در شماره اسفند (75/12/6) روزنامه اطلاعات نامه شكايت‌آميزي از «هيأت اجرائي انجمن ايرانيان امپريال كالج» انگلستان درج شده بود، دائر بر اينكه در چاپ اخير «دائره‌المعارف كيمبريج» نام «خليج ع‌ر‌ب‌ي» به جاي «خليج‌فارس» گذارده شده است. همين موضوع در شمارة 21 اسفند همان روزنامه طي مقاله‌اي تكرار شده است.

 

 

 

پشه كي داند كه اين باغ از كي است؟

چون بهاران زاد و مرگش در دي است


(مولوي)

آنچه در دايره‌المعارف كيمبريج آمده، به هر منظور كه باشد، تازگي ندارد و همين يك مورد هم نيست. لااقل هفتاد سال است كه ما ناظر آشوب‌ نام‌ها بوده‌ايم. نام‌ها حامل پيام‌ها هستند. اگر قضيه به همين ختم مي‌شد و همين يك قلم بود و حكايت از بعضي مسائل عمقي و ريشه‌اي نداشت، مي‌شد از سر آن گذشت؛ ولي چنين نيست. آنچه بيش از هر چيز موضوع را عبرت‌انگيز و تأسف‌بار مي‌كند، آن است كه مقصر يا قصورگر اول خود ما هستيم و طي لااقل اين پنجاه ساله دفاع از ماهيت‌ها را جدي نگرفته‌ايم. موضوع در درجة اول مستلزم برخورد علمي بوده است و ما علمي و منطقي را در پايگاه خود قرار نداده‌ايم.

داستان خليج عربي اگر اشتباه نكنم، از مصر زمان ناصر سر برآورد. پس از سقوط دولت مصدق كه به او احترام بود، نوعي عناد ميان مصر و حكومت ايران آغاز گشت و ناسيوناليسم عربي هم به آتش آن دامن زد، و عنوان خليج‌ عربي يكي از پيامدهاي آن گرديد.

علاوه بر مصر و سوريه، ساير كشورهاي عربي نيز كم و بيش به آن پيوستند. حتي آن گروه كه با حكومت شاهي ايران رابطة گرم داشتند و كمك‌هاي بي‌دريغ و مسرفانه از آن دريافت مي‌كردند ـ مانند اردن ـ آنان نيز موجبي براي رعايت شرم حضور نديدند!

بر بزرگراه كمربندي كويت ـ مهمترين خيابان آن ـ در چند جا به خط درشت نوشته شده بود خليج عربي! سفير ايران هم در آنجا نشسته بود و هر روز آن را مي‌ديد؛ اما همه چيز در اغماض و تمجمج به‌سر مي‌رفت. كشورهاي عربي، چه آنها كه به ظاهر دوست بودند و چه معاندان، هيچ‌گاه از اين اسم دست برنداشتند. عراق سلسله‌جنبان آن شد و شيخ‌نشين‌هاي ساحل جنوب، ذينفع اصلي به‌شمار مي‌رفتند؛ زيرا در آنجا همه چيز بر گرد كاكل نفت مي‌چرخيد. به هرحال بر اين نامگذاري مجعول پافشاري مي‌شد و بعضي اعتراض‌هاي نمايش مآبانه نظام پيشين هم به جائي نمي‌رسيد.

موضوع دوجنبه داشت: فرهنگي و سياسي. از لحاظ فرهنگي از جانب حكومت ايران هيچ اقدام جدي صورت نگرفت. از لحاظ سياسي به همان اكتفا شد كه مثلاً نامه‌اي كه تمبر خليج‌العربي بر خود داشت، به مبدأ باز گردانده شود. علت اصلي آن بود كه همة كشورها از عدم اتكاي حكومت بر مردم، سوءاستفاده مي‌كردند، و گرنه اگر جز اين بود و يك نظام استوار و سرزنش ناپذير بر كشور حكمروا مي‌بود، ايران بيدي نبود كه به اين بادها بلرزد:

اسم خواندي رو مسمّا را بجو

مَه به بالا دان، نه اندر آب جو


(مولوي، 2457/1)

