بینی        به دو پای اوفتاده اندر بند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر میدوخت و لقمه لقمه همی‌اندوخت دلم از ضعف حالش به هم بر آمد، مروّت ندیدم در چنان حالی ریش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم:
حریف سفله اندر پاى مستى             نیندیشد ز روز تنگدستى
درخت اندر بهاران بر فشاند             زمستان لاجرم بی برگ ماند


پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند تست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند برو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت[۱۴] منتهی شدند. ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت[۱۵] فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بر رأی خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسانست و طباع مختلف
بر همه عالم همی‌تابد سهیل             جایی انبان میکند جایی ادیم[۱۶]


یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی‌گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزیست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی
روانت داد و طبع و عقل و ادراک             جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
کنون پنداری ای ناچیز همت             که خواهد کردنت روزی فراموش


اعرابیی را دیدم که پسر را همی‌گفت یا بُنَّی اِنَّک مسئولٌ یومَ القیامةِ ماذا اکتَسَبتَ و لا یُقالُ بمن انتسبتَ یعنی ترا خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست.
جامه کعبه را که مى بوسند             او نه از کرم پیله نامى شد
با عزیزی نشست روزی چند             لاجرم همچنو گرامی شد


در تصانیف حکما آروده‌اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان که دیگر حیوانان را، بل احشای[۱۷] مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست‌ها که در خانه کژدم بینند اثر آنست. باری این نکته پیش بزرگی همی‌گفتم، گفت دل من بر صدق این سخن گواهی میدهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده‌اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند[۱۸] و محبوب
پسرى را پدر وصیت کرد             کاى جوان بخت یادگیر این پند
هر که با اهل خود وفا نکند             نشود دوست روی و دولتمند


فقیره درویشی حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عزّوجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک منست ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای[۱۹] است و بند گران بر پای. گفتم این بلا را به حاجت از خدای عزّوجل خواسته است.
زنان باردار، اى مرد هشیار             اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند             که فرزندان ناهموار زایند


طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور[۲۰] آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد:
بس آنکه در بند رضای حق جلّ وعلا بیش از آن باشی که در بند حظّ نفس خویش و هر آن که درو این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش
به صورت آدمى شد قطره آب             که چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نیست             به تحقیقش نشاید آدمی خواند
هنر باید که صورت میتوان کرد             به ایوان‌ها در از شنگرف[۲۱] و زنگار
به دست آوردن دنیا هنر نیست             یکی را گر توانی دل به دست آر


سالی نزاعی در پیادگان حجیچ[۲۲] افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل[۲۳] خود میگفت یاللعجب[۲۴] پیاده عاج[۲۵] چو عرضه شطرنج به سر می‌برد فرزین[۲۶] میشود یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند
از من بگوى حاجى مردم گزاى را             کو پوستین خلق به آزار مى درد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنک             بیچاره خار میخورد و بار میبرد


مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار[۲۷] رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن راى             به فرومایه کارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است             نبرندش به کارگاه حریر
یکی را از بزرگان ائمه[۲۸] پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای‌ها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق برو گذرند و سگان برو شاشند، اگر به ضرورت چیزی همی‌نویسند این بیت کفایتست:
بگذر ای دوست تا به وقت بهار             سبزه بینی دمیده بر گل من


پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی‌کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید[۲۹] که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
او را تو بده درم خریدی                        آخر نه به قدرت آفریدی
ای خواجه ارسلان[۳۰] و آغوش[۳۱]      فرمانده خود مکن فراموش
در خبرست از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت تست             خشم بی حد مران و طیره[۳۲] مگیر
که فضیحت[۳۳] بود به روز شمار[۳۴]      بنده آزاد و خواجه در زنجیر


سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ[۳۵] انداز سلحشور بیش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده. اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی
پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند             شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند
ما درین حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پایی[۳۶]؟
بیار آنچه دارى ز مردى و زور             که دشمن به پاى خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان
نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى[۳۷]      به روز حمله جنگ آوران به دارد پای
چاره جز آن ندیدم که رخت و سلاح و جامه‌ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
بکارهای گران مرد کار دیده فرست             که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
جوان اگر چه قوى یال[۳۸] و پیلتن باشد     به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است             چنانکه مساله شرع پیش دانشمند


توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه[۳۹] رنگین و فرش رخام[۴۰]انداخته و خشت پیروزه[۴۱] درو به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.
خر که کمتر نهند بروى بار                         بى شک آسوده تر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید             به در مرگ همانا که سبکبار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد             بهتر از حال امیری که گرفتار آید


بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اَعدی عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیکَ[۴۲] گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت             خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته. مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل[۴۳] بار گران بهر راحت دگران.
دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل[۴۴] و پیران و اقارب و جیران[۴۵] رسیده
توانگران را وقف است و نذر و مهمانى             زکات و فطره و اعتاق[۴۶] و هدی و قربانی
خداوند مکنت به حق مشتغل                      پراکنده روزى پراکنده دل
اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکّا[۴۷] دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوّت آید وز دست تهی چه مروّت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه[۴۸] چه خیر
مور گرد آورد به تابستان             تا فراغت بود زمستانش
[۴۹]عشا بسته و یکی منتظر عشا[۵۰] نشسته هرگز این بدان کی ماند
پس عبادت اینان به قبول اولیتر که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد[۵۱] عبادت پرداخته عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المُکِّبِ و جوارِ من لا یُحَبّ[۵۲] وَ در خبرست الفقرُ سوادُ الوجهِ فی الدّارین[۵۳]. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقرُ فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه[۵۴] علیه السلام به فقر طایفه‌ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ابرار[۵۵]پوشند و لقمه ادرار[۵۶] فروشند.
اى طبل بلند بانگ در باطن هیچ             بى توشته چه تدبیر کنى دقت بسیج[۵۷]
روى طمع از خلق بپیچ از مردى              تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کادَ الفقرُ اَنْ یَکونَ کفراً[۵۸] که نشاید جز به وجود نعمت برهنه‌ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیا[۵۹]به ید سفلی[۶۰] چه ماند نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل[۶۱] از نعیم اهل بهشت خبر میدهد که اولئکَ لَهم رزقٌ معلومٌ[۶۲] تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم.
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان بر کشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن‌های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور[۶۳] مشتغل مال و نعمت مفتتن[۶۴] جاه و ثروت که سخن نگویند الاّ به سفاهت و نظر نکنند الاّ به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کمست و به نعمت بیش به صورت توانگرست و به معنی درویش.
گر بى هنر به مال کند کبر بر حکیم             کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست[۶۵]
به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد        دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد
[۶۶] شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند
گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده‌اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقلست اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود هر کجا سختی کشیده‌ای تلخی دیده‌ای را بینی خود را بشره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند             لئیم الطبع پندارد که خوانیست
[۶۷] بریده الا به علّت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقبه‌ای گرفته‌اند و کعب‌ها[۶۸] سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی بر جایست آن دگر بر پاست.
شنیدم که درویشی را با حدثی[۶۹] بر خبثی گرفتند با آنکه شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاِسلام[۷۰] وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر میشود یکی آنکه هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سر و خرامان را پای از خجالت او در گلمحالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.
[۷۱] کرد
کی التفات کند بر بتان یغمایی
[۷۲]
چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد             کین شتر صالحست یا خر دجّال
با گرسنگی قوّت پرهیز نماند             افلاس[۷۳] عنان از کف تقوی بستاند

[۷۴] که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی ک بخواندی به فرزین[۷۵] بپوشیدمی تا نقد کیسه همت در باخت و تیر جعبه حجت همه بیانداخت
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی             بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند. چون آزر[۷۶] بت تراش که به حجت با پسر بر نیامد به جنگش برخاست که لئنَ لَم تَنتهِ لاَرْجُمنَّکَ[۷۷]. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.
انگشت تعجب جهانی             از گفت و شنید ما به دندان
القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید. قاضی چو حیلت[۷۸] ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار بر آورد و گفت ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که درّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه[۷۹] اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.
نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور[۸۰]مقرّبان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آنست که غم درویش خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگر گیرد و من یَتوکل علی اللهِ فهوَ حَسبُهُ[۸۱].
پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی[۸۲] و مست ملاهی[۸۳] نَعَم طایفه‌ای هستند برین صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بر دارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّوجل نترسند و گویند
ار از نیستى دیگرى شد هلاک             مرا هست، بط[۸۴] را ز طوفان چه باک

[۸۵]
قومی برین نمط که شنیدی و طایفه‌ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازّمه[۸۶] انام حامی ثغور[۸۷]اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمن مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید             ترا به رحمت خود پادشاه عال کرد
قاضی چون سخن بدین غایت رسید وز حد قیاس ما اسب مبالغه گذرانید بمقتضای حکم قضاوت رضا دادیم و از مامضی[۸۸] در گذشتیم و بعد از مجارا[۸۹] طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود
مکن ز گردش گیتى شکایت، اى درویش             که تیره بختى اگر هم برین نسق مردى
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست             بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی



توضیحات
1.    ^  بی پروا و بی ملاحظه
2.    ^  سرزنش کردن
3.    ^  خداوند ایشان را نیکو بپرورد.
4.    ^  دبستان ـ مکتب
5.    ^  صورت
6.    ^  نوعی بازیست.
7.    ^  کنار
8.    ^  گناهان
9.    ^  ولخرجی
10.    ^  آواز ـ گفتار
11.    ^  آینده
12.    ^  برسان وبگو آنچه بر تو لازم است چون نپذیرند بر تو باکی نیست.
13.    ^  خود سر و نصیحت نشنو
14.    ^  سخندانی
15.    ^  درشتی و عتاب
16.    ^  پوست دباغی شده و موج دار و رنگین.
17.    ^  آنچه در شکم باشد از روده و غیر آن.
18.    ^  نیکبخت
19.    ^  حلق
20.    ^  کتاب و نوشته‌ها
21.    ^  نام سرخی است که از گوگرد و جیوه ساخته میشود و در نقاشی و تذهیب استفاده میشود.
22.    ^  جمع حاج
23.    ^  همکجاوه ـ همسر
24.    ^  عجبا و شگفتا
25.    ^  دندان فیل
26.    ^  نام مهره وزیر شطرنج
27.    ^  طبیب چارپایان
28.    ^  بزرگان و پیشوایان دین
29.    ^  مبادا
30.    ^  شیر درنده
31.    ^  نام غلام
32.    ^  غضب
33.    ^  رسوائی
34.    ^  روز قیامت
35.    ^  تیر انداز
36.    ^  چه نگاه میکنی
37.    ^  پاره کننده زره
38.    ^  گردن
39.    ^  آنچه با خطّ درشت بر مساجد نویسند.
40.    ^  سنگ مرمر
41.    ^  کاشی
42.    ^  دشمنترین دشمنان تو نفس تست که میان دو پهلوی تو قرار گرفته.
43.    ^  حمل کننده
44.    ^  مستمندان
45.    ^  همسایگان
46.    ^  بنده آزاد کردن
47.    ^  زکوة داده شده
48.    ^  آدم گرسنه
49.    ^  گفتن تکبیرة الاحرام
50.    ^  غذای شب
51.    ^  ذکرها
52.    ^  به خدا پناه میبرم ازفقری که شخص را برو میاندازد و همسایگی کسی که وی را دوست ندارم.
53.    ^  فقر سیاه روئی دو جهان است.
54.    ^  پیغمبر
55.    ^  نیکان
56.    ^  وظیفه و مستمرّی
57.    ^  حرکت
58.    ^  نزدیک است فقر که کفر باشد.
59.    ^  دست بخشنده
60.    ^  دست عطا گیرنده
61.    ^  قرآن
62.    ^  ایشان را روزی معیّن است.
63.    ^  نفرت کننده از مردم
64.    ^  شیفته
65.    ^  گاوی که تولید کننده عنبر است.
66.    ^  مأمورین درشت وسخت
67.    ^  مچ و بند دست
68.    ^  قاپ پا
69.    ^  جوان
70.    ^  ترک دنیا و کنارهگیری از مردم در اسلام نیست.
71.    ^  غارت
72.    ^  آن که در پیش وی هر چه خرمای تازه دلش بخواهد مست این کار وی را بی نیاز میکند از اینکه سنگ به خوشه‌ها بیندازد.
73.    ^  تنگدستی
74.    ^  پیاده شطرنج
75.    ^  وزیر شطرنج
76.    ^  عموی حضرت ابراهیم
77.    ^  اگر از کار خود باز نایستی ترا سنگسار کنم.
78.    ^  ظاهر و هیأت
79.    ^  گزیدن
80.    ^  دلتنگ
81.    ^  وآنکه بر خدا توکّل کند خدا وی را کفایت کننده است.
82.    ^  فراموش کار
83.    ^  بازی‌ها و کارهای مشغول کننده
84.    ^  مرغابی
85.    ^  زمانی که در کجاوه‌ها بر شتران ماده سوارند هیچ توجّهی ندارند به کسی که در توده‌های ریگ فرو رفته است.
86.    ^  مهارها
87.    ^  سرحدها
88.    ^  آنچه گذشت.
89.    ^  مجاورت

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

با طایفه دانشمندان در جامع دمشق[۱] بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش خیرست گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمیگردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این میگفت
دریغا که بر خوان الوان عمر             دمی خورده بودیم و گفتند بس
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی‌گفتم و تعجب همی‌کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا. گفتم چگونه‌ای درین حالت؟ گفت: چه گویم؟
ندیده‌ای که چه سختی همی‌رسد به کسی             که از دهانش به در میکنند دندانی
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت             که از وجود عزیزش بدر رود جانى
گفتم تصور مرگ از خیال خود بدر کن وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته‌اند مزاج ارچه مستقیم[۲] بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند. اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده بر کرد و بخندید و گفت
دست بر هم زند طبیب ظریف             چون حرف[۳] بیند اوفتاد حریف
خانه از پاى بند ویران است                خواجه در بند نقش ایوان است
پیرمردی ز نزع مینالید                        پیر زن صندلش همی‌مالید
چون مخبط[۴] شد اعتدال مزاج           نه عزیمت[۵] اثر کند نه علاج


پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل درو بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله میگفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهان دیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودّت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان
ور چو طوطی شکر بود خورشت             جان شیرین فدای پرورشت
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب[۶] خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.
خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی.

