دكتر احمد كتابي- عضو بازنشسته هيأت علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي

آبشخور نوشتار : روزنامه ی اطلاعات

 

بخش نخست :

پیشگفتار:

ايران زمين، در طول تاريخِ سرافرازِ خود، سخنوران سُتُرگ و نامورِ بسياري به خود ديده است؛ امّا، بي‏گمان، هيچ‏يک از نظر نفوذِ کلام و تسخيرِ قلوب و کسبِ شهرت و محبوبيت ـ چه در مقياس ملي و چه از نظر جهاني ـ به مرتبه حافظ نرسيده‏اند. در تأييد اين مدعا کافي است به نمونه‏هايي از انبوهِ القاب، عناوين و اوصافي که حافظ پژوهان و شيفتگانِ خواجه شيراز در تجليل و تمجيدِ از اين سخن سرايِ بي‏همتا به‏کار برده‏اند، نظري بيفکنيم.

از آن جمله است: «لسان الغيب و ترجمانِ الاسرار»(3)، «نادره دوران و اعجوبه زمان»(4)، «حاملِ کلامِ ربِّ العالمين و شمس‏الملهًْ و الدين»(5)، «اشعَرِ شعرايِ زمان»(6)، «شاعر افلاکي و خاکي»(7)، «يکي از سه شاعرِ بزرگ جهان (: دانته شکسپير و حافظ)»(8)، «خمري بي‏خُمار و شرابي خوشگوار»(9)، «والاترين تجلي‏گاهِ فرهنگ ايران و عالي‏ترين و ظريف‏ترين نمونه طرز فکرِ ادبيِ يک ملت»(10)، «وجدانِ [زنده] ملت ايران»(11) و ده‏ها توصيف‏گويا و شيواي ديگر.

باري؛ حافظ، به راستي «همدل‏ترين، همدم‏ترين و محرم‏ترين هنرمندي است که در کنارِ دلِ يکايکِ ما نشسته»(12) و از همگان ـ از عارف و عامي، عابد و عاصي، شريف و وضيع و پير و جوان ـ دل ربوده است(13) «او نه فقط با ما سخن مي‏گويد [که] از ما و جانبِ ما هم سخن مي‏گويد». او، در واقع، حافظه تاريخي ايرانيان(14) است. از اين‏رو، جاي تعجب نيست که ديوان او، بعد از قرآن کريم، پرفروش‏ترين و پرخواننده‏ترين کتاب در ايران باشد و در بسياري از مراسم، از جمله هنگام تحويل سال و خواندن خطبه عقدِ ازدواج، وجود آن از لوازم و واجباتِ سفره هفت‏سين و سفره عقد شمرده و در خانه اکثريت غالبِ ايرانيان اقلاً نسخه‏اي از آن يافت شود.

از ايرانيان که بگذريم، تأثير و نفوذِ کلامِ سحرآميزِ حافظ در ميان غيرايرانيان نيز شگفت‏انگيز و باور نکردني است و شمارِ مشتاقان و دلبستگان او بسيار.

از زمره شاخص‏ترين و پرشورترين شيفتگان حافظ در اروپا مي‏توان از يوهان گوته ـ شاعر، داستان‏نويس، نقاد، متفکر و دانشمند آلماني (1832-1749) ـ ياد کرد. وي به خاطر درکِ زيبايي اصيل و واقعيِ کلامِ معجزه‏آسايِ حافظ، دشواريِ آموختن زبان فارسي را برخود هموار کرد. معروف است که پس از مرگش، روي ميز تحرير او، صفحه کاغذي يافتند که بر رويِ آن، با خطي شبيه به خطِّ کودکان، که معلوم بود خطِّ فارسي تازه آموخته اوست، اين دو بيت مشهور حافظ نگاشته شده بود:

خوش‏تر از کوي خرابات نديدم جائي

گر به پيرانه سرم دست دهد مأوائي

آرزو مي‏کُشدم از تو چه پنهان دارم؟

شيشه باده و کنجي و رخ زيبائي(15)

هم او، در کتاب ديوان شرقي (مورخ 1819م)، درباره حافظ اين‏گونه به داوري نشسته است:

«اي حافظ! سخن تو همچون ابديت بزرگ است؛ زيرا آن را آغاز و انجامي نيست و ميانِ نيمه غزل تو با مطلع و مقطعش فرقي نمي‏توان گذاشت، چه همه آنها در حدِّ کمال و جمال است... حافظ! دلم مي‏خواهد از شيوه غزل سرايي تو تقليد کنم، چون تو قافيه پردازم و غزلِ خويش را به ريزه‏کاري‏هايِ گفته تو بيارايم».

و در جايي ديگر از همان کتاب، فرطِ ارادت و دلبستگيِ خود را نسبت به خواجه شيراز بدين شرح بيان مي‏دارد:

«از وقتي که اين شخصيتِ عجيب و بزرگ در صحنه زندگي من قدم گذاشته، دارم ديوانه مي‏شوم»(16)

همولايتي او، فردريش يوکنر ـ زبان‏شناس و مستشرق آلماني ـ نيز، در مراتبِ ارادت‏ورزي نسبت به حافظ، دستِ کمي از او ندارد و اوجِ دلبستگي و شيفتگي خود را نسبت بدو چنين بيان کرده است:

«در اين بامدادِ دلپذير بهاري، من بيش از هر کس به ياد تو هستم، به يادِ تو اي نغمه‏سرايِ جاودانِ دنياي شعر، اي گلِ مشرق‏زمين، اي بلبلِ داستان‏سراي که چمن‏زارِ جهان را از آوايِ دلپذير خود آکنده‏اي! به ياد تو هستم اي سرچشمه ذوق و هنر، اي حافظ شيراز که جهان را از جويبار نشاط‏بخش و آسماني خود سيراب مي‏کني»(17).

و از همه اينها حيرت‏انگيزتر، توجه و اقبالِ باور نکردنيِ فردريک انگلس، همفکر و يارِ غار کارل مارکس ـ بنيانگذارِ کمونيسمِ نوين و نظريه‏پردازِ ماترياليسم ديالکتيک ـ نسبت به حافظ است. وي، ضمن نامه‏اي، خطاب به مارکس مي‏نويسد:

«تا زماني که انديشه حافظ را درک نکنيم، نمي‏توانيم افکار و آراء خود را در جهان پياده کنيم. به همين سبب، من از همين امروز، به آموختن زبان فارسي پرداخته‏ام تا افکار حافظ را بهتر بفهمم و [بنابراين] آموختن اين زبان را به تو هم توصيه مي‏کنم.»(18)

سخن درباره حافظ پايان‏ناپذير است و مجال ما اندک. از اين‏رو، به همين مختصر اکتفا کرده، علاقه‏مندان را به مطالعه کتاب‏ها، رساله‏ها و مقاله‏هاي عديده‏اي که درباره شرح احوال و افکار و اشعار او نگاشته شده و مشخصات بعضي از آنها در منابع اين بخش آمده است، ارجاع مي‏دهيم و به موضوع اصلي اين بخش ـ مدارا و تساهل از ديدگاه حافظ ـ باز مي‏گرديم.



مدارا از ديدگاه حافظ

دلبستگي و پايبنديِ حافظ به مدارا، در جاي‏جايِ ديوان اين شاعر فرزانه و آزاده‏ به‏وضوح مشاهده مي‏شود تا آنجا که در يکي از ابيات معروفش «مدارا» را يکي از دو شرطِ لازم براي تأمين آسايش آدمي در دو جهان به‏شمار ‏آورده و به‏ويژه دشمنان را مستحقِ برخورداري از آن دانسته است:

آسايشِ دو گيتي تفسيرِ اين دو حرف است

با دوستان «مروّت» با دشمنان «مدارا»

(غزل 5، ص 26)

بديهي است که مداراگرايي حافظ فقط منحصر و مستند به بيت ياد شده نيست. همچنين، کاربرد واژه‏هاي مدارا و تساهل و نظاير آن در اشعار وي و يا عدم کاربردِ آنها هم، اهميت چنداني ندارد. زيرا روحيه سهل‏گيري و گشاده‏دلي (سعه صدر) اين شاعر آزادانديش و انسان‏گرا نه در يک مورد که تقريباً در سراسر ديوان ملکوتي او و نيز در بررسيِ شرح احوال و تحولات فکري و روحي وي کاملاً مشهود است.(19)

شايان ذکر است که در اين بخش نيز، همانند بخش‏هاي سه‏گانه پيشين، ميزان گرايش و پايبنديِ شاعر به مدارا و تساهل، به کمک شاخص‏هاي معين ارزيابي شده است. بدين‏ منظور، به استناد شواهد عديده مستخرج از ديوان شاعر ياد شده، که اغلب شامل يک بيت است، موارد مشخصِ گرايش وي به مقولات و مفاهيم مورد بررسي و نيز اندک مواردي که احياناً از عدم تمايل و يا مخالفت شاعر با آنها حکايت مي‏کند(20)، رديابي، استخراج و مقوله‏بندي شده است.

در پايان، برخود فرض مي‏داند، مراتب تشکر و تقدير صميمانه خود را از رهنمودهاي ارزنده استادان گرانقدر و همکاران ارجمند پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي از جمله جنابان آقايان: دکتر تقي‏ پورنامداريان، دکتر حسين نجفدري، دکتر علاءالدين افتخار جوادي و دکتر عليرضا شعبانلو در رفع مشکلات بعضي از ابيات تقديم دارد.



گفتار يكم ـ انگيزه‌ها و زمينه‌هاي مساعد (براي) مدارا و تساهل



الف ـ تواضع و خاکساري

به مي‏ پرستي از آن نقشِ خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقشِ خودپرستيدن

(غزل 385، ص 786)

يكي از لوازم و شرايطِ اولية گرايش به مدارا و تساهل برخورداري از روحيه تواضع و عاري بودنِ از تكبّر است. مادام كه آدمي نتواند از حصارِ تنگِ خود پسندي و خود محوري خارج شود و خويشتن را از دام عُجب و تفرعن برهاند، بالطبع، تحمّل انديشه‌ها و رفتارِ مغايرِ ديگران براي وي ميسر نخواهد شد. توجيه اين ارتباط دشوار نيست: انسان‌هاي متكبّر و متفرعن، به قدري براي خود ارزش قائل اند و انديشه‌ها و باورهايشان را فوق انساني و اشتباه‌ناپذير مي‌دانند كه طبعاً نمي‌توانند براي ديگران و نظرات متفاوت آنها كمترين ارج و منزلتي قائل شوند.

***

خواجه شيراز را در مدحِ فروتني و خاكساري و ذمِِّ عُجب و غرور، ابياتي است بس نغز و آموزنده كه به حق مظهر بارزِ فصاحت و بلاغت به شمار مي‌رود و از اين رو، ارائه هرگونه توضيح يا تفسيري درباره آنها، بي‌مورد و غيرلازم مي‌نمايد. بديهي است، اگر احياناً در مواردي، توضيحي ضروري به نظر رسد، آن را نه از جانب خود، كه از قول اساتيد فن و حافظ شناسان و بر مبناي نظريات آنها مي‌آوريم. اكنون به ارائه شواهد مربوط، كه اكثراً تك بيتي‌اند (حتي‌الامكان به ترتيب شماره غزليات) مي‌پردازيم و براي تسهيل مراجعه، حتي‌المقدور آنها را دسته‌بندي مي‌كنيم.

1ـ عواقب غرور و مزاياي تواضع

در جاي جايِ ديوان حافظ از معايب و توالي فاسدِ غرور و ثمرات و بركاتِ فروتني به تأكيد سخن رفته است:

در بيتي، فرجامِ خودبيني و خودرايي را بدنامي مي‏داند:

همه كارم ز خود كامي به بدنامي كشيد آخر

نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفل‌ها

(غزل 1، ص 18)

و در بيتي ديگر، غرور آدمي را به تيري تشبيه مي‏کند که پس از رها شدنِ از کمان، چند زماني اوج مي‏گيرد ولي سرانجام برزمين مي‏افتد:

به بال و پر مرو از ره كه تير پرتابي

هوا گرفت زماني ولي به خاك نشست1

(غزل 20، ص 56)

در جايي، ثروتمندان را از فخرفروشيِ بر بينوايان برحذر مي‏دارد:

اي توانگر مفروش اين همه نخوت كه ترا

سر و زر در كنفِ همّتِ درويشان است



(غزل 50، ص 116)

و در جايي ديگر از تواضع، بي‏تکلّفي و بي‏حاجب و دربان بودن خود سخن مي‏گويد:

هر كه خواهد گو بيا و هرچه خواهد گو بگو

كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست

(غزل 71، ص 160)

و در مواضع ديگر نيز، به کرات از تکبر و عواقب سوء آن ياد مي‏کند:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت

(غزل 81، ص 178)

حافظ افتادگي از دست مده زانكه حسود

عِرض و مال و دل و دين در سرِ مغروري كرد

(غزل 135، ص 286)

گر طيره‏ مي‏نمائي و گر طعنه مي‏زني

ما نيستيم معتقدِ مرد خود پسند

(غزل 173، ص 362)

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

... حجابِ راه تويي حافظ از ميان برخيز

كلاهداريش اندر سر شراب رود2

خوشا كسي كه در اين پرده بي‌حجاب رود

(غزل 216، ص 448)

ز ساقيِ كمان ابرو شنيدم

نبندي زان ميان طرفي كمروار

كه: «اي تيرِ ملامت را نشانه

اگر خود را ببيني در ميانه»

(غزل 418، ص 852)

در كويِ عشق شوكتِ شاهي نمي‌خرند

اقرارِ بندگي كن و اظهار چاكري

(غزل 442، ص 900)

فكرِ خود و رايِ خود در عالم رندي نيست

كفر است در اين مذهب خودبيني و خود رايي

(غزل 484، ص 984)

در بعضي موارد، فروتني حافظ به صورتِ «ملامت به خود» در مي‏آيد که از ويژگي‏هاي «ملامتيه» است، و در نتيجه، کارنامه اعمال خود را از همه بدتر و سياه‏تر مي‏بيند:

سياه نامه تر از خود كسي نمي‌بينم

چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود؟

(غزل 219، ص 454)

2ـ سرنوشت سلاطين و حکمروايان مقتدر و مطلق‏العنانِ گذشته

در ديوان حافظ، به كرات، از پايانِ كارِ عبرت‏انگيزِ پادشاهان و حاكماني ياد شده است كه زماني «قادر مطلق» و «فعال مايشاء» محسوب مي‌شدند؛ ولي اكنون جز مشتي خاك از آنها برجاي نمانده است:

سپهر برشده3 پرويزني4 است خون‌افشان

كه ريزه‌اش سَرِِ "كسري" و تاج "پرويز" است

(غزل 42، ص 100)

كه آگه است كه «كاووس» و «كِي» كجا رفتند؟

كه واقف است كه چون رفت تختِ "جم" بر باد؟

(غزل 97، ص 207)

چو پيشِ صبح روشن شد كه حالِ مهرِ گردون چيست

برآمد خنده‌اي خوش بر غرورِ كامگاران زد

(غزل 149، ص 314)

بگذر ز كبر و ناز كه ديدست روزگار

چينِ قبايِ "قيصر" و طَرفِ كلاه‌ِ "كِي"

(غزل 421، ص 858)

كه بَرَد به نزدِ شاهان ز منِ گدا پيامي

كه به كوي مي‌ فروشان دو هزار «جم» به جامي

(غزل 459، ص 934)

3ـ عُجبِ علم، عُجبِ زهد و عُجبِ خانقاهي

حافظ، بارها و بارها، از غرور ناپسندي كه گاهي عالمان، زاهدان و خانقاهيان را در بر مي‌گيرد، به شدت شكوه كرده است:

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

(غزل 271، ص 558)

تا فضل و عقل بيني بي‌معرفت نشيني

يك نكته‌ات بگويم خود را مبين كه رَستي

(غزل 426، ص 868)

به عُجبِ علم(21) نتوان شد ز اسبابِ طرب محروم

بيا زاهد كه جاهل را هَني‌5تر مي‌رسد روزي

(غزل 445، ص 907)

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رِند از رهِ نياز به دارالسلام6 رفت

(غزل 84، ص 184)

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

تا تورا خود ز ميان با كه عنايت باشد؟

(غزل 154، ص 324)

شرممان باد ز پشمينة آلوده خويش

گر بدين فضل و كرم نامِ كرامات بريم

(غزل 366، ص 749)

صوفيِ سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه7

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

(غزل 272، ص 560)

ساقي بيار آبي از چشمه خرابات

تا خرقه‌ها بشوييم از عُجبِ خانقاهي

(غزل 480، ص 976)

4ـ از وسائل و طرق شكست غرور

در ابـــيات متعددي از ديـوان حافظ، «مي‌نوشي» ـ به مفهومي که حافظ مدنظر دارد ـ وسيله و ابزار موثري براي شكستن غرور و منيّتِ آدمي تلقي شده است:

باده دَردِه چند از اين بادِ غرور

خاك بر سر نفسِ بد فرجام را!

(غزل 8، ص 32)

بيار باده كه رنگين كنيم جامه زرق

كه مست جام غرور يم و نام هشياريست

(غزل 67، ص 150)

حباب را چو فتد بادِ نخوت اندر سر

كلاهداريش اندر سَرِ شراب رود

(غزل 216، ص 448)

به مي‌پرستي از آن نقشِ خود بر آب زدم

كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

(غزل 385، ص 786)

در بحر مايي و مَني افتاده‌ام، بيار

مي، تا خلاص بخشدم از مايي و مني

(غزل 470، ص 956)

چون زجامِ بي‌خودي رطلي كشي

كم زني از خويشتن لافِ مني

(غزل 469، ص 954)

ساقي بيار آبي از چشمه خرابات

تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهي

(غزل 480، ص 976)



پي‌نوشت‏ها:

1) محمدعلي اسلامي ندوشن، ماجراي پايان‏ناپذير حافظ ص10، منقول از کتاب حافظ را چنين پنداشته‏اند، تأليف هوشنگ فتي، 1385، انتشارات نويد شيراز، ص 168. کتاب اخيرالذکر، حاصل تلاش‏هاي خستگي‏ناپذير مؤلف ارجمند آن است که طي سالياني دراز با همت و پشتکاري ستودني به گردآوريِ گفته‏ها و نوشته‏هاي صاحب‏نظران گوناگون ـ اعم از ايراني و غيرايراني ـ درباره حافظ، به شکل مستند و برحسب موضوع، پرداخته و از اين رهگذر منشاء خدمت و کمک بزرگي به حافظ پژوهان شده‏ است. نگارنده نيز، در تهيه مقدمه و پي‏نوشت‏هاي اين بخش، از کتاب مذکور بهره وافر برده است.

2) تمام شواهدي که در اين بخش بدانها استناد شده، از ديوان حافظ به تصحيح و توضيح روانشاد پرويز ناتل خانلري در 2 جلد (جلد اول، چاپ دوم و جلد دوم، چاپ اول)، 1362، انتشارات خوارزمي نقل شده است؛ مگر اينکه مأخذ ديگري تصريح شده باشد.

در ضمن، براي توضيح معاني اشعار و لغات و تعابير به‏کار رفته در آنها، از مآخذ زير استفاده شده است: جلد دوم ديوان حافظ مصحح پرويز خانلري، پيشين، ذيل عنوان «بعضي از لغات و تعبيرات» و نيز فرهنگ دو هزار واژه از ديوان حافظ تأليف دکتر ابوالفضل مصفا، 1369 و فرهنگ واژه‏نماي حافظ فراهم آورده روانشاد مهين‏دخت صديقيان.

3) عبدالرحمن جامي به نقل از حافظ را چنين پنداشته‏اند، ص 13.

4) نايب صدرشيرازي در طرائق الحقايق به نقل از همان، ص 11.

5) دولتشاه سمرقندي، به نقل از همان، ص 11.

6) التصوف في‏الاسلام، ص 127، به نقل از همان، ص 26.

7) به نقل از همان.

8) جان بين، به نقل از همان، ص 16.

9) اسحق اطمعه، حافظ‏شناسي، جلد 9، ص 79.

10) روانشاد غلامعلي رعدي آذرخشي، حافظ‏شناسي، جلد 12، ص 126 به نقل از همان.

11) هوشنگ فتي، به نقل از همان، ص 324.

12) بهاءالدين خرمشاهي، ذهن و زبان حافظ، 1381، ص 242.

13) «انديشه‏هاي متنوع و بيانِ سايه و روشن‏دار و ايهام‏آميز حافظ باعث شده است که گروه‏هاي مختلف و متضاد از قبيل عارفان و متشرعان و اخلاقيون و شکاکان و پيروان مکتب خيام و عاشق پيشگان و رندان عافيت‏سوز و لاابالي به او اظهار ارادت و اعتقاد کنند و او را از آنِ خود و پيشواي خود بدانند» (روانشاد رعدي آذرخشي، نقل از حافظ‏شناسي، جلد 12، ص 127).

14) برداشتي از عنوان کتاب حافظ حافظه ماست اثر استاد بهاءالدين خرمشاهي.

15) اين دو بيت، در نسخه‏هاي مصحح دکتر خانلري و علامه قزويني ضبط نشده ولي در چندين ماخذ به نقل از نوشته گوته به شرح مذکور در متن نقل شده است از جمله در کتاب حافظ را چنين پنداشته‏اند.

16) ديوان شرقي اثر گوته، به نقل از همان، صفحات 17 و 15.

17) همان، ص 17.

18) نقل از همان، ص 15.

19) نگاه كنيد به مقالة مدارا در شعر و شخصيت حافظ، نوشتة استاد بهاءالدين خرمشاهي، مندرج در مجموعه مقالات ذهن و زبان حافظ، پيشين، ص 251.

20) در ابيات زير، نشانه‌هاي آشكاري از عدم مدارا و تساهل ـ و يا لااقل عدم التزام به ادب و نزاكت ـ مشاهده مي‌شود:

ز رقيبِ ديو سيرت به خداي خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را

(غزل6، ص 29)

حافظ بِبَر تو گوي فصاحت كه مدعي

هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت

(غزل 80، ص 176)

چشمي كه نه فتنة تو باشد

از گوهر اشك بحرِ خون باد !

(غزل 103، ص222)

زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه باك؟

ديو بگريزد از آن قوم كه قران خوانند!

(غزل 228، ص392)

يا وفا يا خبرِ وصلِ تو يا مرگ رقيب

بازي چرخ يكي زين همه باري بكند

(غزل 184، ص 384)

گردي از رهگذرِ دوست به كوريِ رقيب

بهر آسايشِ اين ديدة خون بار بيار

(غزل 244، ص 504)

غبار خاطر ما چشم خصم كور كند

تو رخ به خاك نِه ‌اي حافظ و برآر نماز

(نقل از كتابآب طربناك)

ز رويِ دوست مرا چون گلِ مراد شكفت

حوالة سرِ دشمن به سنگِ خاره كنم!

(غزل 342، ص700)

آن كو تو را به سنگدلي گشت رهنمون

اي كاشكي كه پاش به سنگي برآمدي!