گمان نمي‌كنم كه حتي يك فرد آشنا به تاريخ در دنياي عرب، در درون خود باور داشته باشد كه گذاردن نام «عربي» به جاي فارس، مبناي منطقي و تاريخي دارد. زماني كه ايران، ايران شد ـ از زمان مادها ـ او تنها كشوري بود كه بر اين آب استيلا داشت. بابل و آشور به ضعف افتاده بودند. عراق جزو خاك هخامنشي شده بود. عربستان شبه‌جزيرة گمنامي بيش نبود، و شيخ‌نشين‌هاي كنوني ـ كويت و امارات ـ مي‌بايست دو هزار و ششصد سال انتظار بكشند تا شخصيّت سياسي رسمي بيابند، آن هم به عنوان پاسگاه نفتي!1

اما خارج از سياست، عامل ديگري هست، بسي قوي‌تر و پايدارتر، و آن علم است؛ يعني حقايق تاريخي كه نمي‌توان بر آن سرپوش نهاد. هر دولتي وظيفه‌دار است كه آن را به كار گيرد، و مجامع و نهادهاي علمي جهان را به تائيد حقانيت خود فراخواند. حتي اگر در ميان آنها دستگاه‌هائي باشند كه خالي از غرض هم نباشند، نخواهند توانست در مقابل برهان آشكار مقاومت ورزند. اگر علم و منطق سبك گرفته شود، و توانائي اتكا به آن بيكار بماند، طبيعتاً هر نعره‌اي كه بلندتر بود، آسان‌تر به گوش خواهد رسيد.

خارج از سرزمين‌هاي عربي، چرا كشورهاي ديگر (مقامات رسمي، رسانه‌ها و كانون‌هاي اقتصادي غرب) با يقين به آنكه درست نيست، از كاربرد اين اصطلاح ابا نمي‌ورزند؟ دليل روشن است: براي آنكه وزنة نفت به جانب جنوب خليج‌ سنگيني دارد و همه چيز از اين ديدگاه ديده مي‌شود. آن سوي خليجي‌ها طرف‌هاي مطيع‌تر و قابل اعتمادتري هستند. شيشة عمر آنها زير بغل غرب است و به نحو متقابل، حيات تمدن غرب در گرو سوخت.

چنان كه گفتيم، موضوع به خليج عربي ختم نمي‌شود. موارد مورد اختلاف ديگر هم هستند ـ هر چند با بُرد اقتصادي كمتر ـ كه دهن كجي آشكار به واقعيات تاريخي از آنها غايب نيست، از جمله مليت بعضي از مشاهير.

نمي‌شود گفت كه نزاع بر سر اسم در گذشته به‌كلي ناشناخته بوده، ولي در دوران معاصر حدت بيشتري به خود گرفته است. معروف است كه هفت شهر يونان بر سر تعلق هُمر به خود، با هم بگومگو داشتند. اينكه چه كسي به چه كشوري تعلق دارد، در دوران جديد، گذشته از انگيزة فرهنگي، جنبة سياسي نيز به خود گرفته است. بعضي از كشورها براي افزايش بار فرهنگي و اعتبار تاريخي خود، وابستگي بزرگان را به خود عنوان كرده‌اند، به كمك استدلال‌هائي كه بيشتر به ادعا شبيه بوده و حتي گاهي مضحك.


شاخص‌هاي مليت

شاخص‌هائي كه مورد دستاويز قرار گرفته، عمدتاً از اين قرارند: 1ـ محل تولد 2ـ محل اقامت و درگذشت (آرامگاه) 3ـ زباني كه آثاري با آن پديد آمده‌اند. بر هر يك جدا جدا نگاهي بيندازيم:

نخست زادگاه: اختلاف نظر از اينجا سرچشمه گرفته كه سرزمين‌هائي در طي تاريخ جابجا شده‌اند و بر اثر اين جابجاشدگي، زادگاه از مليت اصلي جدا افتاده؛ في‌المثل زادگاه ابن‌سينا و مولوي ـ بخارا و بلخ ـ زماني جزو ايران بودند و ديگر نيستند.

دوم اقامتگاه: آن ناظر به موردي است كه شخص در جائي به دنيا آمده، ولي آنجا را ترك گفته و در محل ديگري اقامت گزيده و در آنجا مرده است: تفاوت ميان زادگاه و اقامتگاه.

سوم زبان: و آن اين است كه شخص در كشوري به دنيا آمده؛ ولي آثارش را به زباني غير از زبان رايج اين كشور پديد آورده: اختلاف زادگاه و زبان.