گفت چندین برین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.
تَقولُ هذا مَعهُ مَیّتٌ             وَ اِنَّما الرُّقْیَةُ للنّائِم[۷]

پیری که ز جای خویش نتواند خاست             الاّ به عصا کیش عصا بر خیزد
فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت[۸] برآمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهی دست بدخوی. جور و جفا میدید رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت که الحمدلله که ازان عذاب الیم[۹] برهیدم و بدین نعیم مقیم[۱۰] برسیدم.
با تو مرا سوختن اندر عذاب             به که شدن با دگری در بهشت
بوی پیاز از دهان خوب روی             خوبتر آید که گل از دست زشت


مهمان پیری شدم در دیار بکر[۱۱] که مال فروان داشت و فرزندی خوب روی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی درین وادی زیارتگاهست که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند، شبهای دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی‌گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی پدر بمردی.
سالها بر تو بگذرد که گذار                  نکنی سوی تربت پدرت
تو به جاى پدر چه کردى خیر؟             تا همان چشم دارى از پسرت


روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای[۱۲] سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
ای که مشتاق منزلى ، مشتاب             پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب             واشتر آهسته میرود شب و روز


جوانی چست[۱۳] لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد، بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده. پرسیدمش چه گونه‌ای و چه حالتست؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
چون پیر شدى ز کودکى دست بدار             بازى و ظرافت به جوانان بگذار[۱۴]
طرب نوجوان ز پیر مجوی                          که دگر ناید آب رفته به جوی
دور جوانی به شد از دست من                  آه و دریغ آن زمن دل فروز
پیر زنی موی سیه کرده بود                      گفتم ای مامک دیرینه روز
موى به تلبیس[۱۵] سیه کرده گیر             راست نخواهد شدن این پشت کوز[۱۶]


وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش             چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خردیت یاد آمدی                             که بیچاره بودی در آغوش من
نکردى در این روز بر من جفا                           که تو شیر مردى و من پیرزن


توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور[۱۷] اولیتر است که گله دور.
صاحب دلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان جان
به دیناری چو خر در گل بمانند             ور الحمدی بخواهی صد بخوانند


پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟
زور باید نه زر که بانو را             گزری دوستتر که ده من گوشت


شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری                  خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت
بخواست دخترکی خبروی گوهر نام                 چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان که رسم عروسی بود تماشا بود             ولی به حمله اوّل عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت        مگر به خامه فولاد جامه هنگفت[۱۸]
به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت          که خان و مان من این شوخ دیده پاک برُفت[۱۹]

پس از خلافت[۲۰] و شنعت گناه دختر نیست      ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج              صحبت گل خوش بدی گر نیستی[۲۱] تشویش خار
دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل             دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار



توضیحات
1.    ^  پایتخت شام
2.    ^  راست و سالم
3.    ^  کسی که از کثرت سنّ و پیری در حواسش تغییر و خلل راه یافته باشد.
4.    ^  فاسد و تباه
5.    ^  افسون و دعا
6.    ^  خودپسند و متکبّر
7.    ^  چون در جلو شوهر خود چیزی را دید که مانند سست ترین لب روزه دار بود گفت اینکه با اوست مرده است و همانا افسون سودمند برای خفته میباشد نه مرده.
8.    ^  عدّه زنان بعد از طلاق
9.    ^  دردناک
10.    ^  پایدار
11.    ^  نام ولایتی در آسیای صغیر
12.    ^  پشته ـ زمین بلند
13.    ^  چابک و زرنگ
14.    ^  کودکی و طفلی چیست در صورتی که پیری موی سر مرا تغییر روزگار کافیست که بیم دهنده و ترساننده ما باشد.
15.    ^  اشتباه کاری
16.    ^  خمیده ـ غوز
17.    ^  متروک
18.    ^  کلفت
19.    ^  پاک کرد
20.    ^  احمقی
21.    ^  نبودی


گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی‌آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.
[۱]
نور گیتی فروز چشمه هور[۲]        زشت باشد به چشم موشک[۳] کور


بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.


جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر[۴] چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنیدى که صوفیى مى‌کوفت             زیر نعلین خویش میخى چند؟
آستینش گرفت سرهنگی             که بیا نعل بر ستورم بند


عالمی‌معتبر را مناظره[۵] افتاد با یکی از ملاحده[۶] لَعنهُم الله عَلی حِدَه و به حجت[۷] با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش ترا با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند؟ گفت علم من قرآنست و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی‌شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید.


جالینوس[۸] ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی‌کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.
اگر نادان به وحشت سخن گوید             خردمندش به نرمی‌دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویى             همیدون[۹] سرکشی و آزرم[۱۰] جویی

یکی را زشت خویی داد دشنام             تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهى گفتن آنی             که دانم عیب من چون من ندانى


سحبان[۱۱] وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آن که بر سر جمع سالی سخن گفتی لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی وز جمله آداب ندماء ملوک یکی این است.
چو یکبار گفتی مگو باز پس             که حلوا چو یکبار خوردند بس


یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.
سخن را سر است اى خداوند و بن             میاور سخن در میان سخن
خداوند تدبیر و فرهنگ[۱۲] و هوش              نگوید سخن تا نبیند خموش


تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز ترا چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند آنچه با تو گوید با مثال ما گفتن روا ندارد. گفت به اعتماد آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟
نه سخن که برآید بگوید اهل شناخت             به سر شاه سر خویشتن نباید باخت


در عقد بیع سرایی متردّد بودم، جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنان که هست از من پرس، بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم بجز آن که تو همسایه منی
خانه ام را که چون تو همسایه است             ده درم سیم بد عیار ارزد
لکن امیدوار باید بود                                  که پس از مرگ تو هزار ارزد


یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی
رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.[۱۳]
امیدوار بود آدمى به خیر کسان             مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان
سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی[۱۴] برو مزید کرد و درمی چند.


منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت
تو بر اوج فلک چه دانى چیست             که ندانى که در سرایت کیست


خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب[۱۵] غراب[۱۶] البین در پرده الحان[۱۷] اوست یا آیت اِنَّ انکر الاصوات لصوت الحمیر[۱۸] در شأن او. [۱۹]
مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی دیده ام، خیر باد. گفتا چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت.
خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که ددی مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج، توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
از صحبت دوستی به رنجم             کاخلاق بدم حسن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک             تا عیب مرا به من نماید


یکی در مسجد سنجار[۲۰] به تطوّع[۲۱] بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام ترا ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.
برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف[۲۲] کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.


ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند صاحب دلی برو بگذشت گفت ترا مشاهره[۲۳] چندست؟ گفت هیچ. گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت از بهر خدای می‌خوانم. گفت از بهر خدای مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط [۲۴]خوانی          ببری رونق مسلمانی


توضیحات
1.    ^  دشمن به مرد نیکوکار نمی‌گذرد مگر آنکه وی را به دروغ زن سرکش و متکبّر عیب می‌کند.
2.    ^  خورشید
3.    ^  شب پره
4.    ^  نفرت کننده
5.    ^  بحث و گفتگو با یکدگر
6.    ^  جمع ملحد به معنای بی دین
7.    ^  برهان و دلیل
8.    ^  نام طبیبی یونانی
9.    ^  همچنین
10.    ^  با حیا
11.    ^  نام یکی از خطبای عرب
12.    ^  ادب و دانش
13.    ^  از عطای تو به کوچیدن و رفتن خشنودیم.
14.    ^  نوعی از جامه
15.    ^  صدای کلاغ
16.    ^  زاغ فراق
17.    ^  آواز
18.    ^  همانا زشت ترین صداها صدای خران است.
19.    ^  چون خطیب ابوالفوارس فریاد بر کشد وی را خروشی است که اصطخر فارس را فرو می‌ریزد و به شدّت خراب می‌کند و ابوالفوارس کنیه خر است.
20.    ^  نام شهری در بین النّهرین.
21.    ^  به قصد قربت و عبادت
22.    ^  ستم
23.    ^  ماهیانه و شهریه
24.    ^  طریقه و روش

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

حسن میمندی[۱] را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز[۲] که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.
وانکه را پادشه بیندازد                                 کسش از خیل خانه[۳] ننوازد
و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو             فرشته‌ایت نماید به چشم، کرّوبی[۴]


گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.
خواجه با بنده پرى رخسار                    چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب کو چو خواجه حکم کند             وین کشد بار ناز چون بنده


پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت[۵]کشیدی ترک تصابی[۶] نگفتی و گفتی
کوته نکنم ز دامنت دست                     ور خود بزنى به تیغ تیزم
بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست             هم در تو گریزم ار گریزم
باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:
هر کجا سلطان عشق آمد نماند             قوّت بازوی تقوی را محل
پاکدامن چون زید بیچاره اى             اوفتاده تا گریبان در وحل[۷]


یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح[۸] نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد. باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب[۹] کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر.
بنالید و گفت
جنگ جویان به زور پنجه و کتف             دشمنان را کشند و خوبان دوست
شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن.
تو که در بند خویشتن باشی             عشق باز دروغ زن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن             شرط یارى است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم             ورنه بروم بر آستانش میرم
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت[۱۰] به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
آن شنیدی که شاهدی به نهفت             با دل از دست رفته‌ای می‌گفت
تا تو را قدر خویشتن باشد                    پیش چشمت چه قدر من باشد
آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح[۱۱] نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می‌گوید و نکته های بدیع ازو می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد.
پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت:
آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش             مانا[۱۲] که دلش بسوخت بر کشته خویش
اگر خود هفت سبع[۱۳] از بر بخوانی          چو آشفتی ا ب ت ندانی
و گفت عجبست با وجوت که وجود من بماند             تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند
عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست             عجب از زنده که چون جان بدر آورد سلیم


یکی را از متعلمان کمال بهجتی[۱۴] بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى             که یاد خویشتنم در ضمیر[۱۵] مى آید
ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم                         و گر مقابله بینم که تیر مى آید
باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تست جز هنر نمیبینم.
ور هنری داری و هفتاد عیب             دوست نبیند بجز آن یک هنر


شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد.
سرى طیف من یجلو بطلعته الدجى[۱۶]
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا
نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:
چون گرانی[۱۷] به پیش شمع آید      خیزش اندر میان جمع بکش


یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی
معشوقه که دیر دیر بینند             آخر کم از آن که سیر بینند
[۱۸] خالی نباشد [۱۹]
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی             مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد


یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند             باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن


دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن
روزی از دست گفتمش زنهار             چند از آن روز گفتم استغفار
نکند دوست زینهار از دوست             دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بلطفم به نزد خود خواند             ور به قهرم براند او داند


در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ الاَدا[۲۰] وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا[۲۱].
اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:
برو هر چه مى بایدت پیش گیر             سر ما ندارى سر خویش گیر
شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد             رونق بازار آفتاب نکاهد
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر [۲۲]
اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:
آن روز که خط شاهدت[۲۳] بود        صاحب نظر از نظر براندی
تازه بهارا ورقت زرد شد                دیگ منه کآتش ما سرد شد
پیش کسی رو که طلبکار تست             ناز بر آن کن که خریدار تست
یعنی از روی نیکوان خط سبز             دل عشاق بیشتر جوید
بوستان تو گند[۲۴] زاریست           بس که بر میکنی و میروید
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش             نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
جواب داد ندانم چه بود رویم را             مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست


یکی را پرسیدند از مستعربان[۲۵] بغداد ما تَقولُ فی المُرْدِ گفت لا خَیرَ فیهِمْ مادامَ اَحَدُ هُمْ لطیفاً یَتَخاشَنُ فاذا خَشُنَ یَتَلاطَفُ یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت چنان که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند.
امرد آنگه که خوب و شیرین است             تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ریش آمد و به لعنت شد             مردم آمیز و مهر جوی بود


یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع[۲۶]. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.
شاید پس کار خویشتن بنشستن             لیکن نتوان زبان مردم بستن[۲۷]


طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت[۲۸] و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المشرقین[۲۹]
بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی             ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد
عجب آنکه غراب از مجاورت طوی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون[۳۰] لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی‌رفتمی
پارسا را بس این قدر زندان             که بود هم طویله رندان
بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره[۳۱] داری به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است
کس نیاید به پاى دیوارى             که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای             دیگران دوزخ اختیار کنند
زاهدی در سماع رندان بود             زان میان گفت شاهدی بلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته             تو هیزم خشگ در میانی رسته


رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده بی کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی‌گفتند:
نگار من چو در آید به خنده نمکین             نمک زیاده کند بر جراحت ریشان
چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی             چو آستین کریمان به دست درویشان
طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست، این بیتها فرستادم و صلح کردیم:
نه ما را در میان عهد و وفا بود             جفا کردی و بد عهدی نمودی
هنوزت گر سر طلحست باز آی             کزان مقبولتر باشی که بودی


یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت[۳۲] به علت کابین[۳۳] در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت[۳۴] او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان بپرسیدن آمدنش.
یکی گفتا چگونهای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.
دیده بر تارک سنان دیدن             خوشتر از روی دشمنان دیدن


یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی[۳۵]که حرورش[۳۶] دهان بخوشانیدی و سمومش[۳۷] مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر[۳۸] نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای[۳۹] روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت[۴۰] او عاجز آید چنان که در شب تاری[۴۱] صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدر آید. قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب[۴۲] کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفته می‌بخوردم و عمر از سر گرفتم [۴۳]
خرم آن فرخنده طالع را که چشم             بر چنین روى اوفتد هر بامداد
مست می‌بیدار گردد نیم شب             مست ساقی روز محشر بامداد


سالی که محمد خوارزمشاه[۴۴] رحمة الله علیه با ختا[۴۵] برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر[۴۶] در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند
من آدمی‌به چنین شکل و خوی و قد و روش             ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
مقدمه نحو زمخشری[۴۷] در دست داشت و همی‌خواند ضربَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدی عمرواً. گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمر را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم
بلیت بنحوی یصول مغاضبا             علی کزید فی مقابله العمرو[۴۸]
علی جر ذیل یرفع راسه             و هل یستقیم الرفع من عامل الجر[۴۹]

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست ، اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد . کلم االناس علی قدر عقولهم[۵۰]. گفتم:
ای دل عشاق به دام تو صید             ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی. گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید[۵۱] گردیم؟
گفتم نتوانم به حکم این حکایت
بزرگى دیدم اندر کوهسارى             قناعت کرده از دنیا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نیایی             که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند             چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم
سیب گویی وداع بستان کرد             روی ازین نیمه سرخ و زان سو زرد
[۵۲]


خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه[۵۳] ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندند مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
گفتم مناسب حال منست این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت[۵۴] بود و صدق مودّت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او
مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر             به حسن صورت او در زمین[۵۵] نخواهد بود