(غزل 430، ص876)

21) عُجب يا خودبيني، آفت بسيار عظيمي است که عالمان نيز از آن مصون نيستند، سهل است، گاهي بيش از سايرين در معرض ابتلاي بدان قرار مي‏گيرند. حافظ هوشمندانه براين واقعيت آگاهي دارد. از اين‏رو، براي اجتناب از اين ورطه به روش ملامتيان متوسل مي‏شود و بسا گناهان ناکرده را به خود نسبت مي‏دهد. در واقع، اشعاري از اين دست را که «سياه‏نامه‏تر از خود کسي نمي‏بينم» و يا «پرده‏اي بر سر صد ـ عيب نهان مي‏پوشم» بايد از اين دريچه نگريست و نيز ابياتي از اين‏گونه:

مي‏ده که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب

چون نيک بنگري همه تزوير مي‏کنند

(غزل 195، بيت 9)

و همچنين:

حافظم در محفلي، دُردي کِشَم در مجلسي

بنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت مي‏کنم

(غزل 344، بيت 8)

(رحيمي، 1371)

 

 

بخش دو :

ب ـ انسان دوستي
رندي آموز و كرم كن كه نه‌چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود
(غزل 220، ص 456)
روحيه مدارا و تساهل حافظ، تا حدود زيادي، از انسان دوستي كم نظير و شگفت‌انگيز وي كه از هرگونه وابستگي قومي، ملي، مذهبي، نژادي و... فارغ است، نشأت گرفته و متقابلاً در آن تجلي يافته است. ذيلاً با ذكر شواهدي چند، جلوه‌هايي از انديشه‌هاي بشر دوستانه خواجه تحت عنوان‏هايي جداگانه ارائه مي‌شود:
1.غمخواري براي همنوع
به ملازمانِ سلطان که رساند اين دعا را
«که به شُکرِ پادشاهي ز نظر مَران گدا را»
(غزل 6، ص 28)
درويش نمي‏پرسي و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پروايِ ثوابت
(غزل 16، ص 48)
و نيز:
از عدالت نبود دور اگر پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدائي دارد
(غزل 119، ص 254)
به خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را
بلاگردانِ جان و دل دعايِ مستمندان است
که صدرِ مجلسِ عزّت فقيرِ ره‏نشين دارد
که بيند خير از آن خرمن که نَنگ از خوشه چين دارد؟
(غزل 117، ص 250)
حافظ ابنايِ زمان را غمِ مسکينان نيست
زين ميان گر بتوان بِه که کناري گيرند
(غزل 180، ص 376)
شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيرانِ قفس مژده گلزار بيار
(غزل 244، ص 504)
نگه کردن به درويشان منافيِ بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
(غزل 273، ص 562)
اگر شراب‏خوري جرعه‏اي فِشان برخاک
از آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک؟
(غزل 293، ص 602)
آن کس که اوفتاد و خدايش گرفت دست
گو بر تو باد تا غمِ افتادگان خوري
(غزل 442، ص 900)
و نيز:
ثوابت باشد اي دارايِ خرمن
اگر رحمي کني بر خوشه چيني
(غزل 474، ص 965)
دايم گل اين بستان شاداب نمي‌ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
(غزل 484، ص 984)
2.نيكخواهي و نيكوكاري
ده روز دورِ گردون افسانه است و افسون
نيکي به جايِ ياران فرصت شمار يارا
(غزل 5، ص 27)
خفته بر سنجابِ شاهي نازنيني را چه غم؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب

(غزل 15، ص 46)
حافظ! «نهادِ نيك تو كامت برآورد
جان‌ها فدايِ مردم نيكو نهاد باد»
(غزل 98، ص 66)
توانگرا! «دل درويش خود به‏دست آور
كه مخزنِ دُر و گنجِ دِرَم نخواهد ماند»
... بر اين رواقِ زبرجد نوشته‌اند به زر
كه جز نكوييِ اهلِ كرم نخواهد ماند
ز مهربانيِ جانان طمع مَبُر حافظ
كه نقشِ جرم و نشانِ ستم نخواهد ماند
(غزل 176، ص 368)
شبانِ واديِ ايمن گهي رسد به مراد
كه چند سال به جان خدمت شُعيب8 كند
(غزل 183، ص 382)
گفتم: «هواي ميکده غم مي‏برد ز دل»
گفتا: «خوش آن کسان که دلي شادمان کنند»
(غزل 193، ص 402)
مرا به کشتي باده در افکن اي ساقي
که گفته‏اند نکويي کن و در آب انداز
(غزل 257، ص 530)
مبين ز خلق که اين يار و آن زاغيار است(22)
به کشتِ عارف و عامي چو ابرِ نيسان9 باش(23)
سودِ بازار جهان بيرون ز ذكرِ خير نيست
صرفه اين است اي خداوندانِ دينار و درم(24)
در چمن هر ورقي دفترِ حالي دگر است
حيف باشد كه ز حالِ همه غافل باشي
(غزل 477، ص 910)
3.نيكويي در برابر جفا كاري
از ديدگاه حافظ، نيکي واقعي در مهرورزيِ در قِبالِ بدکاري مصداقِ تام مي‏يابد:
آن کيست کز رويِ کرم با من وفاداري کند؟
برجايِ بدکاري چو من يک دم نکوکاري کند؟
(غزل 186، ص 388)
آن كه پامالِ جفا كرد چو خاكِ راهم
خاك مي‌بوسم و عُذرِ قَدَمش مي‌خواهم
(غزل 353، ص 722)
آن كه بي‌جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدارا كه صفايي بكنيم10
(غزل 370، ص 756)
همين معني در يکي از قطعات ديوان حافظ، با توسل به دو تمثيل، مورد تأکيد قرار گرفته است:
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آيتي در وفا و در بخشِش:
«هر كه بخراشدت جگر به جفا
همچو كانِ كريم زر بَخشَش
كم مباش از درخت سايه فكن
هر كه سنگت زند ثمر بَخشَش
از صدف ياد گير نكته حلم
هر كه بُرَّد سَرَت گُهر بَخشَش11»
(قطعه 21، ص 1074)
4.گره‌گشايي
چو غنچه گرچه فرو بستگي است كار جهان
تو همچو باد بهاري گره‌گشا مي باش
(غزل 269، ص 554)
5.عدالت‏گرايي و ظلم‏ستيزي
از مظاهر بارز انسان‌دوستي دادگرايي و ستم ستيزي است. خوشبختانه در اين زمينه نيز، شواهد كافي در ديوان حافظ مشاهده مي‌شود:
شاه را بِه بود از طاعت صد ساله و زهد
قدرِ يك ساعتِ عمري كه در او داد كند
(غزل 185، ص 387)
دورِ فلكي يكسره بر منهجِ عدل است(25)
خوش باش كه ظالم نَبَرد راه به منزل

(غزل 298، ص 612)
گوي زمين ربوده چوگانِ عدلِ اوست
وين برکشيده گنبد نيلي حصار هم
عزم سبک عِنان تو در جنبش آورد
اين پايدار مرکزِ عالي مدار هم(26)
(غزل 354، ص 724)
ني دولتِ دنيا به ستم مي‌ارزد
ني لذتِ مستي‌اش اَلَم مي‌ارزد
ني هفت هزار ساله شاديِ جهان
اين محنتِ هفت روزه غم مي‌ارزد
(رباعي 12 (در نسخه مصحح علامه قزويني و ...)، ص 378)
6.اجتناب از مردم آزاري
حافظ مردم آزاري را به منزله اعظم معاصي و رذايل تلقي مي‌كند و احتراز از آن را موجب مَعفُو دانستن همه گناهانِ ديگرِ فرد و تبرئه وي از آن‌ها مي‌داند و يا به تعبيري ديگر جز آن گناهي نمي‌شناسد:
مباش در پيِ آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
(غزل 76، ص 168)
و در جايي ديگر «كم آزاري» را منشأ فلاحِ ابديِ آدميان به شمار مي‌آورد:
دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ
كه رستگاري جاويد در كم‏ آزاريست(27)
(غزل 25، ص 150)
به نظر مي‏رسد که در اينجا حافظ به اصطلاح «به حَدِّاَقلِّ ما يُقنَع» رضايت داده و بي‏آزاريِ مطلق را کمال مطلوب و ايده‏آل دانسته است.
شاهد مثال‌هاي ديگر:
فرض ايزد بگزاريم و به كس بد نكنيم
و آنچه گويند روا نيست نگوييم رواست
(غزل 25، ص 66)
چنان بزي كه اگر خاكِ ره شوي كس را
غبار خاطري از رهگذارِ ما نرسد(28)
(غزل 152، ص 320)
جفا نه شيوه درويشي است و راهروي
بيار باده كه اين سالكان نه مردِ رهند
غلامِ همت دُردي كشانِ يكرنگم
نه آن گروه كه اَزرق لباس12 و دل سيهند
(غزل 196، ص 408)
من از بازوي خود دارم بسي شكر
كه زورِ مردم آزاري ندارم
(غزل 318، ص 652)
زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي يار برگزيده(29)
(غزل 415، ص 846)
7.دوستي و مهرورزي
به اعتقاد حافظ، اختيارِ طريقِ دوستي موجب كامروايي انسان‌ها و انتخابِ راه تخاصم و تنازع منشاء آلام و مصايبِ بسيار براي آدميان است:
نبود رنگِ دو عالَم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
(غزل 17، ص 50)
درختِ دوستي بنشان كه كامِ دل به بار آرد
نهال دشمني بركن كه رنجِ بي‌شمار آرد
(غزل 111، ص 238)
ياري اندر كس نمي‌بينيم ياران را چه شد؟
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد؟
(غزل 164، ص 344)
و نيز:
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آنكه يوسف به زرِ ناسره بفروخته بود
(غزل 205، ص 426)
هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذارِ باد نگهبانِ لاله13 بود
(غزل 209، ص 434)
اوقاتِ خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
باقي همه بي‌حاصلي و بي‏خبري بود
(غزل 210، ص 436)
باغ بهشت و ساية طوبي و قصر حور
با خاكِ كويِ دوست برابر نمي‌كنم
(غزل 354، ص 706)
كمتر از ذره نِئه‌اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگهِ خورشيد رسي چرخ زنان
(غزل 380، ص 777)
مقامِ امن و ميِ بي‌غش و رفيقِ شفيق
... دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم
گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق
(غزل 292، ص 600)
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
(غزل 324، ص 664)
تا درختِ دوستي كي بر دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
(غزل 362، ص 740)
دامنِ دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان
(غزل 380، ص 777)
اهميت و منزلت «دوستي» در نظر حافظ به درجه اي است كه دست كم پنج غزل از ديوان او بدين موضوع اختصاص يافته كه از آن ميان سه غزل مُرّدَّف به رديف «دوست» است. (حاكمي، 1371، ص 285)
با مطلع‌هاي زير:
صبا اگر گذري افتدت به كشورِ دوست
بيار نفخه‌اي از گيسويِ معنبرِ دوست
(غزل 61، ص 138)
اين پيكِ نامور كه رسيد از ديارِ دوست
واورد حرزِ14 جان ز خطِ مشكبارِ دوست
(غزل 62، ص 140)
مرحبا! اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست
تا كنم جان از سَرِ رغبت فدايِ نامِ دوست
(غزل 63، ص 142)
ج ـ وحدت وجود15
اين همه عكسِ مي و نقشِ مخالف كه نمود
يك فروغِ رخِ ساقي است كه در جام افتاد(30)
(غزل 107، ص 230)
گرايش به گونه‌اي وحدت وجود(31) يكي از ويژگي‌هاي اساسي انديشه‌هاي حافظ است كه انعكاسِ مكرر آن را در سراسر ديوان وي مي‌توان يافت. ارتباط اين گرايش با روحيه مدار و سعه صدرِ حافظ كاملاً آشكار است.
وقتي كسي در همه جا پرتوِ روي حبيب را مي‌بيند(32) و مستور و مست را از يك قبيله مي‌شمارد(33) و مسجد و كنشت ـ هردو ـ را خانه عشق تلقي مي‌كند(34) و در خراباتِ مغان هم، نور خدا را مشاهده مي‌كند(35)، چنين فردي، بالطبع، نمي‌تواند نسبت به كساني كه به گونه‌اي غير او مي‌انديشند و يا حداكثر معتقدات و باورها و رفتارهايي متفاوت و حتي متضاد با او دارند، بدبين و سخت‌گير و يا خداي ناكرده دشمن باشد. اينك شواهدِ مثالِ متعددِ ديگري كه درباره وحدت وجود ـ در ارتباط با مدارا و تساهل ـ از ديوان خواجه استخراج شده است، ارائه مي‌گردد:
دوش از مسجد سويِ ميخانه آمد پيرِ ما
چيست يارانِ طريقت بعد از اين تدبيرِ ما؟
در خراباتِ مغان ما نيز هم منزل شويم
كاين چنين رفته است در عهدِ ازل تقديرِ ما
(غزل 10، ص 36)
ما در پياله عكسِ رخِ يار ديده‌ايم
اي بي‌خبر ز لذتِ شربِ مدام ما
(غزل 11، ص 38)
بيار باده كه دربارگاهِ استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه‌ مست؟
(غزل 20، ص 56)
غرض ز مسجد و ميخانه‌ام وصالِ شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواهِ من است
(غزل 54، ص 124)
گر مرشدِ ما پيرِ مغان شد چه تفاوت
در هيچ سَري نيست كه سِرّي ز خدا نيست
در صومعه زاهد و در خلوت حافظ
جز گوشه ابروي تو محرابِ دعا نيست
(غزل 70، ص 156)
سراسر بخشش جانان طريقِ لطف و احسان بود
اگر تسبيح مي‌فرمود و گر زَنّار مي‌آورد
(غزل 142، ص 300)
گفتم: «صنم پرست مشو با صمد نشين»
گفتا: «به كويِ عشق هم اين و هم آن كنند»
(غزل 193، ص 402)
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در ميكده زان كم نشود، سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و كمانچه16 ز دو ابروي تو سازم
(غزل 326، ص 668)
هر دو عالم يك فروغِ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
(غزل 355، ص 726)
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
كه از پايِ خُمت يكسر به حوضِ كوثر اندازيم
(غزل 367، ص 750)
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
(غزل 372، ص 760)
خرقه زهد و جامِ مي گرچه نه در خورِ همند
اين همه نقش مي‌زنم از جهت رضايِ تو
(غزل 403، ص 822)
يكي است تركي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني
(غزل 467، ص 950)
دـ جبرگرايي
عيبم مكن به رندي و بدنامي اي حكيم
كين بود سرنوشت ز ديوانِ قسمتم
(غزل 306، ص 628)
يكي از ويژگي‌هاي بارز طرز تفكر حافظ جبرگرايي17 و يا به تعبير دقيق‌تر، اعتقاد به قضا و قدر18 است. اين روحيه تقدير گرايانه، ناگزير، به گونه‌اي فرافكني19 منجر شده است كه آشكارا با مسئوليت‌پذيري انسان منافات دارد.
حافظ، در جاي‌ جايِ ديوان خود، مصرانه مي‌كوشد مسئوليتِ همه اعمال خود را متوجه عواملي نظير تقدير، اقبال، قسمت، بخت، چرخ، فلك، سرنوشت و امثال آن كند.(36) و حتي در مواردي صراحتاً و يا به تلويح و كنايه، پاي خداوند را هم در ميان مي‌كشد(37)؛ ولي همين تلاش وي براي تبرئه خويشتن، بالقوه و غيرمستقيم، زمينة مساعدي را براي مبري دانستن ديگران از تقصير و توجيه اعمال آنها فراهم مي‌سازد كه بالمآل مي‌تواند به تحملِ بيشترِ رفتارِ سايرين و سعه صدرِ زيادتر نسبت به آنان، كه از مظاهر بارز مدارا و تساهل است، بينجامد.
در ديوان خواجه، شواهد حاكي از «جبرگرايي» و «فرافكني» به وفور مشاهده مي‌شود تا آنجا كه كمتر غزلي از حافظ را مي‌توان يافت كه در آن به گونه‌اي، از اين مفاهيم ياد نشده باشد، كه در اينجا به ذكر موارد برجسته آنها پرداخته مي‏شود:
در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند
گر تو نمي‌پسندي تغيير كن(38) قضا را
... حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي‌آلود
اي شيخ پاكدامن معذور دار ما را
(غزل 5، ص 2)
كنون به آبِ ميِ لعل خرقه مي‌شويم
نصيبه ازل از خود نمي‌توان انداخت
مگر گشايشِ حافظ در اين خرابي بود
كه قسمتِ ازلش در مي مغان انداخت
(غزل 17، ص 50)
برو اي زاهد و بر دُرد كشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز اَلَست
آنچه او ريخت به پيمانه ما، نوشيديم
اگر از خَمرِ بهشت است و گر از باده مست
(غزل 22، ص 60)
گناه گرچه نبود اختيارِ ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو: «گناهِ من است»(39)
(غزل 54، ص 124)
مستور و مست هر دو چو از يك قبيله‌اند
ما دل به عشوه كه دهيم اختيار چيست؟
زاهد شرابِ كوثر و حافظ پياله‌ خواست
تا در ميانه خواسته كردگار چيست
(غزل 66، ص 148)
مكن به نامه سياهي ملامتِ منِ مست
كه آگهست كه تقدير بر سرش چه نوشت؟
(غزل 77، ص 170)
نه من از خلوتِ تقوي به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشتِ اَبَد از دست بِهِشت (40)
(غزل 78، ص 172)
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتاد
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايره گردش ايام افتاد؟
(غزل 107، ص 230)
حافظ مكن ملامتِ رندان كه در ازل
ما را خدا ز زهد و ريا بي‌نياز كرد
(غزل 129، ص 274)
در كار گُلاب و گُل حكم ازلي اين بود
كاين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد
(غزل 157، ص 330)
مرا روزِ ازل كاري به جز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
(غزل 161، ص 338)
ادامه دارد

پا‌نوشت‏ها:
8.پيامبري از نسل حضرت ابراهيم خليل (ع) كه طبق روايات پس از «هود» و «صالح» مي‌زيست... (فرهنگ فارسي، دکتر معين، جلد پنجم، ذيل شعيب)
9.ابري كه در ماه نيسان پديد آيد (نيسان= ماه هفتم از تقويم سرياني مطابق آوريل رومي و مقارن با فروردين و ارديبهشت) (فرهنگ فارسي، دكتر معين).
10. قريب به همين مضمون در يكي از تك بيتي‌هاي صائب تبريزي هم آمده است:
از صدف آئينِ دشمن پروري را ياد گير
تيغ اگر بارد به فرقت از دهان گوهر فكن
(کليات صائب تبريزي، 1333، ص 877)
11.صفا كردن: 1ـ آشتي كردن، صلح كردن 2ـ شاد كردن 3ـ عيش و عشرت كردن (فرهنگ فارسي، دکتر معين، ذيل صفا)
12.ملبس به جامه كبود، لباس صوفيان (همان، ذيل ازرق)
13.به احتمال زياد، مراد لاله چراغ است.
14.پناه، پناهگاه، تعويذ، ضد چشم زخم، دعاي طلسم براي محافظت كسي (ديوان حافظ مصحح دكتر خانلري، بعضي از لغات و تعبيرات، ص1176)
15.Pantheism
16.در اصطلاح بَنّاييِ قديم، قسمي طاقِ مُقَّوس است(يادداشت به خط مرحوم دهخدا، نقل از لغت‌نامه دهخدا، ذيل كمانچه)
17.eterminism
18.atalism
19.فرافكني (projection) به ساده‌ترين تعبير عبارت است از «متوجه كردنِ گناه و مسئوليت كمبودها و تقصيرهاي خود به عهده ديگران و يا عوامل خارجي (نظير قضا و قدر، شانس و ...)» (براي توضيحات بيشتر ه احمد كتابي، فرافكني در فرهنگ و ادب فارسي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1383).