وقتي در مجموع به موارد مختلف نگاه مي‌كنيم، موضوع را پيچيده‌تر از آن مي‌بينيم كه بشود بر يكي از اين شاخص‌ها تكيه كرد؛ بنابراين مبنائي كه از همه محكم‌تر مي‌نمايد، تمدن است. بايد ديد كه شخص مورد نظر به چه تمدني وابسته بوده، چه مبانيي او را به اين پايگاه رسانده كه اكنون مورد در خواست چندگانه باشد. بايد ديد زماني كه اين فرد زندگي مي‌كرده، سرزمين او به حوزة فرهنگي چه كشوري تعلق داشته.

مثالي بياوريم: ايران بزرگ گذشته پوشش تمدني‌اش شامل سرزميني مي‌شده كه اكنون لااقل بين سه كشور تقسيم شده‌اند: ايران، افغانستان، تاجيكستان (و بخشي از ازبكستان). در زماني كه افراد نام‌آوري در درون اين سرزمين‌ها پديد آمده‌اند، اين كشورها نامي را كه اكنون برخود دارند، نمي‌داشتند؛ بنابراين وابستگي آنان به «تمدن مادر» غيرقابل انكار است؛ زيرا اگر آن نمي‌بود، اينان با اين خصوصيت ناميده نمي‌شدند.

رودكي در رودك تاجيكستان به دنيا آمده، در بخارا زندگي كرده كه اكنون جزو خاك ازبكستان است، به فارسي شعر گفته و طي اين هزار و صد سال كسي در ايراني بودنش ترديد نكرده. ايراني بودن به زبان فارسي و وابستگي تمدني بازشناخته مي‌شده.

مولوي در بلخ به دنيا آمده، و سنائي در غزنه، كه هر دو شهر در زمان آنان و طي قرون متمادي، جزو قلمرو فرهنگي و سياسي ايران شناخته مي‌شده‌اند. هرچند بخواهيم دور برويم، طي اين دويست سال هر گوينده يا دانشمندي در اين كشور پديد آمده باشد، وابسته به افغانستان است. كسي نمي‌گويد خليل‌الله خليلي و طرزي، شاعر و نويسندة ايراني‌اند؛ ولي پيش از اين تاريخ، هر كس در اين خاك به دنيا آمده و زندگي مي‌كرده، به قلمرو و تمدني ايران وابسته است. البته گويندگان پشتو زبان افغان را استثنا مي‌كنيم.

همين‌گونه‌اند صدرالدين عيني و ترسون‌زاده كه هر دو به فارسي نوشته‌اند، ولي كسي آنان را ايراني به حساب نمي‌آورد؛ زيرا در سرزميني زيسته‌‌اند كه نام ديگري به خود گرفته بوده، و استقلال گونه‌اي داشته.

دور نرويم، هرودوت در شهري به دنيا آمده (هاليكارناسوس) كه در آن زمان جزو قلمرو هخامنشي بوده و اكنون در خاك تركيه واقع است؛ ولي نه كسي او را ايراني حساب مي‌كند نه ترك. او به عنوان يك مورخ، يوناني شناخته شده است؛ زيرا به يوناني نوشته و به تمدن يونان وابستگي داشته.

برزوية طبيب در تيسفون زندگي مي‌كرده كه اكنون در خاك عراق است؛ ولي به فكر احدي نيامده كه برزويه را عراقي بينگارد، زيرا در آن زمان عراق وجود نداشته است.

اما اقامتگاه نيز الحاق مليت نمي‌كند، ولو شخص مدتي طولاني در آن زيسته باشد؛ در صورتي اين الحاق توجيه‌پذير مي‌شود كه شخص در تمدن محل اقامت مستحيل شده باشد. به اين حساب است كه مولوي با آنكه قسمت عمدة عمر خود را در قونية آسياي صغير گذرانده، و قونيه در تركية فعلي قرار دارد، او را نمي‌توان ترك خواند؛ زيرا او در كانون فرهنگ ايران و زبان‌فارسي زندگي كرده و ذرّه‌اي پيوند خود را با آن از دست نداده. آنجا كه مولوي زندگي مي‌كرد، ايران كوچكي بود و حتي سلجوقيان حاكم و دربارشان نيز ايراني مأب بودند.

