میپردازیم به آخرين روزهای زندگی يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساسانی و رويدادهای زمان او كه همه ی كوشش خود را به كار برد تا با تدارك سپاهی به بيرون راندن تازيان از ايران بشتابد و آخر هم جان خود را در اين راه گذاشت و بخشی از تاريخ سياسی و رزمی ايران را رقم زد. تاريخ نويسان و نويسندگان بيگانه در راستای تباه كردن شخصيت يزدگرد سوم نوشته اند كه:

 

 

يزدگرد سوم از تيسفون با چهار يا پنج هزار رامشگر و نوازنده و آشپز كه در برخی از نوشته ها نفرات آشپز را تا هزار نفر ياد كرده اند، فرار كرده و به اصفهان و شيراز (1) و كرمان رفته و با خوشگذرانی به زور از مردم باژوسا و (ماليات) های گذشته را گرفته و آخر سر هم به خراسان رفته و به دست آسيابانی كه طمع در لباس و جواهراتش كرده كشته شده!"
آقای دكتر روبرت بامبان "Robert Bamban"  تاريخ دان و استاد تاريخ در دانشگاه های كاليفرنيا در كتاب "The Military History of Parsi" وابسته به انستيتوی بررسی های تاريخ و به ويژه در رساله سودمند "آيا می دانيد که؟" در اين باره می نويسند: "....جای شگفتی است كه چرا در اين 1400 سال كسی از مورخان خودی و بيگانه پرسش نكرد كه يزدگرد سوم هنگام ترك پايتخت كه به پيشنهاد شورای كشوری انجام گرفت چه احتياجی به هزار آشپز داشته است؟  و يا كدام سند درست تاريخی نشان از آن دارد كه در كاخ شاهنشاهی هزار آشپز خدمت می كرده تا يزدگرد در زمان ترك پايتخت با خود برده باشد....."
يادآور می شوم كه يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانی، حتی فرزندان خود را در اين سفر تداركاتی همراه نبرد.
اكنون آنچه در تاريخ ايران يعنی شاهنامه ی منثور ابومنصوری آمده و فردوسی آن را به زيور شعر آراسته بر می رسيم و آن اين است كه پس از شكست نبرد قادسيه (كه از آن سخن خواهم گفت) يزدگرد سوم دگر روز شورای كشور و بزرگان و موبدان را برای رايزنی فرا می خواند كه همگی در شهرك بغداد گرد می آيند تا راه چاره ای برای رهایی كشور بيابند.

از فردوسی بشنويم:

دگر روز برگاه بنشست شاه / به سر بر نهاد آن كيانی كلاه
يكی انجمن كرد با بخردان / بزرگان و بيدار دل موبدان
چه بينيد گفت اندر اين داستان / چه داريد ياد از گه باستان

بيشتر گرد هم آيندگان شورای اداری كشور را رأی بر اين بود كه يزدگرد سوم با گارد اندكی برای جمع آوری و تدارك سپاه و ياری خواستن از خاقان چين و فنغفور تورك به مرو در شمال خاوری ايران رفته و با ياری ماهوی سوری كارنگ (مرزبان) مرو سپاهی برای رويارویی با دشمن تدارك ببيند. يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندد؛ زيرا آن را پشت كردن به دشمن دانسته و می گويد (از فردوسی بخوانيم):

شهنشاه گفت اين نه اندر خورست / مرا دل در انديشه ی ديگرست
بزرگان ايران و چندين سپاه / بر و بوم آباد و تخت و كلاه
سر خويش گيرم بمانم به جای / بزرگی نباشد نه مردی نه رای
كه خيره به بدخواه منمای پشت / چو پيش آيدت روزگاری درشت

بزرگان كشور ماندن يزدگرد سوم را به سود كشور ندانسته و می گويند تنها بازمانده ی تخمه ی كيان هستيد و اكنون تو تنها هستی و دشمن صدهزار؛ مانند فريدون برو و سپاهی تدارك ديده برگرديد تا برای سركوب دشمن آمادگی داشته باشيم.

ز تخم كيان كس جز از تو نماند / كه با تاج بر تخت بايد نشاند
تویی يك تن و دشمنت صد هزار / ابا آن همه چون كنی كارزار
بدان جايگه چون فريدون برو / جو آیی يكی كار بر سازنو (2)

يزدگرد سوم رأی بيشترين گردهم آيندگان را پذيرفته و می گويد: "... ماهوی سوری كارنگ مرو پيشكار شبانان ما بود و ما او را بدين جايگاه رسانيديم اگر چه مردی بی دانش است ولی فراوان سپاه و مردان رزم آوری دارد." در آن گردهم آیی آن گونه كه در شاهنامه آمده است تنها فرخ زاد هرمزد با رفتن يزدگرد سوم به نزد ماهوی سوری مخالفت كرده و با شناختی كه از ماهوی سوری داشت او را بد گوهر و اهرمن خوی می داند.

فرخ زاد برهم بزد هر دو دست  / چنين گفت كای شاه يزدان پرست
به بد گوهران هيچ ايمن مشو / كه اين را يكی داستانست نو
كه هر چند بر گوهر افسون كنی / بكوشی كزو رنگ بيرون كنی
چو پروردگارش چنان آفريد / تو بر بند يزدان نيابی كليد

فردوسی همچنانكه روش او در سرودن شاهنامه بوده هرگاه زمانی می يافت پندهایی می سرود، در اينجا نيز گويا با الهام از «ابوشكور بلخی» پند جاودانه ای به زيبایی سروده كه با نگرشی ژرف بايستی بدان نگريست:
درختی كه تلخست وی را سرشت / گرش در نشانی به باغ بهشت
گر از جوی خلدش به هنگام آب / به پای انگبين ريزی و مشك ناب
سرانجام گوهر به كار آورد / همانند ميوه ی تلخ بار آورد
يزدگرد سوم شاه جوان ساسانی بدون ژرف نگری و ژرف انديشی به اين مطلب مي گويد: "او پيشكار شبانان بود. گرچه بی دانش است ولی چون جنگجویی دلاور است او را به كنارنگی مرو رسانيدم."
كنارنگ مرو است ماهوی نيز / ابا لشكر و پيل و هر گونه چيز
كجا پيشكار شبانان ماست / برآورده ی دشتبانان ماست
ورا بر كشيدم كه گوينده بود / همان رزم را نيز جوينده بود
چو بی ارز را نام داديم و ارز / كنارنگی و پيل و مردان و مرز
اگر چند بی دانش و ريمنست / بر آورده ی بارگاه منست
و می افزايد كه از موبد شنيده ام به كسانی كه نيكی می كنی اميدوار باش:
ز موبد شنيدستم اين داستان / كه بر خواند از گفته ی باستان
بدان دار اوميد كو را به مهر / سرنيستی برده ای بر سپهر
و سخن خود را دنبال كرده و به فرخ زاد هرمزد می گويد اين آزمايش است كه در آن زيانی نيست:
بدو گفت شاه ای هژبر ژيان / كه اين آزمايش ندارد زيان
فرخ زاد هرمزد دگربار به سخن آمده پيشنهاد می كند به جای مرو به كوهستان های آمل و ساری و بيشه های نارون آنجا بروند زيرا در آنجا هواخواهان زيادی هستند كه به ياری شاه خواهند آمد.
فرخ زاد گويد به با انجمن / گذر كن سوی بيشه ی نارون
به آمل پرستندگان تواند / به ساری همه بندگان تواند
چو لشكر فراوان شود باز گرد / به مردم توان ساخت جنگ و نبرد
ولی بيشتر بزرگان و خود يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندند شايد هم گمان می كردند با نزديكی بسيار و پيوند خويشی كه با خاقان چين و دوستی كه با فغفور تورك دارند، مرو مكان استراتژيكی بهتری است. بنابراين رأی شورای كشوری بر آن می شود كه يزدگرد سوم به مرو برود.
آيين بدرود كه با شاه ايران در ديگر روز برگزار می شود بسيار اندوهبار است.  فردوسی كه در آراستن ميدان های رزم و جنگاوری استادی ويژه ای دارد، اين آيين اندوهبار را نيز با استادی تمام به زيور شعر آراسته است. بخشی از آن سروده را با هم می خوانيم:
خروشی بر آمد ز لشكر به زار / ز تيمار و وز رفتن شهريار
از ايشان هر آن كس كه دهقان بدند / خروشان بر شهريار آمدند
زمانه نخواهيم بی تخت تو / مبادا كه پيچان شود بخت تو
بدين ترتيب گارد كوچك يزدگرد سوم به فرماندهی فرخ زاد هرمزد از بغداد (نه از تيسفون كه بيگانگان نوشته اند)  به سوی مرو به راه می افتد. فردوسی حتی نام شهرهایی كه يزدگرد سوم با گارد خود پيمود در سروده های خود آورده است. در اين سروده ها نه نام شهر اصفهان آمده نه شيراز و كرمان. می سرايد:
ز بغداد راه خراسان گرفت  / همه رنج ها بر تن آسان گرفت
فرخ زاد هرمزد لشكر براند / زايران، جهان ديدگان را بخواند
ز ری سوی گرگان بيامد چو باد / همی بود يك چند ناشاد و شاد
ز گرگان بيامد سوی راه بست / پر آژنگ رخسار و دل نادرست