پي‌نوشت‏ها:
22) چنين پيداست كه در عصر حافظ هم، انديشة غيرانسانيِ تفكيكِ آحاد جامعه به «خودي» و «غيرخودي» كم و بيش طرفداراني داشته است.
23) اين بيت نه درنسخة مصحح علامة قزويني و دكتر غني ضبط شده و نه در نسخة مصحح دكتر خانلري.
24) اين بيت نه در نسخة مصحح علامة قزويني و دكتر غني وجوددارد و نه در نسخة مصحح دكتر خانلري، دو بيت آخر از كتاب آب طربناك نقل شد.
25) در نسخة مصحح علامه قزويني و دكتر غني مصراع اول بدين گونه ضبط شده است: «چون دور فَلَك يكسره بر منهج عدل است».
26) ناگفته نماند که برخي مفسران، اين بيت را نشانه آگاهيِ حافظ از گرديِ زمين و حرکت آن ـ 200 تا 250 سال قبل از گاليله ـ دانسته‏اند. (سرافراز غزني، سير اختران، ص 21)
27) يادآور عبارت بسيار معروفي است که در يکي از منظومه‏هاي نسيم شمال هم آمده است: «مي‏بخور، منبر بسوزان، مردم‏آزاري مکن».
28) صائب تبريزي را تك بيتي است با مضموني مشابه:
بزرگ اوست كه بر خاك همچو ساية ابر
چنان رود كه دل مور را نيازارد
29) در نسخة مصححِ علامة قزويني و دكتر غني به جاي «اي يار برگزيده»، «اي نور هر دو ديده» ضبط شده است.
30) «حافظ با ديدِ عرفاني و سعه صدرِ وسيع خود، عالم و عالميان را مي‏نگريست و از تعصب و کوته نظري برکنار بود و از اين‏رو خدا را در همه جا مي‏ديد و پرستش خدا را به هر اسم و هر زمان و هر ديني جايز و روا مي‏شمرد و همه ابناي بشر را خواهانِ ستايش و نيايش خدا مي‏دانست...» (روانشاد محمدرضا جلالي نائيني، ياد روز حافظ، مهر 76)
31) عقيده‌اي فلسفي مبني بر اينكه همة موجوداتِ عالم اصل و منشاء واحدي دارند، و آن وجود است، و اختلافِ موجودات از حيثِ اختلافِ در مراتبِ وجود است. بنابراين عقيده، همة موجودات ـ اعم از واجب‌الوجود و ممكن‌الوجود و اعم از آفريدگار و آفريده و اعم از مجردات و روحانيات و ماديات، و اعم از ذهنيات و عينيات ـ اصلِ واحد دارند و آن وجود يا هستي است. اختلافِ موجودات و كثرتِ بي‌پايان آنها از حيث اختلافِ در مراتبِ وجود است كه در واجب‌الوجودِ بالذات يا آفريدگار در عاليترين مراتبِ قدرت و شدت و وسعت شمول است و در پست‌ترين مراتب در نهايتِ ضعف و سستي و فتور....
از جنبة نظري ممكن است كساني را كه فقط معتقد به وجود ماده‌‌اند و جز ماده چيزي نمي‌شناسند نيز، وحدتِ وجودي خواند، اما در عمل چنين نيست و كساني كه قائل به وحدت وجودند همه قائل به جهان هستيِ ماورايِ ماده و نشاء‌ي ديگري به جز عالم طبيعت هستند و اصل و حقيقت هستي را ذاتِ واجب‌الوجود مي‌دانند و موجودات ديگر را در حقيقت منسوب به او و پرتوي و جرقه‌اي از هستي او مي‌شمارند و بعضي اصلاً موجودات ديگر را تَبَعي و عَرَضي و ناپايدار و به منزلة اشباح و سايه‌هاي هستي خدا مي‌دانند ...» (ماخذ: دائره‌ًْالمعارف فارسي، دكتر مصاحب، ذيل مدخلِ وحدت وجود) براي مطالعة بيشترفرهنگ فِرَق اسلامي، دكتر محمدجواد مشكور، ذيل مدخلِ وجوديه و نيز الفباي فلسفة جديد، دكتر ذبيح‌الله جوادي ذيل pantheism (وحدت وجود)
32) در عشقِ خانقاه و خرابات فرق نيـست
هرجا كه هست پرتو روي حبيب هست
(غزل 64، ص 144)
33) مستور و مست هر دو چو از يك قبيله‌اند
ما دل به عشوه كه دهيم اختيار چيست؟
رازِ درونِ پرده چه داند فلك؟ خـموش!
اي مـدعي نزاعِ تو با پـرده‌دار چيــست؟
(غزل 69 ص 148)
34) همه كس طالبِ يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت؟
(غزل 78، ص 156)
35) در خراباتِ مغان نور خدا مي‌بينم
اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي‌بينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو
خانـه‌ مي‌بينـي و مـن خـانه خدا مي‌بـينم
هر دم از روي تـو نقـشي زندم راهِ خيـال
با كه گويم كه در اين پرده چه‌ها مي‌بينم
(غزل 349، ص 714)
36) ناگفته نماند كه حافظ در يكي دو مورد از انديشة «تقديرگرايي» و «فرافكني بر قضا و قدر» منصرف مي‌شود و انسان‌ها را مسئول مستقيم اعمالشان مي‌شناسد:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بي‏اندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالايِ كس كوتاه نيست
(غزل 72، ص160)
تو به تقصيرِ خود افتادي از اين در محروم
از كه مي‌نالي و فرياد چرا مي‌داري؟
(غزل 440، ص 896)
تو نيك و بدِ خود هم از خود بپرس
چرا ديگري بايدت محتسب؟
(قطعات، ص1060)
37) گنــاه گرچـه نبود اختيار ما حـافــظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است
(غزل 54، ص 124)
گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم
نسـبـت نكن به غير كه اينـها خـدا كنـد
(غزل 181، ص 378)
گـرچـه رنـدي و خـرابي گنه ماست همه
عاشقي گفت كه تو بنـده بر آن مـي‌داري
(غزل 441، ص 198)
38) در نسخه مصحح علامه قزويني و دكتر غني به جايِ «تغيير كن»، «تغيير ده» آمده است كه گوياتر به نظر مي‌رسد.
39) حافظ گاهي پا را از اين هم فراتر مي‌گذارد و جسورانه با خداوند نيز به چون و چرا مي‌پردازد:
اگر ســراي جـهان را سَـرِ خرابـي نيـست
اسـاسِ او بِه از ايــن استــوار بايستي
(قطعه 34، ص 10)
اين چه استغناست يارب اين چه قادر حاكم است
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست؟
(غزل 72، ص160)
ساقيا جامِ مِيَم ده كه نگارندة غيب
نيست معلوم كه در پردة اسرار چه كرد؟
(غزل 134، ص 284)
ولي جاي تعجب است كه در جايي ديگر، در خلقت جهان ذره‌اي نقص نمي‌يابد:
نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش
كه من اين مسأله بي‌چون و چرا مي‌بينم
(نقل از حافظ تشريح)
40) صائب تبريزي را هم بيتي قريب به همين مضمون است:
گنه به ارث رسيده است از پدر ما را
خطا زصبح ازل رزقِ آدميزاد است
(مؤتمن، گلچين صائب)

 

بخش سه :


گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم

نسبت نكن به غير كه اين‌ها خدا كند

(غزل 181، ص 378)

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند

كه اعتراض بر اسرارِ علمِ غيب كند

(غزل 183، ص 382)

بر آن سرم كه ننوشم مي و گنه نكنم

اگر موافقِ تدبير من رود تقدير

(غزل 251، ص 518)

نقشِ مستوري و مستي نه به دستِ من و توست

آنچه سلطانِ ازل گفت بكن آن كردم

(غزل 312، ص 640)

پدرم روضه جنت به دو گندم بفروخت

من چرا باغِ جنان را به جُوي نفروشم؟

(غزل 332، ص 680)

برو اي ناصح و بر دُرد كشان خرده مگير

كارفرمايِ جهان مي‌كند اين، من چه كنم؟

برقِ غيرت كه چنين مي‌جهد از مَكمَنِ غيب

تو بفرما كه من سوختهِ خرمن چه كنم؟

(غزل 337، ص 690)

نيست امّيدِ صَلاحي ز فساد حافظ

چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم؟

(غزل 339، ص 694)

مكن در اين چمنم سرزنش به خود رويي

چنان كه پرورشم مي‌دهند مي‌رويم

(غزل 372، ص 760)

بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويم

كه: «منِ گم شده اين ره نه به خود مي‌پويم

در پسِ آينه طوطي صفتم داشته‌اند

آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

من اگر خارم اگر گل چمن‌آرايي هست

كه از آن دست كه او مي‌كِشدِم20 مي‌رويم»

(غزل 373، ص 326)

مكن به چشمِ حقارت نگاه بر من مست

كه نيست معصيت و زهد، بي‌مشيّت او(41)

(غزل 397، ص 810)

آيينِ تقوي من نيز دانم

ليكن چه چاره با بخت گمراه؟

(غزل 410، ص 836)

گرچه رندي و خرابي گنه ماست همه

عاشقي گفت كه تو بنده بر آن مي‌داري

(غزل 441، ص 898)

جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد

ما را چگونه زيبد دعوي بي‌گناهي؟

(غزل 480، ص 976)

منعم از مي مكن اي صوفي صافي كه حكيم

در ازل طينت ما را به مي صاف سرشت

(ملحقات، غزل11، ص 1005)

گفتم كه: «خطا كردي و تدبير نه اين بود»

گفتا: «چه توان كرد كه تقدير چنين بود»

... گفتم كه: «قرين بدت افكند بدين روز»

گفتا: «كه مرا بختِ بد خويش قرين بود»

گفتم كه: «چرا مهرِ تو اي ماه بگرديد؟»

گفتا كه: «فلك با من بد مهر به كين بود»

... گفتم كه: «بسي خطِ خطا بر تو كشيدند»

گفتا: «همه آن بود كه بر لوح جبين بود»

(ملحقات، غزل17، ص 1012)

اختياري نيست بدنامي ما

ضَلَّني في العشق مَن يهدي السبيل21

(ملحقات، غزل 33، ص 1021)

چو اين سرنوشت آمدم از ازل

قضايِ نوشته نشايد سترد

برو زاهدا خرده بر ما مگير

كه كارِ خدايي نه كاريست خرد

(قطعات، ص 1067)

گفتار دوم ـ شاخص‌هاي مربوط به مظاهر و نتايج مدارا

در گفتار پيش از انگيزه‌ها و موجبات و زمينه‌هاي مناسب مدارا و تساهل در اشعار حافظ سخن به ميان آمد. در اين گفتار مي‌كوشيم آثار و ثمرات و تجليّات آنها را باز نماييم.

الف ـ خطا پوشي و بخشندگي

آبرو مي‌رود اي ابرِ خطاپوش ببار

كه به ديوانِ عمل نامه سياه آمده‌ايم

(غزل 359، ص 734)

گرايش به مدارا و سعه صدر، به گونه‌اي آشكار، در توصيه‌هاي مصرّح و موكّد حافظ به عيب‌پوشي و گذشت و بخشايش انعكاس يافته است. اين توصيه‌ها كه در جاي جايِ ديوان خواجه، به تواتر، ذكر شده، حاوي چندين پيام و نكته اساسي است:

1.بخشايندگي خداوند

از نامه سياه نترسم كه روزِ حشر

با فيضِ لطف او صد از اين نامه طي كنم

(غزل 343، ص 702)

خدايِ معبودِ حافظ، خدايي است «غفور»(42)، «غفّار»22 و «خطاپوش»(43) كه «فيض رحمت او عـــام است»(44) و «لطفش لايزال»(45)، خدايي كه «خُلقِ كريمش گنه بخش»(46) است. و عاصيان و گناهكاران به پشتوانه «همت» و كرامت او «مستظهرند».(47)

در تائيد اين معاني، شواهد متعدد ديگري در ديوان حافظ وجود دارد كه فقط به نقل اهم آنها اكتفا مي‌شود:

كمرِ كوه كم است از كمرِ مور آنجا23

نا اميد از درِ رحمت مشو اي باده پرست

(غزل 21، ص 58)

دارم امّيدِ عاطفتي از جنابِ دوست

كردم جنايتي و اميدم به عفوِ اوست

... دانم كه بگذرد ز سَرِ جرم من كه او

گرچه پريوش است وليكن فرشته خوست

(غزل 58، ص 132)

گر من آلوده دامنم چه زيان

همه عالم گواهِ عصمتِ اوست

(غزل 60، ص 136)

سهو و خطايِ بنده گرش هست اعتبار

معنيِ لطف و رحمت پروردگار چيست؟

(غزل 66، ص 148)

نا اميدم مكن از سابقه24 لطفِ ازل

تو پسِ پرده چه داني كه كه خوب است و كه زشت؟

نه من از خلوتِ تقوي به در افتادم و بس

پدرم نيز بهشتِ ابد از دست بِهِشت25

(غزل 78، ص 172)

گر مي فُروش حاجت رندان روا كند

ايزد گنه ببخشد و دفع وبا(48) كند

(غزل 181، ص 378)

تو با خدايِ خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

(غزل 372، ص 760)

نصيبِ ماست بهشت اي خداشناس برو

كه مستحقِ كرامت گناهكارانند

(غزل 190، ص 396)

چون حُسنِ عاقبت نه به رندي و زاهديست

آن به كه كارِ خود به عنايت رها كنند

(غزل 191، ص 398)

به صفايِ دل رندان كه صبوحي زدگان

بس درِ بسته به مفتاحِ دعا بگشايند

(غزل 197، ص 411)

ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلسِ انس

جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود

(غزل 200، ص 416)

طمع ز فيضِ كرامت مَبُر كه خُلقِ كريم

گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد

(غزل 226، ص 468)

به جان دوست كه غم پرده شما نَدَرَد

گر اعتماد بر الطافِ كارساز كنيد

(غزل 239، ص 494)

زآنجا كه پرده پوشيِ عفوِ كريم توست

بر قلب ما ببخش كه نقديست كم عيار

ترسم كه روزِ حشر عنان بر عنان26 رود

تسبيحِ ما و خرقه رندِ شرابخوار

(غزل 241، ص 498)

چو پيرِ سالكِ عشقت به مي حواله كند

بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا مي‌باش

(غزل 269، ص 554)

هاتفي از گوشه ميخانه دوش

گفت: «ببخشند گنه، مي بنوش

رندي حافظ نه گناهي است صعب

با كَرَمِ پادشهِ عيب پوش»

(غزل 279، ص 574)

سروشِ عالمِ غيبم بشارتي خوش داد

كه بر درِ كرمش كس دژم نخواهد بود(49)

هر چند غرقِ بحر گناهم ز صد جهت

تا آشناي عشق شدم زاهلِ رحمتم

(غزل 306، ص 628)

دارم از لطفِ ازل جنّتِ فردوس طمع

گرچه دربانيِ ميخانه فراوان كردم

(غزل 312، ص 640)

دوشم نويد داد عنايت كه حافظا

بازا كه من به عفوِ گناهت ضمان شدم

(غزل 314، ص 644)

سري دارم چو حافظ مست ليكن

به لطفِ آن سري27 اميدوارم

(غزل 318، ص 652)

يارب از ابرِ هدايت برسان باراني

پيش تر زآنكه چو گَردي ز ميان برخيزم

(غزل 328، ص 672)

هست اميدم كه عليرغم عدو روزِ جزا

فيضِ عفوش ننهد بارِ گنه بر دوشم

(غزل 332، ص 680)

عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطفِ دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

(غزل 346، نسخه مصصح علامه قزويني و... ص 238-237)

از نامه سياه نترسم كه روزِ حشر

با فيضِ لطف او صد از اين نامه طي كنم

(غزل 343، ص 702)

ديده بدبين بپوشان اي كريمِ عيب‌پوش

زين دليري‌ها28 كه من در كنجِ خلوت مي‌كنم

(غزل 344، ص 704)

لنگرِ حلم تو اي كشتيِ توفيق كجاست؟

كه در اين بحرِ كرم غرقِ گناه آمده‌ايم

(غزل 359، ص 734)

بهشت اگرچه نه جايِ گناهكارانست

بيار باده كه مستظهرم به همتِ او

(غزل 397، ص 810)

آبي به روزنامه29 اعمالِ ما فشان

بتوان مگر سترد حروفِ گناه از او

(غزل 405، ص 826)

بخيل بويِ خدا نشنود بيا حافظ

پياله گير و كَرَم ورز و الضَمانُ عَلَي30

(غزل 422، ص 860)

حافظا لُطفِ حق ار با تو عنايت دارد

باش فارغ ز غمِ دوزخ و شاديِ بهشت

(ملحقات، غزل شماره 5، ص 1005)

2- مقرونِ به لطف و كرامت بودنِ شريعت الهي

از ديدگاه حافظ، دين يزداني، يكسره رحمت و كرامت است و بنابراين، با سخت‌گيري و اعمال خشونت هرگز قابل تقويت و ترويج نيست:

جفا31 نه شيوه دين‌پروري بود حاشا

همه كرامت و لطف است شرعِ يزداني

(قصيده در مدح قوام‌الدين محمد...، ص 1033)

3-فضيلتِ عيب‌پوشي و مذمتِ عيب‌جويي

اگر از پرده برون شد دل ما عيب مكن

شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند

(غزل 175، ص 367)

از نظر حافظ حرمت و منزلتِ عيب‌پوشي به درجه‌ايست كه آن را به منزله «راه نجات» تلقي مي‌كند:

به پير ميكده گفتم كه چيست راهِ نجات؟

بخواست جامِ مي و گفت: عيب پوشيدن(50)

(غزل 393 ،نسخه مصحح علامه قزويني و... ص 271(51))

و در جايي ديگر، حتي خداوند را نيز از شمولِ توصيه و خطاب خود مستثني نمي‌دارد:

ديده بدبين بپوشان اي كريمِ عيب پوش

زين دليري‌ها كه من در كنجِ خلوت مي‌كنم

(غزل 344، ص 704)

و نيز:

احوال شيخ و قاضي و شُرب اليهود32شان

كردم سؤال صبحدم از پير مي‌ فُروش

گفتا نگفتني است سخن گرچه محرمي

دركِش زبان و پرده نگهدار و مي بنوش

(غزل 280، ص 576)

از سخن‏چينان ملالت‌ها پديد آمد ولي

چون ميانِ همنشينان ناسزايي رفت، رفت

(غزل 83، ص 182)

اكنون به ارائه شواهدِ برجسته ديگر در ذمِّ عيب‌جويي ‌پرداخته مي‏شود:

برو اي زاهد و بر دُرد كشان خرده مگير

كه ندادند جز اين تحفه به ما روز اَلَست

(غزل 22، ص 60)

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم؟

باده از خونِ رَزانست نه از خونِ شماست

اين چه عيب است كز آن عيب خلل خواهد بود؟

ور بود نيز چه شد مردمِ بي‌عيب كجاست؟

(غزل 25، ص 66)

از ننگ چه گويي؟ كه مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسي؟ كه مرا ننگ ز نام است

با محتسبم عيب مگوئيد كه او نيز

پيوسته چو ما در طلبِ عيشِ مدام است

(غزل 47، ص 110)

تو پنداري كه بدگو رفت و جان برد؟

حسابش با «كِرام‌الكاتبين»33 است

(غزل 56، ص 128)

عيبِ حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه

پايِ آزادان نبندند ار به جايي رفت رفت

(غزل 83، ص 182)

حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب

كافرِ عشق، اي صنم، گناه ندارد

(غزل 123، ص 262)

فغان كه نرگسِ جمّاشِ34 شيخِ شهر امروز

نظر به دُرد كشان از سَرِ حقارت كرد

(غزل 127، ص 270)

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند

كه اعتراض بر اسرارِ علم غيب كند

(غزل 183، ص 382)

برو اي زاهد خودبين كه ز چشمِ من و تو

رازِ اين پرده نهان است و نهان خواهد ماند

(غزل 201، ص 418)

دي عزيزي گفت: «حافظ مي‌خورد پنهان شراب»

«اي عزيزِ من گناه آن بِه كه پنهاني بود»

(غزل 212، ص 440)

گر من از ميكده همت طلبم عيب مكن

شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود

(غزل 213، ص 442)

حُكمِ مستوري و مستي همه بر خاتمت35 است

كس ندانست كه آخر به چه حالت برود

(غزل 217، ص 450)

صالح و طالح36 متاعِ خويش نمودند

تا كه قبول افتد و كه(52) در نظر آيد

(غزل 228، ص 472)

يارب آن زاهدِ خود بين كه به جز عيب نديد

دود آهيش در آيينه ادراك انداز

(غزل 258، ص 532)

زان جا كه لطفِ شامل و خُلقِ كريم توست

جرم نكرده عفو كن و ماجرا مپرس

(غزل 264، ص 544)

دوش مي‌گفت كه: «حافظ همه روي است و ريا»

به جز از خاكِ درش با كه به رو دركارم؟37

(غزل 319، ص 654)

الا اي پيرِ فرزانه مكن عيبم ز ميخانه

كه من در تركِ پيمانه، دلي پيمان شكن دارم

(غزل 322، ص 661)

دوستان عيبِ نظر بازي حافظ مكنيد

كه من او را ز محبانِ شما(53) مي‌بينم

(غزل 349، ص 74)

ما عيبِ كس به رندي و مستي نمي‌كنيم

لعلِ بتان خوش است و ميِ خوش گوار هم

(غزل 354، ص 724)

گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟

نقشِ غلط مخوان كه همان لوح ساده‌ايم

(غزل 356، ص 728)

گرچه با دلقِ مُلَّمع ميِ گلگون عيب است

مكنم عيب كزو رنگ ريا مي‌شويم

(غزل 373، ص 762)

مگذران روزِ سلامت به ملامت حافظ

چه توقع زجهان گذران مي‌داري؟

(غزل 441، ص 898)

بيا با ما مَورز اين كينه داري

كه حقِ صحبتِ ديرينه داري

... بدِ رندان مگو اي شيخ خوش دار!

كه با مِهر(54) خدايي كينه داري

نــمي‌تــــرسي ز آه آتــــشينم!

تو داني خرقه از پشمينه داري38

(غزل 438، ص 792)

بر تو گر جلوه كند شاهد ما اي زاهد

از خدا جز مِي و معشوق تمنا نكني

(غزل 471، ص 958)

بيا كه فُسحَتِ39 اين كارخانه كم نشود

به زُهد همچو توئي يا به فسقِ همچو مني



(غزل 474، ص 964)

گفتي از حافظِ ما بويِ ريا مي‌آيد

آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوي

(غزل 476، ص 968)

عشق رخِ يار بر منِ زار مگير

بر خسته دلان خرده به يكبار(55) مگير

صوفي چو تو رسم رهروان مي‌داني

بر مردم رند نكته بسيار مگير

(ملحقات، غزل 17، ص 1101)

ادامه دارد



توضيح و تصحيح:

در قسمت نخست اين مقاله(پنجشنبه 18 مهر)،بر اثر اشكالات رايانه اي معمول در مطبوعات، در ابيات مربوط به غزل 216 و 418 در ستون دوم،مصرع دوم بيت اول به جاي مصرع اول بيت دوم نشسته است و برعكس. به طور قطع، مخاطبان فهيم مقاله،خود متوجه اين به هم ريختگي ناخواسته مصرع ها در اين مورد و يكي دو مورد ديگر شده اند و لذا شايد نياز به اين تذكار و تكرار نيز نبود.

همچنين در دومين قسمت اين مقاله نيز(پنجشنبه 9 آبان)در ستون اول بخش پانوشت مطلب، حروف اول كلمات لاتين«determinism » و«fatalism» افتاده بود و كلمه«سنجاب»(در ستون اول ذيل عنوان نيكخواهي و نيكوكاري) و نيز كلمه«گردش»(ستون آخر،شعرمربوط به غزل 107) به صورت«سن جاب» و «گ ردش»چاپ شده بود كه قطعاً خود مخاطبان محترم متوجه اين اشتباه كامپيوتري شده اند و اين صفحه فقط بنا به درخواست نويسنده محترم مقاله حاضر،اقدام به درج اين توضيحات كرد.(ان شاءالله كه در خود همين«توضيح و تصحيح»نيزدر آخرين لحظات،اشكالي ناخواسته پيش نيايد كه باز توضيح و تصحيح ديگري مي طلبد!)



پا‌نوشت‏ها:

20.مي‌كاردم

21.كسي كه راهنماي من است مرا در عشق گمراه كرد.

22.غفّار صيغه مبالغه به معناي بسيار بخشنده است:

لطــف خــدا بيــشتر از جــرم ماست

نكتــه ســربــسته چــه گويي؟ خموش

(غزل 279، ص 574)

23.در پيشگاه خداوند

24.«سابقه» از اصطلاحات عرفان است و آن «عبارت است از عنايت ازلي است» (ديوان حافظ، مصححِ دكتر خانلري، بعضي لغات و تعبيرات، ص 1190)

25.از دست داد (هشتن= گذاشتن، رهاكردن، نقل از فرهنگ فارسي، دكتر معين)

26.همدوش، همتراز

27.دنياي ديگر، عقبي، عاقبت (ديوان حافظ مصحح دكتر خانلري، جلد دوم، بعضي از لغات و تعبيرات، ص 1152)

28.جسارت‌ها، بي‌باكي‌ها، (در ارتكاب گناه)

29.كارنامه روزانه

30.به کنايه: گناهِ آن برعهده من است.

31.آزردن، جرم كردن، ستم كردن، بي‌وفايي، بي‌مهري (فرهنگ فارسي، دكتر معين)

32.پنهان خوري شراب، حلال دانستن مال ديگري برخود. همکار فاضل دکتر عليرضا شعبانلو وجه تسميه معقولي براي اين تعبير يافته‏ است: به گفته ايشان، يهوديان در برخي از اعياد و مراسم، از جمله جشن پوريم، آن‏قدر شراب مي‏نوشند که به کلي از خود بي‏خود مي‏شوند.

اين‏گونه شرابخواري به شرب‏اليهود مصطلح شده است.

33.از نظر تحت‌الفظي به معناي بزرگان نويسندگان است و مراد از آن ظاهراً فرشتگاني است كه اعمال نيك و بد بندگان را ثبت مي‌كنند: «و بعضي گفته‌اند كه كرام‌الكاتبين را بايد در نيت ياد كند كه دو ملكند: يكي از سوي راست و يكي از سوي چپ» (معارفِ بهاءولد، 1338، ص 212، به نقل از فرهنگ فارسيِ دكتر معين، جلد 4، تركيبات خارجي)

34.شوخ و شنگ

35.پايان كار، عاقبت، سرانجام

36.بدكردار، تبهكار، فاسد، مرد بي‌سامان (فرهنگ فارسي، دكتر معين)

37.تنها بر خاكِ درِ اوست كه روي بر زمين مي‌گذارم (شايان ذكر است كه در نسخه مصحح علامه قزويني و دكتر غني به جاي «با كه به رو در كارم»،«با كه بود بازارم» ضبط شده است.