بيائيم به زمان نزديك‌تر، بعد از انقلاب روسيه عدة زيادي از روس‌ها به آمريكا و اروپا مهاجرت كردند؛ بايد آنها را وابسته به چه كشوري دانست؟ روس، آمريكا يا اروپا؟ موضوع قابل تفكيك است: اگر كساني از آنان جوهر تمدني روس را در خود نگاه داشته باشند، روس حساب مي‌شوند، وگرنه به مليت تازه درمي‌آيند. ايگور استراوينسكي را بگيريم، موسيقيدان روس كه مليت آمريكائي پذيرفت. از نظر سياسي آمريكائي است؛ و لي از نظر فرهنگي، دنبالة روحيه و نبوغ روس را در خود دارد. فرد ديگر «هانري‌ترويا»ست Henry Troyat اديب و نويسنده، عضو فرهنگستان فرانسه كه هنگامي كه كودك بود، خانواده‌اش ار روسيه به فرانسه مهاجرت كردند و او همة آثارش را به زبان فرانسه نوشته و بيشتر فرانسوي مي‌شود تا روس.

شاعراني كه از ايران به هند مهاجرت كرده و مدتي در آن كشور زيسته‌‌اند، ايراني حساب مي‌شوند؛ زيرا اصليت ايراني و وابستگي فرهنگي خود را از دست نداده‌‌اند. در مقابل، اميرخسرو، غالب و اقبال را گويندة ايراني نمي‌شماريم، هرچند به فارسي شعر گفته‌‌اند؛ زيرا در قالب مليت خود باقي ماندند.

اكنون بيائيم بر سر زبان: در دوره‌هائي از تاريخ بوده است كه بعضي از كشورها دو زباني شده‌‌اند: يك زبان رايج و يك زبان علمي. اين‌گونه بود اروپا در قرون وسطي و اين‌گونه بوده است ايران، بخصوص در چهار قرن اول بعد از اسلام. علت روشن است: زبان علمي كه كتاب به آن نوشته شود، مي‌تواند زباني غير از زبان ملي باشد. چنين وضعي داشته است لاتين در اروپا و عربي در ايران.

فرانسيس بيكن (1561 ـ 1626) متفكري انگليسي است، و آراسموس (1469 ـ 1536) متفكري هلندي، گرچه هر دو كتابهاي خود را به لاتين نوشته باشند. هم اكنون نيز بسياري از دانشمندان كشورهاي مختلف، از ژاپن تا سوئد كتاب به زبان انگليسي منتشر مي‌كنند، بي‌آنكه كسي آنان را از مليت اصلي خود خارج شناخته باشد. كافكا به آلماني مي‌نوشت؛ ولي هميشه نويسندة چك باقي مانده است.

به همين قياس آن عده از دانشمندان يا نويسندگان ايراني كه به زبان عربي نوشته‌‌اند، آنان كمترين ربطي به عرب بودن ندارند. عرب بودن شرايطي داشته: وابستگي به خاك و نژاد و تمدن و زبان. ايراني بودن هم مشخصاتي دارد. طبري و بيروني و ابن‌سينا و غزالي و حسين منصور حلاج (كه به زبان عربي شعر مي‌گفت) به همان اندازه عرب شناخته مي‌شوند كه تاگور را انگليسي بشناسيم؛ زيرا به انگليسي هم شعر گفته است! آنچه مهم است، ‌شخصيت فرهنگي است كه از تمدني خاص تغذيه كرده است. اگر شك ميان دو تمدن پيش آيد، تمدن فائق شاخص قرار داده مي‌شود. كسي كه از كشوري به كشور ديگر رفته، برحسب آنكه كدام يك از دو تمدن نيروي بيشتري داشته باشد، به يكي از دو سو گرايش مي‌يابد.

زادگاه و اقامتگاه هر دو جنبة فرعي دارند، حتي نژاد به حساب نمي‌آيد. در ايران نژادها باهم آميخته شده‌‌اند؛ ولي همه ايراني حساب مي‌شوند. زبان نيز وسيلة بيان است. مهم آن است كه اين زبان چه فرهنگ و چه جوهرة قومي را در خود منعكس كرده باشد. جدائي خاك‌ها، برحسب تغييرات سياسي، جدائي ريشه و تمدن را با خود نمي‌آورد.