پس از گرگان، يزدگرد سوم دبير دبيرخانه را نزد خود خواسته و دو نامه يكی برای ماهوی سوری و ديگری به توس برای كنارنگ آنجا نوشته و با آگاه كردن آنان از رويدادهای شوم يورش تازيان و بر شمردن پی آمدهای پيروزی آنان،‌ فرمان آماده باش و تدارك لشكر می دهد:
دبير جهان ديده را پيش خواند / دل آكنده بودش همه برفشاند
نخست آفرين كرد بر كردگار / خداوند دانا و پروردگار
بگفت آنك ما را چه آمد به روی / وزين پادشاهی بشد رنگ و بوی
به مرو آيم و كس فرستم بدين  / به فغفور ترك و به خاقان چين
وزيشان بخواهم فراوان سپاه  / مگر بخت برگشته آيد به راه
تو با لشكرت رزم را ساز كن / سپه را بر اين برهم آواز كن
من اندر نشابور يك هفته بيش / نباشم كه رنج درازست پيش
من اينك پس نامه برسان ياد / بيايم به نزد تو ای پاك و راد
يكی نامه بنوشت ديگر به توس / پر از خون دل روی چون سندروس
نخست آفرين كرد بر دادگر / كزوی ست نيرو و بخت و هنر
همانا كه آمد شما را خبر / كه ما را چه آمد ز اختر به سر
از اين مار خوار اهرمن چهرگان / ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی داد خواهند گيتی به ياد
از اين زاغ ساران بی آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
بدين تخت شاهی نهادست روی / شكم گرسنه كام ديهيم جوی
پراكنده گردد بدی در جهان / گزند آشكارا و نيكی نهان
كنون ما به دستوری رهنمای / همه پهلوانان و پاكيزه رای
به سوی خراسان نهاديم روی / بر مرزبانان پرخاش جوی
پس اكنون ز بهر كنارنگ توس / بدين سو كشيديم پيلان و كوس
شما را بر اين روزگار سترگ / يكی دست باشد به ما بر بزرگ
چو نامه به مهر اندر آورد شاه/ فرستاد زی مهتر نيكخواه
فرخ زاد هرمزد همانگونه كه رأی شورای كشور بود تا رسيدن ماهوی سوری به پيشباز، گارد شاهی را فرماندهی كرد:
و از آن جايگه بر كشيدند كوس / ز بست و نشابور شد تا به توس
خبر يافت ماهوی سوری ز شاه / كه تا مرز توس اندر آمد سپاه
پياده شد از باره ماهوی زود / بر آن كهتری بندگی ها فزود
همی رفت نرم از بر خاك گرم / دو ديده پر از آب كرده ز شرم
در اين هنگام كه ماهوی سوری به پيشباز شاه آمده بود، فرخ زاد هرمزد با شناختی كه از ماهوی سوری داشت به او می گويد:
نبايد كه بادی برو بر جهد / و گر خود سپاسی برو بر نهد
مرا رفت بايد همی سوی ری / ندانم كه كی بينم اين تاج كی
ماهوی سوری ريمن دو رنگ در پاسخ فرخ زاد هرمزد می گويد:
بدو گفت ماهوی كای پهلوان / مرا شاه چشم ست و روشن روان
زمين را ببوسيد و بردش نماز / همی بود پيشش زمانی دراز
ماهوی سوری پس از رفتن گارد شاه، يزدگرد سوم را به مرو برده و در خانه ای جای می دهد و از روز ديگر خود را به بيماری زده و نزد شاه نمی رود.
تن خويش يك چند بيمار كرد / پرستيدن شاه دشوار كرد
ماهوی سوری در اين زمان دنبال زمينه چينی برای نابودی يزدگرد سوم و به دست آوردن تخت و تاج ايران برای خودش بر می آيد.
برين نيز بگذشت چندی سپهر / جدا شد ز مغز بدانديش مهر
شبان را همی تخت كرد آرزوی /  دگرگونه تر شد به آيين و خوی
تا آنكه شبی به سربازانی كه می دانست دستور او را به كار خواهند بست،‌ فرمان می دهد كه پيش از پگاه به خانه ی شاه يورش برده و او را نابود كنند:
شب تيره هنگام بانگ خروس / از آن مرز برخاست آوای كوس
شهنشاه از آن خود كی آگاه بود / كه ماهوی جوينده ی گاه بود
در هنگام اين يورش، يزدگرد سوم بيدار شده متوجه می شود كه دور سرای او را سربازان گرفته اند:
بر آشفت و جوشن بپوشيد شاه  / فراز آمدند از دو رويه سپاه
چو نيروی پرخاش تركان بديد / بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
شهنشاه در جنگ مردی نمود / دليری و شيری و گردی نمود
جنگاوری و رشادت و شمشير زنی يزدگرد سوم سربازان ماهوی سوری را كه غافلگير شده بودند چنان ترساند كه پس از كشته و زخمی شدن تنی چند، بقيه واپس نشستند. يزدگرد موفق شد راهی شمشيرزنان به خارج از مرو يافته در بيرون شهر به آسيابی بر لب ريگزار فرب برسد و چون ديگر كسی را در پشت خود نديد دمه دمه پگاه وارد آن آسيا شده بر تخته سنگی می نشيند:
كه تو چون رسيدی به ريگ فرب / زمانه ببست از بد و نيك لب
يكی آسيا بود بر رهگذر / بدو در شد آن شاه خورشيد فر