38.كنايه از آسيب‌پذيريِ سريع خرقه پشمين در برابر آتش

39.وسعت



پي‌نوشت‏ها:

41) قريب به همين مضمون در يكي از اشعار خاقاني شرواني آمده است:

زهد شما و فسق ما چونكه به حكمِ داور است

داورتان خداي باد، اين همه چيست داوري؟

(تاجديني، آئينة حافظ، حافظ آئينه، 1368، ص 53)

42)

مي خور به بانگِ چنگ و مخور غصه گر كسي

گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور

(غزل 249، ص 914)

43)

پير دُردي كــش ما گرچه ندارد زر و زور

خوش عطا بخش و خطاپوش خدايي دارد

(غزل 119، ص 254)

44)

بيار بـاده كه دوشم سـروشِ عالم غيـب

نويد داد كه عام است فيضِ رحمت او

(غزل 97، ص210)

45)

مي ده كه گرچه گشـتم نامه سياهِ عالم

نوميد كي توان بود از لطـفِ لايـزالش

(غزل 453، ص 922)

46)

طمع ز فيضِ كرامت مَبُر كه خُلقِ كريم

گنه ببخشـد و بر عاشـقان ببخشـايد



(غزل 226، ص 468)

47)

بهشـت اگرچه نه جايِ گنـاهكاران است

بيار بـاده كه مستـظهرم به همتِ او

(غزل 397، ص 810)

48) در نسخه مصحح علامه قزويني و دكتر غني به جاي «وبا»، «بلا» آمده است كه گوياتر و منطقي‌تر به نظر مي‌رسد.

49) نه در نسخه مصحح خانلري وجود دارد و نه در نسخه مصحح علامه قزويني و....

50) در زمينه عيب‌پوشي نگاه كنيد به مقاله خطاپوشي از مسيح بهراميان و خطا بر قلم صنع از جواد برومند سعيد (¬ فرهنگ شرح‌هاي حافظ، 1387، ص96)

51) در نسخه مصححِ دكتر خانلري به جاي «عيب پوشيدن»، «راز پوشيدن» آمده است.

52) در نسخه مصححِ علامه قزويني و دكتر غني به جاي «كه»، «چه» ضبط شده است.

53) در نسخه مصححِ علامه قزويني و دكتر غني به جايِ «شما»، «خدا» ضبط شده است.

54) در نسخه مصححِ علامه قزويني و دكتر غني به جايِ «مهر»، «حكم» ضبط شده است.

55) در نسخه علامه قزويني و دكتر غني به جايِ «خرده به يكبار»، «رندِ خمّار» ضبط شده است.

 

بخش چهار:



اشاره: در سه قسمت پيشين اين مقاله، نويسنده محقق و پ‍ژوهشگر،به بررسي جلوه ها و جنبه هايي از رويّه و رويكرد مدارا و تساهل در اشعار حضرت لسان الغيب پرداخت. اينك ادامه اين مبحث در اين مجال، پي گرفته مي شود.

***



ب- تحمل

ترسم كزين چمن نبري آستين گِل

كز گلشنش تحملِ خاري نمي‌كني

(غزل473،ص962)

تحمل، بارزترين مصداق مدارا و محور و پيام اصلي آن است تا آنجا كه مي‌توان گفت تمام مظاهر و جوانب مختلف مدارا، ناگزير، به گونه‌اي بدان باز مي‌گردد.

طبعاً تحمل هم، به نوبه خود، داراي جلوه‌هاي متفاوتي است و به صورت‌هاي گوناگوني ظاهر مي‌شود. از اين رو، جا دارد كه نظر خواجه شيراز در اين‌باره به تفصيل و تحت عناويني جداگانه بررسي شود:



1. بردباري در برابر ناروايي

وفا كنيم و ملامت كنيم و خوش باشيم

كه در طريقتِ ما كافريست رنجيدن

(غزل385،ص786)

در سراسر ديوان حافظ، بارها، به اختيار صبر و بردباري در برابر رفتارهاي ناشايست ديگران توصيه و از بي‌قراري و زود‌رنجي آدميان در قبال آنها انتقاد شده است كه در اينجا شواهد مهم آن ارائه مي‌شود:

اگر دشنام فرمايي و گرنفرين دعا گويم

جواب تلخ مي‌زيبد لب لعل شكرخا را

غزل3(نسخه مصحح علامه قزويني و...، ص196)

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فكر معقول بفرما، گل‌بي‌خار كجاست؟

(غزل27،ص70)

در اين چمن گل بي‌خار كس نچيد آري(56)

چراغ مصطفوي با شرار بولهبيست

(غزل65،ص146)

در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست

بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست

(غزل72،ص160)

عشقبازي را تحمل بايد اي دل پاي‌دار

گرملالي بود بود و گر خطايي رفت، رفت

در طريقت رنجش خاطر نباشد مِي‌بيار

هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت، رفت

(غزل83،ص182)

نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان

غلام همت سروم كه اين قدم40 دارد

(غزل114،ص244)

چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است

كه بر صحيفة هستي رقم نخواهد ماند

(غزل176،ص368)

هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد

كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند

(غزل178،ص372)

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نبود

دائما يكسان نباشد كار دوران غم مخور

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور

(غزل250،ص516)

به اين سپاس41 كه مجلس منور است(58) به تو

گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز

(غزل253،ص522)

اندر اين دايره مي‌باش چو دف حلقه به گوش

ور قفايي خوري از دايرة جمع مرو

(نقل از حافظ تشريح(59))

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش

برجفاي خار هجران صبر بلبل بايدش

اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال

مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش

(غزل271،ص558)

خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهدسست و سخن‌هاي سخت خويش

(غزل286،ص588)

بر دلم گرد ستم‌هاست خدايا مپسند

كه مكدر شود آيينة مهر آيينم

(غزل347،ص548)

ملول از همرهان بودن طريق كارواني نيست

بكش دشواري منزل به ياد عهد آساني

(غزل465،ص946)

2. احترام به آراء و معتقدات ديگران

يكي از عقل مي‌لافد يكي طامات42 مي‌بافد

بيا كين داوري‌ها را به پيش داور اندازيم

(غزل367،ص750)

بارزترين مظهر و نشانة برخورداري از روحية مدارا و تساهل محترم شمردن انديشه‌ها و باورهاي ديگران- به ويژه در زمينة معتقدات ديني- است خوشبختانه در اين زمينه نيز خواجه شيراز را كارنامه‌اي بس مثبت و قابل تحسين است كه در تأييد آن شواهد متعددي در دست است:

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هيچ سَري نيست كه سِرّي زخدا نيست

(غزل70،ص156)

چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهدي است

آن بِهْ كه كار خود به عنايت‌ رها كنند

(غزل191،ص398)

به باغ تازه كن آيين دين زردشتي

كنون كه لاله بر افروخت آتش نمرود

(غزل198،ص412)

صالح و طالح متاع خويش نمودند

تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد

(غزل228،ص472)

بيا ساقي آن آتش تابناك43

كه زردشت مي‌جويدش زير خاك

به من ده كه در كيش رندان مست

چه آتش پرست و چه دنيا پرست

(مثنوي «ساقي نامه»،ص1053)

3. احتراز از ستيزه جويي و مجادله

حافظ ار خصم خطا گفت، نگيريم بر او 44

ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم

(غزل371،ص758)

آشتي جويي و اجتناب از مواجهة سخت و خشونت آميز با مخالفان و دشمنان، از شاخص‌ترين نشانه‌هاي مدارا و تساهل و از والاترين مظاهر كرامت انساني است كه تجلي آن در بسياري از اشعار خواجه- به ويژه در ابيات زير- آشكار است:

به خُلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر

به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

(غزل4،ص24)

بيا كه نوبت صلح است و دوستي و وفاق

كه با تو نيست مرا جنگ و ماجرا حافظ

(غزل27، ص1018)

حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود

با مدعي نزاع و مُحاكا45 چه حاجت است؟

(غزل34،ص86)

عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم

كه تير ما به جز از ناله‌اي و آهي نيست

(غزل76، ص168)

بر آستانه تسليم سربنه حافظ

كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد

(غزل151،ص318)

گرچه حافظ درِ رنجش زد و پيمان بشكست

لطف او بين كه به صلح از درِ ما باز آمد

(غزل170،ص356)

نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر

نزاع بر سر دنياي دون مكن درويش

(غزل285،ص586)

حكايت شبِ هجران فرو گذاشته46 به

به شُكرِ آنكه برافكند پرده روزِ وصال

...چو يار بر سَرِ صلح است و عذر مي‌طلبد

توان گذشت از جورِ رقيب در همه حال

(غزل297،ص610)

شيخم به طُيره 47 گفت كه: « رو تركِ عشق كن»

«محتاج جنگ نيست برادر نمي‌كنم»

(غزل345،ص706)

يك حرفِ صوفيانه بگويم: «اجازت است؟

اين نورديده صلح به از جنگ و داوري»

(غزل442،ص900)

نزاع بر سر دنيايِ دون كسي نكند

به آشتي ببر اي نور ديده گويِ فلاح

(نقل از حافظ تشريح) (61)

هاتفي از گوشه اين كهنه دير

ولوله انداخت كه الصلحُ خَير (62)

(نقل از حافظ تشريح)

در حلقة رندانِ خرابات ميا

تا صلح به هفتاد و دو ملت نكني

(نقل از حافظ تشريح)(63)

4. انتقاد پذيري

گفت از حافظ ما بوي ريا مي‌آيد

آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوي

(غزل351، ص241)

آمادگي آدمي براي پذيرش انتقادها و ايرادهاي ديگران و شــكل متعالي‌تر آن، يعني مهيا بودن وي براي «انتقاد از خود(64) » از جمله عوامل موثري است كه موجب توسعه و تعميق خودشناسي در انسان و به تبع آن فراهم آوردن زمينه براي مدارا و تساهل بيشتر مي‌شود: زيرا وقتي آدمي بر اثر انتقادات ديگران- به عيوب و نواقص خود وقوف يافت قهراً از توانايي و سعه صدر بيشتري براي تحمل تقصيرها و يا رفتارهاي نارواي ديگران برخوردار خواهد شد. در اين زمينه، شواهد مثال متعددي در ديوان خواجه مي‌توان يافت:

گناه گرچه نبود اختيار ما حافظ

تو در طريق ادب باش و گو گناه من است

(غزل54،ص124)

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست

در حقِ ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست

... هرچه هست از قامت ناساز بي‌اندام48 ماست

ورنه تشريف 49 تو بر بالاي كس كوتاه نيست

(غزل72، ص160)

زجيب50 خرقه حافظ چه طرف بتوان بست؟

كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد

(غزل114،ص224)

چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات

هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد

(غزل105،ص226)

گفت وخوش گفت: «برو خرقه بسوزان حافظ»

يارب اين قلب شناسي ز كه آموخته بود؟

(غزل205،ص426)

سياه‌نامه تر از خود كسي نمي‌بينم

چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود؟

(غزل219،ص454)

شرمم از خرقه آلوده خود مي‌آيد

كه بر او پاره به صد شعبده پيراسته‌ام

(غزل305،ص626)

ز باده خوردنِ پنهان ملول شد حافظ

به بانگ بربط و ني رازش آشكاره كنم

(غزل342،ص700)

بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح

شرمسار رخ ساقي و مي‌رنگينم

جام مي‌گيرم و از اهل ريا دور شوم

يعني از خلق جهان پاكدلي بگزينم

... من اگر رند خراباتم وگر حافظ شهر

اين متاعم كه تو مي‌بيني و كمتر زينم

(غزل347،ص710)

صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ

ز رند عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح

(ملحقات، غزل 11، ص 1008)





پا‌نوشت‏ها:

40. همت

41. به پاس اينكه، به تفضل اينكه

42. حادثه‌هاي عظيم، بلاهاي سخت، اقوال پراكنده، معارفي كه صوفيان بر زبان رانند و در ظاهر گزافه به نظر آيد. (فرهنگ فارسي، دكتر معين)

43. كنايه از باده (مصفا، 1369، ص12)

44. از او نكته‌گيري نمي‌كنيم.

45. حكايت كردن با يكديگر، عين قول كسي را بازگو كردن، گفت‌وگو (فرهنگ فارسي، دكتر معين) در اينجا ظاهراً به معناي بگومگو آمده است.

46. ناگفته، مسكوت مانده

47. تندي، خشم

48. نامتناسب، بي‌قواره

49. جامه‌اي كه از جانب بزرگي به عنوان عطا به كسي كه خدمت شايسته‌اي كرده باشد، داده مي‌شود (ديوان حافظ، مصحح دكتر خانلري، بعضي از لغات و تغييرات، ص1168)

50. گريبان و نيز «كيسه مانندي كه به جامه و دامن دوزند و در آن چيز نهند» (فرهنگ فارسي، دكتر معين)



پي‌نوشت‏ها:



56) اين معني در ابيات ديگري از ديوان حافظ هم آمده است:

خار از چه جان بكاهد، گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخي مي، در جنب ذوق مستي

(غزل 426، ص868)

ـ بس گل شگفته مي‌شود اين باغ را ولي

كس بي بلاي خار نچيده است از او گلي

(غزل 456، ص928)

بي خار گل نباشد و بي‌‌نيش نوش هم

تدبير چيست؟ وضع جهان اين چنين فتاد

(نقل از كتاب آب طربناك(57))

57) نه در نسخة علامة قزويني و دكتر غني ضبط شده است و نه در نسخة مصحح دكتر خانلري.

58) در نسخة مصحح علامة قزويني و دكتر غني مصراع اول بدين صورت ضبط شده است. «بدين سپاس كه مجلس منور است به دوست»

59) نه در نسخة مصحح علامة قزويني و دكتر غني ضبط شده است و نه در نسخة مصحح

دكتر خانلري.

60) چرا كه ما جز ناله و آه اسلحه‌اي در اختيار نداريم.

61) نه در نسخة مصحح علامة قزويني و دكتر غني وجود دارد و نه در نسخة مصحح دكتر خانلري.

62 و 63) نه در نسخه مصحح علامة قزويني و دكتر غني ضبط شده است و نه در نسخة مصحح

دكتر خانلري.

64) به توضيح مندرج در صفحه ........ رجوع شود.

 

در این برنامه با زندگی نامه کامل حافظ بزرگ از زبان روانشاد استاد اخوان ثالث آشنا خواهید شد.

گفتنی است این برنامه پیش از انقلاب در رادیو پخش شده است

این برنامه زیبا با حافظ خوانی اخوان نیز همراه است

 

موازنه بين هنر سعدي و حافظ و مقايسه بين فکر و شعر و شخصيت و جهان بيني اين دو شاعر بزرگ، از دلکش ترين پژوهشهاي هنري- ادبي است که سخن سنجان و ادب شناسان قديم و جديد کمتر به آن پرداخته اند. آنچه تاکنون در اين زمينه انجام گرفته عمق و اهميت چنداني ندارد (مگر بعضي از تحقيقات معدود و محدود، از جمله بحث علي دشتي در فصلي از کتاب نقشي از حافظ – چاپ پنجم، تهران، اميرکبير، بي تا- تحت عنوان «زبان سعدي» – ص 216- 248- و تاثر حافظ از سعدي. نگارش منوچهر مرتضوي – تبريز، شفق 1336). بعضي از کوششها هم، بويژه در انجمنهاي ادبي پنجاه شصت سال اخير، در جانبداري متعصبانه و ترجيح يکي از اين دو غزلسراي گرانمايه بر ديگري بوده است. اين نوع مناقشه هاي سعدي گرايان و حافظ گرايان هنوز به پايان نرسيده ولي از شور و شدتش کاسته شده است. اين نحوه نگرش يکسو نگرانه و طرفگيرانه هرگز عميق نيست و همواره عقيم است. چرا که از سر راست ترين تلقي غافل است. يعني از اين تلقي واقع گرايانه که هنر سعدي و حافظ هيچ يک فراتر يا فروتر از ديگري نيست. اين دو حريف و هماورد و همقدر يک ديگرند. اين دو بزرگترين غزلسرايان زبان فارسي هستند. هر دو در اوج اعتلاء وتلألو. ولي سبک و سليقه هنريشان تفاوتهايي دارد، همچنانکه هماننديهايي دارد.

سعدي استاد مسلّم غزل عاشقانه فارسي است ولي عناصر غير عاشقانه هنري غزلشان به اندازه غزل حافظ نيست. هوشمندي و هنرشناسي حافظ در اين بوده است که بخوبي و بزودي دريافته بوده است که در غزل عاشقانه و حديث مهر و وفا فراتر از سعدي نمي توان رفت. و به جاي محال انديشي و رشک و رقابتهايي که خوشبختانه در نهادش نبوده به راه و روش ديگري رفته است، و به اوج ديگري دست يافته است. اين از خوش ترين بخت ياريهاي تاريخ شعر فارسي است که حافظ با آنکه از شعر و هنر سعدي بسي تأثير برده و نمونه هاي نمايانش خواهد آمد، ولي از سبک و سياق و سليقه وي تقليد نکرده است، و گرنه سعدي واره ي کمرنگي از خود به جاي مي گذاشت.

غزل حافظ به اندازه غزل سعدي طراوت و طربناکي دارد. اگر به اندازه آن سعدي شيريني و شيدايي ندارد، بيش از او شورمندي و شيوايي دارد. به علاوه عناصر و امکانات تازه اي پيدا کرده است. حافظ دو گونه ابتکار دارد، يکي در محتوا و يکي در صورت. ابداع انقلابي حافظ در صورت، همانا شکستن طلسم انسجام سنتي غزل، يعني دستکاري در توالي منطقي و عرفي ابيات و استقلال بخشيدن به هر بيت است. غزل حافظ انسجام و تداوم فکري و حالي غزل سعدي را ندارد، اما بيشتر از غزل سعدي فکرانگيز است. تک نوايي نيست، چند نوايي است.

توجه به اين گسسته واري و به اصطلاح «پاشان» بودن دلپذير غزل حافظ، که قرينه اصل «وحدت در عين کثرت» عرفاني است، سابقه کهن دارد و نگارنده اين سطور در جاي ديگر به آن بيشتر پرداخته و آن را رمز توفيق و طراوت غزل حافظ و متأثر از صورت و ساختمان سوره هاي قرآن مجيد شمرده است که دلايل و فوايد هنري باريک و بغرنجي دارد. ( «قرآن و اسلوب هنري حافظ» در ذهن و زبان حافظ،- چاپ دوم، تهران، نشرنو، 1362). ابداع ديگر حافظ در زمينه محتواست، يعني در غني تر و متنوع تر ساختن مضامين شعري و معاني شاعرانه.

حافظ نه فقط، به قول يکي از ادب شناسان معاصر، غزل عاشقانه سعدي و معاني شاعرانه. حافظ نه فقط، به قول يکي از ادب شناسان معاصر، غزل عاشقانه سعدي را با غزل عارفانه مولانا- يا به تعبير ديگر عاشقانگي غزل سعدي را با عارفانگي غزل مولانا – پيوند زده و ترکيب نويني پديد آورده  ( تحول شعرفارسي. تأليف و نگارش زين العابدين مؤتمن – تهران، حافظ و مصطفوي، تاريخ مقدمه 1339، ص294-)، بلکه درعين حال حرف و حکمت و فکر و ذکر را نيز وارد غزل کرده است. همچنين افق و امکانات کنايي (سمبوليک) شعر را فراتر برده است، يعني غزل را که غرق حال و حماسه و احساس و عاطفه محض بود، بر سر عقل آورده و انديشمندانه تر ساخته است. همين است که غزل او «خود آگاه تر» و غزل سعدي «بيخودانه تر» است. غزل سعدي طبيعي تر و غزل حافظ صناعي تر است.

حافظ غزل را از سراي طبيعت بيرون آورده و به کوي حقيقت گذر داده است. آري استقلال ابيات، يعني همان گسسته بستگي و پاشايي غزل هم، قطع نظر از اين که علت يا معلول اين ابداع اخير بوده باشد، به اين امر مدد رسانده با آن را ممکن ساخته است.

از نظر لفظ و سخنوري نيز اين دو شاعر بزرگ به يکسان فصيح يا بلکه خود معيار فصاحت اند. زبانشناسان بهتر مي دانند که آيا زبان فارسي، يعني زبان شعر، درعصر سعدي پخته تر و پرورده تر بوده است يا در عصر حافظ (چه معلوم نيست صرف پيشرفت زماني، با پيشرفت زباني همراه باشد). گاه احساس مي شود که زبان سعدي ، نظر به يک قرن فاصله، کهن تر مي نمايد و درصد واژگان و تعبيرات عربي اش اندکي بيشتر از حافظ است. با اين همه پاکيزگي و پختگي و آراستگي و پيراستگي زبانشان همانند است. همچنان هر دو  هم-فصاحت اند، از ترانه هر دوشان آب لطف مي چکد.

آري، به اين معناست که نگارنده اين سطور، هم غزل سعدي و هم غزل حافظ را در اوج و اين دو را بزرگترين غزلسرايان تاريخ شعر و غزل فارسي مي داند. هر دو طراز اول و هم طرازند ولي با سبک و سليقه اي متفاوت. آري بر هم امتياز ندارند، از هم امتياز دارند. شک نيست که فضل تقدم از آنِ سعدي است و سعدي بر گردن حافظ حقوق هنري دارد....»

براي فهرست مفصل تضمين ها و اقتباس هاي حافظ از شعر سعدي و همانندي هاي هنر اين دو با يکديگر به دنباله مقاله در منبعي که ياد شد رجوع فرماييد.

آبشخور : حافظ نامه(جلد1)- بهاءالدين خرمشاهي

 

بزرگ مردي كه نام نيكش در شعر و ادب ايران جايگاه ابدي براي خود سرشت، نامش خواجه شمس‌الدين محمد حافظ شيرازي است.او در سال 726 هجري در شيراز متولد شد و پس از 65 سال زندگي را بدرود گفت.

ادبيات بي‌همتا و پر افتخارش چون گوهري تابناك بر تارك ادبيات ايران درخشيده و سايه دانش و فهم خويش را به دشت پهناور علم و ادب ايران جاويد ساخت. ديوان او مفهومي عالي از رازهاي پنهاني درون انسان را خوب شناخته است. او تمام ناله‌هاي عاشقان، فرياد بلبل در آستانه گل، سوزش پروانه در حجله شمع، جلوه معشوق در شاديگاه وصال، دلفريبي‌هاي خوبان روزگار را در مهد حسن و طراوت، تمام در او جمع، با تئوري و ريزه‌كاريهاي بسيار و اشارات و تمثيلات بديع، هرجا و هرزمان آنها را بازگو كرده است.گرچه اين شاعر عاليقدر در خواب ابدي است ولي نامش به صفحه تاريخ هميشه جاويد است.