در ايران بعد از اسلام، زبان فارسي و تمدن ايراني قلمرو وسيعي داشته. همة كساني كه در بطن اين تمدن زيسته‌ و انديشيده‌اند، وابسته به ايران حساب مي‌شوند. انشقاق سياسي، آنها را در دامن كشور جديدالتأسيس نمي‌افكند. مليت‌هاي تازه ايجاد شده نمي‌توانند عطف به ماسبق شوند. اگر فرض كنيم كه مثلاً نوادگان رودكي هم اكنون در «فرارودان» باشند، به مليت تاجيكي آنها خدشه وارد نمي‌آيد، به اتكا آنكه دنياي آنها ايراني بوده است. البته اين بدان معنا نيست كه منكر «ميراث مشترك» و «سرمايه مشترك فرهنگي» بشويم؛ ولي اين ميراث مشترك يك مادر و اصل دارد كه بايد شناخته بماند. شاخه‌هائي كه از يك درخت جدا شده باشند، ميوه‌شان را به نام آن درخت مي‌خوانيم، نه به نام شاخه‌هايش.

بيش از هر چيز حقيقت به حساب مي‌آيد كه شرف انساني وابسته به آن است، وگرنه برجستگان نوع بشر از هر قوم و مليت كه باشند، متعلق به خانواده بشريت‌اند، منتها ملتي كه اين فرد يا افراد از ميان او بيرون آمده‌اند، نسبت به آنها احساس يگانگي و نزديكي بيشتر مي‌كند.

مطلب ديگر آميختن دستاوردهاي تمدن ايران با كشورهاي ديگر است. اشتراك مذهب دليل بر اشتراك تمدن نيست. در موزه‌ها، نمايشگاه‌ها، دائرة‌المعارف‌ها و كتاب‌ها غالباً ديده شده است كه افراد يا آثاري را تحت عنوان كلي «تمدن عرب» يا «تمدن اسلامي» جا مي‌دهند. مي‌دانيم كه ملت‌هاي مسلمان كه هم‌اكنون بر پنجاه بالغ مي‌شوند، هر يك وضع خاص خود را دارند و در درجه تمدن متفاوتي قرار مي‌گيرند. حتي كشورهاي عضو يك خانواده ـ مثلاً اتحاديه عرب ـ حكم مساوي درباره آنها جاري نمي‌شود. بگيريم تفاوت ميان مصر و كويت، با عربستان و تونس كه انكارناپذير است.

ايران در اين ميان به هيچ كشور ديگري شبيه نيست و مخلوط كردن او با ديگران خلاف ضابطه و خلاف واقعيت است. در كتابهائي ديده‌ايم كه ابن‌سينا و غزالي را دانشمند عرب حساب كرده‌اند؛ ولي در جاهاي مشابه ديگر چنين اختلاطي صورت نگرفته است، مثلاً هنر آمريكائي و هنر روسي را تحت عنوان «هنر مسيحيت» طبقه‌بندي نكرده‌اند، در حالي كه هر دو ملت مسيحي هستند. ايران، في‌المثل، با اندونزي و عربستان سعودي خيلي تفاوت دارد. چگونه بشود دستاوردهاي فرهنگي اين سه كشور را تحت يك عنوان جاي داد؟

در روشن كردن اين مسائل، چنانكه گفتيم، طي پنجاه سال اخير خيلي غفلت شده است. در دوره شاهي، هيأت‌ها از كشورهاي ديگر مي‌آمدند، مهمان ايران مي‌شدند و در كنگره‌ها ادعا مي‌كردند كه مثلاً مولوي ترك يا افغان است، ابن‌سينا ازبك است يا حتي روس، كسي هم دم برنمي‌آورد. در كابل زمان ظاهر‌شاه، در سفارت ايران بخشنامه‌اي رسمي از طرف وزارت امور خارجه به دست من داده شد كه درخواست مي‌كرد كه ايرانياني كه به افغانستان سفر مي‌كنند، خودداري ورزند از اينكه بگويند فردوسي و خيام ايراني هستند؛ زيرا افغان‌ها نسبت به اين موضوع حساسيت دارند! سفارت ايران هم زبونانه نسخه‌اي از آن را به دست مسافران ايراني مي‌داد. در تالار دانشگاه مسكو تصوير ابن‌سينا به عنوان دانشمند روس بر ديوار زده شده بود. همه اينها ناپايدار و مضحك مي‌نمايد؛ ولي بوده است و هنوز هم مي‌تواند باشد. آيا نمي‌شود گفت كه اينها بازمي‌گردد به خود ما؟ معروف است كه «حرمت امامزاده با متولي»ست و يا «سعدي از دست خويشتن فرياد...» مثل‌ها زبان بسيار گويا دارند.