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم
کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل             دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم             این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتى و خواب             تا گل و نسرین نفشاندى نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت             خار بنان بر سر خاکش برست


یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت [۵۶]
کاش آنانکه عیب من جستند             رویت اى دلستان ، بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت                    بی خبر دستها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذلکن الذى لمتننى فیه [۵۷]ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال ازو در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.
یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا             فی لستَ تَدری ما بِقلبِ الموجَع[۵۸]
گفتن از زنبور بی حاصل بود             با یکی در عمر خود ناخورده نیش
سوز من با دیگری نسبت مکن             او نمک بر دست و من بر عضو ریش


قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف[۵۹] بود و پویان و مترصّد[۶۰] و جویان و بر حسب واقعه گویان
[۶۱] سرو بلند
بر بود دلم ز دست و در پای فکند
زاید الوصف رنجیده دشنام بیتحاشی[۶۲] داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بوددر بلاد عرب گویند ضربُ الحبیب زَبیبٌ[۶۳]همانا کز وقاحت[۶۴] او بوی سماحت[۶۵] همی‌آید.
این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته‌اند
الاّ به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی[۶۶] منیع است تا به گناهی شنیع[۶۷] ملوّث[۶۸] نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی
بسا نام نیکوی پنجاه سال             که یک نام زشتش کند پایمال
ملامت کن مرا چندان که خواهی             که نتوان شستن از زنگی سیاهی
این بگفت و کسان را به تفحص حال وی بر انگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد. فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه[۶۹] را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنّم[۷۰] گفتی
یک دم که چشم فتنه بخفته است زینهار             بیدار باشد تا نرود عمر بر فسوس
[۷۱] بانگ صبح                                            یا از در سرای اتابک غریو کوس
قاضی درین حالت که یکی از متعلقان در امد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت
[۷۲] را
چه تفاوت کند که سگ لاید[۷۳]

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی[۷۴] کرده‌اند. این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته‌اند.
شنیدم که سحر گاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و میریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر امد. قاضی دریافت که حال چیست، گفتا از کدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق.
گفت الحمد لله که در توبه همچنان بازست به حکم حدیث که

لایُغلَقُ علی العباد حتی تَطلَعَ الشمسُ مِن مَغربِها استَغْفِرُک اللّهُمَّ و اَتوبُ الیک.[۷۵]

گر گرفتارم کنی مستوجبم             ور ببخشی عفو بهتر کانتقام
[۷۶] [۷۷] ترا با وجود چنین منکری[۷۸] که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت
اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست             بدان کرم که تو داری امیدواری هست
[۷۹] گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی‌کردند گفت:
چنین خواندم که در دریای اعظم             به گردابی در افتادند باهم
همی‌گفت از میان موج و تشویر[۸۰]         مرا بگذار و دست یار من گیر
حدیث عشق از آن بطال[۸۱] منیوش[۸۲]    که در سختی کند یاری فراموش
که سعدی راه و رسم عشق بازی             چنان داند که در بغداد تازی
اگر مجنون لیلی زنده گشتی             حدیث عشق ازین دفتر نبشتی


توضیحات
1.    ^  نام قصبه ای در فارس
2.    ^  نام غلام سلطان محمود که عشق سلطان با وی معروف است.
3.    ^  اهل دربار
4.    ^  مقرّبان و بزرگان از فرشتگان.
5.    ^  زیان و شکنجه
6.    ^  عشق بازی
7.    ^  گل
8.    ^  نظرگاه
9.    ^  دوری
10.    ^  مهربانی
11.    ^  منظور
12.    ^  همانا
13.    ^  هفت ـ منظور قرآن کریم که در گذشته قاریان هفت قسمت می‌کردند و هر روز قسمتی را می‌خواندند.
14.    ^  زیبایی
15.    ^  دل
16.    ^  شب به خواب من آمد کسی که تاریکی به چهره و لقای او روشن میگردد.
17.    ^  شخصی که دیدن او بر دل ناگوار باشد.
18.    ^  ضدّیت و دشمنی
19.    ^  چون با گرده و دوستان و رفیقان برای دیدار من آئی اگر چه به صلح آمده باشی با من محارب و جنگ کننده هستی.
20.    ^  خوش اداء
21.    ^  مانند ماه دو هفته وقتی که ظاهر شود.
22.    ^  زمان پیوستگی و وصال را از دست دادم، آری مرد پیش از مصائب و سختیها قدر لذّت عیش نداند.
23.    ^  زیبا روی
24.    ^  نوعی از تره
25.    ^  آنکه عرب خالص و حقیقی نباشد.
26.    ^  خرما رسیده است و نگهبان باغ مانع نیست.
27.    ^  هر چند انسان از بدی نفس خود محفوظ و سالم بماند البته از بدگمانی مدعی محفوظ نمیماند.
28.    ^  مبغوض و دشمن گرفته
29.    ^  ای زاغ فراق کاشکی ما بین من و تو دوری مشرق و مغرب بودی.
30.    ^  متغیّر و رنگارنگ
31.    ^  بیهوده و یاوه گوی
32.    ^  بسیار پیر
33.    ^  مهر زن
34.    ^  با یکدیگر گفتگو کردن
35.    ^  شدّت گرما
36.    ^  گرما
37.    ^  باد گرم و زهراگین
38.    ^  وسط روز در ایّام گرما
39.    ^  دالان
40.    ^  زیبایی و نیکو منظری
41.    ^  تاریک
42.    ^  طیب آلود و خشبو کرده شده
43.    ^  مرا در قلب تشنگی است که نوشیدن و مکیدن آب صاف آن را آسوده و گوارا نمیگرداند هر چند دریاها را بیاشامم.
44.    ^  بزرگترین پادشاه سلسله خوارزمشاهی
45.    ^  ولایتی در ترکستان
46.    ^  نام ولایتی از ترکستان که در وسط بلاد ترک واقع است.
47.    ^  یکی از علماء بزرگ ادب بوده.
48.    ^  به شخصی نحوی دجار شدم که بر من غضبناک حمله میکرد مانند حمله زید در روبرو شدن با عمرو.
49.    ^  دامن کشان میخرامید و از کبر سر خویش را بلند نمیکرد و آیا از عامل جرّ رفع درست آید و سزاوار باشد.
50.    ^  با مردم به اندازه خرد ایشان سخن گو.
51.    ^  سودمند و بهره مند
52.    ^  هر گاه در روز وداع از غصّه نمیرم مرا در دوستی منصف و عادل مپندارید.
53.    ^  قبیلهای از عرب بنی عامر که اکثرشان راهزن بودند.
54.    ^  آمیزش
55.    ^  مخفّف زمین
56.    ^  ای بسا دوست که مرا در دوستی وی ملامت نمود آیا روزی وی را نخواهد دید تا عذر من آشکار شود و تصدیق نماید.
57.    ^  این است کسی که در وی مرا ملامت و نکوهش کردید(اشاره به قصّه حضرت یوسف و زلیخا)
58.    ^  آنچه از ذکر قرقگاه و منزل معشوق به گوش من رسید اگر کبوتران مرغزار و قرقگاه میشنیدند با من در فریاد و صیحه همراه میشدند ای گرده دوستان به سالم بگویید تو از قلب دردمند خبری نداری و چیزی ندانی.
59.    ^  غمگین
60.    ^  منتظر و در کمین
61.    ^  راست
62.    ^  بی پروا
63.    ^  زدن و فرو کوفتن حبیب مویز است.
64.    ^  بیشرمی
65.    ^  بخشش و گذشت
66.    ^  درجه
67.    ^  زشت
68.    ^  آلوده
69.    ^  کد خدا و داروغه
70.    ^  سرودن و آواز خوش خواندن
71.    ^  جمعه
72.    ^  شیر
73.    ^  لائیدن ـ فریاد کردن سگ
74.    ^  فرو رفتن ـ دقّت
75.    ^  در توبه بر بندگان بسته نشود مگر وقتی که آفتاب از مغرب طلوع کند بار خدایا از تو آمرزش میخواهیم و به سوی تو بار میگردم.
76.    ^  ایمان ایشان را سودمند نبود چون عذاب و خشم ما را دیدند.
77.    ^  قصر
78.    ^  کار زشت
79.    ^  پند
80.    ^  خجالت کشیدن
81.    ^  بیکاره
82.    ^  نیوشیدن ـ گوش کردن

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط[۱] گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز             دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ             کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ[۲]

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت[۳] پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز
هر که شاه آن کند که او گوید             حیف[۴] باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود
جهان ای برادر نماند به کس             دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت             که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک             چه بر تخت مردن چه بر روی خاک



یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل[۵] این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگرانست.
بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند             کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل             خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر             گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر             زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند




ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار[۶] به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر
الشاةُ نظیفةٌ و الفیلُ جیفةٌ.[۷]
اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ             لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا[۸]
آن شنیدی که لاغری دانا             گفت باری به ابلهی[۹] فربه
اسب تازی[۱۰] و گر ضعیف بود        همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.
تا مرد سخن نگفته باشد             عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه[۱۱] گمان مبر نهالی      باشد که پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من             آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند             روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت
ای که شخص منت حقیر نمود             تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان به کار آید                  روز میدان نه گاو پرواری
آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور[۱۲] زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه[۱۳] بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند
کس نیاید به زیر سایه بوم[۱۴]         ور همای[۱۵] از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب[۱۶] بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
نیم نانی گر خورد مرد خدا             بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه             همچنان در بند اقلیمی دگر


 

طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ[۱۷] کاروان بسته و رعیت بلدان[۱۸] از مکاید[۱۹] ایشان مرعوب[۲۰] و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع[۲۱] از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ[۲۲]و مأوای[۲۳]خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نسق[۲۴] روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای             به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی[۲۵]           به گردونش[۲۶] از بیخ بر نگسلی

سر چشمه شاید گرفتن به بیل[۲۷]         چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب[۲۸] جبل پنهان شدند شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی[۲۹] از شب در گذشت
قرص خورشید در سیاهی شد             یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بد میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش[۳۰] نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعان[۳۱]جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت
پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست             تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار[۳۲] ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر[۳۳] گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست
ابر اگر آب زندگی بارد             هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر             کز نی بوریا[۳۴] شکر نخوری

وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً[۳۵] بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی[۳۶] و عناد[۳۷] در نهاد او متمکن نشده و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه[۳۸]
با بدان یار گشت همسر لوط             خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند             پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم
دانی که چه گفت زال با رستم گرد[۳۹]       دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد             چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل[۴۰] او در حضرت ملک شمّه ای[۴۱] می‌گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت[۴۲] او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود             گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین بر آمد طایقه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسّر[۴۳] به دندان گزیدن گرفت و گفت
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی             ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست             در باغ لاله روید و در شوره بوم خس

زمین شوره سنبل بر نیارد                    درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است             که بد کردن به جای نیک مردان



سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه[۴۴] او پیدا
بالای سرش ز هوشمندی             می‌تافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست

ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی                        حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست             که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند                             مقبلان[۴۵] را زوال نعمت و جاه

گر نبیند به روز شپّره چشم             چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان             کور بهتر که آفتاب سیاه



یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول[۴۶] به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید[۴۷] فعلش به جهان برفتند و از کربت[۴۸] جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع[۴۹] ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد             گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود             لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد گفت آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر[۵۰] پادشاهی کردن نداری
همان به که لشکر به جان پروری             که سلطان به لشکر کند سروری
ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست
نکند جور پیشه سلطانی                    که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح[۵۱] ظلم افکند        پای دیوار ملک خویش بکند
ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست             دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست
با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین             زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست



پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص[۵۲] بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد
بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان[۵۳] کشتی آویخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید
ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید             معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف[۵۴]           از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست
فرقست میان آن که یارش در بر                   تا آن که دو چشم انتظارش بر در



هرمز[۵۵] را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت[۵۶] من در دل ایشان بی کرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم          وگر با چنو صد بر آیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند                    که ترسد سرش را بکوید به سنگ
نبینی که چون گربه عاجزشود             بر آرد به چنگال چشم پلنگ



یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
به دین امید به سر شد دریغ عمر عزیز             که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک             امید نیست که عمر گذشته باز آید

کوس رحلت به کوفت دست اجل             ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو                 همه تودیع[۵۷] یکدگر بکنید

بر منِ اوفتاده دشمن کام[۵۸]       آخر ای دوستان گذر بکنید
روزگارم بشد بنادانی                 من نکردم شما حذر بکنید




بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع)[۵۹] معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
درویش و غنی بنده این خاک درند             و آنان که غنی ترند محتاج ترند
آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست             خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید             که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست
هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت             دماغ بیهده پخت[۶۰] و خیال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده             وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست

بنی آدم اعضای یک دیگرند             که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار             دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی             نشاید که نامت نهند آدمی




درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج[۶۱] یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را
ای زبردست زیر دست آزار             گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهانداری             مردنت به که مردم آزاری




یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.
ظالمی را خفته دیدم نیم روز             گفتم این فتنه است خوابش برده به
وآنکه خوابش بهتر از بیداری است             آن چنان بد زندگانی مرده به




یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت
ما را به جهان خوش تر از این یک دم نیست             کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
درویشی به سرما برون خفته بود و گفت
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست             گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست
ملک را خوش آمد صرّه ای[۶۲] هزار دینار از روزن[۶۳] برونداشت که دامن بدار ای درویش گفت دامن از کجا آرم که جامه ندارم ملک را بر حال ضعیف او رقّت زیادت شد و خلعتی[۶۴] بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد.
درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد
قرار بر کف آزادگان نگیرد مال             نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند به هم بر آمد و روی از و در هم کشید و زینجا گفته‌اند اصحاب فطنت[۶۵] و خُبرت[۶۶] که از حِدّت و سَورت[۶۷] پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام[۶۸] عوام نکند.
حرامش بود نعمت پادشاه             که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نبینی ز پیش             به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
گفت این گدای شوخ[۶۹] مبذّر[۷۰] را که چندان نعمت به چندین مدّت برانداخت برانید که خزانه بیت المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان الشیاطین[۷۱]
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد             زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ
یکی از وزرای ناصح گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف[۷۲] به تفاریق[۷۳] مجری دارند تا در نفقه اسراف[۷۴] نکنند امّا آنچه فرمودی از زجر[۷۵] و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را به لطف اومیدوار گردانیدن و باز بنومیدی خسته کردن
بروی خود در طماع باز نتوان کرد             چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد

کس نبیند که تشنگان حجاز[۷۶]      به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین             مردم و مرغ و مور گرد آیند



یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند
چو دارند گنج از سپاهی دریغ             دریغ آیدش دست بردن به تیغ
یکی را از آنان که غدر[۷۷] کردند با من دَمِ دوستی بود ملامت کردم و گفتم دونست و بی سپاس و سفله[۷۸] و ناحق شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم بر گردد و حقوق نعمت سال‌ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوان مردی نتوان کرد.
زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد             و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم
اذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً             وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ[۷۹]




یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر برو دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی
آنان که به کنج عافیت بنشستند             دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند             وز دست زبان حرف گیران رستند
ملک گفتا هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید گفت ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد             که استخوان خورد و جانور نیازارد
سیه گوش[۸۰] را گفتند ترا ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله[۸۱] صیدش می‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت[۸۲] او زندگانی می‌کنم گفتندش اکنون که به ظلّ حمایتش در آمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیک تر نیایی تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش[۸۳] او ایمن نیستم.
اگر صد سال گبر آتش فروزد             اگر یک دم درو افتد بسوزد
افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلوّن[۸۴] طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده‌اند که ظرافت[۸۵] بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.
تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار             بازی و ظرافت به ندیمان بگذار



یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست             بس جان به لب آمد که برو کس نگریست
باز از شماتت[۸۶] اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند
مبین آن بی حمیّت را که هرگز             نخواهد دید روی نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را             زن و فرزند بگذارد به سختی
و در علم محاسبت چنان که معلومست چیزی دانم و گر به جاه[۸۷] شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن
کس نیاید به خانه درویش             که خراج زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضی باش             یا جگر بند پیش زاغ بنه
گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد
راستی موجب رضای خداست             کس ندیدم که گم شد از ره راست
و حکما گویند چار کس از چار کس به جان برنجند حرامی[۸۸] از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز[۸۹] و روسپی[۹۰] از محتسب[۹۱] و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.
مکن فراخ[۹۲] روی در عمل اگر خواهی      که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک             زنند جامه ناپاک گازران[۹۳] بر سنگ

گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنیده‌ام که شتر را به سخره[۹۴] می‌گیرند
گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا به دو چه مشابهت گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شترست و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق[۹۵] از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان[۹۶] در کمین اند و مدّعیان گوشه نشین اگر آن چه حسن سیرت تُست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی
به دریا در منافع بی شمار است             و گر خواهی سلامت بر کنار است
رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخن‌های رنجش آمیز گفتن گرفت یکی چه عقل و کفایت است و فهم و درایت قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.
دوست مشمار آن که در نعمت زند             لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست             در پریشان حالی و درماندگی
دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود به نزدیک صاحب دیوان رفتم به سابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی برین بر آمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن در گذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت[۹۷] برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه[۹۸] و معتمدٌ علیه[۹۹] گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم
ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار             که آب چشمه حیوان درون تاریکی است
الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة             فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه[۱۰۰]

منشین ترش از گردش ایام که صبر             تلخ است و لیکن بر شیرین دارد
در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان گفتم چه حالت است گفت آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام مُلکُه در کشف حقیقت آن استقصا[۱۰۱] نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم[۱۰۲] از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.
نبینی که پیش خداوند جاه             نیایش[۱۰۳] کنان دست بر برنهند

اگر روزگارش در آرد ز پای             همه عالمش پای بر سر نهند
فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار             یا موج روزی افکندش مرده بر کنار
مصلحت ندیدم از این بیش ریش[۱۰۴] درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن به دین کلمه اختصار کردیم.
ندانستی که بینی بند بر پای             چو در گوشت نیامد پند مردم
دگر ره چون نداری طاقت نیش             مکن انگشت در سوراخ گژدم



تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنّی[۱۰۵] بلیغ[۱۰۶] و ادراری[۱۰۷]معین کرده تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان ظنّ آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد[۱۰۸] خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند
در میر و وزیر و سلطان را             بی وسیلت مگرد پیرامن
سگ و دربان چو یافتند غریب             این گریبانش گیرد آن دامن
چندان که مقرّبان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف یافتند و به اکرام در آوردند و برتر مقامی معین کردند اما به تواضع فروتر نشستم گفتم
گفت الله الله چه جای این سخن است
بگذار که بنده کمینم             تا در صف بندگان نشینم
گر بر سر و چشم ما نشینی             بارت بکشم که نازنینی
فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلّت[۱۰۹] یاران در میان آمد و گفتم
چه جرم دید خداوند سابق الانعام[۱۱۰]
که بنده در نظر خویش خوار می‌دارد
خدای راست مسلم بزرگواری و حکم             که جرم بیند و نان برقرار می‌دارد
حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مؤنت[۱۱۱] ایام تعطیل وفا کنند شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم
چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید             روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ
ترا تحمل امثال ما بباید کرد                        که هیچ کس نزند بر درخت بی بر، سنگ



ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت
نیاساید مشام[۱۱۲] از طبله[۱۱۳] عود     بر آتش نه که چون عنبر ببوید
بزرگی بایدت بخشندگی کن                    که دانه تا نیفشانی نروید
یکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را به سعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده دست ازین حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس، نباید که وقت حاجت فرومانی.
اگر گنجی کنی بر عامیان بخش             رسد هر کدخدایی را به رنجی
چرا نستانی از هر یک جوی سیم             که گرد آید ترا هر وقت گنجی
ملک روی از این سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا به خورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت             نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت




آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی             بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد             زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ




غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد
آتش سوزان نکند با سپند             آنچه کند دود دل دردمند
سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ[۱۱۴] جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به که شیر مردم در
مسکین خر اگر جه بی تمیزست             جون بار همی‌برد عزیزست
گاوان و خران بار بردار                             به ز آدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت
حاصل نشود رضای سلطان                تا خاطر بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد             با خلق خدای کن نکویی
آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت
نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد                    به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت             ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

نماند ستمکار بد روزگار             بماند برو لعنت پایدار



مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم
ناسزایی[۱۱۵] را که بینی بخت یار[۱۱۶]        عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز                      با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو[۱۱۷] پنجه کرد             ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش[۱۱۸] تا دستش ببندد روزگار            پس به کام دوستان مغزش بر آر



یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن
دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام[۱۱۹] دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی[۱۲۰] داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم
پیش که بر آورم ز دستت فریاد             هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.
همچنان در فکر آن بیتم که گفت             پیل بانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر بدانی حال مور                   همچو حال تست زیر پای پیل



یکی از بندگان عمرولیث[۱۲۱] گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست             بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
اما به موجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت، وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی؟ گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ[۱۲۲] دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند .گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند
چو کردی با کلوخ انداز پیکار                   سر خود را به نادانی شکستی
چو تیر انداختی بر روی دشمن             چنین دان کاندر آماجش نشستی


 


ملک زوزن[۱۲۳] را خواجه ای[۱۲۴] بود کریم[۱۲۵] النفس نیک محضر که همگان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد مصادره[۱۲۶] فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن[۱۲۷] در مدت توکیل[۱۲۸] او رفق و ملاطفت کردندی و زجر[۱۲۹] و معاقبت[۱۳۰] روا نداشتندی
صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که ترا             در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن
سخن آخر به دهان می‌گذرد موذی را             سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن
آن چه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و ببقیتی در زندان بماند آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزّتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه[۱۳۱] به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند[۱۳۲] و جواب این حرف را منتظر.
خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک به هم بر آمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که
حسن ظنّ بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست به حکم آن که پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنان که گفته‌اند
آن را که به جای[۱۳۳] تست هر دم کرمی           عذرش بنه ار کند به عمری ستمی
ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم ترا بی جرم و خطا آزردن گفت یا خداوند بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولی تر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت[۱۳۴] و حکما گفته‌اند
گر گزندت رسد ز خلق مرنج                     که نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست             کین دل هر دو در تصرف اوست
گر چه تیر از کمان همی‌گذرد                   از کمان دار بیند اهل خرد



یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت مرسوم فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاهست و مترصد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون. صاحب دلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش بر آمد، پرسیدندش چه دیدی ؟گفت مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همین مثال دارد
مهتری در قبول فرمان است             ترک فرمان دلیل حرمان است



ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف[۱۳۵] و توانگران را دادی به طرح[۱۳۶]، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت
زورت ار پیش می‌رود با ما             با خداوند غیب دان نرود
حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان.
به هم بر مکن تا توانی دلی                      که آهی جهانی به هم بر کند
چه سال‌های فراوان و عمر‌های دراز             که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت




یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی[۱۳۷] و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت و گرنه به قوت ازو کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت[۱۳۸] کنند.
مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت زور آوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی[۱۳۹] که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو[۱۴۰] از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی‌داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفته‌اند دوست را جندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند، نشنیده‌ای که چه گفت آن که از پرورده[۱۴۱] خویش جفا دید؟
کس نیاموخت علم تیر از من             که مرا عاقبت نشانه نکرد



درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت[۱۴۲] سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک گرچه رامش[۱۴۳] به فرّ[۱۴۴] دولت اوست.
یکی امروز کامران بینی                        دیگری را دل از مجاهده[۱۴۵] ریش

فرق شاهی و بندگی برخاست             چون قضای نبشته آمد پیش
ملک را گفت درویش استوار آمد گفت از من تمنا بکن. گفت آن همی‌خواهم که دگر باره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت
درياب كنون كه نعمتت هست به دست             كين دولت و ملك مى رود دست به دست




یکی از وزرا پیش ذوالنون[۱۴۶] مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنّون بگریست و گفت اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله صدّیقان[۱۴۷] بودمی
ور وزیر ازخدا بترسیدی             همچنان کز ملک، ملک بودی



پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد گفت ای ملک به موجب خشمی که ترا بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه[۱۴۸] آن بر تو جاوید بماند.
پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد             در گردن او بماند و بر ما بگذشت



وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را جه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولی تر است تا اگر خلاف صواب آید، به علت متابعت از معاتبت[۱۴۹] ایمن باشم.
اگر خود روز را گوید شبست این             بباید گفتن آنک ماه و پروین[۱۵۰]




شیّادی[۱۵۱] گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته‌ام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه[۱۵۲] پس او شریف[۱۵۳] چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت.
گفت ای خداوند روی زمین یک سخن دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت
دوغ[۱۵۴]
ملک را خنده گرفت و گفت ازین راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مأمول[۱۵۵] اوست مهیا دارند و به خوشی برود.



یکی از وزرا به زیر دستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی اتفاقاً به خطاب ملک گرفتار آمد همگان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند وبزرگان شکر سیرت خوبش بافواه[۱۵۶] بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت صاحب دلی برین اطلاع یافت و گفت
پختن دیک نیک خواهان را             هر چه رخت سراست سوخته به



یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهگ زاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی، هارون گفت ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که انتقام از حد درگذرد آن گاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل[۱۵۷] خصم دمان[۱۵۸] پیکار[۱۵۹] جوید.



با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر بگردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده‌ام در طفلی.
گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها[۱۶۰].
کار درویش مستمند بر آر             که ترا نیز کارها باشد



دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر[۱۶۱] شمشیر زرّین به خدمت بستن.
به دست آهن تفته[۱۶۲] کردن خمیر       به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمايه در اين صرف شد             تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به نانی بساز             تا نکنی پشت به خدمت دو تا



کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت.



گروهی حکما به حضرت کسری[۱۶۳] در به مصلحتی سخن همی‌گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش. گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگویی گفت وزیران بر مثال اطبا اند و طبیب دارو ندهد جز سقیم[۱۶۴] را پس چو بینم که رای شما بر صوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد.
چو كارى بى فضول من بر آيد             مرا در وى سخن گفتن نشايد
و گر بینم که نابینا و چاه است             اگر خاموش بنشینم گناه است



هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین بندگان. سیاهی داشت نام او خصیب[۱۶۵] در غایت جهل. مُلک مصر بوی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه ای حرّاث[۱۶۶] مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد گفت پشم بایستی کاشتن.
به نادانان چنان روزی رساند             که دانا اندر آن عاجز بماند
اوفتاده است در جهان بسیار             بی تمیز ارجمند و عاقل خوار
كيمياگر به غصه مرده و رنج             ابله اندر خرابه يافته گنج



یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مرو را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هیکلی که صخرالجن[۱۶۷] از طلعتش برمیدی و عین القطر[۱۶۸] از بغلش بگندیدی. چنان که ظریفان گفته‌اند
آنگه بغلی نعوذ بالله             مردار به آفتاب مرداد

؟؟؟؟؟

[۱۶۹] گفت اگر در مفاوضه[۱۷۰] او شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیده‌ای
ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان             عقل باور نکند کز رمضان اندیشد
هرگز آن را به دوستی مپسند                     که رود جای ناپسندیده



اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش از این بوده است ایشان را چنین فتحی میسر نشده گفتا به عون خدای عزّوجل هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز به نکویی نبردم
بزرگش نخوانند اهل خرد             كه نام بزرگان به زشتى برد