آن گونه كه از ابيات شاهنامه بر می آيد يزدگرد سوم دست كم دو روز در آسيا می ماند و ماهوی سوری هرچه كوشش می كند نمی تواند او را بيابد. بنابراين جاسوسانی در همه جای مرو می گمارد تا از اين راه به او دست يابد.
در سومين روز در پگاه آسيابان فرومايه كه خسرو نام داشت برای گشودن كارش با باری از گندم وارد آسيا می شود:
فرومايه را بود خسرو به نام / نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه نام
خور خويش از آن آسيا ساختی / به كاری جز اين خود نپرداختی
هنگام ورود به آسيا چشمش به گوی بلند بالا كه بر تخته سنگی نشسته بود می افتد:
گوی ديد بر سان سرو بلند / نشسته بر آن سنگ چون مستمند
نگه كرد خسرو بدو خيره ماند / بدان خيرگی نام يزدان بخواند
بدو گفت كای مرد خورشيد روی / براين آسيا چون رسيدی تو گوی
چه مردی بدين فر و اين برز و چهر / كه چون تو نبيند همانا سپهر
يزدگرد سوم كه بسيار خسته و گرسنه بود از آسيابان درخواست کرد اگر چيزی برای خوردن دارد برای او بياورد. آسيابان با شرمندگی گفت مرد تنگدستی هستم و چيزی برای خوردن به جز نان كشكين ندارم و اگر می خواهی از اين سبزه هایی هم كه بر لب جوي روييده است كنده برايت آماده كنم:
بدو آسيابان به تشوير گفت / كه جز تنگدستی مرا نيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار / وزين ناسزا تره ی جويبار
بيارم جز اين نيست چيزی كه هست / خروشان بود مردم تنگدست
گرسنگی دو روز چنان بر يزدگرد سوم چيره شده بود كه پذيرفته و در آن حال درخواست برسم می كند:
به سه روز شاه جهان را به رزم / نبود ايچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچه داری بيار / خورش نيز با برسم آيد به كار
آسيابان نان كشكين را در چبين جلو شاه گذارده و از تره ی لب جوی هم مقداری سبزی چيده و برای آوردن برسم (3) روانه می شود:
سبك مرد بی مايه چبين نهاد / برو تره و نان كشكين نهاد
به برسم شتابيد و آمد به راه / به جایی كه بود اندر آن واژگاه
بر مهتر زرق شد بی گذار / كه برسم كند زو يكی خواستار
خبر چينان ماهوی سوری همانگونه كه اشاره رفت همه جا به دنبال دستگيری يزدگرد سوم بودند؛ چون آسيابان را ديدند كه برسم می خواست به او مشكوك شده دستگيرش كرده به نزد ماهوی سوری می برند:
بهر سوی فرستاد ماهوی كس / ز گيتی همی شاه را جست و بس
سبك مهتر او را به مردی سپرد / جهانديده را پيش ماهوی برد
ماهوی سوری هنگامی كه آسيابان را نزد او ميی برند و می گويند برای بردن برسم آمده بود با تندی از او می پرسد:
بپرسيد ماهوی زين چاره جوی / كه برسم كرا خواستی راست گوی
آسيابان از همه جا بی خبر كه چاره ای هم نداشت می گويد:
بگويم كه بهر كه خواستم / خرد را بدين خواهش آراستم
چو زی آسيا رفتم امروز پيش / كزو من به كوشش برم نان خويش
ماهوری سوری خشمگينانه به ميان سخن او شتافته می گويد، از كسی كه برسم خواسته بگو نه كار خودت.  آسيابان كه ترسيده بود می گويد:
چنين داد پاسخ ورا ترسكار / كه من بار كردم همی خواستار
در آسيا را گشاده به خشم / چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم
ماهوی سوری بشدت می گويد به تو گفتم از كسيكه برسم خواسته زودتر بگو:
بدو گفت خسرو كه در آسيا / نشست كند آوری بر گيا
به بالا به كردار سرو سهی / به ديدار خورشيد با فرهی
دو ابرو كمان و دو نرگس دژم / دهن پر ز باد ابروان پر ز خم
ماهوی باور می كند كه چنين كسی نمی تواند جز يزدگرد سوم باشد. و با خشم می گويد بايد او را خاك كرد و بدين ترتيب فكر كشتن يزدگرد سوم را بر ملا می كند.
چو ماهوی بر آسيابان بگفت / كه آن شاه را خاك بايد نهفت
موبدان و مردان دور انديشی كه آنجا بودند هراسناك شده سخن به پند می گشايند.  فردوسی كه هزاران آفرين و سپاس بر او باد، حتی نام اين فرزانگان و پندهای آنان و پی آمدهای اين جنايت و خيانت هولناك را از شاهنامه منثور ابومنصوری برای ماندن در تاريخ به زيور شعر آراسته و جاودانه كرده است. برای كوتاهی سخن نام هر كدام و دو سه بيت از پندها و سخنان آنان را از شاهنامه فردوسی باز می نويسم.
همه انجمن گشت از او پر ز خشم / زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
يكی موبدی بود "رادوی" نام / به جان و خرد بر نهادی لگام
نگر تا چه گویی به پرهيز از اين / مشو بد گمان با جهان آفرين
برهنه شو در جهان زشت تو / پسر بدرود یی گمان كشت تو
يكی دين و ری بود يزدان پرست / كه هرگز نبردي به بدكار دست
كه "هرمزد خراد" بود نام او / بدين اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمكاره مرد / چنين از ره پاك يزدان نگرد
نشست او و "شه روی" بر پای خاست / به ماهوی گفت اين دليری چراست
آنچه در رايزنی "شه روی" بايستی نگريسته شود اين است كه اين مرد يادآور شد كه شاهنشاه و كشور در حال جنگ اند و او از خاقان چين و فغفور ترك ياری خواسته و نبايستی در چنين زمانی خون او ريخته شود:
شهنشاه را كارزار آمدی / ز خاقان و فغفور يار آمدی
تو گوينده ای خون شاهان مريز / كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
چو بنشست گريان بشد "مهرنوش" / پر از درد و با ناله و با خروش
"مهرنوش" ياد آور می شود كه تو شبانی بيش نبودی، اين شاه يزدگرد بود كه تو را بدين جايگاه رسانيد:
شبانی بودی تيره جان و گهر / به درگاه شاه اندر افكنده سر
نه او بر كشيدت بدين پايگاه / فرامش مكن نيكی و گنج شاه
و در انتها ماهوی سوری را راهنمایی می كند و دلسوزانه می گويد هنوز خيلی دير نشده به نزد شاه برو و نه تنها از اين رويداد بد پوزش بخواه بلكه خود و لشكرت را در اختيار او بگذار:
از ايدر به پوزش بر شاه رو / چو بينی ورا، بندگی ساز نو
و از آن جايگه جنگ لشكر بسيج / ز رأی و ز پوزش مياسای هيچ
وزين پس نشان دو گيتی شوی / چو گفتار دانندگان بشنوی
و می افزايد كه تو اكنون خشمگين هستی و ديده ی خرد بين تو بسته و بيماری، اگر در اين زمان راستی را به تو نگوييم دشمن توايم:
هر آنكس كه با تو نگويد درست / چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيماری اكنون و ما چون پزشك / پزشك خروشان به خونين سرشك
ولی كو گوش شنوا! هنگامی كه خشم و آز چيره گردد عقل نهان می شود. تا ديرگاه موبدان و نيك انديشان سخن گفتند. ولی!:
شبان زاده را دل پر از تخت بود / ورا پند آن موبدان سخت بود
ماهوی سوری سپس با پسر بزرگ خود رايزنی می كند. فرزند كه در بی خردی و ريمنی دست كمی از پدر نداشت می گويد كاری را كه آغاز كرده ای به پايان ببر، زيرا به زودی سپاهيان به ياری او آمده و كار بر ما تنگ خواهد شد:
پسر گفت كای باب فرخنده رای / چو دشمن كنی زو بپرداز جای
سپاه آيد او را ز ما چين و چين / به ما بر شود تنگ روی زمين
پس از دانستن رأی پسرش اين خيانتكار ريمن خشم آلود آسيابان را خواسته می گويد:
بدو گفت بشتاب از اين انجمن / هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرم سرت / نمانم كسی زنده از گوهرت
آسيابان بخت برگشته كه ماهوی سوری بدنهاد را می شناخت و باور داشت كه اگر خواست او را به كار نبندد نه تنها كشته خواهد شد بلكه خاندان او را هم خواهند كشت، به آدم كشی سياه دل دگرگونه شد. برسم به دست به آسيا برگشته شاه را ديد همچنان بر سر سفره ای كه برايش چيده بود با همان نان كشكين و سبزی لب جوی در انتظار اوست.  او می دانست كه به سادگی نمی تواند بر پهلوانی بالا بلند چون يزدگرد سوم چيره شود و او را از پای در آورد.  چنين وانمود كه می خواهد رازی در ميان بگذارد. شاه كه او را برسم به دست می ديد و شايد هم خود را برای نيايش پيش از تناول آماده می كرد به سادگی گوش را به سوی او آورد تا آن راز را بشنود. آری، آن راز خنجری بود كه در زير لباس پنهان داشت. دمی دگر خنجر در كمرگاه شاه فرو رفت:
بشد آسيابان دو ديده پر آب / به زردی دو رخساره چون آفتاب
به نزديك شاه اندرآمد به هوش / چنان چون  كسی راز گويد به گوش
يكی دشنه زد بر كمرگاه شاه / رها شد به زخم اندر، از شاه آه
به خاك اندر آمد سر و افسرش / همان نان كشكين به پيش اندرش
اين گونه بود كوتاه واژه ای از رويداد شكست مأموريت تداركاتی يزدگرد سوم كه جان خود را نيز در اين راه گذاشت از شاهنامه ی فردوسی كه در آن،‌ مسير رفتن يزدگرد سوم از بغداد تا مرو و حتی نام كسانی كه در اين رويداد دستی داشته اند نيز آمده است. رويدادهای پس از كشته شدن يزدگرد سوم را در شاهنامه می توان خواند.
درد آلود است كه با خيانت ماهوی سوری، يزدگرد كه بزرگترين بازدارنده ی پيروزی تازيان و تنها تكيه گاه همبستگی ايرانيان می توانست باشد از ميان رفت و دفتر زندگی ملتی سرافراز برای سده های آينده دگر گونه شد.