يك كلمه بگوئيم و ختم كنيم. دفاع از نواميس يك كشور، يا از آن بالاتر، از حقيقت، تنها مرزهاي جغرافيايي را دربرنمي‌گيرد، عالم فكر و معنا نيز براي خود جائي دارد. دائرة‌المعارف كمبريج را چه تقصير است، وقتي ما خود كلمات را در معاني خود به كار نمي‌بريم؟ و ارزش آمار و واقعيات در تزلزل است، خطاب، پذيراي جواب نيست و تنها گفتن حاكم است نه شنيدن. تعرض بيگانه و احياناً بدخواه، تعجبي ندارد، آنجا كه بخشي از استعداد كارآمد جامعه به متروكه خانه كشور رانده شده باشد و مكروه شناخته شود. همواره چنين بوده و هست كه يك جامعه با «مجموعيت» نيروهاي خود بر سر پا مي‌ايستد، اگر نيمي فلج شد، نيم ديگر را هم فلج مي‌كند:

چو عضوي به درد آورد روزگار|| دگر عضوها را نماند قرار

اگر برخلاف كل ضوابط آفرينش كه انسان را «عالم اسماء» خوانده است،‌ شهروندان يك كشور به درجه يك و دو و سه تقسيم شدند و تنها يك مسير گشاده ماند و باقي بسته، در اين صورت چه انتظار مي‌توان داشت كه مرزهاي فكري و فرهنگي از تجاور ديگران مصون بمانند؟

نویسنده : دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن
-----------------------------------------------
پي‌نوشت:

1. كويت در سال 1961 و امارات متحده عربي (مركب از هفت اميرنشين) در سال 1971 به‌عنوان يك واحد سياسي مستقل، موجوديت پيدا كردند.

-------

برگرفته از : روزنامه اطلاعات

 

جنگ قادسیه

نبرد قادسیه نخستین جنگ بزرگ ایران و عرب است که در سال چهاردهم هجری بوقوع پیوست  قادسیه نام قریه ای بود که در پانزده فرسنگی شهر کوفه در عراق قرار داشت. فتحی که بدینوسیله نصیب اعراب شد ، یک پیروزی قطعی بود و موجب گردید تا ایرانیان بکلی روحیه ی نظامیگری خود را از دست بدهند. در این نبرد درفش کاویانی  پرچم مشهور ایران بدست دشمن افتاد.

بموجب روایتی ، ضرار بن الخطاب که پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سی هزار دینار فروخت ، در صورتیکه بهای واقعی گوهرهای آن به یکصد و بیست هزار دینار سر می زد.
سقوط نهاوند در سال 21 هجری ، چهارده قرن تاریخ پرحادثه و باشکوه ایران باستان را که از هفت قرن پیش  از میلاد و تا هفت قرن پس از آن کشیده بود و هزاران سال تاریخ استوره ای باشکوه و اسرار آمیز ، پایان بخشید. این حادثه فقط سقوط دولتی باعظمت نبود ، سقوط دستگاهی فاسد وتباه بود. زیرا در پایان کار از پریشانی  و بی سرانجامی درهمه کارها فساد و تباهی راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسایش و امنیت مردم را عرضه خطر می کرد وکژخویی و سست رایی موبدان اختلاف دینی را می افزود.
در حادثه ی عظیم سقوط و اضمحلال ساسانیان  در واقع وضع اخلاق و دین به چنان پایه ای تنزل کرده بود که جز سقوط و شکست انتظاری نمی رفت. در گیرودار عجیبی که پس از دوران شیرویه در ایران پدید آمد ، دیگر ساسانیان چیزی نداشتند که عامه را بخود دلبسته کند و یا کسی را بخاطر خود به فداکاری وا دارد. با سقوط پی در پی شاهان ، فره ایزدی به سستی گراییده و هیبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمندیهای حکام و فرمانروایان با فساد و اختلاف موبدان و روحانیان دست به دست هم داده ، علایق و عقاید کهن را به سستی کشانده بود. شاهان همواره  از استیلای دشمنان پریشان خاطر بودند و از اندیشه ی سقوط و بیم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروایان شهرهای مرزی که امید به بقای دولت مرکزی را از دست داده بودند ، از ابراز نافرمانی نسبت به آن دستگاه بیمی بخاطر راه نمی دادند. تفرقه و تشتت اخلاقی ، بیشتر خردمندان و دوراندیشان را نگران حادثه ای شگرف ساخته بود که دیر یا زود میبایستی رخ نماید و از پرده بدر آید.
ازیک سو سخنان مانی و مزدک در عقاید عامه رخنه می انداخت و ازدیگر سوی  نفوذ دین ترسایان در غرب و پیشرفت آیین بودا در شرق قدرت آیین زرتشت را می کاست. و موبدان حکومتی اجازه هیچگونه اصلاحی در دین را نمیدادند . کیش زرتشت از مسیر اصلی خود منحرف شده بود ، دیگر این آیین با آنچه که اشو زرتشت گفته بود زمین تا آسمان فرق کرده است ، بیشتر از آنکه سخنان پیامبر آریایی ، زرتشت در آن دیده شود ، بنظر می رسد که سخنان پیامبران سامی نژاد تاثیر بیشتری پیدا کرده . وحدت دینی دراین روزگار تزلزلی تمام یافته بود. ضعف و سستی نمی توانست در برابر هیچ حمله ای تاب بیاورد.