براي حافظ زمان مفهومي ندارد. زمان تولد شعر او، زندگاني ابدي او، زمان شهرت روزافزون جهاني اوست.

ما را چه کار پدرش تويسرکاني بوده يا مادرش شيرازي، در سال 726 هجري قمري در شهر شيراز بدنيا آمده و پس از شصت و پنج سال زندگي پرماجرا رخت از جهان فنا به دار بقا کشيده، جمله "خاک مصلي" در عدد ابجدي 791 تاريخ وفاتش شده و يا بتحقيق بعضي از محققين 792 بوده،،، حافظ، حافظ جاوداني است.

نامش "محمد" است و لقبش شمس الدين. اين نام و نشان زندگي جسماني اوست. حافظ عارف معارف الهي و حافظ قران است. دانشمندي است بزرگ و حکيمي دانا، شاعري توانا، ابرمردي سترگ از بي همدمي مينالد و ميگويد:

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل ز تنهايي بجان آمد خدا را همدمي

اشعارش سوز و گداز است، کلامش راز و نياز

طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع

که سوزهاست نهاني درون پيرهنم

غزليات حافظ زبده ندارد، همه شيرين است و دلکش  و مليح است و روحنواز.

نواي حافظ ملکوتي است.کلامش کلام دل و بيانش بيان احساسي عميق و عارفانه.

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود

حافظ به طرز انديشه و شعر و کلام و عرفانش اعتقاد دارد و خوش ميسرايد:

صبحدم از عرش مي آمد خروشی، عقل گفت

قدسيان گویی که شعر حافظ ازبر ميکنند

براي دوستداران شعر شيواي حافظ غزلياتي انتخاب شده تا در هر حال از آن اشعار عرفاني که سراسر ذوق است و شوق و عرفان و حکمت و آيه و حديث بهره مند شوند چنانکه خود فرموده:

صبحخيزي و سلامت طلبي چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

با خواندن غزلي از حافظ ميتوان لحظاتي از زندگي پردردسر مادي به عالم آرامش بخش معنوي سير کنند و به آسايش رواني نزديکتر رسند.

در آسمان چه عجب گر بگفته حافظ

سرود زهره برقص آورد مسيحا را

 

در سال 794 ه. ق تيمور لنگ پس از تصرف شهر شيراز و برانداختن سلسله آل مظفر علماي شيراز را براي مناظره، جمع كرد و كسي را نزد حافظ فرستاد و به حضور خود طلبيد. چون ملاقات حاصل شد به حافظ گفت: من اكثر ربع مسكون را با اين شمشير و هزاران جاي و ولايت را ويران كردم تا سمرقند و بخارا را كه وطن مالوف و تختگاه من است آباد سازم، تو مردك به يك خال هندي ترك شيرازي آن را فروختي؟ در اين بيت كه گفته‏ اي:
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را.... بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ كه در برابر آن جلاد بزرگ قرار گرفته بود با لبخند گفت: اي سلطان عالم از آن بخشندگي است كه بدين روز افتاده‏ ام. تيمور از اين لطيفه خوشش آمد و نه تنها او را مجازات نكرد بلكه او را نوازش نمود.

 

اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است . ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .

 

دیوان حافظ

ساختار : PDF

اندازه : 726 کیلوبایت

شمار رویه ها :164

 

 

ضياء موحد

شاعر چيزي جز زبانش نيست و ما هر چه بخواهيم بگوييم بايد راجع به زبان او بگوييم چراكه اين متن است كه روبه‌روي ما است. تفاوت «نقد نو» با ديگر نحله‌ها بر سر اين بود كه تمام تاكيد خود را بر روي متن گذاشت و مي‌‌گفت هرچه مي‌خواهيد بفهميد بايد از متن بفهميد. اين حرفي بود كه نقد نو مي‌زد و در واقع كتاب «سعدي» من هم در همين خط است، گرچه به تمامي در مكتب نقد نو نماندم چراكه معتقدم نقد نو اغراق‌آميز است و به هر حال زمان و زندگي شخصي و داشتن اطلاعات ديگر از شاعر، كمك مي‌كند كه به درك بهتري از كار او دست يابيم.
به هر حال با دو رويكرد كاملا متفاوت مي‌توان در مورد يك شاعر صحبت كرد، از يك سو رويكرد محتوايي كه پيرامون عقايد عرفاني و مذهبي يا عقايد اجتماعي و در كل جهان‌بيني شاعر به بحث مي‌پردازد و از سويي ديگر، رويكردي فرمال. بحث‌هاي من بيشتر با همين رويكرد بوده‌است. در شعر چگونگي بيان مهم است و نه مضموني كه در آن بيان مي‌شود. در ديوان حافظ مجموعا 20يا بيست و چند مضمون وجود دارد و فكر مي‌كنم آقاي خرمشاهي فهرستي هم از اين مضامين ارايه داده باشد. اين تعداد مضموني كه در اشعار حافظ وجود دارند ابدا تازه نيستند اما هركدام از آنها يك نحوه بياني دارند كه وقتي خوانده مي‌شوند معلوم است كه اين شعر از حافظ است و اين نحوه بيان است كه اهميت دارد. اشعاري كه بار هنري كمي داشته‌اند اما داراي محتوايي سياسي، اجتماعي يا ايدئولوژيك بوده‌اند زماني در دهان‌ها گرديده‌اند اما پس از مدتي ديگر هيچ اثري از آنها نمي‌توان يافت چراكه شعر نبوده‌اند. رويكرد اساسي هنر، رويكرد فرمال است و البته اين رويكرد، به معناي جدايي فرم و محتوا نيست و اساسا بحث جدايي فرم و محتوا در هنر بحث غلطي است.
من مي‌خواهم با همين رويكرد فرمال به حافظ بپردازم و بحثي را مطرح كنم كه در ايران هنوز به شكل سيستماتيك شروع هم نشده‌است و آن بحث موسيقي زبان است. در غرب اين موضوع از سوي توسط منتقدان مورد توجه بوده‌است و آنها به بررسي وزن شعرهاي‌شان در يك بازه زماني مثلا 50ساله و تغييراتي كه موسيقي زبان در نزد هر شاعر كرده‌است پرداخته‌اند. موسيقي زبان به دو صورت مي‌تواند عمل كند، در حالت اول به گونه‌اي مستقل كه اصلا كاري به محتوا ندارد و در اينجا شعر مثل يك قطعه موسيقي مطرح است. براي مثال اشعار فولكلوريك اين‌گونه‌اند و موزيك در آنها مهم است و نه محتوا. عزرا پاند شعري دارد كه فقط يك صوت است و به عبارتي از زبان، يك نوع موسيقي ساخته‌است. اما نوعي موسيقي ديگر هم داريم كه در خدمت تشديد معنا است و با معنا در ارتباط است. براي مثال شعر معروف «خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است...» از منوچهري، نمونه اين نوع موسيقي زبان است كه در آن صداي خش‌خش برگ و خردشدن برگ‌هاي خشك و وزيدن باد از شعر شنيده مي‌شود. در اينجا موسيقي در خدمت حرفي است كه شعر مي‌خواهد بزند. اين موسيقي در همه زبان‌ها ديده مي‌شود. فكر مي‌كنم از دكتر خانلري شنيده‌اند كه خارجي‌ها از موسيقي زبان ما بسيار تعريف مي‌كنند. اين حالت موزيكال را در زبان ايتاليايي مي‌توان ديد.
اما در مورد حافظ و زبان غزل بايد توجه كنيم كه اين زبان غزل به سادگي ساخته نشده است، اين زبان از زمان رودكي شروع شده و تا به زمان حافظ و خاصه پيش از او به سعدي برسد، دايما پالوده شده‌است و خيلي چيزهايي كه در زبان مثنوي، قصيده يا مسمط وجود دارد، اصلا اجازه ورود به زبان غزل را پيدا نمي‌كنند و حافظ نيز از آنها استفاده نكرده است و به‌ندرت كلمه مغلق در شعرش ديده مي‌شود. چراكه بسياري چيزها اجاره حضور در زبان غزل را نمي‌يابند در حالي كه مي‌توان در قالب‌هاي ديگر آنها را يافت. ما در شعر حافظ چهار هجاي ساكن را كه پشت هم آمده باشند، نمي‌بينيم يا به‌ندرت مي‌بينيم كه حافظ كلمات را در شعرش ناقص كرده يا تشديد روي آنها گذاشته باشد تا شعر درست خوانده شود. حافظ به دقت و درستي، بلندي و كوتاهي هجاها را در شعر رعايت كرده‌است تا شعري كاملا موزون به دست دهد. اين بلندي و كوتاهي هجاها هم سرشار از نكته است، مثلا اين هجاهاي بلند در شعر نقش فوق‌العاده‌اي دارند. وقتي سعدي مي‌گويد: «سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي/ چه خيال‌ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي»، اين هجاي بلند در «چه خيال‌ها» خود دلالت بر كثرت خيال مي‌كند و اين كار را ما در شعر حافظ به وفور مي‌بينيم. در همان غزل اول ما اين امر را مي‌بينيم: «شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل/ كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها.»
افسوس و افسوس كه شعر قديم ما در قالب همان عروض كفه‌ترازويي را مي‌ماند، البته ما حدود 400 وزن داريم و شايد هيچ زباني به اندازه زبان ما اين تعداد وزن عروضي نداشته باشد. اما هر شاعري از همه آنها استفاده نكرده است و خود حافظ هم از همه آنها استفاده نكرده‌است. امروز نمي‌توان چند صفحه از شاهنامه يا مثنوي را پشت سر هم خواند مگر آنكه علاقه‌اي بسيار يا كاري تحقيقي در ميان باشد، چراكه يكنواختي وزن آنها خواننده را خسته مي‌كند. ‌اي كاش اين جراتي كه نيما نشان داد در بلندي و كوتاهي مصراع‌ها و در تنوع اوزان و كار‌هايي كه مي‌شود با وزن كرد و شاعران مدرن ما كرده‌اند، در پيش از او هم وجود داشت.

 

پيام حيدرقزويني

بهاءالدين خرمشاهي از حافظ‌پژوهان مطرح روزگار ماست، نقدي كه خرمشاهي بر حافظ شاملو در سال‌ها پيش نوشت و نيز مقدمه تاييد‌آميز او بر حافظ كيارستمي، هر دو در فضاي ادبي واكنش‌هايي برانگيخت. خود او معتقد است كيارستمي دخل و تصرفي در اشعار حافظ نكرده و صرفا با نگاهي تجددگرا به سراغ حافظ رفته است اما شاملو مي‌خواست ديوان جديدي از حافظ ارايه دهد كه همين امر موجب مخالفت با او شد. خرمشاهي در اين گفت‌وگو از اهميت حافظ و دليل دفاعش از نوگرايي كيارستمي در مقابل نوگرايي شاملو در مواجهه با حافظ سخن گفته است.

بين شاعران كلاسيك، حافظ از شاعراني است كه بيش از ديگران دستمايه نوآوري، امروزي شدن و تفسير بر اساس معيار‌هاي مدرن نقد ادبي قرار گرفته است. از هريك از اين مواجهه‌ها مي‌توان نمونه‌هايي را آورد، در مورد نوآوري و خوانش جديد مي‌توان به كار‌هاي شاملو و كيارستمي اشاره كرد. چرا به محض آنكه جرقه استفاده از پتانسيل‌هاي ادبيات كلاسيك در ذهن ادبا و هنرمندان امروز مي‌خورد، بيش از هر كس به سراغ حافظ مي‌روند؟
اين كه چرا حافظ را دستمايه نوگرايي قرار مي‌دهند، دو سو دارد. يك سو به حافظ مربوط مي‌شود و سوي ديگر به فرد يا هنرمند نوگرايي كه به سراغ او مي‌رود. دو مثال برجسته در اين زمينه وجود دارد كه شما هم آنها را نام برديد و بررسي آنها مساله را روشن‌تر مي‌كند. اما در مورد سويه اول كه به حافظ مربوط است، بدون شعار دادن بايد گفت حافظ شاعر همه دوران‌هاست و بايد به اين نكته توجه داشت كه حافظ اديب هست ولي ادبي شعر نمي‌گويد. حافظ زنده‌سرايي و زندگي‌سرايي مي‌كند. وسعتي كه در مشرب حافظ وجود دارد بي‌نظير است و او توانسته همين وسعت مشرب را در شعر خود بياورد، به‌طوري‌كه اگر مثلا به شخصي شك و شبهه‌اي دست دهد مي‌بيند كه از آن شك‌هاي گذراي شيرين به حافظ هم دست داده يا مثلا فردي منتظر دريافت چيزي است و اين را هم در شعر حافظ مي‌بيند يا عزيزي را از دست داده و مي‌توان چند شعر سوگناك و مرثيه‌وار نيز در اشعار حافظ يافت و مي‌توان اين مثال‌ها را همين‌طور ادامه داد. پس مي‌بينيم كه حافظ بسيار وسيع شعر مي‌گويد و شعر‌هايش هم ادبي نيست و از زندگي برمي‌خيزد. اينكه مي‌گويم ادبي نيست نه به اين معنا كه او اديب نيست، حافظ اديب بسيار برجسته‌اي در دو زبان فارسي و عربي است و اشعار عربي حافظ هم به گفته شعرشناسان عرب بسيار برجسته است و حتي مي‌گويند برجسته‌تر از ملمعات سعدي است. به هر روي حافظ از عرش تا فرش و از ملك تا ملكوت و از دنيا تا آخرت سخن گفته است، او در شعرش از بسياري مسايل حرف زده است و از اين رو همواره براي ما شاعر روز است. حافظ شاعر ملي و حافظه جمعي ما و سخنگوي ناخودآگاه جمعي ماست و ما همواره به حافظ رجوع كرده‌ايم. در عصر مشروطيت هم به حافظ روي مي‌آوردند، شايد به همين ميزاني كه امروز به شعر او روي آورده مي‌شود، اما امروز رسانه‌ها و نشريات زياد هستند و ارتباطات سريع و آسان است و اين امر به گونه‌اي وسيع رخ مي‌دهد و ديده مي‌شود، وگرنه حافظ در زمان خودش به شهرتي جهاني رسيده بود و امكانات امروز پرداختن به او را بيشتر كرده است. مثلا در 600 سال بعد از حافظ ما مي‌توانيم چهار يا پنج شرح شناخته‌شده در مورد شعر حافظ بيابيم، اما هم‌اينك اگر بخواهيم شرح‌ها و شرح‌گونه‌هاي شعر حافظ را بشماريم شايد به 50 قلم برخوريم كه يا شرح تمام اشعار است يا شرح گزيده ابيات. اينها چيز‌هايي است كه به جنبه نخست كه خود حافظ باشد مربوط است. اما در مورد جنبه دوم بايد بگويم كه خود سنت‌گرا‌ها هم از بدعت‌هاي خوب و به جايي كه بجايي مي‌آيد لذت مي‌برند. خود من بسيار سنت‌گرا هستم، هم در انديشه‌هاي ديني و هم در انديشه‌هاي ادبي و زباني، اما بسيار شعر نو را مي‌پسندم و نيما را مرد بزرگي مي‌دانم و خود من در چند قالب مختلف شعر گفته‌ام كه منتشر شده است و اولين آنها هم اتفاقا نيمايي بوده است. به هر حال در روزگار ما حافظ هم براي سنت‌گرا‌ها مطرح بوده است و هم براي تجددگرايان. يكي از تجدد‌گرايان بزرگ زمانه شاملو بود كه البته كار شاملو هم به نوعي متناقض بود. او تجددگراست اما زباني دارد متعلق به هفت، هشت قرن پيش، مثل تاريخ بيهقي يا نثر تذكره‌الاولياي عطار. يعني او از يك طرف زباني كهن دارد و از طرفي بياني خيلي نو كه مثلا شبيه لوركا يا شاعران بزرگ هم‌روزگار خودش است. پس او به طرز متناقضي جلب حافظ مي‌شود، خود او در مساله زبان سنت‌گراست و از سوي ديگر مي‌خواهد سنت‌شكن يا بدعت‌آور باشد. هنرمند جست‌وجو‌گر است و هنرمندان بزرگ جست‌وجوگران بزرگي هستند و شاملو مي‌خواهد كار جديدي با ديوان حافظ بكند. او مي‌خواست كار جديدي بكند كه ديگران نكرده بودند و اين كار را هم مي‌كند و حال اينكه چقدر موفق بوده است يا نه، چيزي است كه بايد مورد بحث قرار گيرد. او بدون در نظر گرفتن نسخ خطي كار مي‌كند و مبناي كار خود را هم اعلام نمي‌كند، اما پيداست كه مبناي كار او دو سه نسخه چاپي مثلا صد سال پيش از روزگار خود اوست. شاملو مي‌خواست دست به نوآوري زند اما در ابتدا كمي دچار خودبزرگ‌بيني مي‌شود و مي‌گويد حافظ شيراز به روايت احمد شاملو. اما بايد در پيشگاه تاريخ ادب پاسخ داد كه ما در چه مقامي هستيم كه حافظ را روايت كنيم؟ و روايت بر چه مبنا و به چه معنايي صورت مي‌گيرد؟ معناي روايت مشخص است، او مي‌خواهد بگويد حافظ به سليقه شاملو يا حافظ در نظرگاه شاملو اما كلمه مناسبي پيدا نمي‌كند و مي‌گويد حافظ به روايت شاملو. او در كار خودش بر مبناي نسخي كه چندان پايه و اعتباري ندارند تفكيكي به دست مي‌دهد و مثل شعر نو- نه چندان شبيه كاري كه بعد‌ها كيارستمي كرد- سطر‌ها را زير هم مي‌نويسد بي‌آنكه آنها را بشكند. خود من در آن نقدي كه در آن زمان بر كار او نوشتم و بسيار مورد توجه قرار گرفت، يكي از ايراد‌هايي كه به او گرفته بودم همين بود كه چرا شعر حافظ را مثل شعر نو نوشته است؟ درحالي‌كه الان به نظرم آن كار شاملو آنقدر خوب و بديهي مي‌آيد كه با خود مي‌گويم اين چه ايرادي بوده است كه من گرفته‌ام؟ اين كار خيلي ساده است و در چاپ هم شكيل مي‌شود و يك تنوع هم است. اما جداي از اين، نقدي كه من بر كار شاملو نوشتم چهار ماه از من وقت گرفت و من كار او را با نسخ معتبري مثل قزويني و غني سنجيدم. حاصل اين سنجش اينها بودند كه مثلا من حدود
40 غزل از نسخ معتبر يافتم كه غزل‌هاي بسيار مهمي هم است اما در كار شاملو وجود ندارد و برعكس، حدود 40 غزل در كار شاملو وجود دارد كه در هيچ نسخه معتبري يافت نمي‌شوند و اينها غزل‌هاي سستي هم هستند. اين مشكل در مورد ابيات هم وجود دارد و حدود 40 بيت فوق‌العاده درخشان كه مثل الماس در ديوان حافظ مي‌درخشند در كار شاملو ديده نمي‌شود و حدود 40 بيت كه در هيچ جا يافت نمي‌شود در كار او آورده شده است. من بر اين موارد ايراد گرفتم، همچنين بر افراط‌هايي كه در نقطه‌گذاري صورت گرفته بود. مثلا در وسط مصرع نقطه‌گذاري كرده بود يا علامت نقل قول آورده بود. مگر حافظ از خودش نقل قول مي‌كند كه در شعر علامت نقل قول و گيومه گذاشته شود؟ به هر حال نقد‌هايي كه بر كار شاملو صورت گرفت همگي منفي بودند و شايد چيز‌هاي مثبتي هم نوشته شده باشد اما اهميتي ندارند. اما با اين همه، كار شاملو مورد توجه جوان‌ها قرار گرفت چرا كه غزل‌ها را به شكل شعر نو نوشته بود، درضمن همين كه نام شاملو بر پاي آن بود كافي بود تا مورد توجه قرار گيرد. مساله برند كه در تجارت وجود دارد در اينجا هم وجود دارد و همين كه چيزي متعلق به شاملو بود مورد توجه قرار مي‌گرفت.
اما اين مساله برند يا اعتبار در مورد كيارستمي هم صادق است. كار او داراي چه ويژگي‌هايي است كه مورد توجه قرار گرفته است؟
اگر با جهشي سي ساله به كار كيارستمي برسيم و به صحبت پيرامون آن بپردازيم، با اين سوال كه يكي دو بار هم از من پرسيده شده مواجه مي‌شويم كه چرا من كار شاملو را منفي ارزيابي كرده‌ام اما كار كيارستمي را مثبت دانسته‌ام؟ هر دو آنها هم از عنوان روايت استفاده كرده‌اند و من در اينجا هم شك دارم كه آيا استفاده از كلمه روايت روا بوده است يا نه؟ اگر فقط نوشته مي‌شد ديوان حافظ يا برگزيده‌اي از ديوان حافظ همان كار را انجام مي‌داد. اما جداي از اين، نكته اينجاست كه كيارستمي هيچ تغييري در اشعار ايجاد نمي‌كند و يك كلمه را هم جابه‌جا نكرده است، به عبارتي كيارستمي سلامت و اعتبار ديوان را همان گونه كه بوده است باقي مي‌گذارد درحالي‌كه شاملو تغييرات زيادي در اشعار داده بود. كيارستمي يك قدم از شاملو جلو‌تر مي‌آيد و بيت را مي‌شكند كه اين كار در تاريخ ادب ما به نام او ثبت مي‌شود. كار كيارستمي كاري تجددگرايانه اما بدون پيامد منفي است اما كار شاملو پيامد منفي داشت. چراكه ما نمي‌توانيم آن را به‌عنوان ديوان مصحح منقح استوار بر متون قديم از شاملو بپذيريم، اما كيارستمي ادعاي اين را ندارد. تنها ادعايي كه شايد داشته باشد متاسفانه در آن كلمه منفي روايت ممكن است باشد كه البته خود كيارستمي هم نگفته است من حافظ را روايت مي‌كنم. مي‌توان كار او را نونگاري حافظ ناميد، شايد اگر او مي‌نوشت نو‌نگاري عباس كيارستمي بهتر بود. در اينجا روي روايت تاكيدي وجود ندارد اما شاملو روي روايت ايستاده است و مي‌گويد حافظ را از من بگيريد كه اين خيلي ادعاي بزرگي است. يك جفايي هم كه شاملو كرده اين است كه هر شعري كه مصرع و بيت عربي داشته حذف كرده است.
اما استقبالي هم كه از كار كيارستمي شد نتيجه اعتبار فيلمسازي او بوده است، به عبارتي نمي‌توان كيارستمي فيلمساز را از كيارستمي كه به سراغ ديوان‌هاي شعر رفته جدا كرد. اين‌طور نيست؟
البته، اگر همين كار را يك جوان خوش‌ذوق انجام مي‌داد با واكنش كاملا منفي روبه‌رو مي‌شد، اما كار كيارستمي را به‌عنوان يك ارزش افزوده و يك كار مثبت تلقي مي‌كنند. به واقع هم كار كيارستمي يك فانتزي خلاقانه و هنرمندانه است كه ادعاي به دست دادن تمام ديوان را هم ندارد.
حافظ از جنبه‌هاي مختلف مورد بررسي قرار گرفته است. يكي از اين جنبه‌ها كه زياد در مورد آن بحث شده است، طنز و رندي حافظ است. جالب است كه تقريبا هم‌عصر حافظ، عبيد زاكاني هم بوده كه البته با زباني متفاوت و صريح‌تر به طنز پرداخته است. حافظ در قياس با عبيد با چه نگاهي سراغ طنز رفته است؟
حافظ در پرداختن به طنز، به ابداع طنز دست نزده است اما به گونه‌اي خيلي هنري به طنز پرداخته است. طنز كم‌رنگ، بهترين نوع طنز است و از اين رو طنز حافظ با طنز عبيد زاكاني كه در بخشي از عمرشان هم‌دوره هم بوده‌اند متفاوت است. حافظ نمي‌خواهد به هر قيمتي بخنداند و به عبارتي اصلا قصد خنداندن ندارد. طنز كم‌رنگ حافظ فقط يك فرج بعد از شدت، يك طرب روحي و يك رهايش و گشايشي در خواننده به وجود مي‌آورد. حافظ رند و خوشباش است و غالبا هم روحيه شاد و اميدواري دارد، اما چون حافظ منتقد اجتماعي و فرهنگي و مصلح اجتماعي بوده است و از آنجا كه انتقاد تلخ است و نصيحت هم به صورت كلي بي‌فايده است، اين انتقادات خود را با زبان طنز بيان كرده است. در شعر حافظ رند – كه پيش از او هم كم و بيش در شعر فارسي حضور داشته - بدل به يك شخصيت برساخته اسطوره‌اي مي‌شود كه حافظ آن را ساخته و به جاي انسان كامل، اوتاد يا هر چيز ديگري با اين مفهوم كه در عرفان به دنبالش هستند به كار مي‌رود. حافظ معتقد است كه ما همواره با ديگران و با رويداد‌هاي جهان در اصطكاكيم و اين رندي حكمتي است براي گذر از اين اصطكاكات و مشكلات.
آيا اين طنز پيش از حافظ هم وجود داشته است؟
بله، تقريبا يك قرن پيشتر از حافظ و عبيد، سعدي هم نگاه طنز‌آميز بسيار زيبايي دارد. من در مورد طنز در گلستان هم مقالاتي نوشته‌ام كه در كتاب مجموعه مقالات كه نشر قطره واقعا لطف مي‌كند و آنها را منتشر مي‌كند، آمده است.