پانويس ها:

1- اين نويسندگان به خود اين زحمت را نداده اند تا بدانند در آن روزگاران شهر شيرازی نبود.
2- در برخی نسخ خطی قديم اين دو بيت هم آمده است و در شاهنامه ی چاپ مسكو پانويس شده:
ز شير شتر خوردن سوسمار / عرب را به جایی رسيدست كار
كه تاج كيانی كنند آرزو / تفو باد بر چرخ گردون تفو
3- برسم: به زبر ب و س، زرتشتی ها آن را از شاخه های كوچك گياه "هوم" يا   "خور زهره" و اگر نباشد شاخه های كوچك انار و از پشم گوسفند سفيد و ميترایی ها كه اين رسم از آنجا به آيين زرتشتيان رخنه كرده است با دشته های قرمز رنگ به هم بسته و هنگام خوردن روی سفره می گذاشتند و پيش از تناول غذا دعای ويژه آن را می خوانند. گذشته از جنبه مذهبی، برسم نماد اتحاد و يگانگی است.

علیرضا سیف الدینی (ارتباز)

 

در کتاب حماسه ی کویر باستانی پاریزی آمده است :

در سیستان وضع برای عرب مساعد شد چنانکه :

شاه سیستان (که نامش گویا پرویز بوده است ) ، ایران بن رستم ابن آزاد خو بن بختیار و موبد موبدان را و بزرگان را پیش خواند ، و گفت : این کاری نیست که به روزی و سالی و به هزار بخواهد گذشت . و اندر کتابها پیداست ، و این دین و این روزگار تا زمان سالیان باشد ، و به کشتن و حرب ، این کار راست نیاید ، و کسی قضاء آسمانی نشاید گردانید ، تدبیر آن است که صلح کنیم . همه گفتند که صواب آید . پس رسول فرستاد که ما به حرب کردن عاجز نیستیم ، چه این ، شهر مردان و پهلوانان است ، اما با خدای تعالی حرب نتوان کرد . و شما سپاه خدایید . و ما را اندر کتابها درست است بیرون آمدن شما و آل محمد علیهم السلام . و این دولت دیر بباشد ، صواب صلح باشد تا این کشتن از هر دو گروه برخیزد . رسول پیغام بداد . ربیع ( بن زیاد حارثی، فرمانده ی سپاه عرب ) گفت از خرد چنین واجب کند که دهقان گوید ! و ما صلح ، دوست تر از حرب داریم ... و قرار داد برو که هر سال از سیستان هزار هزار درم بدهم خلیفه را ، و امسال هزار وصیف(غلام بچه ای که هنوز ریش در نیاورده) بخرم، و به دست هر یک جام زرین ، و بفرستم هدیه ، و عهدها بر این جمله بکردند ، و خط ها بدادند ...

باستانی این رفتارها را برای نگاه داشتن جاه و مقام می داند و اشاره می کند که اینگونه حاکمان برای از دست ندادن موقعیت خود، با دشمنان کنار می آمدند و کاری به منافع ملی و دفاع از کشور نداشته اند.

باستانی سپس ایراد می گیرد که کار شاه سیستان گونه ای از خیانت بوده است و او می بایست به جنگ تازیان می رفت . اما اگر از نگاهی دیگر بنگریم می بینیم که شاه سیستان در حالی که حکومت مرکزی از هم پاشیده و توان یاری گرفتن از این سو و آنسو برایش نمانده، چاره ای جز اینکار نداشته است و او با این کار از کشت و کشتار و خونریزی پیشگیری کرده است ، در حالی که اگر ایستادگی هم می کرد پس از چندی بی گمان شکست می خورد . او با این کار از درون شدن سپاه عرب به درون شهر پیشگیری کرد و با فرستادن پیشکش ها دست کم در آن هنگامه مانع از ویرانی شهر شد .

 

خیزش حمزه آذرکپس از روی کار آمدن عباسیان و قدرت گرفتن آنان ، آرام آرام ایرانیان دریافتند که آنان نیز در ستمگری و بیدادگری دست کمی از امویان نداشته و حتا از آنان نیز پیشی گرفته اند . از این روی از گوشه و کنار ایران زمین جنبش ها و خیزش هایی شکل گرفت تا بلکه بتوان عباسیان را نیز مانند امویان سرنگون ساخت .یکی از جدی ترین و مهمترین خیزش ها بر ضد هارون الرشید خلیفه ی عباسی از سوی حمزه پسر آذرک آغاز گردید. حمزه  که نزدیک به سی سال یک مخالف جدی برای خلافت بشمار می رفت ، شب های بغداد هارون را آشفته ساخت.

این که در بن مایه های عربی و پارسی ، وارونه ی دیگر خیزش ها در شرق ایران ، هر چند به اختصار ،  به ذکر خیزش حمزه پرداخته اند ، نشان از عظمت و گستردگی کار حمزه و در نتیجه  ، خطر زیاد او برای خلافت عباسی بود .