جنگ قادسیه
دستگاهی پریشان و کاری تباه بود که نیروی همت و ایمان ناچیزترین وکم مایه ترین قومی می توانست آن را از هم بپاشد و یکسره نابود و تباه کند. بوزنطیه ـ چنان که امروز می گویند : بیزانس ـ که دشمن چندین ساله ی ایران بود نیز از بس خود درآن روزها گرفتاری داشت نتوانست این فرصت را به غنیمت گیرد و عرب که تا آن روزها هرگز خیال حمله به ایران را نیز درسر نمی پرورد جرات این اقدام را یافت. خبرهای راجع به ضعف و نابسامانی داخلی و نبودن شاهان و فرمانروایان کار آزموده و کاردان پیوسته بگوش خلیفه ی اول می رسید و او با جرات یافتن از این مژده های امید بخش ، بیش از پیش برای حمله بر متصرفات ایران اشتیاق پیدا می کرد و در اجرای این مهم مصمم می شد.
بدین ترتیب ، کاری که دولت بزرگ روم  با آیین قدیم ترسایی نتوانست درایران از پیش ببرد ، دولت خلیفه ی عرب با آیین  نورسیده ی اسلام از پیش برد.

نبرد قادسیه

نمایی از نبرد قادسیه - پیل جنگی ایرانیان در میدان جنگ

مسلمانان در این نبرد ( عین التمر ) نیز چون جنگهای پیشین پیروز شدند و هماورد انشان پای به فرار نهاده در قلعه ی عین التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ایستادگی کردند. مهران (سردار ایرانی ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول این پیشنهاد را مشروط بدان دانست که همه ی مردم قلعه بدون قید و شرط تسلیم مسلمانان شوند. مهران که چاره ای جز پذیرفتن این شرط نداشت ، با کسان خویش از قلعه بیرون رفت. خالد آن مردم را به بردگی گرفت و اعراب اموال و دارایی های آنانرا تصاحب کردند.
خیانت نیز چنان بود که درکنار فرات ، یک جا ،  گروهی ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبیده به خاک ایران بتازد ، و شهرشوشتر را یکی از بزرگان شهر به خیانت تسلیم عرب کرد و هرمزان حاکم آن ، بر سر این خیانت به اسارت رفت. در ولایاتی مانند : ری ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزیه را می پذیرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود که ازبس دولت ساسانی دچار بیدادی و پریشانی بود کس به دفاع از آن علاقه ای و رغبتی نداشت .  ترس و وحشت از دژخیمی و وحشی گری عرب بی رحمی و شقاوت در کشتار خود وحشتی سخت در دل مردم ایجاد کرده بود .