 

شاپور پساوند معتقد است: حافظ يک جهان‌بيني و فلسفه است؛ فضاي پاکي که مردم هر روز و هر لحظه با او مرتبط هستند و در اين فضا نفس مي‌کشند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در فارس، اين شاعر و پژوهشگر افزود: از اين‌رو براي يادآوري اين فلسفه و جهان‌بيني شايد نام‌گذاري يک روز به نام حافظ لازم باشد؛ مشروط بر اين که اگر کشفي و دريافتي تازه از اين فلسفه و جهان‌بيني انجام شده باشد، در اختيار ديگران گذاشته شود.

او با اشاره به اين‌که وقتي مي‌خواهيم درباره نقش حافظ در ادبيات ايران صحبت کنيم، بايد به نقش‌هاي متفاوت حافظ اشاره کنيم، خاطرنشان كرد: حافظ همانند آينه‌اي است که پيروان هر طريق و فرقه‌اي جمال خويش را در او ديده‌اند و بايد گفت که نقش حافظ نه تنها بر ادبيات که بر همه ابعاد زندگي مردم ما پيداست.

پساوند عنوان کرد: تأثيرگذارترين کار حافظ در ابتداي امر به جداکردن ادبيات و شعر ما از دربار برمي گردد. حافظ در اوج استبداد سياسي و خفقان انديشگاني، حصارهاي انديشه و سخن را مي شکند و با استفاده از ظرايف شعري و ظرفيت‌هاي کلام، نه تنها بر ادبيات که بر فرهنگ، روابط اجتماعي، تفکر و جهان‌بيني مردم و محاورات روزمره ملت‌ها تأثير مي‌گذارد.

او افزود: اگر حافظ خود بيش‌ترين تأثير فکري و جهان‌بيني‌اش را از خيام گرفته، بر بيش‌ترين شاعران پس از خود نيز تأثير گذاشته است. البته تأثير حافظ از خيام به صورت بي چون و چرا نبوده است؛ به عبارتي حافظ کمي دست به عصاتر از خيام در برابر چراهاي انسان‌ها پاسخ‌گوست.

شاعر «گلوي زخمي شعر» درباره تأثير حافظ بر شاعران پس از خود، گفت: تأثير حافظ بر شاعران بعد از او حاصل درجه والايي از کمال است؛ آن کمال و معرفتي که از او شاعر و انساني خداجوي به جهان معرفي کرد و حضور خواجه در اين‌جا نقطه آغاز دوره تازه‌اي در ادبيات پارسي است.

پساوند تأکيد کرد: حافظ شاعري است که تا عمق خاستگاه انديشگاني جامعه نفوذ کرده و از او انساني ساخته که با قاطعيت مي‌توان گفت: «حافظ حافظه فرهنگ و تاريخ ما ايرانيان است». هرچند شعرش از کوچه پس‌کوچه ها و دالان‌هاي تودرتوي فلسفه پيچيده خاص خود او عبور مي‌کند؛ اما يک رابطه حسي اما عميق و به دور از تفسيرهاي پيچ در پيچ است. همين ويژگي شعر حافظ است که بر ادبيات عرفاني اسلامي دوره‌هاي پس از خواجه بيش‌ترين تاثير را داشته است.

شاعر «هر كس حكايتي» گفت: جدا از اکنون که با ترجمه آثار نوشتاري که در کوتاه‌ترين زمان از غرب به شرق جهان مي‌رسد، حافظ در زمان خود که جهان از اين همه تکنولوژي بي‌بهره بود، بر شاعران و مردم ساير کشورها از جمله شبه قاره تأثير فراوان داشته است. دعوت شاهان گورکاني هند از او (با حواشي‌اي که در اطراف اين سفرهاي رفته و نوشته‌اند) نشانه اين ادعاست.

او افزود: امروز هم حافظ بيش‌ترين تأثير را بر شاعران شبه قاره و نيز مردم شعردوست دارد و اين حکايت از نوعي جامعه‌شناسي مي‌کند که خواجه شيراز به مدد قرآن به آن دست يافته و بر تأثير سحر کلامش افزوده است. آن‌جا که خود او مي گويد: «آن چه کردم همه از دولت قرآن کردم.» ما مي‌دانيم حضور معنوي خواجه و آشنايي او با جهان درون مردم خارج از مرزهاي جغرافيايي ايران يعني شبه قاره و آسياي صغير تا آن‌جاست که از شرق، تاگور تا غرب، گوته را ميراث‌دار خويش کرده است.

اين پژوهشگر اظهار کرد: شايد مردم مغرب‌زمين به پديده‌اي با نام فال زدن انسي که ما مشرقي‌ها داريم، نداشته باشند؛ اما در شبه قاره هند، محدوده عثماني سابق و کشورهاي همسايه شمال اين عقيده طبيعي است؛ تا آن‌جا که از ديوان شاعران ديگري نظير مولوي و بيدل هم سر درآورده است. الهام گرفتن از شعر حافظ و مصلحت‌جويي از او مردم را بيش از ساير شاعران به سوي خواجه جذب کرده است. اعتماد ما، اعتقاد و ارتباط حسي مردم با جهان‌بيني و کلام خواجه از يک‌سو و سحر کلام و توانايي‌ها و ظرفيت‌هاي واژگاني شاعر از ديگرسو هرکدام سهمي در تأثير شعر خواجه بر حافظه جامعه دارد.

پساوند سپس به نقش قرآن در آثار حافظ اشاره کرد و گفت: در هيچ‌يک از اشعاري که از حافظ در دست داريم، هيچ نشاني نمي‌توان يافت که خواجه با شريعتي سر ستيز داشته باشد؛ حتا در اشعاري غير از آن‌چه که امروز از خواجه در اختيار ماست و احتمال دارد که خود يا بستگانش به قولي بنابر مصلحت وقت از بين برده باشند، اين مصداق وجود دارد؛ اما انس حافظ با قرآن که حاصل آن در چهارده روايت خواندن اين کتاب مقدس است، گونه‌اي ديگر است؛ تا آن حد که خود بارها همه داشته و يافته‌هاي خويش را حاصل ارتباطي که با قرآن دارد، مي‌داند. او به تنها کتاب مقدسي که سوگند مي‌خورد، قرآن است. حافظ به دلايلي چند از جمله همان پشتوانه‌اي که از قرآن دارد و نيز دست يافتن به صورت درست و دست‌نخورده و نيالوده احاديث، صاحب يک نگرش عميق انساني شده و با مردم رابطه‌اي عاطفي و ناگسستني پيدا کرده است، تا آن‌جا که مردم از يک مصلح اجتماعي گذشته و در مقام يک غيب‌گو با او اسرار درون در ميان مي‌گذارند.

 

قهرماني از قهرمانان تفكر و انديشه و راهبري از راهبران علم و حكمت و ابر مردي از معلمان علم و اخلاق كه بر افق روزگار مي‌درخشد و بر تارك نيمه قرن پنجم هجري فرازمندانه بر سر پا ايستاده، امام محمد غزالي است. غزالي متكلمي فقيه و اصولي‌يي ماهر و عالم اجتماعي‌يي داراي انديشه‌هاي بلند و روانشناسي حاذق است كه درياي سرشار از علم و معرفت هيچ دانشمندي به اندازه امام محمد غزالي بر آيندگان خود اثر نگذاشته است. به‌طوري كه تسلط و قاهريت او بر تمام مشربهاي فكري و حوزه‌هاي تحقيقاتي مشهود است. علما و متفكران بعد از غزالي از دو جهت به آثار غزالي توجه داشته‌اند و از او اثر پذيرفته‌اند يكي از جهت علمي كه تمام متكلمان و منطقيان بزرگ و اصوليون، از آثار علمي و انديشه‌هاي تابناك و درخشان او متأثر بوده‌اند و در مقام استدلال به تفكرات او استدلال كرده‌اند. دوم از بعد عملي و خودسازي كه علماي اخلاق و عارفان و عارفان شاعر چون سنائي غزنوي و عطار نيشابوري و حضرت مولانا در گستره ادب فارسي به انديشه‌هاي او توجه نموده و تجارب او را گسترش داده‌اند و يافته‌هاي سلوك معرفتي او را الگوي خود قرار داده‌اند. در كل جامعيت و تبحر و متضلّع بودن او در فنون مختلف نماينده شكوه تمدن ايراني است. همانگونه كه از نبوغ و استعداد سرشار فردوسي و سنائي و سعدي و مولوي و حافظ صداي تمدن ايران بلند است، از عظمت و پويايي انديشه بلند و انوار فكرت و روشن‌بيني غزالي نيز فرياد مدنيت و انسانيت ايران بلند است. زيرا زمينه‌هاي باشكوه تمدن ايران باعث شده است كه بر شاخسار حيات علمي او شكوفه معرفت جوانه زند و شهباز فكرت در فضاي خردورزانة ايراني پر و بال بگشايد. يكي از شاعران و آزادگان كه از انديشه‌هاي غزالي متأثر شده و از كيمياي سعادت و احياي علوم‌الدين وي بهره برده است حضرت حافظ است. البته وي به صورت اشاره‌وار هم از كيمياي سعادت نام برده است. از جمله در بيت زير:

دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم

كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق

هرچند عبارت كيمياي سعادت مي‌تواند ناظر به موضوع كلّي و عام باشد، امّا اين وجه را نيز نمي‌توان انكار كرد كه گويي اشارتي به آن كتاب هم داشته است.



مقايسه غزالي با حافظ:

از آنجايي كه حافظ اراده‌ي آزاد و استقلال‌ انديشه داشته، به انديشه‌هاي غزالي رو آورده است. همانگونه كه امام غزالي وقتي كه جامعه خود را بيمار ديد احساس كرد كه بايستي علوم را از مسائل غيراسلامي پالايش كند لذا كتاب احياء علوم‌الدين را تأليف نمود و به سالم‌سازي جامعه روي آورد حافظ هم به امام غزالي مي‌ماند و رسالتي مانند او براي خود احساس مي‌كند و دليل بر اين ادعا مشابهات فكري ايشان است كه به مقداري از آن‌ها اشاره مي‌شود.

غزالي: اما الحسد فهو متشعب من الشح، فان البخيل هو الذي بما في يده علي غيره و الشحيح هو الذي يبخل بنعم الله تعالي و هي في خزائن قدرته تعالي لافي خزائنه علي عبادالله تعالي فشحه اعظم. قال النبي(ص) الحسد ياكل الحسنات كما تاكل النار الحطب.«مجموعه رسايل غزالي ص(1)»

حسادت از شُح (حرص شديد) نشأت مي‌گيرد. زيرا بخيل كسي است كه بخل مي‌ورزد به آنچه كه در دست اوست تا به ديگري ندهد، اما شحيح كسي است كه به نعمت‌هايي كه در خزانه‌ي قدرت خداوند است نيز بخل مي‌ورزد. (از اين كه نعمت خود را به كسي مي‌بخشد ناراحت است.)

بخل و آز آدم شحيح معطوف به اموال و خزانه‌ي خود او نيست بلكه مربوط به خزانه‌ي خداوند است. پس حرص و آز او بزرگتر است (اما حسود كسي است كه آرزوي زوال نعمت ديگران را دارد). و اگر خداوند به كسي نعمتي را مي‌بخشد از قبيل مال يا هر نعمت ديگري، بر او سخت مي‌نمايد. به همين جهت پيامبر فرموده است كه حسادت خوبي‌ها را از بين مي‌برد همانگونه كه آتش هيزم را مي‌خورد.

حافظ:

آتش زهدو ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو (1)

دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش

كه بد بخاطر اميدوار ما نرسد (2)

بخيل بوي خدا نشنود برو حافظ

بعيش كوش و كرم ورز الضمان علي (3)

غمناك نبايد بود از طعن حسوداي دل

شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد (4)

گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد

گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم (5)

آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد.(6)

حافظ:

ساقي بيار آبي از چشمه‌ي خرابات

تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهي (7)

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نياز به دارالسلام رفت (8)

بيا و زرق اين سالوسيان بين

صراحي خوندل و بربط خروشان (9)

خدا زان خرفه بيزار است صد بار

كه صدبت باشدش در آستيني (10)

من و هم صحبتي اهل ريا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس (11)

برو اي زاهد خود بين كه ز چشم من و تو

راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود (12)

زاهد و عجب و نماز و من و مستيّ و نياز

تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد (13)

غزالي: الغيبه فاحفظ لسانك عنها، و الغيبه اشد من ثلاثين زنيه في الاسلام، كذلك ورد الخبر و معني الغيبه. ان تذكر انساناً بما يكرهه لو سمعه.

فانت مغتاب ظالم و ان كنت صادقاً و اياك و غيبه القراء المرائين. (مجموعه رسائل 389) (2)

(زبانت را از غيبت نگهدار و غيبت در دين اسلام از سي بار زنا سخت‌تر است و در اين مورد حديث وارد شده و معني غيبت اين است كه شما انساني را به گونه‌اي نام ببريد اگر آن طرف بشنود ناراحت گردد و شما هر چند در بيان غيبت راستگو هم باشي ستمگر غيبت‌كننده هستي.

حافظ:

غزالي، و من الحرام المحض ما يوكل من الاوقاف من غير شرط الواقف فمن لم يشتغل بالتفقه فما ياخذه من المدارس حرام فما ياخذ باسم الصوفيه اوغيره فهو حرام (مجموعه الرسائل غزالي 391) ص3

جزو حرام محض به شمار مي‌رود آنچه كه از وقف به دست مي‌آيد، در صورتي كه وقف كننده آن شرط نكرده باشد كه ايشان بخورند، پس كسي كه به تحصيل فقه و تحصيل علوم ديني اشتغال ندارد، آنچه را كه از وقف يا غير وقف برمي‌دارند نيز حرام است.

گر بدي گفت حسوديّ و رفيقي رنجيد

گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم(14)

آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد (15)

غزالي:

المتكبر هو الذي ان وعظ عنف فكل من راي نفسه خيراً عندالله في دار الاخره و ذالك موقوف علي الخاتمه، فاعتقادك في نفسك انك خير من غيرك جهل محض، بل ينبغي ان لا تنظر الي احد الا و تري انه خير منك. مجموعه رسائل غزالي (همان ص393) (4)

متكبر كسي است كه اگر وعظ كند با خودبيني و خودخواهي و درشتي وعظ مي‌كند و اگر وعظ شود ناراحت مي‌شود و

سرباز مي‌زند پس هركسي كه خود را از يكي از بندگان الهي بهتر بداند در سراي آخرت و در پيشگاه پروردگار بهتر است و آن منوط و متوقف بر پايان و سرانجام آدمي است و اعتقاد تو پيش خودت به اين كه تو از غير خودت بهتر هستي ناداني و جهل محض است و شايسته اين است كه شما كسي را ننگري مگر اينكه آن را بهتر از خودت بدانيد.

حافظ:

نقش مستوري و مستي نه بدست من و توست

آنچه سلطان ازل گفت بكن آن كردم(16)

حكم مستوري و مستي همه بر خاتمت است

كس ندانست كه آخر به چه حالت برود(17)

چون حسن عاقبت نه به رنديّ و زاهديست

آن به كه كار خود بعنايت رها كنند(18)

غزالي:

و اما الرجلان فاحفظهما عن ان تمشي بهما الي باب سلطان ظالم، فان المشي الي السلاطين الظلمه من غيره ضروره و ارهاق معصيه كبيره، فانه تواضع لهم و اكرام لهم علي ظلمهم، و قد امرالله تعالي الاعرض عنهم في قوله تعالي «و لا تركنو الي الذين ظلموا فتمسكم النار و و مالكم من دون الله من اوليا ثم لاتنصرون» مجموعه رسايل غزالي(هود، 113) ص(5)

پاهاي خو را حفظ كن مبادا كه با آنها به درگاه و دربار پادشاه و حكمران ستمگر بروي؛ زيرا رفتن به دربار سلاطين و حكمرانان ستمگر بدون ضرورت و بدون خوف وقوع معصيت گناه كبيره، تواضع در حق ايشان و احترام و اكرام ايشان بر ستمگري‌هايشان به حساب مي‌آيد؛ در حالي كه خداوند دستور داده است به روي‌گرداني از آنان.

و مي‌فرمايد:

به كساني كه ستم ورزيده‌اند و ستمكار بوده‌اند پناه نبر؛ در اين صورت به آتش مي‌رويد و جز خداوند دوستاني نداريد و كمك نمي‌شويد. (هود:13)

حافظ:

بر در ارباب بي‌مروت دنيا

چن نشيني كه خواجه كي بدر آيد(19)

مرو به خانه ارباب بي‌مروت دهر

كه كنج عافيتت در سراي خويشتن است(20)

غزالي:

و اما العجب و الكبر و الفخر فهوالداء العضال و هو نظر العبد الي نفسه بعين العزه و الاستعظام و الي غيره بعين الاحتقار و الذل و نتيجته علي اللسان ان يقول انا و انا، قال ابليس اللعين «انا خير منه خلقته من نارو خلقته من طين» (اعراف 12)

و ثمره في المجالس. الترفع و التقدم و طلب تصدر و

في المحاوره الاستنكاف من ان يرد كلامه عليه (مجموعه الرسائل غزالي ص 393) (6)

عجب و كبر و فخر درد كشنده‌اي است و آن اين است كه بنده به چشم ارجمندي و بزرگي به خود نگاه مي‌كند و ديگران را به چشم حقارت و خواري مي‌بينيد و نتيجة كبر و عجب در زبان اين است كه مي‌گويد:

من، من، ‌(اظهار وجود و خودنمايي مي‌كند) شيطان نيز گفت من از آدم بهترم زيرا مرا از آتش و آدم را از گل آفريدند و ثمره فخر و كبر در مجالس و محافل، اين است كه فرد متكبر خود را جلو مي‌اندازد و در صدر مجالس مي‌نشيند و در محاورات اگر كسي او را رد كند نمي‌پذيرد.


و اعلم ان الناس بعد هو لاء في حقك ثلاثه اصناف: اما اصدقا، و اما معارف و اما مجاهيل.

فان بليت بالعوام المجهولين فاداب مجالستهم: ترك الحوض في حديثهم و قله الاصغا الي اراجيفهم، و التغافل عما يجري من سو الفاظهم و الاحتراز عن كثره لقائهم و الحاجه اليهم، و التنبيه لي منكراتهم باللطف و النصح عندرجاء القبول منهم و اما الاخوان و الاصدقا فعليك فيهم وظيفتان.

احداهما: ان تطلب اولاً شروط الصحبه و الصداقه، فلا تواخ الا من يصلح لا و الصداقه،

قال رسول‌الله(ص):

«المرء علي دين خليله، فلينظر احدكم من يخالل» فاذا طلبت رفيقاً يكون شريكك في التعليم و صاحبك في امر دينك و دنياك فراغ فيه خمس خصال. (مجموعه الرسائل غزالي، همان، ص 397)(7)

بدان كه مردمان در حق تو سه دسته‌اند و دوستان و آشنايان و نادانان اگر با نادانان عوام مبتلا شدي ادب همنشيني با ايشان اين است كه زياد با ايشان حرف نزني و به سخنان پوچ و ركيك ايشان گوش ندهيد و خود را از واژگان منحط و ناهنجار ايشان به غفلت بزند و از برخورد و اظهار نياز به ايشان احتراز نمايد و در مقابل رفتار و كردار زشت ايشان را با مهرباني برخورد كند و اگر ممكن بود و حـــرفش را گوش مي‌كردند ايشان را نصيحت كند و شما در حق دوستان دو وظيفه داري يكي اين كه شرايط مصاحبت و صداقت را رعايت كني؛ زيرا پيامبر فرموده‌اند كه هر انساني بر دين و آئين دوست خود مي‌باشد؛ پس هر يك از شما مواظب باشيد كه با چه كسي دوست مي‌شود.

غزالي:

الاولي العقل: فلا خير في صحبه الاحمق، فالي الوحشه و القطيع يرجع آخرها، و احسن احوله ان يضرك هو يريد ان ينفعك، و العدو العاقل خير من الصديق الحمق قال علي رضي‌الله عنه.

فلا نصحب اخا لجهل

و اياك و اياه

فكم من جاهل اردي

حليماً حين و اخاه

شرط اول از شرط دوستي عقل است؛ زيرا در مصاحبت نادان خيري نيست و سرانجام آن به وحشت و پراكندگي منتهي مي‌شود و بهترين حالت دوست نادان اين است كه مي‌خواهد به تو سودي برساند، در عوض به تو زيان مي‌رساند و دشمن عاقل از دوست احمق بهتر است. حضرت علي (خداوند از او خشنود گردد) مي‌گويد:

با دوست نادان همنشين نباش و از او بر حذر باش. چه بسيار ناداناني كه وقتي كه با آدم شكيبا دوست شدند او را نابود كردند.(مجموعه رسايل غزالي،ص 8)

حافظ:

گر بدي گفت حسوديّ و رفيقي رنجيد

گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم(21)

مي خور و غم مخور و پند مقلد منيوش

اعتبار سخن عام چه خواهد بودن(22)

دوم از شرايط دوست، حسن خلق است همانگونه كه امام غزالي مي‌گويد:

فلا تصحب من ساء خلقه و هو الذي لا يملك نفسه عند الغضب و الشهوه (با افراد بدخلق همنشين نباش و فرد بداخلاق كسي است در هنگام خشم و شهوت نمي‌تواند خود را نگه دارد و كنترل خود را از دست مي‌دهد.)