خیزش حمزه در سده ی دوم هجری و از سیستان آغاز شد . عوامل خلافت او و یارانش را خوارج می نامیدند ( خارج شده از بیعت با خلیفه ) . حمزه نسب خود را به زوطهماسب (شاهنشاه ایران باستان ) می رساند. هم زمان با خیزش حمزه علی بن عیسی از سوی خلیفه والی سیستان و خراسان بود که در طول 11 سال فرمانروایی اش نام او برای ایرانیان یادآور ظلم و ستم و فشار اقتصادی بود . یکی از دلایل اصلی خیزش حمزه نیز همین ظلم و ستمی بود که از سوی عمال خلافت بر ایرانیان روا می رفت.

خیزش آغاز شد و حمزه روز به روز به پیروزی های بیشتری دست یافت .  حمزه در یکی از مهمترین کارهایی که انجام داد مردمان سواد سیستان را بخواند فرمان داد :

"یک درم خراج و مال دیگر به سلطان مدهید .  چون شما را نگاه نتواند داشت، و من از شما هیچ نخواهم و نستانم که من بر یک جای نخواهم نشست ."

حمزه مردم را از دادن خراج به خلیفه منع کرد و خود نیز خراج و مال از کسی نگرفت . علی بن عیسی والی خراسان و سیستان از کارهای حمزه خشمگین شد و در نامه ی به خلیفه بغداد نوشت :

" مردی از خوارج سیستان برخاستست و به خراسان و کرمان تاختن ها همی کند و همه ی عمال این سه ناحیه را بکشت و دخل برخاستست و یک درم حبه از سیستان و خراسان و کرمان  به دست نمی آید "

قیام حمزه روز به روز گسترده تر شد تا آنکه در پایان سده ی دوم هجری قیام او به اوج قدرت خود رسید و به بزرگترین خطر برای خلافت عباسی تبدیل شد .

در نتیجه ستم های چندین ساله ی خلیفه و والیانش همزمان قیامی دیگر در ایران شکل گرفت . حوالی سال 191 رافع بن  لیث نیز بر خلافت عباسی شورید و دست به قیام زد تا خواب هارون آشفته تر شود .

هارون که پیش از این هر کسی راکه مامور سرکوبی قیام حمزه کرده بود یا کشته شده بود و یا پس از شکستی سنگین گریخته بود، اینبار خود دست به کار شد و در راس سپاه به مقابله با حمزه و رافع بن لیث رفت .

هارون نخست امان نامه ی برای حمزه نوشت و در آن پس از خطبه ای در حمد خدا و رسولش و اهداف  خداوند از بعثت انبیا و ... به میراث پیامبر که عبارت از کتاب خدا و سنت او بود اشاره می کند و با زبانی نرم و آشتی جویانه حمزه را به اطاعت از کتاب خدا و سنت رسول و پزهیز از سرکشی فرا می خواند . البته روشن است که این سخنان از ترس هارون بوده است وگرنه اگر او قدرت سرکوبی حمزه را داشت هرگز بدینگونه از حمزه درخواست تسلیم شدن نمی کرد  . هارون در ادامه به ذکر جنگ ها و نبردهایی که میان سپاهیان او و حمزه رخ داده است می پردازد و به حمزه وعده می دهد که همه ی آنچه در گذشته روی داده را نادیده می گیرد . هارون سپس امتیازاتی را برای حمزه و یارانش بر می شمرد و وعده هایی می دهد و از حمزه می خواهد که همراه فرستاده ی او نزد هارون حاضر شود  و در پایان نامه ضمن تهدید حمزه در صورت عدم قبول موارد فوق با او اتمام حجت می کند .

حمزه پس از خواندن نامه در پاسخش برای هارون ضمن اینکه خود را با لقب امیرالمومنین توصیف می کند و با همین عمل عدم مشروعیت خلافت عباسی و از جمله هارون را به رخ او می کشد، پایبندی خود و یارانش را به کتاب خدا و سنت نبوی اعلام می دارد و هارون را دعوت به رفتار بر اساس این دو اصل می کند . حمزه در ادامه می نویسد که هدف از قیام کسب مقام و موقعیت و جایگاه دنیوی نبوده و آرمان اصلی اش مقابله با ستم و بدرفتاری عوامل خلافت عباسی با ایرانیان است که از فحشا و بیدادگری و خونریزی دریغ نمی کنند . حمزه در پایان ضمن رد امان نامه ی هارون ، به او اعلام می کند که تا پای جان در برابر او و خلافتش خواهد ایستاد . سپس فرستاده ی هارون را با ملاطفت باز می گرداند.

پس از رد و بدل شدن نامه ها حمزه بهمراه سی هزار سپاه خود را آماده ی نبرد با هارون و عواملش می کند . در گام نخست از سپاه خود می خواهد که مهریه های زنان خود را بپردازند و وصیت کنند سپس فرمان می دهد همه کفن بپوشند و خود را برای نبردی سخت آماده کنند .

سپاه بزرگ حمزه از سیستان خارج شد اما هنگامی که به نیشابور رسید خبر مرگ هارون را شنید ! حمزه پس از شنیدن این خبر از ادامه ی مسیر خود داری کرد و پنج هزار نفر از سپاهیان خود را در دسته های پانسد نفری به خراسان ، فارس ، سیستان و کرمان فرستاد و بدیشان سفارش کرد که " مگذارید این ضالمان بر ضعفا جور کنند "

حمزه سرانجام در زمان فرمانروایی مامون به سال ۲۱۳ هجری درگذشت. و بدین ترتیب نام خود را در تاریخ ایران جاودانه کرد . خیزش حمزه  ی آذرک جزو جنبش هایی بود که هرگز سرنگون نشد و تا پایان عمر خواب خلیفه و عواملش را اشفته کرد . دستاورد جنبش حمزه آزادسازی سیستان و کرمان و خراسان و بخشی از پارس از زیر ستم و بیدادگری خلیفه ی عرب بود .

بکوشش : مهدی زیدآبادی نژاد ( گروه نویسندگان مهرمیهن )

...............................

بن مایه های نوشتار :

تاریخ سیستان

تاریخ بیهق

تاریخ گردیزی

تاریخ ادبیات ایران ( جلد یک )– ذبیح الله صفا

 

دکتر شریعتی

تاريخ ايران بعد از اسلام به چند دوره تقسيم مى‏شود. تاريخ عبارت است از تسلسل دوره‌هاى متناوبى كه پشت سرهم مى‏آيند، نه سلسله‌هاى حوادث؛ اين دوره‌هاى مختلف يك تاريخ را براى يك قوم يا يك دين ايجاد مى‏كنند. تاريخ ايران نيز به همين روش تدريس مى‏شود. آنچه بايد بدان دقت كرد و جدا از درس است، متد تحقيق تاريخى است.

 

 

براى اينكه يك تاريخ را مطالعه كنيم، ابتدا بايد آن را به دوره‌هاى مختلفى تقسيم كنيم. البته به‏صورت دقيق نمى‏توانيم؛ اما به صورت اجمال مى‏توان قسمت نمود. ايران را چنانچه از اسلام تا حال تقسيم‌بندى كنيم، شامل دوره فترت، دوره ناسيوناليسم، دوره حكومت بيگانه، دوره ناسيوناليسم و دوره جديد مى شود.

1ـ دوره فترت: سالهايى است كه حمله عرب شروع مى‏شود و ايران در حال جنگ است، يعنى دو فرهنگ با يكديگر تصادم پيدا نكرده‌اند؛ تنها افراد و شمشيرها هستند كه با يكديگر مى‏جنگند؛ بنابراين در اين دوره مذهب زرتشت در ايران وجود دارد و به آن حمله نشده، زبان و جامعه سرجايش است و تنها به حيات و شهر و... حمله شده و حمله نظامى و سياسى است.