سرباز ساسانی

یک سرباز ایرانی- ارتش ساسانی


از جمله آورده اند که مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردی بود باغیرت ، چون دید که مردم را به جنگ رغبت نیست و او را تنها می گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سی تن از تیراندازان خویش راه کرمان پیش گرفت تا به یزدگرد شهریار بپیوندد اما تازیان در پی او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن که جزیه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش کرد که مرا تنها گذاشتید و به یاری برنخاستید سزای شما همین است که جزیه به عربان بدهید. حتا از سوارن بعضی به طیب خاطر مسلمانی را پذیرفتند و به بنی تمیم پیوستند . چنان که سیاه اسواری ، با عده ای از یارانش که همه از بزرگان سپاه یزدگرد بودند چون کر و فر تازیان بدیدند و از یزدگرد نومید شدند به آیین مسلمانی گرویدند و حتا در بسط و نشر اسلام نیز اهتمام کردند.
همین نومیدیها و ناخرسندیها بود که عربان را درجنگ ساسانیان پیروزی داد.  در واقع این فتح نهاوند در آن روزگاران پیروزی بزرگ برای اعراب بود و سقوط شکست برای ایرانیان .
باید دانست که یکی از علل سقوط سریع حکومت ساسانیان ، نزدیک بودن پایتخت آن دولت به جزیره العرب و سهولت دستیابی اعراب بر آن شهر با شکوه بود. یکی دیگر از اسباب این سقوط خیانت بعضی از سرداران و بزرگان ایران به شاه مملکت بود. بنا بر نوشته ی بلاذری ، در جنگ قادسیه چهار هزار تن از ایرانیان تحت فرماندهی دیلم راه خیانت در پیش گرفته بی آنکه وارد جنگ گردند ، تسلیم تازیان شدند.از جمله بزرگانی که تا پای جان در برابر تازیان ایستاد و دلاورانه جنگید رستم فرخزاد سپهسالار ارتش ایران بود که بدست سعد بن ابی وقاص کشته شد و پس از کشته شدن وی ایرانیان راه گریز در پیش گرفتند.

ابن زیاد

ابن مرجانه (ابن زیاد) یکی از سرداران تازشگر عرب به ایران

-----------------------------------------------

بکوشش : حسام طاهری با اندکی ویرایش

 

در قرن اخیر یک پوست پاره درنواحی سلیمانیه به خط پهلوی که متن به زبان هورامی بسیار نزدیک است بدست آمده است که درآن چند بیت شعر به صورت مرثیه نوشته شده است.

این اشعار براین دلالت دارد که کردها و بویژه هورامیها درآغاز اسلام آیین زردشتی داشته اند و اهورامزدا را پرستش نموده اند.

این اشعار حمله اعراب به خاک کردستان را به تصویر می کشد که شهرها و روستاها را تا نواحی شهر زور ویران می کنند.


متن اشعار:

هورمزگان رمان آتران کژان ……. هوشان شاردوه گوره گورگان
زور کار ارب کردند خاپور ……. گنانی پاله هتا شاره زور
ژن و کینکان بدیل فشینا میرد …… آزاتلی ره روی هونیا
روشت زردشتره ماند بیکس  …… بزیکانیکا هورمزد هیوجکس


معنی اشعار چنین است:

1.(هرمزگان) معابد ویران شدند، آتش ها خاموش گشتند. بزرگ بزرگان خود را پنهان نمودند. (هرمزگان به معنی معابد یا مساجد است ودرزبان هورامی به مسجد مزگی گفته می شود. و مسجد معرب مزگد یا مزگت است که از مزدگه آمده یعنی هرمزدگه یا گد به معنی گدا که مقصود آن گداگاه هرمزد و محتاجین به هرمزد است) .
2.عرب ستمکار دهات وشهرها را تا شهرزور خاپور و ویران نمودند.
3.زنان ودختران را به اسیری گرفتند و دلیران به خون خود غلطیدند.
4.روش و آیین زردشت بیکس ماند و هرمزد به هیچ کس رحم نکرد.

این شعر که بر روی پوست آهو نوشته شده است در موزه ی سلیمانیه کردستان عراق نگهداری می شود.

.....................

نوشتار بالا از سوی کاربران برای مهرمیهن فرستاده شده است .

مهرمیهن درستی یا نادرستی نوشتار بالا و همچنین بودن پوست نوشته ای با این نوشتار در موزه ی سلیمانیه کردستان عراق را راست یا دروغ نمی شمارد (تایید نمی کند) و این جستار را برای بررسی بیشتر و راستی آزمایی درون مایه ی آن ، روی پایگاه در دسترس خوانندگان نگاه می دارد ، از کاربران گرامی خواهشمندیم چنانچه گواهی بر درست یا نادرست بودن چنین پوست نوشته و نوشتاری در دست دارند آن را برای بررسی و پخش در بخش دیدگاه ها برشمرده و به آگاهی ما برسانند.

 
MehreMihan.IR Version 1.3.0, All Rights Reserved
تبلیغات


Your SEO optimized title