توضیحات
1.    ^  درشت و دشنام گفتن
2.    ^  چون آدمی نومید شود زبانش دراز گردد چنانکه گربه مغلوب بر سگ حمله آرد.
3.    ^  درگاه
4.    ^  ظلم
5.    ^  توجیه
6.    ^  بینایی
7.    ^  گوسفند پاکیزه است و فیل مردار گندیده
8.    ^  کوچکترین کوه‌های زمین کوه طور است و همانا به قدر و منزلت نزد خداوند از همه کوه‌ها بزرگتر است.
9.    ^  نادان
10.    ^  عربی
11.    ^  سفید و سیاه
12.    ^  بیباکی
13.    ^  بالا خانه
14.    ^  جغد
15.    ^  نام مرغی که به مبارکی معروفست.
16.    ^  شایسته
17.    ^  راه
18.    ^  شهرها
19.    ^  حیله‌ها
20.    ^  ترسان
21.    ^  بلند و محکم
22.    ^  پناهگاه
23.    ^  جایگاه
24.    ^  روش
25.    ^  هلی
26.    ^  آسمان
27.    ^  سرچشمه ای که آبش اندک است.
28.    ^  شکاف
29.    ^  ثلث و قسمت اوّل شب
30.    ^  صورت
31.    ^  تازگی و رونق فزونی
32.    ^  خانواده
33.    ^  جرقه آتش
34.    ^  حصیر
35.    ^  خواهی نخواهی
36.    ^  ظلم
37.    ^  سرکشی
38.    ^  نیست هیچ مولود جز اینکه بسرشت اسلام زاید پس ابوانش ویرا یهودی و نصرانی و جوسی کنند.
39.    ^  دلیر و بزرگ
40.    ^  خویها و عادات
41.    ^  اندک
42.    ^  ذات و سرشت
43.    ^  غم و افسوس خوردن
44.    ^  پیشانی
45.    ^  نیکبختان
46.    ^  تعدّی و ستم
47.    ^  حیله‌ها
48.    ^  غصّه
49.    ^  برداشت و محصول
50.    ^  قصد
51.    ^  رنگ و بنا
52.    ^  شکسته و تیره
53.    ^  دنباله کشتی
54.    ^  فاصله میان بهشت و جهنّم
55.    ^  پسر انوشیروان
56.    ^  ترس
57.    ^  وداع کردن
58.    ^  هَ آه ةللهن
59.    ^  آنچه در دل گذرد
60.    ^  فکر بی فایده
61.    ^  مردی ظالم و ستمگر بود که از جانب عبد الملک مروان حاکم عراق بوده.
62.    ^  کیسه چرمی
63.    ^  دریچه
64.    ^  جامه ای که به کسی بخشند
65.    ^  زیرکی
66.    ^  با خبر بودن
67.    ^  تندی
68.    ^  زحمت دادن
69.    ^  بیحیا
70.    ^  ولخرج و اسراف کننده
71.    ^  مسرفین
72.    ^  خرجی
73.    ^  کم کم
74.    ^  ولخرجی
75.    ^  راندن
76.    ^  نام ولایتی است که مکظه از آنجاست.
77.    ^  مکر و حیله
78.    ^  فرومایه
79.    ^  چون دلیر و شجاع سیر شد به سختی وشدّت حمله آرد و خالی شکم و گرسنه شدّت و سختی در فرار کند.
80.    ^  نام حیوانی است که غالباً به عقب شیر راه می‌رود.
81.    ^  بقیه و پس مانده
82.    ^  حمله
83.    ^  سختی و سخت گیری
84.    ^  رنگ به رنگ شدن
85.    ^  شوخ طبعی
86.    ^  بدگویی
87.    ^  کنایه است از تحمّل خطر و حاضر شدن برای هر گونه پیش آمد سخت.
88.    ^  دزد بیابانی
89.    ^  سخن چین
90.    ^  زن نابکار ـ بدکار
91.    ^  شبگرد و عسس مأمور جلوگیری مردم از کارهای نامشروع
92.    ^  زیاده روی
93.    ^  رخت شوی
94.    ^  چارپا و مردم را که بی مزد به کار گیرند.
95.    ^  نوشدارو
96.    ^  جویندگان خطای دیگران
97.    ^  میل و دلخواه
98.    ^  کسی که در کارهای مملکتی به او اشاره شود.
99.    ^  کسی که در امور بروی اعتماد کنند.
100.    ^  هان ایکه مبتلی به بلای بسیاری محزون مباش که خداوند رحمن را بخشش‌های نهانیست.
101.    ^  در کاری به نهایت کوشش کردن.
102.    ^  گرم و صمیمی
103.    ^  طاعت و بندگی
104.    ^  زخم
105.    ^  گمان نی
106.    ^  کامل و رسا
107.    ^  وظیفه
108.    ^  بی رونق و شکسته
109.    ^  خطا و لغزش
110.    ^  پیش نعمت دهنده
111.    ^  رنج و زحمت
112.    ^  دماغ
113.    ^  قفسه
114.    ^  خوارتر و ذلیل تر
115.    ^  نا اهل
116.    ^  صاحب بخت و اقبال
117.    ^  قوی دست و زورمند
118.    ^  صبر کن
119.    ^  مال دنیاـ ریزه گیاه و هر چیز دیگر.
120.    ^  حکم کردن
121.    ^  دومین پادشاه سلسله صفاری و برادر یعقوب لیث بود.
122.    ^  بیحیا
123.    ^  نام ولایتی ما بین هرات و نیشابور.
124.    ^  وزیر
125.    ^  بخشنده
126.    ^  جریمه دادن
127.    ^  در گرو
128.    ^  در مدّتی که سرهنگان بر او موکّل بودند.
129.    ^  راندن و طرد کردن
130.    ^  عقاب و شکنجه
131.    ^  خداوند خلاص او را نیکو بگرداند.
132.    ^  محتاج
133.    ^  در حقّ
134.    ^  نعمت‌ها و دست‌ها
135.    ^  جور و ستم
136.    ^  انداختن و افکندن
137.    ^  سستی و تعلّل کردی.
138.    ^  با یکدیگر کشتی گرفتند.
139.    ^  خود را به کسی زدن و آسیب رساندن.
140.    ^  شور و فریاد
141.    ^  شاگرد و تربیت شده.
142.    ^  بزرگی
143.    ^  آسودگی و آرامی
144.    ^  بزگی و شأن و شوکت
145.    ^  رنج بردن
146.    ^  لقب یکی از عرفاست.
147.    ^  بسیار راستگو
148.    ^  گناه
149.    ^  درشتی کردن
150.    ^  ثریّا ـ هفت ستاره در برج ثور
151.    ^  مکّار و فریبنده
152.    ^  نام شهری در آسیای صغیر نزدیک شام.
153.    ^  سیّد
154.    ^  کفگیر
155.    ^  آرزو
156.    ^  دهان‌ها
157.    ^  جانب دو طرف
158.    ^  جوشنده و نفس زننده.
159.    ^  چنگ
160.    ^  آنکه عمل نیکو به جای آرد فایده آن برای نفس اوست و هر که بدی کند بر ضرر نفس او.
161.    ^  کمربند با شمشیر
162.    ^  سرخ شده در اثر حرارت.
163.    ^  منظور انوشیروان است.
164.    ^  ناخوش و بیمار
165.    ^  که از طرف هارون الرّشید مدّتی والی مصر بود.
166.    ^  کشتکاران
167.    ^  نام دیوی که انگشتر حضرت سلیمان را دزدید.
168.    ^  نام روغن سیاه بدبویی که به شتران گر می‌مالند.
169.    ^  عادت کرده
170.    ^  گفتگو کردن

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

خواهنده مغربی در صف بزّازان حلب میگفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی
اى قناعت ! توانگرم گردان             كه ورای[۱] تو هیچ نعمت نیست


دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبة الاَمر آن یکی علاّمه عصر گشت و این یکی عزیز مصر[۲] شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت ای برادر شکر نعمت باری[۳] عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.
کجا خود شکر این نعمت گزارم             که زور مردم آزاری ندارم


درویشی را شنیدم که در آتش فاقه[۴] میسوخت و رقعه بر خرقه[۵] همی‌دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی‌گفتبه نان قناعت كنيم و جامه دلق[۶]      که بار محنت خود به که بار منت خلق
کسی گفتش : چه نشينی که فلان درين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم ، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف يابد پاس خاطر[۷] عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن
همه رقعه[۸] دوختن به و الزام کنج صبر             کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است             رفتن به پايمردی[۹] همسایه در بهشت


یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق[۱۰] به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده‌اند و درین مدّت کسی التفاتی[۱۱] نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد. رسول علیه السلام گفت این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت این است موجب تندرستی زمین ببوسید و برفت.
که ز ناگفتنش خلل[۱۲] زاید         یا ز ناخوردنش به جان آید


در سیرت اردشیر بابکان[۱۳] آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوّت دهد گفت
هذا المِقدارُ یَحمِلُکَ و ما زادَ عَلی ذلک فَانتَ حامِلُه یعنی این قدر ترا بر پای همی‌دارد و هر چه برین زیادت کنی تو حمال آنی
خوردن براى زيستن[۱۴] و ذکر کردن است       تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است


دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً بر در[۱۵] شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌ای کردن و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.
مردم درین عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
وگر تن پرورست اندر فراخی[۱۶]          چو تنگی بیند از سختی بمیرد


یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن.
گفت اندازه نگهدار، کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسْرِفوا
با آن که در وجود طعامست عیش نفس             رنچ آورد طعام که بیش از قدر بود
گر گل شكر[۱۷] خوری به تکلف زیان کند           ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود
معده چو کج گشت و شکم درد خاست             سود ندارد همه اسباب راست


بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط[۱۸] هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی‌بودند و از تحمل چاره نبود صاحب دلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن به طعام آسان ترست که بقال را به درم
ترك احسان خواجه اوليتر             كاحتمال جفاى بوابان[۱۹]


جوانمردی را در جنگ تاتار[۲۰] جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود.
جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن ازو زهر کشنده است و حکیمان گفته‌اند آب حیات اگر فروشند فی‌المثل به آب روی دانا نخرد که مردن به علت، به از زندگانی به مذلت.
اگر حنظل[۲۱] خوری از دست خوشخوی        به از شیرینی از دست ترش روی


یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض[۲۲] سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد
به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو             فرو نبندد کار گشاده پیشانی
بِئس المطاعِمُ حینَ الذُلِّ تَکسِبُها             القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ[۲۳]

[۲۴] خواست


درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم.
دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فروهشته[۲۵] تند نشسته برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش چه کردی گفت عطای او را به لقای او بخشیدم
مبر حاجت به نزد ترشروى                   كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل با كسى گوی             كه از رويش به نقد[۲۶] آسوده گردی


خشکسالی در اسکندریه[۲۷] عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته
عجب که دود دل خلق جمع مینشود             که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش
گر تتر بکشد این مخنّث را                        تتری را دگر نباید کشت
چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی دراین سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم
تن به بیچارگی و گرسنگی             بنه و دست پیش سفله مدار
پرنیان و نسیج[۲۸] بر نااهل           لاجورد و طلاست بر دیوار


حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ،خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط[۲۹] او گرد آمده‌اند؟ گفت
هر كه نان از عمل خويش خورد             منت حاتم طائى نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم


موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده گفت این چه حالتست؟ گفتند خمر خورده و عربده[۳۰] کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرموده‌اند
و لطیفان گفته‌اند
گربه مسكين اگر پر داشتى             تخم گنجشك از جهان برداشتى
عاجز باشد كه دست قوت يابد             برخيزد و دست عاجزان برتابد
موسى عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار کرد و از تجاسر[۳۱] خویش استغفار
و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فى الارض[۳۲]
آن نشنیدی که فلاطون چه گفت             مور همان به که نباشد پرش
آن کس که توانگرت نمیگرداند             او مصلحت تو از تو بهتر داند


اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست.
در بيابان خشك و ريگ روان             تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پای             بر کمربند او چه زر چه خزف[۳۳]


همچنین در قاع[۳۵] بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد پس به سختی هلاک شد طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته
در بیابان فقیر سوخته را             شلغم پخته به که نقره خام


هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم
مرغ بريان به چشم مردم سير             كمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نیست             شلغم پخته مرغ بریان است


یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم .دهقان را خبر شد ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد وزمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی‌رفت و میگفت
ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم             از التفات به مهمانسراى دهقانى
کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید                     که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی


گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود یکی از پادشاهان گفتش همی‌نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع[۳۶] رسد وفا کرده شود و شکر گفته. گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جوجو به گدایی فراهم آوردهام گفت غم نیست که به کافر میدهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین
قالو عَجینُ الکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِر             قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرَزِ[۳۷]
به لطافت چو بر نیاید کار                    سر به بی حرمتی کشد ناچار


بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین[۳۸]، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم .
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای گفتم
آن شنيدستى كه در اقصاى غور             بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را              یاقناعت پر کند یا خاک گور


مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست[۳۹] نفس جبلی[۴۰] در وی همچنان متمکن تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره[۴۱] را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی. فیالجمله خانه او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سرگشاده.
شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در سر
حتی اِذا اَدْرَکَهُ الغَرَقُ[۴۲] بادی مخالف کشتی بر آمد
با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟             شرطه[۴۳] همه وقتی نبود لایق کشتی

[۴۴].
از زر و سیم راحتی برسان             خویشتن هم تمتعی بر گیر
آورده‌اند که در مصر اقارب درویش داشت ببقیت مال او توانگر شدند و جامه‌ای کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم ازیشان بر بادپایی روان و غلامی در پی دوان
ردّ میراث سختتر بودی                        وارثان را ز مرگ خویشاوند
بخور ای نیک سیرت سره[۴۵] مرد         کان نگون بخت گرد کرد و نخورد


صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت
دام هر بار ماهی آوردی             ماهی این بار رفت و دام ببرد
ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن . گفت : ای برادران ، چه توان کردن ؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود . صياد بی روزی در دجله نگيرد و ماهی بی اجل بر خشک نميرد.