در اينجا البته نمى‏شود گفت حمله سياسى و نظامى به‌كلى با حمله فكرى بيگانه است؛ زيرا شمشيرى كه عرب مى‏زد، در كنارش يك دين و طرز تفكر نو وجود داشت و با همين لشكر، فكر تازه و شعارهاى مذهبى و توحيد هم مى‏آمد؛ مثلاً پس از فتح شهر، همين عرب شمشيرزن نماز جماعت مى‏كرد.

گروه مبلغان مذهبى به دنبال سربازان وجود ندارد، بلكه همين سرباز كه شمشير مى‏زده، در بازار با مردم صحبت مى‏كند. بنابراين يكمرتبه طبقه روحانيت مشخص زردشتى متزلزل مى‏شود و مورد حمله قرار مى‏گيرد. از اين نظر حمله ايدئولوژيك را نمى‏توان از حمله نظامى اسلام تفكيك كرد؛ ولى مسلماً شدت حمله ايدئولوژيك بعد از سالهاى آشوب و جنگ و زدوخوردهاى سياسى است. اين دوره فترت بيش از يك قرن طول مى‏كشد؛ يعنى ايران از جنگ نهاوند، زنجير و قادسيه تا قيام ابومسلم در يك دوره بلاتكليفى، بى‌شكلى و آشوب سير مى‏كند. اين آشوب، آشوب نظامى و سياسى نيست، بلكه مقصود دوره آشوب فرهنگى است؛ يعنى هنوز شكلى به خودش نگرفته است. درست مانند طلوع صبح است كه نه روز روشن و نه شب تاريك است، بلكه يك حالت بى‌شكل و محلول در حال مردن، مردن يك فرهنگ و زادن فرهنگ ديگر است.

2ـ دوره ناسيوناليسم: دوره‌اى است كه ثبات و شكل پيدا مى‏شود. اين دوره اولين دوره شكل گرفتن قوم ايرانى پس از اسلام است؛ دوره‌اى است كه تيپ تازه به وجود آمده. اين تيپ تازه ايرانى مسلمان است، نوع تازه‌اى كه در تاريخ براى اولين بار به وجود مى‏آيد كه شكل مشخص به خودش دارد و داراى بينش خاص مى‏باشد. يكى از وجوه مشخص اين دوره احساس روح ناسيوناليستى ايران و مليت ايرانى است كه نه تنها از دوره پيش و دوره‏هاى بعدى بيشتر است، بلكه از دوره قبل از اسلام نيز بيشتر است؛ زيرا مليت ايرانى بيدار شده و مليت وقتى بيدار مى‏شود كه مورد حمله قرار گيرد. به قول گورويچ: «ملت در موقعى وجود پيدا نمى‏كند كه وجود پيدا كرده. ملت از وقتى به وجود نمى‏آيد كه به وجود مى‏آيد، بلكه از وقتى به وجود مى‏آيد كه وجودش تهديد به مرگ مى‏شود!»

مليت يك احساس است و يك عينيت مادى نيست، مثل رفاقت و همكيشى، كه البته غير از قوم و خويشى است كه ما ـ چه بخواهيم و چه نخواهيم ـ با برادرمان يا اقوام ديگرمان به نسبتى نزديكى و قرابت داريم و دست خودمان نيست؛ در صورتى كه با همكيش خود به ميزانى كه شديدتر احساس مى‏كنيم، همكيش‏تر هستيم. بنابراين ايجاد بعضى مسائل انسانى بستگى به احساس دارد و اگر احساس نكند، وجود نخواهد داشت. اگر ما احساس نكنيم، مليت وجود نخواهد داشت. من وقتى كسى را هموطن خود مى‏دانم كه احساس هموطنى در من و او زنده باشد و به ميزانى كه قويتر مى‏شود، اين پيوند هموطنى بيشتر مى‏شود. هرگاه به احساس‌هاى انسانى حمله مى‏شود، بيشتر قوى مى‏گردد. در اين دوره بيش از همه وقت احساس مليت در برابر حمله عرب بيدار شده؛ زيرا حمله عرب تنها حمله به حكومت ايران نبوده، بلكه حمله‏اى است كه حكومت، مذهب، تاريخ، زبان و هم فرهنگ ايران را كوبيده و به طور كلى حمله‏اى است كه مى‏خواهد همه چيزش را بگيرد و تغيير دهد. در اينجا افراد بيشتر از هميشه احساس مليت مى‏نمايند.

بنابراين خودآگاهى ملى مليت را به وجود مى‏آورد، نه روابط اقتصادى، جغرافيايى، سياسى و شكل ظاهرى اجتماعى؛ و ما به ميزانى كه خودآگاهى ملى داريم، مليت‏مان رشد دارد. به طورى كه در قرون بعد (ششم و هفتم) مى‏بينيم كه اين خودآگاهى از بين مى‏رود. به‏طور مثال ناصرخسرو در سفرنامه‏اش به هيچ وجه احساس نكرده كه كى از مرز ايران خارج يا به آن وارد شده است. از شهرهايى چون بغداد، مكه، اصفهان و... كه مى‏گذرد، احساس مى‏كند كه در يك سرزمين واحد و شهرهاى مختلف آن گردش مى‏كند. شخصيت خودش و «ما» را تنها وقتى احساس مى‏كند كه در برابر يك مسيحى قرار مى‏گيرد. در اين‏حالت احساس مى‏كند كه از مليت خودش بيرون رفته و در برابر يك بيگانه قرار دارد. متوجه نيست كه مثلاً اين فرد، ايرانى مسلمان و آن شخص، ترك يا عرب مسلمان است. گلستان و بوستان كه شرح سفرهاى سعدى است نيز چنين است.

نشانه خودآگاهى ملى در قرون دو، سه، چهار نهضت «شعوبيه» (نهضت ناسيوناليست‏ها) در برابر عرب است، و با اينكه چنين كلمه‏اى را از آيه قرآن گرفته‏اند، اما احساس ناسيوناليستى داشته‏اند و براى استدلال به آيه قرآن توسل جسته‏اند. در اين دوره است كه شاهكارهاى بزرگ ادبى همه حماسى و ناسيوناليستى است. شاهنامه‏سرايى در اين دوره مد است و يكى از بهترين آنها شاهنامه فردوسى است كه مانده است. اين دوره كوششى براى نگهدارى فرهنگ ملى ايران در برابر حمله عرب است كه مى‏خواهد مليت ايران را از بين ببرد. مى‏بينيم كه پادشاهان ايران (حكومت‌هايى مثل سامانى) نويسندگان و مورخان را جمع مى‏كنند تا تاريخ و فرهنگ ايران را جمع و احيا نمايند. يكى از اين نمونه‏ها شاهنامه ابومنصورى است. همان احساسى كه در حال حاضر در آفريقا و آسيا در برابر حمله فرهنگ، زبان، بينش و هنر غرب به وجود آمده كه مى‏خواهند مليت خود را حفظ كنند، در آن دوره در بين نويسندگان و ادبا وجود داشت.

3ـ اين دوره با استقرار حكومت تركان خاتمه مى‏يابد. استقرار حكومت آنان بر ملت به اين خاطر دوره تازه‏اى محسوب نمى‏شود كه حكومت عوض شده و سلسله ديگرى روى كار آمده (حكومت و سلسله‏ها را در تاريخ ملاك قرار نمى‏دهيم)، بلكه به‏خاطر اين است كه آنان دوره‏اى را تمام كرده و دوره تازه‏اى را به وجود آورده و شخصيت تازه‏اى به جامعه داده‏اند. اين دوره از غزنويان و سلجوقيان1شروع شده و تا صفويه ادامه مى‏يابد و ملت ايران يك دوره طولانى را مى‏گذراند (از قرن پنجم تا دهم).