حافظ:

آنجا كه لطف شامل و خُلق كريم تست

جرم نكرده عفو كن و ماجرا مپرس(23)

به حسن خلق و وفا كس بيار ما نرسد

ترا در اين سخن انكار كار ما نرسد(24)

حسن خلقي ز خدا مي‌طلبم خوي ترا

تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود(25)

سوم از شرط دوستي صلاح و درست‌كاري است؛ همان‌گونه كه امام غزالي مي‌گويد: فلاتصحب فاسقاً مصراً علي معصيه كبيره لان من يخاف‌الله لايصر علي معصيه كبيره و من لاتو من غوائله بل يتغير بغير الاحول و الاعتراض

با فرد فاسقي كه بر ارتكاب گناه كبيره اصرار دارد، همنشين مباش؛ زيرا كسي كه از خداوند بترسد بر گناه كبير اصرار نمي‌ورزد و كسي از خداوند نترسد مردم از بدي‌ها و مصيبت‌هاي او در امان نمي‌باشد، بلكه او با تغيير احوال و حالات و عوارض تغيير مي‌كند. (مجموعه الرسائل غزالي، ص 398)

حافظ:

صلاح از ما چه ميجويي كه مستان را صلا گفتيم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم26

زهد رندان نوآموخته راهي به دهيست

من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم27

ياد باد آنكه به اصلاح شما مي‌شد راست

نظم هرگو هر ناسفته كه حافظ را ربود28

مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست

كه به پيمانه كسي شهره شدم روز الست29

شرط چهارم از دوستي اين است كه دوست حريص وآزمند نباشد همانگونه كه غزالي مي‌گويد الرابعه ان لايكون حريصاً علي الدنيا: فصحبه الحريص علي الدنيا سم قاتل لان الطباع مجبوله علي التشبيه و الاقتدا بل الطبع سرق من الطبع من حيث لايدري. (مجموعه الرسائل غزالي، ص398)(9)

شرط چهارم از دوستي اين است كه او به دنيا حريص نباشد زيرا همنشيني با آدم آزمند به دنيا سم كشنده است.

زيرا طبيعت بشري به همانندي و اقتدا و الگوپذيري از يكديگر آفريده شده است، بلكه طبيعت انساني ندانسته خوي و منش ديگري را مي‌پذيرد.

گوش كند پند اي پسر از بهر دنيا غم مخور

گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت گوش30

بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ

در معرضي كه تخت سليمان رود به باد31

نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر

نزاع بر سر دنياي دون مكن درويش32

دولت فقر خدايا بمن ارزاني دار

كين كرامت سبب حشمت و تمكين منست33

گداي كوي تو از هشت خلد مستغني است

اسير بند تو از هر دو عالم آزاد است34

ما آب روي فقر و قناعت نمي‌بريم

با پادشه بگوي كه روزي مقدر است35

الخامسه الصديق:

فلاتصحب كذاباً فانك منه علي غرور، فانه مثل السراب يقرب منك البعيد يبعد منك القريب (مجموعه الرسائل غزالي ص398)(9)

شرط پنجم از شرايط دوستي صدق و راستي است همنشين آدم دروغگو مباش؛ زيرا او تو را مي‌فريبد و مانند سراب (نمود بدون بود) دور را به تو نزديك نشان مي‌دهد.

حافظ:

زشست صدق گشادم هزار تير دعا

ولي چه سود يكي كارگر نمي‌آيد36

غزالي:

لعلك تعدم اجتماع هذه الخصال في سكان المدارس و المساجد فعليك باحد الامرين اما العزله و الانفراد ففيها سلامتك و اما مخالطتك مع شركائك بقدر خصالهم و منهم من يتقيد امام يظن انه خير و غرضه ان يقال انه امام مسجد كذا كذا و علامته انه لوقدم غيره و ان كان اورع منه اعلم ثقل عليه ذلك. (مجموعه الرسائل غزالي، ص443) (10)

يكي ديگر از عوامل غرور اين است كه برخي از ايشان به امامت مسجدي مقيد مي‌گردند تا گمان شود كه او از همه بهتر است و هدفش از امامت آن مسجد اين است كه گويند او امام فلان مسجد است و نشانة غرور او اين است كه اگر كسي ديگر بر او مقدم شود و پيشي بگيرد، هرچند از او داناتر و پارساتر باشد، بر او سخت است و ناراحت مي‌شود. (ص443)

حافظ:

گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود37

درِ ميخانه‌ام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ورني سخن اين بود و ما گفتيم38

اسم اعظم بكند كار خود اي دل خوش باش

كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود 39

در ميخانه ببستند خدايا مپسند

كه در خانة تزوير و ريا بگشايند40

غزالي:

فرقه اخري اخذت في طريق الامر بالمعروف و النهي عن المنكر و لينكر احدهم علي الناس و يامرهم بالخير و ينسي نفسه و اذا امرهم بالخير عنف و طلب الرياسه و العزه و اذا باشر منكراً و انكره عليه احد غضب و قال انا المحتسب فكيف تنكر علي. (مجموعه الرسائل غزالي همان ص443) (11)

گروه ديگري از اهل غرور كساني هستند كه مردم را امر به معروف و نهي از منكر مي‌كنند و در ميان ايشان افرادي يافت مي‌شوند كه مردم را به خير دستور مي‌دهند و خود را فراموش مي‌كنند و هرگاه ايشان را به خير دستور دهند عصباني مي‌شود و جوياي رياست و بزرگي‌اند و اگر خود ايشان شخصاً به كار زشتي بپردازند او را منع كند عصباني مي‌شود و نمي‌پذيرد و مي‌گويد من محتسب هستم، چگونه مرا انكار مي‌كني. (ص443، همان)

حافظ:

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد

قصه ماست كه در هر سر بازار بماند41

باده با محتسب شهر ننوشي ز نهار

كه خورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد42

بان تعلم ان الاخوه ثلاثه:

اخ لاخرتك، فلاتراع فيه الاالدين و اخ لدنيك، فلا تراع فيه الا الخلق الاحسن به فلا تراع فيه الا السلامه من شره و فتنه و خبثه.

و شايد شما اجتماع اين خصلت‌ها و اوصاف را در ميان اهل مدرسه و مسجد كمتر بيابي. در اين صورت بر شما واجب است كه يكي از اين دو راه را در پيش گيرد يا عزلت و كناره‌گيري كه ماية سلامت شما مي‌گردد و يا اين كه همنشيني تو با دوستانت به اندازه خصلت‌ها و ويژگي‌ها و ظرفيت‌هاي ايشان و متناسب با ايشان باشد و بايد بداني كه دوستان سه دسته‌اند: دوستي كه مربوط به اخرت و دوست آخرت تو است و در مورد او جز دين را رعايت مكن و ديگري دوست دنيا است كه در مورد او جز خلق و خوي خوب را رعايت مكن و دوستي كه با او مأنوس هستي، تلاش كن كه خود را از خبث و فتنه و شر او نگهداري؛ زيرا مردمان سه دسته‌اند.

گروهي از آنها مانند غذا و هوايند كه كسي از آنها بي‌نياز نيست و گروه ديگــر مانند دارو هستند كه هنگامي ضرورت به آنها نياز پيدا مي‌شود، و دسته ســـوم مانند دردند كه هيچ كس به آنها نياز پيدا نمي‌كند، ولي انسان گاهي به آنها مبتلا مي‌شود.

غزالي:

و اما البطن، فاحفظه من تناول الحرام و الشبهه و احرص علي طلب الحلال فاذا وجدته فاحرص علي ان تقتصر منه علي مادون الشبع يقسي القلب و يفسد لذهن و يبطن الحفظ و يثقل الاعضا عن العباره والعلم، والشبع من‌الحلال مبدا كل شرفكيف من الحرام (مجموعه رسائل امام غزالي ص391) خود را از خوردن حرام و مال شبهناك حفظ كن و بر جستجوي حلال و مال حلال حريص باش و وقتي كه حلال را به دست آوردي مواظب باش كه سير نشوي زيرا زياده‌خوري قلب را سخت و ذهن را تباه و اعضا و اندام از فهم و يادگيري باز مي‌دارد سير شدن از مال حلال سرآغاز هر شري است چه رسد به حرام.

حافظ:

صوفي شهر بين كه چون لقمة شبهه مي‌خورد

پا ردمش در از باد اين حيوان خوش علف(43)

*

اگر چه خرقه من وقف كوي ميكده‌هاست

زمال وقف نبيني بنام من در مي (44)

*

فقيه مدرسه‌ دي مست بود و فتوي داد

كه مي حرام ولي به از مال اوقاف است (45)

غزالي:

و اداب‌الصحبه الايثار بالمال فان لم يكن هذا فبذل الفضل من المال عندالحاجه. (همان.ص.392)

يكي از آداب همنشيني بخشش و بخشيدن مال است و اگر مال نداشت مازاد بر نياز خود را هنگام نياز به ديگران ببخشيد.

حافظ:

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست

صد جان فداي يار نصيحت‌ نيوش كن (46)

همايي چون تو عالي‌قدر، حرصِ استخوان تا كي

دريغ آن سايه همت كه بر نااهل‌ افكندي (47)

رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنرست

حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود (48)

غزالي:

فرقه اخري زهد في‌المال، وقنعت الطعام و اللباس بالدون و من‌المسكن بالمسجد و ظنو انهم ادركوا رتبه الزهاد و هم مع ذلك راغبون في‌الرياسه و الجاه. (مجموعه الرسائل غزالي همان. ص.443) (11)

گروهي ديگري در مال زهد مي‌ورزند (رغبت به مال ندارند) و در خوراك و پوشاك به حداقل و براي مسكن به مسجد اكتفا مي‌كنند و گمان مي‌كنند كه مرتبة زهاد را درك كرده‌اند، ولي در عين حال به رياست و مقام و جاه اشتياق دارند. به عبارت ديگر در عين زهد حب جاه و مقام دارند.

حافظ:

دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات

مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش (49)

حافظ به زير خرقه قدح تا به كي كشي

در بزم خواجه پرده ز كارت برافكنم(50)

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو (51)

خرقه‌پوشي من از غايت دين‌داري نيست

پرده بر سر صد عيب نهان مي‌پوشم (52)

حلقه تو به گر امروز چو زهّاد زنم

خازن ميكده فردا نكند در بازم (53)

بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح

شرمسار رخ ساقيّ و مي رنگينم (54)

خيز تا خرقه صوفي بخرابات بريم

دفتر وعظ ببازار خرافات بريم (55)

آلودگي خرقه خرابيّ جهان است

كو راه روي اهل دلي پاك سرشتي (56)

ز زهد خشك ملولم بيار باده ناب

كه بوي باده مدامم دماغ‌تر دارد (57)

يا رب آن زاهد خودبين كه بجز عيب نديد

دود آهيش در آئينه ادراك انداز (58)

غزالي:

الرياء فهو شرك الخفي، و هوا حدالشركين، و ذلك طلبك المنزله، في قلوب الخلق لتنال بها الجاه و الحشمه، و حب الجاه من‌الهوي المتبع و فيه هلك اكثرالناس و لو انصف‌الناس حقيقه لعلموا ان اكثرهم ما هم فيه من‌العلوم و العبادات فضلاً عن اعمال العادات ليس يحملها عليها الامراه ‌الناس و هي محبطه للاعمال. (مجموعه الرسائل غزالي، همان، ص 393) (12)

ريا همان شرك خفي است و ريا يكي از دو شرك است كه تو مي‌خواهي در دل مردم منزلت داشته باشي تا به وسيله آن به جاه و حشمت برسي و حب جاه از پيروي از هواي نفس و گرايش‌هاي نفس است، ماية هلاكت بيشتر مردمان بوده است و اگر مردم در حقيقت انصاف مي‌داشتند، مي‌دانستند كه بيشتر آنچه را كه از علوم و عبادات كه دارند، علاوه بر آن كه از كارهاي عادي ايشان است و محرك ايشان بر آن كارها جز ريا و مرا و ريا نيست و ريا تباه كننده و نابود كننده اعمال مي‌باشد.

حافظ:

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو (59)

مي‌ خور كه صد گناه زاغيار در حجاب

بهتر ز طاعتي كه بروي و ريا كنند (60)

كتاب: ديوان حافظ قدسي

به تصحيح: محمد قدسي

به كوشش دكتر حسن ذوالفقاري، ابوالفضل علي‌محمدي(جلد1)

 

دكتر اسماعیل حاكمی

علم اخلاق مطالعه در خیر و وظیفه است و آن را علم خیر و شر، و علم تكلیف و وظایف نیز خوانده‌اند. موضوع علم اخلاق، تكلیف و راه رسیدن به سعادت است، و تعیین بهترین طریقه عمل و پسندیده‌ترین طریقه زندگانی غرض و فایده آن می‌باشد.
علم اخلاق را نباید با علم مطالعه اخلاقیات و آداب اشتباه كرد، زیرا علم اخلاقیات به مطالعه رفتار آدمی چنانكه هست می‌پردازد، ولی علم اخلاق به جای مطرح كردن آنچه كه هست آنچه را كه باید باشد عنوان می‌كند. اخلاق علمی دستوری است، زیرا برای عمل انسان قواعد و دستورهایی مقرر می‌دارد.
علم اخلاق به نظری و عملی تقسیم می‌شود. اخلاق نظری، تكلیف و اوصاف عمومی حیات اخلاقی را مطالعه می‌كند. اخلاق عملی وظایف مختلف انسان، مانند وظایف شخص نسبت به خدا و خانواده و جامعه بشری را مورد مطالعه قرار می‌دهد.
انسان باید بر اثر عقیده و عشق به خدا و در نتیجه تزكیه و تربیت نفس و تمرین و ممارست در اعمال صالح ذاتاً تغییر كند و به تدریج تشبه و تقرب به حق پیدا كند و مستحق برخورداری از حیات عالی و جاودان و رضوان الهی گردد.
ادیان و شرایع الهی در اصول و اساس مشابه یكدیگر و در سه چیز مشتركند و در واقع در آن سه چیز خلاصه می‌شوند: پرستش خدا، اعتقاد به آخرت، مسئولیت در برابر نفس و خلق.
خداوند مهربان با لطف و عنایتی كه به بندگان خود دارد آنان را به حال خود رها نكرده و به وسیله پیامبران خویش دستورهایی برای بندگانش فرستاده است تا با به كار بستن آنها به سعادت و نیكبختی برسند.
پیغمبر گرامی اسلام (ص) مظهر و نمونه والای انسان كامل بوده و درباره آن حضرت همین قدر بس كه خداوند در قرآن كریم خطاب به آن وجود عزیز فرموده است: «و انك لعلی خلق عظیم» و از سخنان پیامبر اكرم(ص) است كه فرمود: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق.»
تعالیم اسلام در باب اخلاق و خویهای پسندیده از قبیل: عدالت، سخاوت، شجاعت، تواضع، راستگویی، امانت، عفو، وفای به عهد، صبر، شكر، قناعت، زهد، صدق و اخلاص، كمك به درماندگان و ضعفا، احسان، گشاده‌رویی، اهمیت تعلیم و تعلم، احترام به پیران، اغتنام وقت و مانند اینها تأكید بسیار كرده است؛ از طرف دیگر، مردم را از داشتن اخلاق بد و خویهای ناپسند مانند: غیبت، سخن‌چینی، حسد، خشم و غضب، حب جاه و مقام، دنیا‌دوستی، ریا، بخل، عجب و تكبر و دیگر صفات زشت بر حذر داشته است.
خواجه حافظ نیز در این زمینه می‌گوید:
حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌برد و دین/ بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
در مشرق زمین تأكید بر اصول اخلاقی همیشه یكی از اركان استوار بقای ملل و اقوام بوده است. رؤوس آنچه حافظ در این باب آورده تحذیر از غرور و خودپرستی و مردم‌آزاری و كینه‌توزی و فرار از معاشرت ناجنس و غافل نشدن از مكافات عمل و تشویق به بذل و بخشش و رحم و شفقت و وفا و رفیق‌نوازی و مهر و محبت و رعایت حال زیردستان و مروت با دوستان و مدارا با دشمنان است.
به طور كلی اصول عقاید اخلاقی و تربیتی حافظ را می‌توان به شرح زیر خلاصه كرد:

1- ناپایداری جهان: دنیای حافظ دنیایی است بی‌ثبات و ناپایدار.

- نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل/ بنال بلبل عاشق كه جای فریاد است
- مرا در منزل جانان چه جای عیش چون هر دم/ جرس فریاد می‌دارد كه بربندید محملها

كاخ آمال و آرزوهای آدمی سست بنیاد، و بنیاد عمر بر باد است:
- بیا كه قصر عمل سخت سست بنیاد است/ بیار باده كه بنیاد عمر بر باد است
- بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ/ در موضعی كه تخت سلیمان رود به باد

حافظ بی‌اعتباری دنیا را در برابر نظر مجسم می‌كند و چون پرهیز از آن را واجب می‌شمارد یكباره دور دنیا و مافیها را خط می‌كشد و سخت به قناعت رو می‌آورد، به بوده و نابوده می‌تازد و دم را غنیمت می‌شمارد. دوام یك چنین زندگی، حالتی پدید می‌آورد كه در ظاهر قلندری است و در باطن آزادگی، و ما در جای خود درباره قلندری و آزادگی حافظ بحث خواهیم كرد.
- بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/ كاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
- اعتمادی نیست بر كار جهان/ بلكه بر گردون گردان نیز هم
- جمشید جز حكایت جام از جهان نبرد/ زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی

2- حقیقت جویی و دوری از ریا: حافظ معتقد است كه غرض از شرایع آسمانی اجتناب از رذایل و پلیدیهایی است كه جامعه انسانی را تاریك و احیاناً بشر عاقل و متمدن را از هر حیوانی پست‌تر می‌كند. او معتقد است كه: «كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنیم»، اما آنچه در جامعه او رواج دارد خلاف آن است. قرآن كریم برای این نیست كه صرفاً خوانده شود، بلكه برای آن است كه بر اساس تعالیم آن روابط و مناسبات میان انسانها با یكدیگر و انسان و خالق تنظیم شود، در غیر اینصورت از نماز و روزه و خواندن قرآن چه حاصل؟

حافظا می خور و رندی كن و خوش باش دمی/ دام تزویر مكن چون دگران قرآن را

نكوهش از ریا و تظاهر در سراسر دیوان حافظ به چشم می‌خورد:
- دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس/ كجاست دیر مغان و شراب ناب كجا؟
- بشارت بر به كوی می فروشان/ كه حافظ توبه از زهد ریا كرد
- در میخانه ببستند خدایا مپسند/ كه در خانه تزویر و ریا بگشایند

غزالی در «كیمیای سعادت» درباره‌ی ریا در عبادت می‌گوید: «بدان كه ریا كردن به طاعتهای حق تعالی از كبایر است و به شرك نزدیك است، و هیچ بیماری بر دل پارسایان غالبتر از این نیست كه چون عبادتی كنند خواهند كه مردمان از آن خبر یابند و جمله ایشان به پارسا اعتقاد كنند... حقیقت ریا آن بود كه خویشتن به پارسایی فرا مردمان نماید یا خویشتن به نزدیك خلق آراسته كند و اندر دل مردمان قبول گیرد تا وی را حرمت دارند و تعظیم كنند و به وی به چشم نیكو نگرند، و این بدان بود كه چیزی كه دلیل پارسایی و بزرگی است اندر دین بر ایشان عرضه می‌كند و همی فرانماید و این پنج جنس است: ریا به شب‌زنده‌داری و زرد‌رویی، ریا در پوشیدن جامه‌های خشن و كهنه، ریا در خواندن ذكر، ریا در طاعت مداوم، و ریا به داشتن مریدان بسیار.»
در سوره ماعون، در تفسیر آیات: «الذین هم یراؤون و یمنعون الماعون» می‌خوانیم كه: «آنها كه نماز گزارند و از روح نماز دور و غافلند، چرا نماز می‌خوانند؟ تا خود را به ظاهرالصلاحی بیارایند و تا در صف نمازگزاران وارد شوند و خود را بنمایند و از بركات اجتماع آن پاكدلان بهره‌مند گردند...».
اگر نماز این نمازگزاران، دور از ریا و برای قرب به خدا باشد باید بكوشند تا منابع زندگی و وسایل عمومی آن (یعنی ماعون) در دسترس همه قرار گیرد و باید حقوق مشروع خلق را ادا كنند و باید چشمشان به سوی خدا و دستشان برای دستگیری بینوایان و ستمزدگان باز باشد «وگرنه تنها نمازگزار و ریاكارند». در دیوان حافظ به نمونه‌هایی از این گونه ریاكاریها برمی‌خوریم:
- ای كبك خوشخرام كجا می‌روی بایست/ غره مشو كه گربه زاهد نماز كرد

كه مأخذ آن آنچنان كه شارحان نوشته‌اند هر چه می‌خواهد باشد، از ریاكاریهای زمانه حكایت می‌كند.

3- توكل: توكل واگذاردن امور است به خداوند و تكیه كردن بر او و آرام گرفتن دل با او در همه حال. در قرآن كریم آیاتی راجع به توكل است كه از جمله آنها این آیات است: «انّ الله یحّب المتوكلین»(سوره آل‌عمران بخشی از آیه 153)؛ «و من یتوكل علی الله فهو حسبه»(سوره طلاق، آیه3). در قرآن مجید آیاتی است كه مفهوم و فضیلت توكل از آنها استنباط می‌شود، چه توكل بر درك حقیقت توحید مبتنی است و به عبارت دیگر متوكل واقعی آن كس می‌تواند باشد كه به توحید نه فقط به زبان و دل، بلكه به مشاهده برسد و به قول غزالی از پوست به مغز راه یافته باشد. در واقع، توكل حقیقی در آخرین مرتبه از توحید نصیب می‌شود و رسیدن به آن مقام تنها خواص عارفان و مقربان و منتهیان را از راه ذوق و حال و كشف ممكن تواند بود. در شرح آن آمده است: «توكل آن است كه از حول و قوت خویش بیرون آیی.»
حافظ می‌فرماید:
تكیه بر تقوی و دانش در طریقت كافریست/ راهرو گر صد هنر دارد توكل بایدش

البته توكل از نظر اسلام به معنی پیروی از قوانین طبیعی است با اتكاء به فضل و عنایت خداوند. به عبارت دیگر، انسان باید ضمن تلاش و كوشش و تمسك به اسباب و وسایل دنیوی فقط به فضل و عنایت خداوند كه آفریننده این اسباب و وسایل است متكی باشد نه به دیگران. بنابراین، مسلم است كه توكل با كار و كوشش برای زندگی بهتر هیچگونه تضادی ندارد و نباید توكل را وسیله‌ای برای سستی و تنبلی قرار داد.