دست و پا بریده‌ای هزار پایی بکشت صاحب دلی برو گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست.
در آندم که دشمن پیاپی رسید             کمان کیانی[۴۶] نشاید کشید


ابلهی[۴۷] را دیدم سمین[۴۸] خلعتی ثمین[۴۹] در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی[۵۰] مصری بر سر. کسی گفت سعدی چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَم[۵۱] برین حیوان لا یعلَمْ گفتم
قد شابه بالوری حمار             عجلا جسدا له خوار[۵۲]
به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان             مگر دراعه[۵۳] و دستار[۵۴] و نقش بیرونش


مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم.
پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته‌اند
دولت نه به کوشیدنست چاره کم جوشیدنست
اگر بهر سر موئیت صد خرد باشد             خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد
پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت[۵۶] خاطر و جرّ[۵۷] منافع و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلاّن[۵۸] و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنان که سالکان طریقت گفته‌اند.
برو اندر جهان تفرّج کن             پیش از آن روز کز جهان بروی
پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنين که گفتی بی شمار است وليکن مسلم پنج طايفه راست : نخست بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت[۵۹] غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتع
و آن را که بر مراد جهان نیست دست رس             در زادو بوم خویش غریبست و ناشناخت
دومی عالمی که به منطق[۶۰] شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند.
وجود مردم دانا مثال زر طلی[۶۱] است        که هر کجا برود قدر وقیمتش دانند
بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند[۶۲]             که در دیار غریبش به هیچ نستانند
سيم خوبريويی که درون صاحبدلان به مخالطت او ميل کند که بزرگان گفته‌اند : اندکی جمال به از بسياری مال و گويند روی زيبا مرهم دلهای خسته است و کليد درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند.
شاهد آن جا که رود حرمت عزّت بیند             ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش
گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد             هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش
او گوهرست گو صدفش در جهان مباش             دُرّ یتیم[۶۳] را همه کس مشتری بود
سمعی اِلی حُسن الاغانی             مَنْ ذا الّذی جَسّ المثانی
چهارم خوش آوازى که به حنجره داوودی آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد . پس بوسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد کند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت کنند .
چه خوش باشد آهنگ نرم حزين             به گوش حريفان مست صبوح[۶۴]
به از روى زيباست آواز خوش             كه آن حظ نفس است و اين قوت روح
یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته‌اند
گر به غريبى رود از شهر خويش             سختى و محنت نبرد پنبه دوز
ور به خرابی فتد از مملکت             گرسنه خفتد ملک نیم روز[۶۵]

چنين صفتها که بيان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر ست و داعيه طيب[۶۶] عیش و آن که ازین جمله بی بهره است بخیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود.
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید             قضا همی‌بردش تا به سوی دانه دام
رزق اگر چند بی گمان برسد                   شرط عقلست جستن از درها
درین صورت که منم با پیل دمان[۶۷] بزنم و با شیر ژیان[۶۸] پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی‌آرم
شب هر توانگری به سرایی همی‌روند             درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست
هنرور چو بختش نباشد به کام                      به جایی رود کش ندانند نام
[۶۹] او بر سنگ همی‌آمد و خروش به فرسنگ می‌رفت گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای[۷۰] در معبر[۷۱] نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاّح بی مروت به خنده بر گردید گفت
زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا             زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار
جوان را دل از طعنه ملاّح به هم بر آمد خواست که ازو انتقام[۷۲] کشد، کشتی رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید.
بدوزد شره[۷۳] دیده هوشمند      در آرد طمع مرغ و ماهی ببند
چندانکه ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود درکشيد و ببی محابا کوفتن گرفت . يارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند ، همچنين درشتی ديد و پشت بداد . جز اين چاره نداشتند که با او به مصالحت[۷۴] گرايند و به اجرت مسامحت نمایند. کلُّ مداراة صدقةُ.
چو پرخاش[۷۵] بینی تحمّل بیار        که سهلی ببندد در کارزار
به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور ترست باید که بدین ستون برود و خِطام[۷۶] کشتی بگیرد تا عمارت کنیم.
جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشدی و قول حکما که گفته‌اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند:
چو خوش گفت بكتاش[۷۷] با خیل تاش[۷۸]           چو دشمن خراشیدی ایمن مباش
سنگ بر باره حصار مزن                                    که بود کز حصار سنگ آید
چندانکه مقود[۷۹] کشتی به ساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش در گسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوّت یافت سر در بیابان نهاد و همی‌رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی برو گرد آمده و شربتی آب به پشیزی[۸۰] همی‌آشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد.
مورچگان را چو بود اتفاق             شیر ژیان را بدرانند پوست
حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت . شبانگه برسيدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود . کاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده . گفت : انديشه مداريد که منم درين ميان که بتنها پنجاه مرد را جواب می‌دهم و ديگران جوانان هم ياری کنند . اين بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگيری واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه‌ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند از آب در سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت . پيرمردی جهان ديده در آن ميان بود ، گفت : ای ياران ، من ازين بدرقه شما انديشناکم نه چندانکه از دزدان . چنانکه حکايت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشويش لوريان[۸۱] در خانه تنها خوابش نمی‌برد یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود. چندان که بر درمهاش اطلاع یافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم‌های ترا دزد برد گفت لا والله بدرقه برد.
زخم دندان دشمنی بترست             که نماید به چشم مردم دوست
چه مى دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد که بعغياری[۸۲] در ميان ما تعبيه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مرو را خفته بمانیم[۸۳] و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت. سر براورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره بجایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی‌گفت:
درشتى كند با غريبان كسى             كه نابود باشد به غربت بسى[۸۴]

مسکین درین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دور افتاده بود بالای سرش ایستاده همی‌شنید و در هیأتش نگه می‌کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان، پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد
ملکزاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می‌گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته؟
پسر گفت ای پدر هر اینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن طفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن بر نگیری. نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم
غواص[۸۵] اگر اندیشه کند کام نهنگ        هرگز نکند درّ گرانمایه به چنگ
چه خورد شیر شر زه در بن[۸۶] غار         باز افتاده را چه قوت بود
پدر گفت ای پسر ترا درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر[۸۷] حالت را به تفقدی جبر[۸۸]کرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع[۸۹] نگردی چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرّج با تنی چند خاصان به مصلای[۹۰] شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد[۹۱] نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم[۹۲] او را باشد.
اتفاقاً چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می‌انداخت باد صبا تیر او را به حلقه انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا کردی ؟گفت تا رونق نخستین بر جای ماند.
گاه باشد که کودکی نادان             به غلط بر هدف زند تیری


درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده
آز بگذار و پادشاهی کن                    گردن بی طمع بلند بود
هر کرا بر سِماط[۹۳] بنشستی       واجب آمد به خدمتش برخاست
دیده شکیبد ز تماشای باغ             بی گل و نسرین به سر آرد دماغ
ور نبود دلبر همخوابه پیش             دست توان کرد در آغوش خویش

توضیحات
1.    ^  بجز
2.    ^  لقب پادشاه مصر
3.    ^  خالق و آفریننده
4.    ^  تنگدستی
5.    ^  پاره و کهنه
6.    ^  لباس درویشان
7.    ^  رعایت حرمت
8.    ^  پاره و وصله
9.    ^  کمک
10.    ^  زیرک و دانا
11.    ^  توجّه درو کردن
12.    ^  رخنه و تباهی کار
13.    ^  نام نخستین بادشاه و مؤسّس سلسله ساسانی.
14.    ^  ماندن و زندگی کردن
15.    ^  دروازه
16.    ^  وسعت
17.    ^  نام دوایی که آن را گلقند نیز میگویند.
18.    ^  نام شهریست در عراق
19.    ^  دربانان
20.    ^  قومی از ترکستان
21.    ^  میوه گیاهی است بسیار تلخ و به فارسی شرنگ نامیده شده است.
22.    ^  به کنایه سخن گفتن.
23.    ^  چه بد است خوراکهایی که هنگام ذلّت و خواری آن را کسب میکنی دیگ بر بار ولی قدر و منزلت پستی پذیرفته.
24.    ^  ذلّت سؤال و خواهش
25.    ^  پایین انداخته و گذاشته
26.    ^  غمگین و افسرده
27.    ^  نام شهری در مصر ساحل دریای روم
28.    ^  پارچه و بافته
29.    ^  دستار - خوان
30.    ^  بد مستی
31.    ^  گستاخی
32.    ^  ای مغرور و فریفته دنیا چه چیز ترا در خطر فرو برد که هلاک و تباه شدی پس کاشکی مورچه پر در نیاوردی و پرواز نکردی.
33.    ^  سفال و مهره گلی
34.    ^  ....
35.    ^  زمین هموار ـ دشت
36.    ^  برداشت محصول و زراعت
37.    ^  گفتند خمیر آهک پاک نیست گفتیم چه باک بدان شکافهای مبرز را مسدود میکنیم
38.    ^  ضامن و کفیل
39.    ^  فرومایگی
40.    ^  ذاتی
41.    ^  نام یکی از صحابه پیامبر(ص)
42.    ^  تا اینکه غرق شدن وی را دریافت.
43.    ^  باد موافق
44.    ^  چون به کشتی سوار شدند خدای را بخوانند در حالی که دین را برای او پاک و خالص گردانند.
45.    ^  برگزیده
46.    ^  بزرگ
47.    ^  نادان وکم خرد
48.    ^  فربه و چاق
49.    ^  پرقیمت
50.    ^  پارچه نازک که از کتان بافته باشند.
51.    ^  جامه علامت دار و منقّش
52.    ^  راستی را خری با دمی شبیه مانند گردیده گوساله ایست که او را صدای گاو است.
53.    ^  نوعی جامه
54.    ^  عمامه
55.    ^  .....
56.    ^  صفا و پاکیزگی
57.    ^  کشیدن
58.    ^  جمع خلیل
59.    ^  توانائی
60.    ^  گفتار و زبان
61.    ^  خالص
62.    ^  دینار ناسره که در شهری رایج و در شهری دیگر رواج ندارد.
63.    ^  مرواریدی که در صدف یکدانه باشد.
64.    ^  شراب صبح و هر چیزی که در صبح بخورند و بنوشند.
65.    ^  سیستان
66.    ^  پاکیزگی
67.    ^  مست و خشمناک
68.    ^  تند خو و خشمناک
69.    ^  سختی
70.    ^  پول خرد و اندک
71.    ^  کشتی
72.    ^  تلافی و کین خواهی
73.    ^  حرص و طمع
74.    ^  میل کنند
75.    ^  ستیزه
76.    ^  مهار کشتی
77.    ^  خداوند و خواجه
78.    ^  یکی از درجات غلامان.
79.    ^  مهار کشتی
80.    ^  پول سیاه
81.    ^  بی شرم- کنایه از دزدان آمده است.
82.    ^  قومی صحرا نشین که اکثرشان راهزنند.
83.    ^  بگذاریم
84.    ^  آنکه با من حدیث و گفتگو کند کیست در حالی که شتران مهار کرده شدند و رفتند آلی غریب را بجز غریب یاری نیست.
85.    ^  کسی که در دریا برای پیدا کردن مروارید فرو می‌رود.
86.    ^  بیخ و ته
87.    ^  شکستگی
88.    ^  جبران کردن
89.    ^  حرص
90.    ^  نام موضعی در شیراز خوش و خرّم که قبر خواجه حافظ شیرازی نیز در آنجاست.
91.    ^  نام بنایی است که عضد الدّوله دیلمی ساخته
92.    ^  انگشتر
93.    ^  سفره

 

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم
ور ندانی که در نهانش چیست             محتسب را درون خانه چه کار


درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم[۱] و جهول[۲] چه آید
عذر تقصير خدمت آوردم             كه ندارم به طاعت استظهار[۳]
عاصيان از گناه توبه كنند             عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و بدریوزه[۴] آمده ام نه به تجارت
اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه [۵].
می‌نگویم که طاعتم بپذیر             قلم عفو بر گناهم کش


عبد القادر[۶] گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا[۷] نهاده همی‌گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم
ای که هرگز فرامشت نکنم             هیچت از بنده یاد می‌آید


دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
ترا کی میسر شود این مقام             که با دوستانت خلافست و جنگ
در برابر چو گوسپند سلیم               در قفا همچو گرگ مردم خوار


تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر[۸] باشم نه بار خاطر [۹].
چه دانند مردم که در خانه کیست             نویسنده داند که در نامه چیست
صورت حال عارفان دلق[۱۰] است            این قدر بس چو روی در خلق است
در قژا کند[۱۱] مرد باید بود                     بر مخنث سلاح جنگ چه سود
ابریق[۱۲] رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی[۱۳] بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم
والسَّلامَةُ فی الوَحْده[۱۴]

شنیدستی که گاوی در علف خوار             بیالاید[۱۵] همه گاوان ده را
به یک ناتراشیده[۱۶] در مجلسی            برنجد دل هوشمندان بسی
اگر بركه ای[۱۷] پر کنند از گلاب                سگی در وی افتد کند منجلاب[۱۸]


زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی[۱۹]        کین ره که تو میروی به ترکستان است
گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید
تا چه خواهی خریدن ای معذور             روز درماندگی به سیم دغل[۲۰]


یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع[۲۱] زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف[۲۲] عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد[۲۳] چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی[۲۴]
نبيند مدعى جز خويشتن را             كه دارد پرده پندار[۲۵] در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند             نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش


یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم[۲۶]
طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق             تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش


یکی از صلحای لبنان[۲۷] که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر کنار برکه کلاسه[۲۸] طهارت همی‌ساخت پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خلاص یافت چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدنست گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ بروی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند. شیخ اندرین فکرت فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم(ع) گفت
لی مَعَ اللهِ وَقتٌ لا یَسَعنی فیه مَلَکٌ مقربٌ و لا نَبیٌ مُرسَل[۲۹]
و نگفت علی الدوام وقتی چنین که فرمود به جبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی مشاهدة الابرار بَیْن التجلّی وَ الاِستتار[۳۰] می‌نماید و می‌رباید.
اُشاهِدُ مَنْ اَهوی بِغَیْر وَسیلة             فَیَلْحَقُنی شَأنٌ اَضلُّ طَریقاً


یکی پرسید از آن گم کرده فرزند             که ای روشن گهر پیر خردمند
بگفت احوال ما برق[۳۱] جهانست         دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم [۳۲] علی نشینیم           گهی بر پشت پای خود نبینیم


در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید[۳۳]
سخن به جایی رسانیده که گفتم
چه کنم با که توان گفت که او             در کنار من و من مهجورم
من از شرابه اين سخن مست و فضاله[۳۴] قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس کذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش امدند و خامان مجلس به جوش گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور
فسحت[۳۵] میدان ارادت بیار          تا بزند مرد سخنگوی گوی


شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار
پای مسکین پیاده چند رود             کز تحمل ستوه شد بُختی[۳۶]
تا شود جسم فربهی لاغر             لاغری مرده باشد از سختی
گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی[۳۷] در پس اگر رفتی بردی و گر خفتی مردی
خوشست زیر مغیلان[۳۸] به ره بادیه خفت        شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت


پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد مدت‌ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه می‌گویی گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی
گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز                    تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد             کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد


درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم
گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید
و الفقیرُ لا یَمْلِکُ[۳۹]
هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از و بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند
خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده             دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین


پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می‌کنم
هر سو دود آن کس ز بر خویش براند             وآن را که بخواند بدر کس ندواند


یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات[۴۰] آن که مردم به خلاف این معتقد بودند. ندا آمد که این پادشه بارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.
دلقت به چه کار آید و مسحی[۴۱] و مرقع[۴۲]    خود را ز عمل‌های نکوهیده بری دار
حاجت به کلاه بر کی داشتنت نیست               درویش صفت باش و کلاه تتری[۴۳] دار


پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی‌رفت و می‌گفت
نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم             نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم                   نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم
اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می‌روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود[۴۴] در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست             چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
ای بسا اسب تیز رو که بماند                            که خر لنگ جان بمنزل برد
بس که در خاک تندرستان را                            دفن کردیم و زخم خورده نمرد


عابدی را پادشاهی طلب کرد اندیشید که داروی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد
آن که چون پسته دیدمش همه مغز              پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق                            پشت بر قبله می‌کنند نماز
چون بنده خدای خویش خواند                     باید که به جز خدا نداند


کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود
چو پیروز شد دزد تیره روان             چه غم دارد از گریه کاروان
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی[۴۵] از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن
آهنی را که موریانه بخورد             نتوان برد از و به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ             نرود میخ آهنین در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست
به روزگار سلامت شکستگان دریاب             که جبر[۴۶] خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی             بده وگرنه ستمگر به زور بستاند


چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج[۴۷] بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی
قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را             محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را
تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم
گویی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازش             ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش
گاهی انگشت حریفان از و در گوش و گهی بر لب که خاموش
نُهاجُ اِلی صوتِ الاَغانی لطیبها             و انتَ مُغنٍّ اِنْ سَکتَّ نطیبُ[۴۸]
نبیند کسی در سماعت خوشی             مگر وقت رفتن که دم در کشی
چون در آواز آمد آن بربط سرای             کد خدا را گفتم از بهر خدای
زیبقم در گوش کن تا نشنوم             یا درم بگشای تا بیرون روم
فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مجاهده بروز آوردم
مؤذن بانگ بی هنگام برداشت             نمی‌داند که چند از شب گذشته است
درازیّ شب از مژگان من پرس             که یک دم خواب در چشمم نگشته است
بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنّی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم یاران ارادت من در حقّ او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقل حمل کردند یکی زان میان زبان تعرّض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی ‌بر کف نبوده است و قراضه ای[۴۹] در دف[۵۰]
مطربی دور ازین خجسته سرای             کس دو بارش ندیده در یک جای
راست چون بانگش از دهن برخاست             خلق را موی بر بدن برخاست
مرغ ایوان ز هول او پرید             مغز ما برد و حلق خود درید
گفتم زبان تعرض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامت این شخص ظاهر شد گفت مرا بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرّب کنم و بر مطایبتی[۵۱] که کردم استغفار گویم .گفتم بلی به علت آن که شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیّت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم
آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین             گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پرده عشاق و خراسان و حجازست             از حنجره مطرب مکروه نزیبد


لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم
نگویند از سر بازیچه حرفی                   کزان پندی نگیرد صاحب هوش
و گر صد باب حکمت پیش نادان             بخواند آیدش بازیچه در گوش


عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی
اندرون از طعام خالی دار                 تا درو نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن             که پری از طعام تا بینی


بخشایش الهی گم شده ای را در مناهی[۵۲] چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم[۵۳] اخلاقش به حمائد[۵۴] مبدل گشت دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اوّلست و زهد و طاعتش نامعوّل[۵۵]
به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای             ولیک می‌نتوان از زبان مردم رست
طاقت جور زبان‌ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت
چند گویی که بد اندیش و حسود             عیب جویان من مسکینند
گه به خون ریختنم برخیزند             گه به بد خواستنم بنشینند
نیک باشی و بدت گوید خلق             به که بد باشی و نیکت بینند
لیکن مرا که حسن ظن همگان در حق من به کمالست و من در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن
اِنّی لَمُستَتِرٌ مِنْ عَینِ جیرانی             وَ الله یَعلمُ اِسراری و اِعلانی
در بسته بروی خود ز مردم             تا عیب نگسترند ما را
در بسته چه سود و عالم الغیب             دانای نهان و آشکارا


پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن
تو نیکو روش باش تا بدسگال             به نقص تو گفتن نیابد مجال
چو آهنگ بربط بود مستقیم             کی از دست مطرب خورد گوشمال


یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان
چو هر ساعت از تو به جایی رود دل             به تنهایی اندر صفایی نبینی
ورت جاه و مالست و زرع و تجارت             چو دل با خدایست خلوت نشینی


یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان[۵۶]در آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می‌نالید             عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را             مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که ترا             بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست             مرغ تسبیح گوی و ما خاموش


وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقت‌ها زمزمه ای[۵۷] بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمی‌کند
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری             تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب             گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری
وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَی الحِمی             تَمیلُ غُصونُ البانِ لا الحَجَرُ الصَّلدُ
بذکرش هر چه بینی در خروش است             دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست             که هر خاری به تسبیحش زبانیست


یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقاً اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح[۵۸] قلاع[۵۹] و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همی‌بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمدو در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّوجل که گلت از خار بر آمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی
اِنَّ مَع العسرِ یُسراً[۶۰]
شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده             درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده
گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی
اگر دنیا نباشد دردمندیم             وگر باشد به مهرش پای بندیم
حجابی زین درون آشوب تر نیست             که رنج خاطرست ار هست و گر نیست
مطلب گر توانگری خواهی             جز قناعت که دولت ایست هنی[۶۱]
گر غنی زر به دامن افشاند             تا نظر در ثواب او نکنی
کز بزرگان شنیده ام بسیار             صبر درویش به که بذل غنی
اگر بریان کند بهرام گوری             نه چون پای ملخ باشد ز موری


ابوهریره[۶۲] رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود.
صاحب دلی را گفتند بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت برای آنکه هر روز می‌توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب
به دیدار مردم شدن عیب نیست             ولیکن نه چندان که گویند بس
اگر خویشتن را ملامت کنی             ملامت نباید شنیدت ز کس


یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان بادست ای خردمند             ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل             که باد اندر شکم بارست بر دل
حریف ترشروی ناسازگار             چو خواهد شدن دست پیشش مدار


از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس[۶۳] نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس[۶۴] با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب[۶۵] که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست گفتم چه گویم.
همی‌گریختم از مردمان به کوه و به دشت             که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت             که در طویله نامردمم بباید ساخت
پای در زنجیر پیش دوستان                             به که با بیگانگان در بوستان
بر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین[۶۶] صد دینار. مدتی بر آمد بدخوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغّص[۶۷] داشتن
زن بد در سرای مرد نکو             هم درین عالمست دوزخ او
زینهار از قرین بد زنهار              وَ قِنا رَبَنا عذابَ النّار
باری زبان تعنّت[۶۸] دراز کرده همی‌گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ باز خرید گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید وبه صد دینار به دست تو گرفتار کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی             رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید         روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی             چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی


یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات.
ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف[۶۹] وی معین دارند و بار عیال از دل او بر خیزد.
ای گرفتار پای بند عیال             دیگر آسودگی مبند خیال
غم فرزند و نان و جامه و قوت             بازت آرد ز سیر در ملکوت[۷۰]

همه روز اتفاق می‌سازم             که به شب با خدای پردازم
شب چو عقد نماز می‌بندم             چه خورد بامداد فرزندم


یکی از متعبّدان[۷۱] در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند، زاهد را این سخن قبول نیامد و روی بر تافت.
یکی از وزیران گفتش پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست. آورده اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را به دو پرداختند مقامی دلگشای روان آسای
گل سرخش چو عارض خوبان           سنبلش همچو زلف محبوبان
همچنان از نهیب برد عجوز              شیر ناخورده طفل دایه هنوز
وَ اَفانینِ عَلیها جُلَّنار                      عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نار[۷۲]

ملک در حال کنیزکی خوبروی پیش فرستاد
از این مه پاره ای عابد فریبی             ملایک صورتی طاوس زیبی
که بعد از دیدنش صورت نبندد             وجود پارسایان را شکیبی
همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال
هَلکَ الناسُ حَولَهُ عطشاً             وَ هْوَ ساق یَری وَ لا یَسقی[۷۳]
دیده از دیدنش نگشتی سیر             همچنان کز فرات مستسقی[۷۴]

عابد طعام‌های لذیذ خوردن گرفت و کسوت‌های لطیف پوشیدن و از فواکه[۷۵] و مشموم[۷۶] و حلاوات تمتّع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجیر پای عقلست و دام مرغ زیرک
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش             مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی
فی الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد و چنان که شاعر گوید
هر که هست از فقیه و پیر و مرید             وز زبان آوران پاک نفس
چون به دنیای دون فرود اید             به عسل در بماند پای مگس
بار دیگر ملک به دیدن او رغبت کرد عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاوسی[۷۷] بالای سر ایستاده بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زهاد را. وزیر فیلسوف[۷۸] جهاندیده حاذق که با او بود گفت یا خداوند شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.
خاتون خوب صورت پاکیزه روی را             نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش
درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را           نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش
تا مرا هست و دیگرم باید                      گر نخوانند زاهدم شاید


مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم.
گفت این چه حکایتست آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهدست گفت ای خداوند جهان آنکه زاهدست نمیستاند و آنکه میستاند زاهد نیست. ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرین شوخ دیده را عداوتست و انکار و حق به جانب اوست
زاهد که درم گرفت و دینار             زاهدتر از او یکی به دست آر


یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر میستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان می‌نشیند حرام
نان از برای کنج عبادت گرفته اند             صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان
درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی‌گفتند درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده یکی از آن میان به طریق ظرافت گفت ترا هم چیزی بباید گفت گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده ام به یک بیت از من قناعت کنید همگان به رغبت گفتند بگوی گفت
من گرسنه در برابرم سفره نان             همچون عزبم بر در حمام زنان
یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می‌سازند درویش سر بر آورد و گفت
کوفته بر سفره من گو مباش             گرسنه را نان تهی کوفته است


مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همی‌آیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش می‌باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند
گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود             کافر از بیم توقع برود تا در چین


فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار
ترک دنیا به مردم آموزند                     خویشتن سیم و غلّه اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس             هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند                نه بگوید به خلق و خود نکند
اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم[۷۹]
عالم که کامرانی و تن پروری کند             او خویشتن گمست که را رهبری کند
پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان[۸۰]بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل[۸۱] افتاده بود و می‌گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی. همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزّازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری
گفت عالم به گوش جان بشنو                   ور نماند بگفتنش کردار
باطلست آن چه مدّعی گوید                     خفته را خفته کی کند بیدار
مرد باید که گیرد اندر گوش                       ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه[۸۲]          بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود              تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج          وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را


یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت
اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً [۸۳]. [۸۴].
اگر من ناجوانمردم به کردار             تو بر من چون جوانمردان گذر کن
دریای فراوان نشود تیره به سنگ             عارف که برنجد تنک آب است هنوز
ای برادر چو خاک خواهی شد             خاک شو پیش از آن که خاک شوی


این حکایت شنو که در بغداد             رایت و پرده را خلاف افتاد
من و تو هر دو خواجه تا شانیم[۸۵]       بنده بارگاه سلطانیم
تو نه رنج آزموده‌های نه حصار             نه بیابان و باد و گرد و غبار
تو بر بندگان مه رویی                       با غلامان یاسمن بویی
گفت من سر بر آستان دارم              نه چو تو سر بر آسمان دارم


یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد
گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن             مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
بنی آدم سرشت از خاک دارد                       اگر خاکی نباشد آدمی نیست


بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه[۸۶] آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویشست نه برادر و نه خویشست
یاد دارم که مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و این چه تو گفتی مناقض آن است گفتم غلط کردی که موافق قرآن است
و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تَطِعْهما[۸۹]


[۹۰] لبش نه انبانست
[۸۷]
دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست[۸۸]

پیرمردی لطیف در بغداد             دخترک را به کفشدوزی داد
بامدادان پدر چنان دیدش             پیش داماد رفت و پرسیدش
[۹۱]نگفتم این گفتار                هزل بگذار و جدّ ازو بردار


آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود
زشت باشد ديبقى[۹۲] و ديبا             که بود بر عروس نازیبا
فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريری[۹۳] ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سر ندیب[۹۴] آمده بود که دیده نابینا روشن همی‌کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی، نابینا به.


پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میانه فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر
در آن ساعت که خواهند این و آن مرد             نخواهند از جهان بیش از کفن برد
نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی             وگر خلاف کنندش به جنگ بر خیزد
طریق درویشان ذکرست و شکر و خدمت و طاعت و ایثار[۹۵] و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل.
هر که بدین صفتها که گفتم موصوفست به حقیقت درویشست و گر در قباست
اما هرزه گردی بی نماز هوا پرست هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید رندست و گر در عباست
پرده هفت رنگ در مگذار             تو که در خانه بوریا داری


دیدم گل تازه چند دسته                 بر گنبدی از گیاه رسته
بگریست گیاه و گفت خاموش          صحبت نکند کرم فراموش
من بنده حضرت کریمم                   پرورده نعمت قدیمم
با آن که بضاعتی ندارم                   سر مایه طاعتی ندارم
رسمست که مالکان تحریر[۹۶]        آزاد کنند بنده پیر
اى بار[۹۷] خدای عالم آرای            بر بنده پیر خود ببخشای
بدبخت کسی که سر بتابد             زین در که دری دگر بیابد


حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست
زکوة مال بدر کن که فضله رز را             چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور

توضیحات
1.    ^  بسیار ستمگر
2.    ^  بسیار نادان
3.    ^  تکیه و پشت گرمی
4.    ^  گدائی
5.    ^  با من رفتار کن آنچه تو سزاوار آنی.
6.    ^  از بزرگان و مشایخ عرفا.
7.    ^  سنگ ریزه
8.    ^  چابک و چالاک
9.    ^  اگر سوار چهارپایان نیستم سعی می‌کنم که غاشیه و زین پوش شما را بر دوش خود حمل کنم.
10.    ^  لباس کهنه متعلّق درویشان.
11.    ^  جامه آکنده به ابریشم خام که در روز جنگ می‌پوشیدند و شمشیر به آن کارگر نیست.
12.    ^  آفتابه
13.    ^  صندوقچه جواهر
14.    ^  سلامت از بلاد آفت در تنهائیست.
15.    ^  آلوده و کثیف کند
16.    ^  بی ادب
17.    ^  حوض آب
18.    ^  گودالی که آب حمّامها و مطبخ‌ها بدانجا رود.
19.    ^  عرب صحرانشین و بیابانی.
20.    ^  سیم ناسره و قلب
21.    ^  حریص
22.    ^  قرآن
23.    ^  اداء کردن
24.    ^  بدگوئی
25.    ^  خود بینی و خودپسندی
26.    ^  از گزند محفوظ باشی ای که نیکوئی‌های مرا می‌شماری ظاهر حال من نیست که بینی و باطن مرا نداسته که چیست و بهتر آن بود که گفته می‌شد (کفیتُ الاذی) اذیّت کردن تو مرا بس و کافیست.
27.    ^  نام محلّی در شام.
28.    ^  نام برکه ای بوده در جامع دمشق
29.    ^  مرا با خداوند متعال وقتی است که در آن هیچ فرشته مقرّب و نبیّ مرسل راه نمی‌یابد و دخالت ندارد.
30.    ^  مشاهده و مکاشفه نیکان و اولیای حق میان ظهور و خفا است یعنی دائم بر یک حال نیستند گاهی صاحب کرامات و خارق عادات و گاهی مانند سایر مردم باشند.
31.    ^  جهنده
32.    ^  بالا خانه
33.    ^  ما به بنده از رگ ورید نزدیکتریم.
34.    ^  طعام و شراب
35.    ^  فراخی
36.    ^  شتر خراسانی
37.    ^  دزد راهزن
38.    ^  نام درختی خاردار.
39.    ^  فقیر مالک چیزی نیست.
40.    ^  منازل دوزخ
41.    ^
42.    ^  لباس وصله کرده
43.    ^  مخفّف تاتاری که نام قومی است از ترکستان بیشتر سپاهیان مغول از ایشان بود.
44.    ^  نام یکی از منازل نزدیک مکّه معظّمه است که در آنجا درخت خرما و تاک بوده.
45.    ^  پاره و اندکی
46.    ^  کسی را نیکو حال کردن.
47.    ^  کنیّت محدّث معروف که مذهب حنبلی داشت.
48.    ^  به سوی آواز سرودها به سبب خوبی و پاکیزگی آن برانگیخته می‌شویم در اغب می‌کردیم ولی تو آوازه خوان و سراینده هستی که اگر خاموش شوی خوشحال می‌شویم.
49.    ^  خرده و پاره زر و سیم
50.    ^  دایره - نام یکی از آلات طرب.
51.    ^  شوخی و خوش طبعی
52.    ^  کارهای نهی شده
53.    ^  زشتی‌ها
54.    ^  نیکی‌ها
55.    ^  بی اعتماد و بی اعتبار
56.    ^  قورباغه
57.    ^  قبیله
58.    ^  کلیدها - جمع مفتاح
59.    ^  جمع قلعه
60.    ^  همانا با هر سختی و رنج راحت و آسانی باشد.
61.    ^  گوارا و خوش طعم و لذیذ.
62.    ^  نام یکی از صحابه پیامبر(ص)
63.    ^  نام بیابانی در بیت المقدّس
64.    ^  نام شهری از نواحی شام
65.    ^  نام شهری از ولایت شام.
66.    ^  مهر زن
67.    ^  شکسته و تیره
68.    ^  عیب جویی و بدگویی
69.    ^  خرجی
70.    ^  عالم معنی و ارواح و فرشتگان
71.    ^  بسیار عبادت کنندگان.
72.    ^  شاخهائیکه بر آن گل انار بود گفتی بر درخت سبز آتش آویخته شده.
73.    ^  مردم در پیرامون وی از تشنگی هلاک می‌شدند در صورتی که او ساقی است که می‌بیند و تشنگان را آب نمی‌دهد.
74.    ^  کسی به به مرض استسقاء مبتلا شود و آن مرضی است که بیمار هر چند آب خورد سیراب نشود.
75.    ^  میوه‌ها
76.    ^  بوئیدنی
77.    ^  بادبزنی که از پر طاووس است.
78.    ^  دوستدار حکمت
79.    ^  آیا مردم را به احسان و نیکی امر می‌کنید و خویشتن را فراموش می‌کنید.
80.    ^  خیر خواهان
81.    ^  گل ولای
82.    ^  عبادتگاه درویشان و مشایخ ایشان - معرّب خانگاه.
83.    ^  چون به کار زشتی گذر کنید کریمانه از آنجا بگذرید.
84.    ^  چون گناهکاری را دیدی عیب پوش و بردبار باش - ای که کار بیهوده مرا زشت میشماری چرا کریمانه و جوانمردانه گذر نمی‌کنی.
85.    ^  همقطاران یک خواجه
86.    ^  کمترین و کوچک ترین
87.    ^  مخفف بایست.
88.    ^  منسوب و وابسته کسی نباش که با تو دوست نباشد.
89.    ^  هرگاه پدر و مادر بکوشند و ترا بر آن دارند چیزی را که بدان علم نداری با من شریک کنی ایشان را فرمان بر.
90.    ^  گزیدن
91.    ^  شوخی کردن
92.    ^  نوعی پارچه ابریشمی منسوب به دهیق از قراء مصر.
93.    ^  نابینا
94.    ^  نام شهری است از جزیره سیلان واقع در جنوب هندوستان.
95.    ^  برگزیدن و دیگری را بر خود ترجیح دادن.
96.    ^  بنده آزاد کردن
97.    ^  بزرگ

گردآوری و ویرایش : مهرمیهن - نوشتار اصلی : ویکی نبشته

 

بوستان و گلستان

ساختار : PDF

اندازه :  2 مگابایت

 

عهدنامه ترکمنچای در ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ (میلادی) بین روسیه و ایران امضا شد. از سوی فتحعلی شاه قاجار، میرزاعبدالحسن‌خان و آصف‌الدوله و از سوی روسیه تزاری ایوان پاسکویج حضور داشتند. طی این قرارداد قلمروهای باقی مانده ایران از معاهده گلستان در قفقاز شامل خانات ایروان، مناطق تالش و اردوباد و بخشی از مغان و شروان به روسیه واگذار شد. ایران حق کشتی‌رانی در دریای مازندران را از دست داد و ملزم به پرداخت ۱۰ کرور طلا به روسیه شد. بر طبق این قرارداد روسیه قول داد از پادشاهی ولیعهد وقت عباس‌میرزا حمایت کند.
پیش زمینه
پس از پیمان نامه گلستان دوره دوم جنگ‌های ایران و روسیه آغاز شد. در این میان جنگ گنجه مهم‌تر از همه می‌نمود. عباس میرزا فرمانده سپاه ایران با حرکت به سوی گنجه در این منطقه سنگر گرفت. در این میان پاسکوویچ فرمانده سپاه روس نیز خود را به این منطقه رساند. ابتدا عباس میرزا به د لیل برخی آشفتگی‌ها در سپاه خود خواست که جنگی اتفاق نیافتد اماتلاش او موثر نیافتاد و جنگ وسیعی در این منطقه در گرفت. در پایان سپاه روس فاتح میدان شد. عباس میرزا سرانجام در ناحیه ترکمانچای خواست که جلوی پاسکوویچ را بگیرد اما در آنجا نیز شکست خورد و سرانجام مجبور شد که شرایط صلح را بپذیرد. در این میان پاسکوویچ که خود را مغرور از فتح جنگ می‌دید برای سپاه ایران ضرب الاجلی تعیین کرد و گفت چنانچه تا پنج روز تکلیف صلح مشخص نشود عازم تهران خواهد شد. در این میان شاه سرانجام تن به امضای عهدنامه ترکمانچای داد.
مفاد این عهدنامه
1.   واگذاری خانات ایروان و نخجوان به دولت روسیه و تخلیه تالش و مغان از سپاه ایران.
2.   پرداخت ده کرور تومان (پنج میلیون تومان)به طور اقساط از طرف ایران به روسیه به عنوان غرامت جنگی
3.   اجازه عبور و مرور آزاد به کشتی‌های تجاری روسی در دریای مازندران
4.   رضایت به انعقاد یک عهدنامه تجاری بین ایران و روسیه و حق اعزام کنسول و نمایندگان تجاری به هر منطقه از مناطق ایران که روس‌ها لازم بدانند.
5.   حمایت از ولیعهدی عباس میرزا و کوشش در به سلطنت رساندن وی پس از مرگ شاه
6.   استرداد اسرای طرفین
7.   اعطای حق قضاوت کنسولی به روسیه
علاوه بر امضای معاهده تحمیلی ترکمانچای زیر فشار روس‌ها یک عهد نامه تجاری نیز با آنان به امضا رسید که تمام بازار ایران را بدون هیچ مانعی در اختیار روس‌ها قرار می‌داد.
نمایندگان ایران و روسیه عهدنامه ترکمانچای را منعقد کردند. این عهدنامه درزمان فتحعلی شاه قاجار با میانجیگری دولت انگلستان منعقد شد و به موجب آن ولایات ایروان و نخجوان به روسیه واگذارشد و حق کشتیرانی در دریای خزر مجدداً به کشتی‌های روسی واگذارشد. دولت روسیه نیزولیعهدی عباس میرزا را برسمیت شناخت و ازآن حمایت کرد. همچنین کلیه اتباع روسی براساس عهدنامه ترکمانچای ازحمایت قوه قضائیه ایران برخوردار شدند.

 

در روايت ماجراى جنگ هاى ايران و روس، سرانجام به عهدنامه گلستان رسيديم. در شماره گذشته خوانديد كه فتحعلى شاه با ميانجى گرى سر گور اوزلى (سفيركبير بريتانيا در ايران) و نگران از طغيان هاى خراسان سرانجام با مصالحه ميان روسيه و ايران موافقت كرد و ميرزا ابوالحسن خان شيرازى را مامور كرد كه با «سردار روس» ملاقات كند و با او «عهد سازش» ببندد. ناگفته پيداست كه اين تصميم براى شاهزاده عباس ميرزا و اطرافيانش كه مخالف تن دادن به سازش در آن شرايط بودند، تا چه اندازه تلخ بود. ميرزا ابوالقاسم فراهانى (قائم مقام دوم) در نامه اى كه در همان ايام براى كسى نوشته است اشاره اى عجيب و وهم انگيز به اين ماجرا دارد: «به خدا كه در اين سفر بعد از مرخصى از خدمت شما (ميرزا بزرگ نورى) هيچ چيز دو سر نديدم، مگر يك برّه كه يك روز قبل از مصالحه (با روسيه و انعقاد معاهده گلستان) ميش ملا بخشى تركمانى زاييد. به نظر ايچ آقاسى و وزير خارجه (ميرزا ابوالحسن) هم رسيد. دو سر داشت و سه گوش و يك تن؛ مثل آذربايجان كه يك ولايتى است در زير لگد دو دولت روس و شيعه (يعنى ايران). از دو گوشه مدعى آنجا بودند، روم هم حالا از گوشه ديگر در آمد و مدعى ايروان است!»

•كابوس


اين كابوس را كه روز پيش از مصالحه بر مقامات ايرانى نازل شد، مى توان نشانه اى شوم از سرنوشت ايران پس از امضاى معاهده گلستان به حساب آورد. اين معاهده كه يك مقدمه و يازده فصل داشت در «معسكر روسيه در رودخانه زيوه من (از) محال گلستان متعلقه  ولايت قراباغ» ميان دو طرف منعقد شد. فصل اول تأكيد مى كرد كه عداوت و دشمنى ميان دو طرف «الى الابد» پايان خواهد گرفت و «دوستى و وفاق شديد» ميان اعلى حضرتين برقرار خواهد شد. فصل دوم بر پذيرش اصل «اسطاطسكواوپرزنديم» (وضعيت موجود) توسط دو طرف تاكيد داشت و خط مرزى را به اين شرح تعيين مى كرد: «از ابتداى اراضى آدينه بازار به خط مستقيم از راه صحراى مغان تا به معبر «يرى بلوك» رود ارس و از بالاى كنار رود ارس تا اتصال و الحاق رودخانه كپنك چاى به پشت كوه مقرى و از آنجا خط حدود سامان ولايت قراباغ و نخجوان از بالاى كوه هاى «الكزبدرلكزمرى» و از آنجا به سرحدات قراباغ و نخجوان و ايروان و نيز رسدى از سنور گنجه جمع و متصل گرديده، بعد از آن حدود مزبور كه ولايات ايروان و گنجه و هم حدود قزاق و شمس الدين لو را تا به مكان «ايشك ميدان» تشخيص و منفصل ميانرود از ايشك ميدان نيز از بالاى سر كوه هاى طرف راست طرق و رودخانه هاى حمزه چمن و از سر كوه هاى پلنگ الى گوشه حدود و محال شوره گل و از شوره گل از بالاى كوه برف دار الكز گذشته از سرحد محال شوره گل و ميانه حدود قريه مسدره و ارتيك به رودخانه ارپه چاى ملحق و متصل [شود].» در اين فصل مقرر مى شد كه سرنوشت مرز در ناحيه تالش هم به نتيجه بررسى هاى دو طرف در مورد آن منطقه و مشخص شدن نقاطى كه در زمان انعقاد مصالحه در اختيار هر يك از طرفين است، موكول شود.

پادشاه ايران در فصل سوم معاهده «به عوض وليعهدان عظام تخت شاهانه ايران» نيز تصديق مى كرد كه ولايات قراباغ، گنجه، شكى، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، داغستان، گرجستان و... به «ممالك ايمپريه روسيه» تعلق دارد و به اين ترتيب حق تجديد ادعا را از جانشينان خود سلب مى كرد.

در عوض امپراتور روسيه نيز در فصل چهارم معاهده براى اظهار دوستى به شاه ايران، از سوى وليعهدان و جانشينان خود متعهد مى شد اولاً «هر يك از فرزندان عظام ايشان كه به وليعهدى دولت ايران تعيين مى گردد، هرگاه محتاج به اعانت و امداد روسيه باشد، مضايقه ننمايند» و ثانياً «اگر در سر امور داخله مملكت ايران فيمابين شاهزادگان مناقشتى روى نمايد، دولت روس را در آن ميانه كارى» نباشد.

فصل پنجم معاهده حق انحصارى دارا بودن كشتى جنگى در درياى خزر را به روسيه مى داد. در اين فصل آمده بود كشتى هاى تجارى دو طرف اجازه حمل كالا به بنادر طرف مقابل دارند و در صورت حادثه و گرفتارى در آب هاى طرف مقابل بايد به آنها كمك شود.
فصل ششم به موضوع اسرا و فراريان مى پرداخت و چنين معين مى كرد كه ظرف سه ماه پس از امضاى معاهده اسرا بايد آزاد شوند ولى چنانچه اسيرى بخواهد در مملكت مقابل بماند مأذون باشد و اگر كسى به كشور مقابل گريخته و پناهنده شده بوده نيز بتواند در همانجا بماند.
پادشاهان دو كشور در فصل هفتم معاهده متعهد مى شدند از سفراى طرف مقابل به شايستگى استقبال و پذيرايى كنند. همچنين مقرر مى شد نمايندگان تجارى هر يك از دو دولت در خاك دولت مقابل اجازه داشتن حداكثر ده مامور داشته باشند و بتوانند به آسودگى و محترمانه بر حفظ حقوق بازرگانانشان نظارت كنند.

فصل هشتم معاهده به مقررات آمد و شد «قوافل و ارباب معاملات» دو طرف و جزئيات مربوط به تعهدات هر يك از دو دولت در قبال آنها مى پرداخت.

فصل نهم نيز در مورد تجارت و ميزان باج و حق گمركى بود كه به مال التجاره بازرگانان ايران و روس كه به كشور ديگر سفر مى كردند تعلق مى گرفت و به منظور تسهيل فعاليت هاى بازرگانى در قرارداد گنجانده شده بود.

شرق- اميد پارسانژاد

 
MehreMihan.IR Version 1.3.0, All Rights Reserved
تبلیغات


Your SEO optimized title