4ـ سپس دوره صفويه با حالت خاص خود به وجود مى‏آيد. نهضت ملى تشيع براى اولين بار در ايران به وجود آمد. نهضت‏هاى ابومسلم، طاهريان، صفاريان و... را مى‏توان «مذهبى ملى» ناميد. نهضت آل‏بويه داراى مذهب شيعى است؛ اما مذهبى كه مى‏خواهد مركز خلافت را بغداد قرار داده، يكى از افراد آل‏على را به حكومت برساند و ديگر به مليت ايران كارى ندارد، بلكه مى‏خواهد سنى‏ها را خلع و شيعه‏ها را روى كار بياورد.

نهضت به معنى انگيزش روحى و فكرى داراى خصوصياتى است و نهضت صفويه و آنچه به نام صفويه معروف شده و در تاريخ مهر صفويه رويش خورده است، نهضت مليت تشيع يا نهضت ملى مذهبى است: ايران شيعى. يكى از حوادث سمبليك كه خيلى داراى معنى است و نماينده اين طرز تفكر است، در زمان شاه عباس به وجود مى‏آيد، و آن بدين صورت است كه روز «عاشورا» با روز «نوروز» يكى مى‏شود. در اينجا مليت و مذهب با يكديگر تناقض پيدا مى‏كنند؛ يعنى آنچه سمبل مليت است، جشن و آنچه سمبل مذهب است، عزادارى است. چه بايد كرد؟ اگر آل‏بويه بود، عزا مى‏گرفت و دغدغه‏اى هم نداشت. همچنين اگر نهضت ملى ايرانى بود (صفاريان و...) اين روز را جشن مى‏گرفت؛ اما اين نهضت ايرانى شيعى روز عاشورا را عاشورا و روز بعد (يازدهم محرم) را نوروز گرفتند!

اين امر نشان مى‏دهد كه اين نهضت نمى‏خواهد هيچ يك را (مليت و مذهب) فداى يكديگر كند. اين ايرانى‏گرى صفويه، ايرانى گرى خودآگاهى است كه رويش تكيه مى‏كند و به عنوان يك ملاك و اساس ايدئولوژى و به عنوان يك اصل فكرى، مليت را قبول كرده و جزء مظاهر نهضتش مى‌باشد، نه اينكه جزء صفت و خصوصيات نهضتش باشد. همان طور كه به مذهب شيعه تكيه مى‏كند، با همان اراده و خودآگاهى به مليت تكيه مى‏كند. تنها وقتى مليت و مذهب با هم به عنوان دو اصل قبول مى‏شود، هميشه اصل مقدم مذهب است. اين بسيار شگفت‌انگيز است كه شيعه روز يازدهم محرم را جشن نوروز بگيرد. چنين حوادثى سمبليك مى‏باشند كه كاملاً معنى خاص و عميق دارند.

حوادث تاريخى و پديده‌هاى تاريخى را مورخ علمى (عالم تاريخ) مانند مورخان نقال مطالعه مى‏كند؛ اما دنبال حوادث تاريخى سمبليك مى‏گردد. يعنى مورخ كسى است كه مى‏داند به دنبال چه واقعيات و اتفاقات و حوادث تاريخى برود كه داراى معنى سمبليك براى روح تاريخ باشد. اين است كه همين مسأله (نوروز و عاشورا) درمقابل حوادث بزرگ و جنگ‌هاى عظيم دوره صفويه ناچيز است؛ اما براى مورخى كه از طريق روح تاريخ به چنين حادثه‌اى نگاه مى‏كند، از همه جنگ‌ها اهميتش بيشتر است؛ زيرا آن جنگها هيچ چيز را نشان نمى‏دهد و يا اينكه مبهم و كلى است، اما اين مسأله بسيار روشن و دقيق نشان مى‏دهد كه صفويه تا چه ميزان خودآگاهى ملى و مذهبى داشته‌اند و مردم چگونه شيعه و تا چه حد ملى بوده‌اند.

بنابراين دوره صفويه از وقتى شروع مى‏شود كه احساس ملى و تشيع با يك گرايش صوفيانه با يكديگر مخلوط مى‏شوند. احساس صوفيانه در ايران وجود داشته و جزء روح ملت بوده است. غزالى و حافظ با اينكه با تصوف مخالفت مى‏كنند، آثارشان رنگ صوفيانه دارد. در زمان پيش از صفويه منبرى‌ها روى منبرها شرح حال يكى از اقطاب را (ابراهيم ادهم، حلاج، ابوسعيد ابوالخير و...) نقل مى‏كردند و روضه‌هايى كه مى‏خواندند، از اين مقوله‌ها بود. صفويه كه آمد، روضه شيعى را جانشين روضه صوفيانه كرد و برخلاف تصورى كه از صفويه داريم، صفويه تصوف را ضعيف كردند و تشيع را جانشين آن نمودند.

اين احساس مذهب تشيع و مليت با يك رنگ صوفيانه از اواخر دوره مغول شروع مى‏شود و در دوره تيموريان مشخص مى‏شود: مقاومتهاى ملت ايران عليه تيموريان كه غالباً شيعى هستند. كسانى كه عليه [مغول و] تيموريان مى‏جنگيدند، عبارت بودند از غُلات، سربداريه، مشعشعيه كه همه على‌اللهى‌ها هستند (غلات)، يا شيعه دوازده امامى هستند (سربداريه). مى‏بينيم در اواخر دوره تيموريان كه حكومتى خارجى مى‏باشد، نهضت شيعى آميخته با سياست و تصوف عليه حكومت به وجود آمده قبل از اينكه شيخ صفى وجود داشته باشد. متأسفانه در تاريخ‌هاى ما درست از رويه مسائل ذكر شده است؛ بنابراين صفويه معلول نهضت تشيع ايرانى است، نه اينكه تشيع ايرانى معلول نهضت صفويه باشد. مطالعات نشان مى‏دهد كه بيشتر اين نهضت از خراسان بوده است؛ منتها صفويه از شمال غربى برخاسته‏اند.

كتابهاى قرن نهم حالت خاصى دارند و مبالغه در شخصيت‌هاى مذهبى را مى‏رساند و خرافات و تعصب مذهبى فراوان است و كينه ضد تسنن به صورت بسيار قوى به چشم مى‏خورد. چنين لحن و كتابهايى در قرون 6، 7 و 8 وجود نداشته‌اند. اين كتابها كاملاً نشان مى‏دهند كه يك فرهنگ تازه در ايران در حال به وجود آمدن است و جامعه‏شناسى تشخيص مى‏دهد كه يك نهضت متناسب با وضع جامعه به وجود خواهد آمد و اين نهضت، نهضت صفويه بود و اگر صفويه به وجود نمى‏آمد، به وجود آمدن چنين نهضتى حتمى بود.

نهضت سربداريه، يعنى شروع صفويه، و صفويه نهضت شكست خوردة سربداريه را ادامه دادند. سربداريه در موقعى به وجود آمد كه تمام مردم سنى هستند و حكومت، حكومت خونخوار مغولى است و سربداريه با يك زمينه خالى و بدون پايه اجتماعى مى‏باشد. سربداريه در دهى به نام «باشتين» نزديك سبزوار براى اولين بار با رشادت يك مرد به همكارى مردان ديگر و يك روحانى بيدار و بزرگ به وجود مى‏آيد و در برابر حكومت مغول مى‏ايستند و آنها را شكست مى‏دهند و حكومت وسيعى در دوره‌اى كه هرگز مساعد نيست، در منطقه بزرگى براساس تشيع درست مى‏كنند. متأسفانه خيانت يكى از افراد اين فرقه (خواجه رشيد) باعث نابود شدن اين نهضت مى‏شود. سربداريه بودند كه براى اولين بار يك حكومت قوى براساس تشيع به وجود آوردند و علناً نيز اعلان كردند كه نهضت ما چگونه است.