كار خود گر به خدا بازگذاری حافظ/ ای بسا عیش كه با بخت خدا‌داده كنی

4- پند پذیری: حافظ نصیحت پیران و پند بزرگان را راهگشای جوانان و سالكان طریق می‌داند. در سراسر دیوان حافظ جوانان به نصیحت‌پذیری از پیران دعوت می‌شوند:
- نصیحت گوش كن جانا كه از جان دوست‌تر دارند/ جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
- چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت/ بشنو كه پند پیران هیچت زیان ندارد
- پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت/ هان ای پسر كه پیر شوی پند گوش كن
- بنده پیر مغانم كه ز جهلم برهاند/ پیر ما هر چه كند عین عنایت باشد

5- بلند نظری و وسعت دید در طریق معرفت: خواجه به همه ملل و اقوام به چشم رأفت و ترحم می‌نگرد و گروهی را كه به بیراهه می‌روند معذور می‌دارد و اختلافات بشری را ناشی از محدود بودن افق دید و فكر كوتاه انسانها می‌داند:
- جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

6- آزادگی و وارستگی: آزادگی خواجه مربوط به همین وسعت دید و بلندنظری وی بود كه نمی‌گذاشت تا شاعر عمر خویش را به یكباره در خدمت ارباب بی‌مروت دنیا تباه كند. از این‌روی فریاد برمی‌آورد و می‌گوید:
- بر در ارباب بی‌مروت دنیا/ چند نشینی كه خواجه كی به در آید؟
- خشت زیر سر و بر تارك هفت اختر پای/ دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
- غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود/ ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
- ملك آزادگی و كنج قناعت گنجی است/ كه به شمشیر میسر نشود سلطان را

7- ارزش دوست و دوستی: حافظ در دوستی، صمیمی و پایدار است؛ برای دوست خوب و یكرنگ ارزشی بالاتر از جان عزیز قائل است. خاك راه دوست را توتیای دیده می‌داند و خواسته دوست را بر مراد و خواسته خود مقدم می‌شمارد. حاضر نیست سر مویی از دوست را در مقابل عالم بفروشد. خلاصه آنكه رفیق را كیمیای سعادت می‌داند و بس. این دوست صدیق و رفیق شفیق همان است كه عنصرالمعالی در «قابوس‌نامه» و غزالی در «كیمیای سعادت» و خواجه نصیر در «اخلاق ناصری» درباره‌اش داد سخن داده‌اند. این همان دوستی است كه شیخ اجل سعدی نیز در باب او می‌گوید:
- گر دنیی و آخرت بیارند/ كاین جمله بگیر و دوست بگذار
ما یوسف خود نمی‌فروشیم/ تو سیم سیاه خود نگه دار

مولانا جلال‌الدین نیز ارزش دوست و اهمیت مقام دوستی را چنین متذكر می‌شود:
- بیا تا قدر یكدیگر بدانیم/ كه تا ناگه ز یكدیگر نمانیم
كریمان جان فدای دوست كردند/ سگی بگذار ما هم مردمانیم
غرضها تیره دارد دوستی را/ غرضها را چرا از دل نرانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن/ رخم را بوسه ده كاكنون همانیم

در دیوان حافظ دست كم پنج غزل به موضوع دوست و دوستی اختصاص یافته است كه از آن میانه سه غزل مردّف به ردیف دوست است با مطلعهای زیر:
- آن پیك نامور كه رسید از دیار دوست/ آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
- صبا اگر گذری افتدت به كشور دوست/ بیار نغمه‌ای از گیسوی معنبر دوست
- مرحبا ای پیك مشتاقان بده پیغام دوست/ تا كنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

گذشته از این موارد، حافظ در ضمن پاره‌ای دیگر از غزلها نیز به مناسبت مقام، از اهمیت دوست در زندگی انسان سخن می‌گوید:
- درخت دوستی بنشان كه كام دل به بار آرد/ نهال دشمنی بركن كه رنج بی‌شمار آرد
- به حق صحبت دیرین كه هیچ محرم راز/ به یار یك جهت حق‌گزار ما نرسد
- یار مفروش به دنیا كه بسی سود نكرد/ آنكه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
- اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت/ باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

رفیق شفیق، درست پیمان و باوفاست و همه‌جا یار و مونس انسان است. او كیمیایی است كه مس وجود انسان را به طلا مبدل می‌سازد و سعادت و خوشبختی به همراه می‌آورد:
- اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش/ حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
- دریغ و درد كه تا این زمان ندانستم/ كه كیمیای سعادت رفیق بود رفیق

از طرف دیگر، خواجه بر لزوم احتراز از همنشینی دوست بد و مصاحبت ناجنس تأكید می‌ورزد:
- نخست موعظه پیر صحبت این حرفست/ كه از مصاحبت ناجنس احتراز كنید
- چاك خواهم زدن این دلق ریایی چه كنم/ روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

دوست حقیقی به نظر حافظ از خویشاوندان نیز به شخص نزدیكتر است و این همان دوستی است كه صاحب قابوس‌نامه درباره او گفته است: «حكیمی را گفتند كه دوست بهتر یا برادر؟ گفت: برادر نیز دوست به.»

8- مقام رضا: به قول غزالی «رضا به قضای حق تعالی بلندترین مقامات است و هیچ مقام ورای آن نیست.» و از این گفت رسول صلوات الله علیه: «الرضا بالقضا باب الله الاعظم» گفت: درگاه مهین حق تعالی رضاست به قضای وی. و چون رسول، صلوات الله علیه، از قومی بپرسید كه نشان ایمان شما چیست؟ گفتند: «در بلا صبر كنیم و بر نعمت شكر كنیم و به قضا رضا دهیم.»
حافظ گوید:
- من و مقام رضا بعد ازین و شكر رقیب/ كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
- بیا كه هاتف میخانه دوش با من گفت/ كه در مقام رضا باش و ز قضا مگریز

رضا در نزد صوفیان عبارت است از خشنودی دل بدانچه خدا بر شخص پسندد و تسلیم محض در برابر آن. مولانا جلال‌الدین در دفتر اول مثنوی گوید:
- ای بدی كه تو كنی در خشم و جنگ/ با طربتر از سماع و بانگ چنگ
ای جفای تو ز دولت خوبتر/ و انتقام تو ز جان محبوبتر
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد/ بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

همچنین در دفتر سوم مثنوی در باب رضا چنین آورده است:
- هیچ دندانی نخندد در جهان/ بی‌رضا و امر آن فرمان روان
هیچ برگی در نیفتد از درخت/ بی‌رضا و حكم آن سلطان بخت
چون قضای حق رضای بنده شد/ حكم او را بنده خواهنده شد
بنده‌ای كش خوی و خلقت این بود/ نی جهان بر امر و فرمانش رود؟

خواجه حافظ نیز در مقام رضاست و از دوست جز دوست و رضای او چیز دیگری نمی‌خواهد:
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب/ كه حیف باشد ازو غیر او تمنایی

9- حسن سلوك در زندگی: آسایش دو گیتی را در حسن سلوك با دشمنان و مروت با دوستان می‌داند، از آزار رساندن به دیگران بیزار است و ما را نیز بدین فكر عالی ترغیب می‌نماید:
- آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا
- مباش در پی آزار و هر چه خواهی كن/ كه در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
- دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

10- عشق به وطن مألوف: حافظ به شیراز و زیباییهای آن عشق می‌ورزد و طاقت فراق و جدایی از این خطه زیبا و جان‌پرور را ندارد:
- نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر/ نسیم باد مصلا و آب ركناباد
- شیراز و آب ركنی و این باد خوش نسیم/ عیبش مكن كه خال رخ هفت كشورست

- خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش/ خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركناباد ما صد لوحش الله/ كه عمر خضر می‌بخشد زلالش
به شیراز آی و فیض روح قدسی/ بجوی از مردم صاحب‌كمالش

11- وقت شناسی و صبر و ثبات در كارها: خواجه موفقیت در كارها را در رعایت وقت و استفاده درست از لحظات عمر عزیز و صبر و ثبات می‌داند:
- قدر وقت ار نشناسد دل و كاری نكند/ بس خجالت كه از این حاصل اوقات بریم
- این یك دو دم كه دولت دیدار ممكن است/ دریاب كام دل كه نه پیداست كار عمر
- صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند/ بر اثر صبر نوبت ظفر آید
- ساقی بیا كه هاتف غیبم به مژده گفت/ با درد صبر كن كه دوا می‌فرستمت
- این كه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت/ اجر صبریست كه در كلبه احزان كردم

12- امید به عفو و رحمت الهی: خواجه هرگز از لطف و رحمت الهی نومید نمی‌شود و در همه حال به درگاه رفیع الهی چشم دارد و منتظر عفو و رحمت اوست:
- كمر كوه كمست از كمر مور اینجا/ نا امید از در رحمت مشو ای باده‌پرست
- به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد/ گر اعتماد به الطاف كار ساز كنید
- سهو خطای بنده گرش اعتبار نیست/ معنی عفو و رحمت آموزگار چیست؟

اندیشه‌های اخلاقی حافظ محدود به این موارد یاد شده نمی‌شود، بلكه سراسر دیوان شاعر مشحون از درسهای زندگی و حكمت و پند و اندرز است كه به علت ضیق وقت به پاره‌ای از آنها فهرست‌وار اشاره می‌شود: قناعت و خرسندی، امید به آینده، نكوهش تنبلی و بی‌هنری، حقیقت‌جویی، نكوهش علم بی‌عمل، دوری از كبر و غرور، نكوهش رشك و حسد، دوری از حكام ظلم و جور، وفای به عهد، دستگیری از ضعیفان و مستمندان، مداومت در ذكر و دعای شب و خواندن قرآن كریم، ادب و جوانمردی و مانند اینها.


مآخذ:
1- قاسم غنی، تاریخ تصوف در اسلام، كتابفروشی زوار، 1340.
2- جلال همایی، مقام حافظ، كتابفروشی فروغی.
3- مرتضی مطهری، تماشاگه راز، تهران، 1359.
4- عبدالرحیم نبهی، علم اخلاق، تهران، 1332.
5- احمدعلی رجایی، فرهنگ اشعار حافظ، كتابفروشی زوار، 1340.
6- علی‌اصغر حكمت، درسی از دیوان حافظ، 1320.
7- محمدعلی بامداد، حافظ شناسی، ابن سینا، 1338.
8- مجموعه سخنرانیهای كنگره حافظ، دانشگاه شیراز، 1350.
9- محمد معین، حافظ شیرین سخن، تهران، 1319.
10- حافظ شناسی، به كوشش سعید نیاز كرمانی، ج پنجم، 1366.
11- عبدالحسین هژیر، حافظ تشریح، انتشارات اشرفی، 1345.
12- محمد غزالی، كیمیای سعادت، كتابخانه مركزی، 1333.
13- طالقانی، پرتوی از قرآن، تهران، 1345.

‹از كتاب «سخن اهل دل»، مجموعه مقالات كنگره بین‌المللی بزرگداشت حافظ، كمیسیون ملی یونسكو در ایران،1371.›

آبشخور : بانک مقالات . مقاله . نت

 

ناهید زندی پژوه
... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
هنگام ورود به حوزه تفکر ایرانی مشکل ترین کار، سخن گفتن درباره حافظ است. برای دستیابی به گفته های حافظ راهی دراز در پیش رو داریم.

 

 

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل پیش است در هدایت


این متن به طور اجمال محتوای معنوی و جهان درونی و ذهنی- اعجوبه ادب فارسی- حافظ شیرازی به همراه غزلیاتش را مورد بررسی قرار می دهد.

شمس الدین محمد حافظ شیرازی، شاعری محافظه کار و طرفدار ثبات سیاسی بود. چنانچه با شش، هفت امیر که در طی عمرش که بر شیراز حکومت می کردند در کمال تفاهم و مدارا گذراند و از همه یا اغلب آنان مستمری وصله دریافت می کرد. حکیم شیرازی طبیعت و ذهنی شاد و خاطری امیدوار داشت و سبک او آمیزه ای از سه عنصر:

نوکلاسیسیم، رمانتیسم و سمبولیسم می باشد.

غزلیات حافظ در سال های سیاه وحشت، ترانه ابدی است در ستایش آزادی و بی تعلقی.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

حکیم دارای شخصیتی ژرف و شگرف، اصول گرایی اخلاقی و در عین دیانت و اعتقاد، ترک تعصب داشت.

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

درخصوص اصول پسندیده اخلاقی، از قبیل همت والا، سعی و کوشش، امید و رجا... اشعار زیبایی دارد.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

حافظ را «امید لحظات مرگبار انسانی ایرانی» و بنیانگذار اندیشه های عشق و شادی می دانند.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمات شب آب حیاتم دادند

در دیوان حکیم شادی و سرور با واژه هایی چون بخت و امید، کام، مژده، بشارت، فال و اقبال هم معناست.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

واژه غم که ۱۷۹ بار تکرار شده نشان از آن است که حافظ تمام جهان را بی ارزش تر از آن می داند که در قبال اندوه و غمی فرا چنگ آید:

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ماکزین بهتر نمی ارزد

غصه که ۲۳ بار آمده، بیان می کند که بیشترین بسامد این واژه در بیت هایی است که پیشنهاد «غم مخور» را با زبان و بیان های متفاوت همراه دارد.

در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

در غزلیات بلبل شیراز همه چیز دیده می شود. غزل صوفیانه دارد؛ اما به صوفیان می خندد. فیلسوف است؛ ولی فلسفه را نارس می شمارد. عالم است؛ اما عالم مخصوصی که بوی عرفان از عملش می آید. اما حافظ حکیمی خوشبین است که بر همه کائنات لبخند می زند.

حافظ آشکارا خود را «بنده عشق» می خواند و جهان بینی او برپایه عشق استوار است، و حاصل این عشق رهایی از بند عشق است. ملک الفضلأ بازتاب تمام ناتوانی ها و عظمت انسانیت را در شعر خویش به تماشا می گذارد. از این رو پیام او، پیام عشق است.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

سخن گفتن به زبان حال شگردی است که در غزلیات لسان الغیب به چشم می خورد. زبان حال در دیوان غزلیات فقط گفت وشنود نیست. سازهای موسیقی، گل ها، بلبل، مرغ سحر، عقل، قضا، دولت بیدار، هاتف غیبی و... همه جنبه شاعرانه و خیالی دارند و کل این فضا را می توان «عالم خیال» یا «عالم فکرت» نامید.

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و زقضا مگریز

حافظ با داشتن بینش واقع گرا و جهان بینی ژرف از جمله شاعران «زمان ناپذیر» است. او که در دوره ای مملو از فساد و انحطاط اجتماعی می زیست، با درک اجتماعی عمیق خود درصدد اصلاح و بیداری حکام و سلاطین و روحانی نمایان دین فروش برآمد.

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

حکیم در اشعار خود به منظور اصلاح حکام و جامعه بیداد زده خویش، آشکارا به صلح طلبی و بشردوستی تأکید می کند. رسالتی که حافظ را به ایجاد سیاستی مدبرانه رهنمون کرد، مربوط به خطه خاص یا دنیای آن روز نیست. او احساس رسالتی جهانی داشته و فرمولی ارایه کرده که امروز در سده بیست و یکم کاملا پذیرفته شده و آن شیوه زیست با یکدیگر در صلح و صفاست.

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

رسالت جهانی حافظ را نباید حمل بر بلندپروازی کرد؛ زیرا واژه هایی که برای غزلیاتش به کار برده پس از شش سده هنوز نو و نمونه ای برای سخن سنجیده گفتن است.

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

حافظ آگاهی دقیق نسبت به انواع خط خوشنویسان زمان خود داشته و اگر خود خوشنویس نبوده، به نحو وسیع و عمیقی با این هنر ارتباط و به آن علاقه داشته است.

کسی که حسن خط دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصل بصر دارد

اما باورهای حکیم شیراز کدامند؟ کسانی که به حقیقت می رسند نباید آن اسرار را نزد اغیار بازگو کنند. زیرا درک این مفاهیم برای غیرناممکن است. جهان را به کام خردمندان نمی داند. هستی را پررمز و راز می انگارد که برانسانها سربسته مانده است و معتقد است که عمر شتابان می گذرد.

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

حافظ توانسته تلفیقی ظریف و شاعرانه از محتوای توحیدی و قرآنی با ظرافت ایرانی ایجاد کند. در دیوان او «دیرمغان» داریم با محتوایی که مسجد و کعبه باید داشته باشد؛ «پیرمغان» را داریم با شخصیت و محتوایی که باید یک روحانی و عالم دینی اسلامی داشته باشد و «جام جم» یا «جام جمشید» را داریم به جای «دل مؤمن». حافظ معنویت، حقیقت و کلمات حقی را که باید از زبان زاهد بشنویم از دهان پیرمغان جاری می سازد:

گر پیرمغان مرشد من شد چه تفاوت

درهیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

از ویژگی های فرهنگ ایرانی که در شعر حافظ موج می زند، توجه به شادی است که در معنای عمیق و فلسفی، شور حیات داشتن است:

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که کافر نبرد راه به مقصود

حکیم شیراز نظاره گری اجتماعی است و مانند هنرمندی توانا به کمک تخیل خلاق خود به تشریح و تفسیر عاطفی جهان می پردازد و برای این منظور قالبهای عرفانی را برمی گزیند:

جهان و کار جهان جمله هیچ درهیچست

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

لسان الغیب مفسر زندگی و بیان کننده رموز زندگی است در کلام او روح معانی با الفاظ چنان پیوسته که نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد و اساس غزلیاتش بر تخیل و فکر والای اوست:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست؟

حافظ به بیهودگی زندگی بر روی کره خاکی، تشنگی انسان برای شناخت و نزدیک شدن به خدا، هویدا شدن خدا در چهره انسان واقعی و جایگاه بشر در دنیا و زندگی ابدی اشاره دارد.

مجو درستی عهد ازجهان سست نهاد

که این عجوزه عروس هزار داماد است

ایمان حکیم با عشق عجین شده است. ایمانی از سر خلوص و خشیتی از روی معرفت. معرفتی که از گنج قرآنی که در سینه داشت باور می شد:

با چنین گنج که شد خاذن او روح الامین

به گدایی به درخانه شاه آمده ا یم

حافظ مسلمانی معتقد است و زندگی اش با قرآن رنگ و بویی خاص گرفته و به انبیاء و حضرت ختمی مرتبت اشارات و توجه خاصی مبذول داشته است. استفاده زیرکانه از معتقدات و مقدسات یکی از ارکان طنز حافظ است و به تعبیری «انتقاد حافظ فرع بر اعتقاد اوست». ذکر همین موارد، نشان از استواری ایمان حافظ دارد. زیرا یکی از نشانه های ایمان راسخ سعه صدر است نه تعصب. حافظ مومنی است عالی مشرب و حقیقت بین که با ذکاوت خاص خود لایه های قشری و سطحی مسائل را کنار می زند و به عمق مسائل می رسد و همین امر موجب می شود که تساهل را به جای تعصب برگزیند:

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

حکیم شاعر شب است، آنچه دارد از خوان گسترده شب است و شب حافظ به یقین بحث گسترده تری می طلبد و نیازمند تفحص بیشتری است:

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

حافظ این مرد عجیب، هفت خصوصیت دارد که تاکنون نصیب هیچ گوینده دیگری نشده است:

۱) دیوانی دارد که مردم از طریق آن می خواهند به نهفته های سرنوشت خود دست یابند.

۲) کوچکترین کتاب زبان فارسی را که بیشترین معنا در آن گنجانده شده، سروده است.

۳) گوینده این کتاب علیرغم سفر نکردن و گوشه نشینی بر کنه اندیشه بشری احاطه دارد.

۴) هیچ حرف تازه ای در کتابش نیاورده و هر آنچه هست گفته های پیشینیان است به زبان نو.

۵) با وجود زیستن در دوران انحطاط تاریخ ایران بر روی رگه های اصلی زندگی دست گذاشته است.

۶) شخصیت دوگانه ای دارد؛ هم مقدس و هم مردود و مشکوک.

۷) خالق دنیایی عجیب است که هم زمینی است و هم فرازمینی.

ملک الفضلا دراین باره که کسی یا فرشته ای به او تلقین شعر کند سخنی نمی گوید. اما گاهی کسی را می یابد که در درون او فغان و غوغایی بپا کرده است:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

[حافظ]

گاهی به طور کلی سخن خویش را الهام فرشته غیب یا هاتف می داند و گاهی نیز حرف خود را سخن سلطان ازل می پندارد:

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه سلطان ازل گفت بگو می گویم

کلمات در نزد حکیم برخلاف سایر شاعران پروازی پروانه ای دارند و خواننده را در تحرک درونی قرار می دهند.

تشبیه سخن او به بنایی سه اشکوبه است که در لایه زیرین معبد آناهیتا قرار دارد. لایه بعد، یک نیایشگاه و برفراز آن یک طرب سرای است. زیربنای کار، اندیشه ایران باستانی است که سفری دراز کرده و به دوران او رسیده.

در مرحله دوم عرفان اسلامی و سوم، شادی و گشایش که پاسخ دهنده به نیاز طبیعی انسانی باشد. بدین گونه هرگروه می تواند دلخواه خود را در آن بازشناسد و گاه هر سه را باهم.

اگر بپذیریم که شعر رستاخیز کلمات است و هنر شاعر نوعی آشنایی زدایی از زبان است، بی گمان حافظ نابغه ایست که با غزلیات خود در وجود همه مردم چه برگزیدگان و چه کوتاه بینان شور و استغنا، هویت، عشق و ایمان را تلفیق می کند و این مسئله شگفت آور است.

----------------------------------------------------------------------
بن مایه :

۱- اسلامی ندوشن، محمدعلی. آیا حافظ یک معماست؟ فصلنامه هستی، شماره ۱۶، زمستان ۱۳۸۲،
۲- پرهام، مهدی. گذر زمان و زمان ناپذیری حافظ. ماهنامه حافظ، شماره یکم، فروردین .۱۳۷۳
۳- پورجوادی، نصرالله. لسان الغیب؛ زبان حال در دیوان حافظ. نشریه نشر دانش، شماره سوم، پاییز .۱۳۷۹
۴- غنی، قاسم. ذهن و زبان حافظ در مقایسه با سعدی، مولوی و خیام. ماهنامه حافظ، شماره هشتم، آبان .۱۳۸۳
۵- مشیری تفرشی، منیژه. چنین گفت خیام... چنین گفت حافظ. مجله چیستا، شماره ۱۰، تیر .۱۳۸۳
۶- موسوی، سیدمرتضی، ارزش های اخلاقی و انسانی در ادبیات فارسی. فصلنامه دانش، بهار و تابستان .۱۳۸۳
۷- نقوی، نقیب. حافظ، گوته، پوشکین.مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد، شماره ۱۵۱، زمستان .۱۳۸۴

روزنامه کیهان - گردآوری آفتاب

 

برای بازدید اینترنتی از آرامگاه حافظ

بر روی فرتور زیر کلیک نمایید و نرم افزار را دریافت کنید

آرامگاه حافظ


 
MehreMihan.IR Version 1.3.0, All Rights Reserved
تبلیغات


Your SEO optimized title