مطالب فوق نشان مى‏دهد كه «مليت» و «نهضت شيعه» قبل از صفويه بوده كه به اتكاى آن عليه حمله خارجى استفاده مى‏كردند و از اين پايگاه در مقابل خلافت و مغول دفاع كرده و با روحى انقلابى كه خاص شيعه بوده، مبارزه كرده است. مذهب شيعه تنها مذهب انقلابى است كه تمام رهبرانش يا مقتول و يا مسموم شده و ائمه و عده اى از رهبران كه از ياران اين عده بودند، در جنگ با خلفا بودند. اين طرز تفكر با على(ع) شروع مى‏شود و با جنگ آشتى ناپذير باخلافت تمام مى‏شود. اين وجهة اسلام بهترين وجهه است. براى همين تشيع با ظلم مبارزه مى‏كرد، و به خاطر پايه‌هاى انقلابى شديد بود كه تمام ايده‌آلها را در اين نظر مى‏يافتند. در ابتدا با تسنن مخالفت مى‏كردند كه تا بنى‏عباس ادامه دارد. و مغول هم كه مى‏آيد، اين مبارزات ادامه دارد. پس ابتدا حمايت جناح محروم از خلافت على براى مبارزه با اعراب و مغول بود و كليت تتبع و توسل به مذهب شيعه براى مبارزه با حكومت غاصب و ستمگر، قبل از صفويه وجود داشته.

اولين تجلى اين واكنش مبارزه امام حسين(ع) با كفار است كه به طرف ايران حركت مى‏كند و قيام مختار به خونخواهى امام حسين و همكارى عده‌اى ايرانى با نهضت مختار همه نشان مى‏دهد كه به نسبتى كه براى ملت ايران اختناق به وجود مى‏آورند، تشيع رسوخ مى‏كند و نهضت صفويه ميوه‌اى است كه اين درخت دارد. بنابراين صفويه يك دوره تازه را با زمينه‌اى كه قبلاً داشته به وجود مى‏آورد، كه بعد مى‏تواند با دولت عثمانى مقابله كند. صفويه يك قدرت معجزه‌آساى ملى است كه با جهان‏بينى تازه مى‏تواند هر قدرتى را به خاك برساند؛ ولى باهمه اين حرفها ما اين وقايع را منسوب به اسم‌ها مى‏كنيم، درصورتى كه ايمان و شمشيرزني‌هاى آن دوره بود كه قدرت را به وجود مى‏آورد.

5ـ دوره جديد: دوره صفويه كى تمام مى‏شود؟ همان‏طورى كه وقت دقيق پايان شب و روز را نمى‏توان اعلام كرد و پايان جوانى و آغاز پيرى معلوم نيست، وقت مرگ و زاد فرهنگ نيز معلوم نيست، بلكه به صورت تداخلى و تدريجى است. بنابراين دوره صفويه نيز تمام نشده و نمى‏توان بين دو دوره مرزى قائل شد. درست است كه فتح قسطنطنيه را پايان قرون وسطى و شروع قرون جديد گرفته‌ايم، ولى فرضى است. به اين صورت تاريخ‌هايى كه نقل مى‏كنيم، اعتبارى است. چنين مرزى بين دوره‌هاى فرهنگى نيز وجود ندارد و نمى‏توان گفت از كى روشنفكر شده‌ايم، مثلاً از ساعت 5/7 پريشب! پس اين دوره جديد وقتى شروع مى‏شود كه آثارى از دوره جديد به وجود آمده، مثل ايجاد بانك، چاپخانه، ارتباط با خارج، تأسيس دانشگاه و دبيرستان. تبديل فئوداليسم به بورژوازى به صورت عينى (كه در محضر استاد در پاريس به طور ذهنى طرح مى‏شد): موضوع ارباب ده، تأسيس مغازه كوچك و تبديل آن به مغازه بزرگ و بدهكارى ارباب و فرار او از قريه و ماشين‌شويى در شهر و گسترش وضع زندگى مغازه دار سابق ده به صورت كارخانه‌دار.

تبديل تمدن قديم به تمدن جديد: مثلاً تشكيل جلسات عمومى كه با حضور عده‌اى از علماى مذهبى بود و اينك شركت يك عده تحصيلكرده‌هاى علوم جديد به جاى علماى مذهبى سابق و تشكيل جلسات از وجود انتلكتوئل‌ها (مهندسان، دكترها، ليسانسيه‌ها و غيره). پس مى‏بينيم چطور روح يك جامعه از بين مى‏رود و يك جامعه رشد پيدا مى‏كند. دوره‌اى كه ما هستيم، آغاز دوره جديد با روحيه اروپايى است كه در نهايت انحطاط است. قرون جديد در حال توسعه است.

نگارنده : روانشاد دکتر علی شریعتی

پي‌نوشت‌:

1. اوج دوره تصوف در زمان سلجوقيان است و اصولاً دوره سلجوقيان به دوره خانقاه معروف است.

بن مایه : روزنامه اطلاعات.خرداد ماه 1390 خورشیدی

 

در قرن اخیر یک پوست پاره درنواحی سلیمانیه به خط پهلوی که متن به زبان هورامی بسیار نزدیک است بدست آمده است که درآن چند بیت شعر به صورت مرثیه نوشته شده است.

این اشعار براین دلالت دارد که کردها و بویژه هورامیها درآغاز اسلام آیین زردشتی داشته اند و اهورامزدا را پرستش نموده اند.

این اشعار حمله اعراب به خاک کردستان را به تصویر می کشد که شهرها و روستاها را تا نواحی شهر زور ویران می کنند.


متن اشعار:

هورمزگان رمان آتران کژان ……. هوشان شاردوه گوره گورگان
زور کار ارب کردند خاپور ……. گنانی پاله هتا شاره زور
ژن و کینکان بدیل فشینا میرد …… آزاتلی ره روی هونیا
روشت زردشتره ماند بیکس  …… بزیکانیکا هورمزد هیوجکس


معنی اشعار چنین است:

1.(هرمزگان) معابد ویران شدند، آتش ها خاموش گشتند. بزرگ بزرگان خود را پنهان نمودند. (هرمزگان به معنی معابد یا مساجد است ودرزبان هورامی به مسجد مزگی گفته می شود. و مسجد معرب مزگد یا مزگت است که از مزدگه آمده یعنی هرمزدگه یا گد به معنی گدا که مقصود آن گداگاه هرمزد و محتاجین به هرمزد است) .
2.عرب ستمکار دهات وشهرها را تا شهر زور خاپور و ویران نمودند.
3.زنان و دختران را به اسیری گرفتند و دلیران به خون خود غلطیدند.
4.روش و آیین زردشت بیکس ماند و هرمزد به هیچ کس رحم نکرد.

این شعر که بر روی پوست آهو نوشته شده است در موزه ی سلیمانیه کردستان عراق نگهداری می شود.

 

بن مایه :

" کُرد ، پیوستگی نژادی و تاریخی " نوشته ی : غلامرضا رشید یاسمی - رویه ی 119 تا 120

 
MehreMihan.IR Version 1.3.0, All Rights Reserved
تبلیغات


Your SEO optimized title